SevenHells
Kanalga Telegram’da o‘tish
484
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
-37 kunlar
-1330 kunlar
Postlar arxiv
484
نشستم تمام ستمهامو مرور کردم. چه آدم کثافتی هستم و چه زندگی کثافتتری داشتم. چقدر مریض میتونی باشی؟
484
کرونا و قرنطینه اینقدر توی این دو سه سال تجربههام رو محدود کرده که دیگه کم کم زنده بودنو نمیکشم.
484
پیدا کردن مرز چیز میزهای اخلاقی و روزمره و کماهمیت چقدر برایم دشوار شده!!! مدام از خودم بنویسم خودشیفتهام و از دیگران بنویسم هم دروغگویم چون با کفششان توی برف راه نرفتهام. از زندگی روزمرهام بگویم، زیادی بازم و از چیزهای کلی بگویم اخمالو و عبوس و بستهام. حال آدمهای عزیزم را اگر هر روز نپرسم بیوفایم و اگر هر روز بپرسم دیگر خودم نیستم. اگر به حرف دیگران اهمیت بدهم بدون اعتماد به نفسم و اگر به خواست خودم زندگی کنم خودخواهم.
هر روز میگذرد و تصمیم دیروزم برای هر کدام از این مسائل به نظر اشتباه است و باید عوضش کنم. ماندهام آخرش مرز این من کوفتی کجاست؟ بالاخره میشود خودم باشم؟ بالاخره میشود به انتظار بیجای آدمها اهمیت نداد؟ میشود به حرفشان اهمیت نداد؟ میشود از خودم حرف بزنم؟ خود من خالی چقدر نکبت است؟ بخاطر خود نکبتم آدمهای دیگر دوست صمیمی من نمیشوند یا بخاطر نمایش من از خود نکبتم؟ میشود این دفعه که به این سوالها جواب دادم، دفعه آخری باشد که این سوالها را میپرسم؟ میشود؟
- نچ.
484
اومدم بنویسم کاشکی آدمها منو میفهمیدن، یادم آمد خودمم آدم چندان فهمیدهای نیستم و تا به حال نتونستم آدمها رو بفهمم. رطب خورده و منع رطب و غیره.
484
خواب دیدم پدرم مرده، البته دور از جونش. توی خوابم به هم ریخته بودم، ولی گریه نمیکردم. مدام میگشتم دنبالش و کسی نمیگفت چی شده تا اینکه یکی گفت مرده. و من توی خواب غمگین نشده بودم، فقط عصبانی بودم و سرش داد میزدم که پاشه. علیرغم اینکه خیلی اعتقادی به تعبیر خواب ندارم ولی گشتم دنبالش، نوشته بود نماد گذر از یک مسئله با شخصی که توی خواب مردهست.
یک ماه خبری نشد. ماه دوم پدرم زنگ زد، گفت دلم تنگ شده برات، گریه کرد و گفت ببخشید بچه بودی اذیتت کردم. و من... دوباره مثل خوابم، هیچ ناراحت و غمگین نبودم. فقط عصبانی بودم. دوست داشتم داد بزنم چطور انتظار داری اون همه چیز با یک ببخشید حل بشه؟
سه روز با عصبانیت گریه کردم ولی چیزی نگفتم. وسایلمو جمع کردم، برگشتیم خونه. رسیدیم دیدم هیچی نمیگه که نکنه ناراحت بشم. نه بهم گفت لباست بده، نه گفت قیافهت بده، نه گفت مثل بقیه باش، نه گفت بیا، نه گفت برو. هیچی نگفت. برای اولین بار توی عمرم حس کردم دوستم داره، با اینکه نگفتش و همین چند روز پیش بالاخره عصبانیتم آروم شد.
حالا دیشب، خواب دیدم زایمان کردم. دوباره تعبیرشو دیدم. گفته بود نشان از دوره جدید و شروع جدیده. توی این خوابمم عصبانی بودم البته! حالا باید ببینم تا یکی دو ماه دیگه، این زندگی چی میذاره تو کاسهمون که قراره عصبانی بشم!
