SevenHells
Відкрити в Telegram
468
Підписники
Немає даних24 години
-27 днів
-730 днів
Архів дописів
468
اگه کانال پابلیک دارید این پیامو فروارد کنید تو کانالتون تا بهتون نشون بدم:
نقاشیای که هوش مصنوعی بر اساس شناخت من از شخصیت و روحیات شما درباره شما میکشه چه شکلیه.
(طبیعتا اونایی که من میشناسمشون فروارد کنن دقیقتر درمیاد )
468
حس میکنم یک موجود کشف نشدهی تازهام و آدمها پیدام کردن و انداختنم توی قفس سیرک. نه میفهمن چی میگم و نه میلی به فهمیدن بیشتر از حد لازم رو دارن. واکنشهام براشون بامزهست. قلقلکم میدن چون جیغ میزنم. عصبانیم میکنن چون بامزه عصبی میشم. بار عاطفیشونو روی من خالی میکنن چون قیافه اکسپرسیوم باهاشون همدردی میکنه (و خودم هم میکنم). برام خوراکی میارن چون بامزه خوشحال میشم. نظرشون رو مدام و به زور توی حلقم فرو میکنن چون یک بار بهشون نشون دادم نظرشون برام مهمه و این بهشون حس ارزشمندی میده. هلم میدن چون میخندم. منو پانچ لاین جوکشون میکنن چون میخندم و چیزی بهشون پس نمیدم.
من؟ یک حیوون سرگشته و گیجم. دست و پا میزنم و غلت میزنم و خون بالا میارم. توی قفس میافتم به تقلا و حتی چهار قدم برام سنگین میشه، به جوکها دیگه نمیخندم، گریه میکنم، صریح میگم حالم بده، صریح میگم نظر شما رو نمیخوام بدونم، صریح میگم این حرف درد داره، این کار درد داره، داد میزنم قلقلکم نکن، جیغ میزنم که دارم تکهتکه میشم. انگار فایدهای نداره.
آدمها نگاهم میکنن و به شدت واکنشم میخندن و میگن آخی، میگن بالاخره سیرک هم انتظاراتی داره، میگن من شخصیتمه جوک درد-دار بگم، میگن تو نمیتونی ایزوله زندگی کنی، میگن تو تغییر کن و خارهای من رو بغل کن، چون زندگی جمعیه ولی من خارهای تو رو بغل نمیکنم. نهایتا هم برام غصه بخورن و همون غصه رو بیارن پیش خودم باز کنن تا من روی غصههای دیگهم، غصهشونو نصف کنم و قورت بدم و روی همه اینها غصهی غصه خوردن اونها رو هم بخورم. سرگشته و حیرون، مثل سگهای سلیگمن، افتادم یک گوشه. هرچی شوک میده، فقط خیره میشم به سقف. نمیفهمم دیگه چطور نشون بدم درد دارم. نه انرژی دارم که تغییری ایجاد کنم، نه حتی خروج قفس رو یادم میاد. توی تنهاییم میپیچم و به خودم مدال شجاعت میدم فقط برای اینکه زندهام و مچاله میشم چون بنظر میاد کسی این مدال رو نمیفهمه.
468
زندگیم یک جوریه که وقتی میگی خب خدا رو شکر دیگه سوراخ سمبهای نیست ازش مصیبت بباره، بهش برمیخوره و یک دفعه دیوارو میریزه رو سرت.
468
برای گذشتهای که نشده که نمیشه غصه خورد. میشه؟ آره میشه قربونت بشم. دلت که غصه داشته باشه برای تنهایی کیسه گندمهای انبار شده هم میشه غصه خورد.
468
درست پیش رویم، چیزی بجز احساسات تکه پاره نمیبینم. هر کدام سر برآورده از زمین، مثل یک شیشه ی شکسته، مثل تکههای شکسته یک آینه که با دیدنشان حس نحسی میکنی، گرسنه زخمی کردن پایم هستند. پشت سرم هم چیزی بجز پلهای کوفته و در هم تنیده و بدهنجار نیست.
اشک میریزم و پای روحم را قربانی تکههای شیشه میکنم، داد میزنم و گوشه و کنار روحم را اسیرشان میکنم، تمام وجودم را درد میگیرد ولی انگار لخته لخته و قیمه قیمه، باید تار و پود گوشت و خونم را قربانی این تقدیر کنم.
میدانم... میدانم که دیگر روحم مثل قبل نمیشود و من مدام تنها فکر میکنم من کجای تاریخ، کدام آینه را شکستم که چنین لایق فرسودگیام؟ دل کدام زبان بستهای هنوز از من چرک است؟ این تقدیر را کدام گوری رقم زدم؟ بالاخره گوشم سوت میزند.
... معلوم است که جواب هم ندارم!
468
قدرت دل کندن، قدرت خیلی مهمیه. نداشته باشیش، یه روز به خودت میای میبینی نخ-نخ-نخ-نخکش شدی. پاره پوره، هر تیکهت یه جای گذشته گیر کرده که اونقدر دوره، اونقدر دست نیافتنی، که امکان بازگشتی نیست. اگرم هست... خب که چی؟ نه تضمینی هست که تیکههاتو پیدا کنی، نه تضمینی که جای نخ نما، نشی پیله پیله، نشی چل تیکه. حتی تضمینی نیست دوباره نخکشتر از قبل برنگردی.
برمیگردی امروزت، چهارتا نخ آخرتو میچسبی، از ترس از دست رفتن همون چهارتا مچاله میشی توی خودت و یک گوشهای از این محور زمان-مکانی دنیا، به دست باد سپرده میشی. انگار نه انگار که وجود داشتی، انگار نه انگار یک روز صاف و کامل بودی، انگار نه انگار یک روز آرزویی داشتی. میشی یک پتانسیل یخ زده، یک رویای حقیقتنیافته، میشی یک فرصت که حیف شد، میشی دونهای که نه سبز شد، نه پرواز کرد، نه زندگی.
468
زل زدم به سقف، انگار زل زدن چیزیو عوض میکنه. کمرم دیگه کم کم داره بیحس میشه اینقدر تکون نخوردم. معدهم خالیه، بیمیلم. ۱۸ ساعته چیزی نخوردم. ساعت پنج بعد از ظهر بیدار شدم و تمام یک ساعت بعدشو خیره موندم به سقف. حتی چرخیدن هم بنظر حرکت زیادی میاد. صدای بیرون میاد. آدما... چقدر خسته کنندهن. خندهم میگیره. بیدلیل. تموم که شد، باز گریهم میگیره. دوباره بیدلیل. آخه سقف که دلیل خنده و گریه نمیشه.
به خودم میگم زندگی همینه؟ یک صدایی از ته مغزم آروم میگه «نه.» آه میکشم. راست میگه، نه. زندگی همین نیست. این مردنم نیست. این وقتکشی در انتظار مردنه. و من از منتظر بودن متنفرم.
468
سه ساله آرزو میکنم بپرم ده سال بعد و مجبور نشم زندگی کنم این ده سالو. هر سالیام که میگذره کم نمیشه تعداد این سالا. این بده.
