uz
Feedback
SevenHells

SevenHells

Kanalga Telegram’da o‘tish

زندگی کوتاهه ولی نه به‌اندازهٔ کافی.

Ko'proq ko'rsatish
484
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
-37 kunlar
-1330 kunlar
Postlar arxiv

جوجهٔ آبیم مرد. پریروز خوشحال بودم که وزن گرفته و بالاخره خوب زندگی می‌کنه... . بابت تک‌تک روزایی که وجود داشت و من هم کنارش وجود داشتم پشیمونم. از وجودداشتن کلا پشیمونم.

نمی‌شد حالا مثل پلانکتون از نور خورشید تغذیه کنیم؟ اینقدر ظرف شستم خودم تموم شدم و ظرفا تموم نشدن. 🫠

خیلی دلم می‌خواد آدم زنگ‌پرسنی باشم ولی واقعا سختمه. بدیش اینه که دو هفته‌ست کارام زیاد شده و وقت ندارم حتی آدم تکست‌پرسنی باشم. 🫠

بعد از بوجک هورسمن، بهترین سریالی که انیمیشنی‌ست رو Hazbin Hotel اعلام می‌کنم. شخصیت پردازی، استایل، پی‌رنگ، داستان، همه‌چییی، همه‌چییییش عالیه.

بچه‌ها اردشیرشاه خانومه و اسمشو دیگه گذاشتیم لوبیاخانوم. اجازه می‌دم آخرین عکس لورفتهٔ لوبیاخانوم رو شما هم ببینید. 🧌
بچه‌ها اردشیرشاه خانومه و اسمشو دیگه گذاشتیم لوبیاخانوم. اجازه می‌دم آخرین عکس لورفتهٔ لوبیاخانوم رو شما هم ببینید. 🧌

زن‌عموم هم فوت کرد. دیگر نمیتوانم.

زنگ زدم دکترم. گفت سلام عزیزم. حال روحی‌ت چطوره؟ انگار یه تیکه سنگ اومد تو گلوم. غصه و درد و مشکلاتم با پدرم همه اومد تو چشمام اشک شد. بعد گفتم ممنون. خیلی خوب نیستم ولی می‌گذره.

جیگرم داره می‌سوزه. آتیش گرفتم. باید فردا برگردم خونه برای تشییع. ولی مطمئنم اگه ببینم داره می‌ره زیر خاک دق می‌کنم. منم همون‌جا می‌میرم. 😞

مادربزرگم از دنیا رفت. هفتهٔ پیش باهاش تلفنی حرف زدم. گفتم دلم تنگ شده برات اونم گفت منم دلم تنگ شده. بعد بدون اینکه چیزی بگم بهم گفت زود بیا ببینمت... یه جوری درد دارم که دیگه گریه هم فایده نداره

از وقتی چاق شدم حس می‌کنم لیاقت ندارم از خودم مراقبت کنم. 🧌

از خدا که پنهون نیست، از شما چه پنهون. حتی بعد از کار کردن و پول درآوردن، رفتن به خونهٔ خودم، خریدن لباسشویی، شستن لباس، خریدن همزن ایستاده، کیک‌پختن، رسپی درآوردن، گل داشتن و بودن اردشیرشاه در کنارم، بازم دلم می‌خواد بمیرم. یعنی نه اون شکلی‌ها، دلم می‌خواد وجود نداشته باشم. زندگی انگار دیگه قشنگ نیست.

یکی‌تون اردشیرو چشم زده 😒 قهرم باهاتون 🥲

چهرهٔ اردشیرشاه درحال لذت‌بردن از سکوت.
چهرهٔ اردشیرشاه درحال لذت‌بردن از سکوت.

سلام از نور و گربه و پتو. :)
سلام از نور و گربه و پتو. :)

نصفه شبی یاد مرتضی پاشایی افتادم. عجب روزایی بود. یهو معروف شد. صداش عالی بود. یهو مریض شد و یهو رفت. همین‌قدر شوکه‌کننده و همین‌قدر کوتاه. من اون موقع خیلی به آهنگاش گوش می‌کردم (مثل همه تقریباً) و وقتی از دنیا رفت هر دفعه به صداش گوش می‌کردم احساس گناه می‌کردم. انگار مثلا باید حتما تو این دنیا باشه که من بتونم از صداش لذت ببرم. نشستم یکی از آهنگاشو دانلود کردم و دوباره گوش کردم و لذت بردم و خاطراتم زنده شد. روحش شاد. 🫠