484
بیشتر از هر چیزی، حس بعد از سرم وسط یک مریضیو میخوام. اون دردی که یواش میشه، میخزه و میره، تبی که آروم میشه، معدهای که خالیه ولی همین که نمیپیچه عالیه! بیدار شدی و همه چیز بهتر از قبله. هنوز خوب خوب نیستی چون دردت دردیه که فقط یکم درده، داره میره پس همه چیز رو به بهبوده. اونو میخوام.
484
میگن دستاوردتو قبل به دست آوردن به بقیه نگو. حالا منم دستاوردی ندارم بیام اینجا چیزی بنویسم. نه نتیجهای، نه حسی، نه چیز جدیدی، و نه حتی کلمهای. امین اسدی مقدم (That's all folks!) یک جایی نوشته بود که «کمتر مینویسی چون کلمات برای تو تکراری میشوند. تشبیهها هم. تحمل کردن این تکرار به اندازهی کافی توی زندگی سخت هست که دیگر وارد ادبیاتش هم نکنم.»
من هم همین. عمدتا یا کرختم یا همه چیز زیادی شخصیه یا اصلا همافزایی خاصی نداره. لذا راه سکوت پیشه میکنم تا چیزی باشه برای گفتن؛ نیازی نیست بیخودی کلمهها رو کش بدم و تکرار مکررات کنم برای شما مخاطب عزیزی که از ته دلم دوستتون دارم که منو میشینید میخونید. فکر کنم همین قدر کافی...
484
حسی لزجتر و عنکبوتتر از حس اضافه بودن نیست. یعنی میدونی حتی رفتار خوبم تعارفه. حتی دیدنتم تعارفه. اصلا حتی بودنتم سر تعارفه. آخر روز میشینی تو خلوتت با خودت فکر میکنی ارزششو داشت؟ میبینی نه. هیچی ارزش اضافه بودنو نداره.
484
بعضی غمها را شوبرت توی اتاق تاریک و اشک ریختن هم نمیشوید. مثل قیری است که موقع قیرکاری اشتباهی پاشیده. میچسبد توی سینهات و قلبت را میسوزاند و میچزاند. بعد هم شعله میکشد و گوشت تنت را آب میکند، تا جایی که جز یک مشت استخوان پوسیده و جزغاله و یک مشت خاکستر از تنت نماند.
484
جام زهر من دست توعه و اینکه تصمیم میگیری مدام بریزیش تو حلقم، دیگه داره آزاردهنده میشه.
484
کاشکی همه چیز به پشمم بود و وسط بیخبری غلت میزدم. لباس گرم میپوشیدم، میرفتم بیرون، یخ میزد صورتم، برمیگشتم خونه. دیگه مجبور نبودم نگران این باشم که الان این آقا اسنپیه کارش کساده یا نه. این دختره که اینجا میومد مینشست وسط سرما با باباش بساط میکردن و کتاب فارسیشو میخوند چرا چار روزه نیومده. این خوبه یا نه. اون خوبه یا نه. اه. واقعا نفهمیدن گاهی خیلی هم نعمتیه.
484
دیروزم متوجه شدم یه چند تا کارتون خوب اخیرو ندیدم اصلا. کم کم باید قبول کنم بزرگ شدم. میترسم دیگه کتاب نوجوانم بهم نچسبه.
484
بهش میگم برم سر کار نصف مرضم حل میشه. تو چشام نگاه میکنه میگه نه وضعت بدتر از ایناس. -_-
484
این درد پولم معضلیهها. داری نقاشی میکشی باید همهش غصه بخوری از کجا پول دربیارم ادامه بدم. حالا یه مداد و کاغذهها. منتها درد پول یه کاری میکنه همینم از دماغت دربیاد.
Endi mavjud! Telegram Tadqiqoti 2025 — yilning asosiy insaytlari 