این آهنگه یه‌جور ترسناکی درسته. دکترم به من گفت اختلال خلق داری (که دارم) و از وقتی برای اختلال خلقم دارم دارو می‌خورم همه‌چی یه‌جور ثابتی شده. دیگه حال بدم اندازهٔ قبل بد نیست و حس نمی‌کنم همین الان قراره دنیا تموم بشه، ولی حال خوبم هم دیگه اونقدر خوب نیست. خوشحالی‌هام طولانی نیست. خلاقیتم کم شده. اشتیاقم کم شده. هر چیزی که مانع زنده‌موندنم نشه بعد چند روز برام علی‌السویه است. اینقدر خلقم ثابته که گاهی دلم برای دردام هم تنگ می‌شه، برای وقتی که قلبم از غصه درد می‌گرفت و نفسم بالا نمی‌اومد. برای وقتی می‌خواستم شیشه‌ها رو بشکنم و برام مهم نبود که بقیه چه فکری می‌کنن و خودم بعدش چه حسی دارم. برای وقتی که جیغ می‌زدم و پاره می‌کردم و می‌شکستم و می‌نوشتم. بدیش اینه که، حداقل برای من، راه برگشتی هم نیست. من ثبات رو چشیدم. دیگه دلم نمی‌خواد برگردم به قبل از قرص‌خوردن. دلم نمی‌خواد هر دو-سه روز یک‌بار بحران روانی داشته باشم. دلم می‌خواد قلبم درد رو دوباره تجربه کنه ولی نه هر هفته، نه هر روز. می‌دونی چی می‌گم؟ فکر کنم همه‌ش برمی‌گرده به این حرفه که می‌گن بیماری روانیت شخصیتت نیست. ولی اگه کلی از ویژگی‌های شخصیتیت رو همون بیماری روانی شکل داده باشه چی؟ باید چجوری با یک مغز داروخوردهٔ بی‌تفاوتِ بعد از درمان جای خالی اون ویژگی‌ها رو پر کنی؟ چجوری از یک آدم بی‌ثبات خلاق تبدیل بشی به یه آدم باثبات بی‌تفاوت و شخصیتت تغییر نکنه؟

راستش فکر کنم بیشتر از ۷ ساله که با کسی از چیزای معمولی روزمره حرف نزدم. یه جوری حس تنهایی و انزوا دارم که دیگه دارم خفه میشم. کسی نیست که هر روز بهش بگم ناهار چی خوردی؟ بازار کجا رفتی؟ کتاب چی خوندی؟ اونم بگه امروز کاغذ دستشو بریده. بعد من بگم وای آجی زخم کاغذ از قطع عضوم بدتره. بعد هر هفته ببینمش. روحم شاد شه. شیرینی بپزیم. بهش دستور پخت حلوای هویج بدم اونم بهم بگه چجوری گلشو از خشک‌شدن نجات داده. خیلی تنهام. خیلی. دیگه چیزی توی زندگیم نیست که درموردش حرف بزنم. کار می‌کنم و خونه رو به هم می‌ریزم و خونه رو جمع می‌کنم. ته تفریحم اینه که غذا نپزم و یکی برام بیاره دم در خونه و اون روز یک فیلم ببینم. به‌خاطر کارم نمی‌تونم زیاد موسیقی گوش کنم. فیلم که هیچی. تو سکوت و کلمه‌ها غرق می‌شم و یواشکی به یاد دورانی می‌افتم که دوست داشتم و می‌دیدمشون و گریه می‌کنم. چی شد که اینقدر تنها شدم؟ اومدم تهران و کرونا شد و دیگه کسی زنگ نزد و من هم نزدم. دوستای قدیمم اینقدر متفاوت شدن که دیگه مثل قبل نیستیم و نمی‌دونم چجوری دوباره مثل قبل باهاشون صمیمی بشم. اکثراً دایرهٔ دوستی جدید خودشون رو دارن. فقط هرچند ماه خبر می‌دیم و خبر می‌گیریم و می‌ریم پی زندگیمون. خواهرام هم همین. مادرم هم همین. حتی پرنده‌هام هم باهام دوست نمی‌شن. اینقدر تنهام که می‌رم عکسای عروس هلندی خواهرزاده‌م که باهام صمیمی شده بود رو نگاه می‌کنم و از دلتنگی برای اونم گریه می‌کنم. آخر این انزوا منو می‌کشه.