uz
Feedback
3imar سیمار

3imar سیمار

Kanalga Telegram’da o‘tish

...

Ko'proq ko'rsatish
610
Obunachilar
+1424 soatlar
+607 kunlar
+6430 kunlar
Postlar arxiv
photo content

... **‌‌دین‌داری و بی‌دینی خوش‌خیم دین‌داری و بی‌دینی بدخیمیم** اگر می‌خواهی دین داشته باشی، سبک زندگی دین‌دارانه داشته باشی و اگر قرار است خداباور باشی، البته به انتخاب خودت حق‌ داری دین‌دار باشی. پس آن چنان باش که می‌خواهی. تو حق داری هرگونه دین و دین‌داری را انتخاب کنی. و متقابلا اگر نمی‌خواهی دین‌دار باشی و مذهب خاصی را پیشه‌ی خود نمایی و حتی اگر می‌خواهی گناهی انجام دهی، اختیار با توست. حق با توست. تو باید انتخاب کنی چگونه باشی. فقط یک ملاحظه را فراموش مکن. اگر دین را انتخاب کرده‌ای و یا نکرده ای، اما مواظب باش دین‌داری و بی دینی‌ات و یا گناهی را که انجام می‌دهی به کسی آسیب نزند. این همان چیزی است که نامش را دینداری و بی‌دینی خوش‌خیم نهاده‌ام. دینداری سالم و یا خوش‌خیم، آن گونه دین‌داری است که فقط خود فرد را به خود فرا می‌خواند. کسی را به رعایت دین‌اش مجبور نمی‌کند. چیزی را بر کسی تحمیل نمی‌کند. هیچ کس را با اکراه و خشونت به مناسک و شعایر دینی وادار نمی‌کند. به دیگران حق می‌دهد هرگونه که می‌خواهند دین‌داری خودشان را داشته باشند و حتی حق می‌دهد که دین‌دار نباشند. در نقطه‌ی مقابل نیز بی دینی سالم نیز آن گونه زیستنی است که فرد انتخاب کرده است و البته با بی‌دینی‌اش به کسی آسیب نمی‌زند. حق دیگران را برای این که دین‌دار باشند، زیر پا نمی‌گذارد. پرخاشگر نیست. ستیزه جو نیست و حرمت دین‌شان را پاس می‌دارد. تمسخر نمی‌کند و دین‌داران را به انواع برچسب‌ها نمی‌راند.  دین‌داری خوش‌خیم یعنی دین‌دار باش و بگذار دیگران هم به مشی و مرام خودشان دین‌دار باشند. اما دین‌دارِ بدخیم و یا بی‌دینِ بدخیم، با دین و بی دینی‌اش به دیگران آسیب می‌زند. حق‌شان را برای انتخاب زندگی می‌ستاند و جهان را آن گونه می‌خواهد که می‌پسندد. به عنوان مثال، برای نماز نیمه‌شب برمی‌خیزد، اما چنان پر سرو صدا نماز می‌خواند که دیگران را که نمی‌خواهند نماز شب به جای آورند، از خواب بیدار می‌کند. این از کوچک‌ترین مصداق دین‌داریِ بدخیم است. این که من روزه می‌گیرم و تو حق نداری نزد من چیزی تناول کنی نیز از همان دین‌داری بدخیم است. و یا تو حق نداری آن چه را در دین من گناه شمرده انجام دهی نیز از همین نوع دین‌داری است. دین‌داری بدخیم، در نهایتِ خشونت و قساوت، به گروه‌های بنیادگرا مانند طالبان، داعش و گروه‌های تکفیری منجر می‌شود، که دیگران را به اتهام کفر و بی‌دینی به قتل می‌رسانند. در تاریخِ تمامی ادیان، دین‌داری بدخیم در قالب جنگ و یا خشونت‌های مذهبی رخ داده است. دادگاه‌های تفتیش عقاید در عالم مسیحیت از مصادیق روشن این گونه دین‌داری است. از مصادیقِ بی‌دینی بدخیم، تمسخر و آزار دین‌داران و ممانعت از انجام فرائض دین است. در منتها‌الیه بی‌دینیِ بدخیم، خشونت‌های فیزیکی و یا حتی جنگ‌ها و قتل‌هایی است که در قرن بیستم اتفاق افتاد. لازمه‌ی صلح و تداوم ثبات، دین‌داری و بی‌دینی خوش‌خیم است. مشکل از جایی آغاز می‌شود که حکومت و یا حاکمان در قدرت بخواهند نام دین بر خود بنهند. در این صورت، حکومت، الزاما به سمتِ دین‌داریِ بدخیم کشیده می‌شود. زیرا حکومت اگر نسبت به احکام و معتقدات دینی بی‌تفاوت باشد و نخواهد آن را در میان آورد، چه تفاوتی با سایر حکومت‌ها خواهد داشت که به عنوان حکومت‌های سکولار شناخته می‌شوند؟ دین‌داری بدخیم، سبب انواع پیکارها و ستیزهای اجتماعی می‌شود و انسجام را نیز در هم می‌شکند. فقط یک معیار است که به پایداری صلح می‌انجامد: چه دین‌داشته باشیم و چه نداشته باشیم و حتی هنگامی که گناهی می‌کنیم، نباید با دین یا بی‌دینی و یا گناه‌مان به دیگران آسیب وارد کنیم و حقوق پایه‌ای و طبیعی مانند حق انتخاب و اختیار  آنان را از آن‌ها بستانیم. #علی_زمانیان @simar50 #مدرسه_توسعه

‌‌دین‌داری و بی‌دینی خوش‌خیم  دین‌داری و بی‌دینی بدخیم اگر می‌خواهی دین داشته باشی، سبک زندگی دین‌دارانه داشته باشی و اگر قرار است خداباور باشی، البته به انتخاب خودت حق‌ داری دین‌دار باشی. پس آن چنان باش که می‌خواهی. تو حق داری هرگونه دین و دین‌داری را انتخاب کنی. و متقابلا اگر نمی‌خواهی دین‌دار باشی و مذهب خاصی را پیشه‌ی خود نمایی و حتی اگر می‌خواهی گناهی انجام دهی، اختیار با توست. حق با توست. تو باید انتخاب کنی چگونه باشی. فقط یک ملاحظه را فراموش مکن. اگر دین را انتخاب کرده‌ای و یا نکرده ای، اما مواظب باش دین‌داری و بی دینی‌ات و یا گناهی را که انجام می‌دهی به کسی آسیب نزند. این همان چیزی است که نامش را دینداری و بی‌دینی خوش‌خیم نهاده‌ام. دینداری سالم و یا خوش‌خیم، آن گونه دین‌داری است که فقط خود فرد را به خود فرا می‌خواند. کسی را به رعایت دین‌اش مجبور نمی‌کند. چیزی را بر کسی تحمیل نمی‌کند. هیچ کس را با اکراه و خشونت به مناسک و شعایر دینی وادار نمی‌کند. به دیگران حق می‌دهد هرگونه که می‌خواهند دین‌داری خودشان را داشته باشند و حتی حق می‌دهد که دین‌دار نباشند. در نقطه‌ی مقابل نیز بی دینی سالم نیز آن گونه زیستنی است که فرد انتخاب کرده است و البته با بی‌دینی‌اش به کسی آسیب نمی‌زند. حق دیگران را برای این که دین‌دار باشند، زیر پا نمی‌گذارد. پرخاشگر نیست. ستیزه جو نیست و حرمت دین‌شان را پاس می‌دارد. تمسخر نمی‌کند و دین‌داران را به انواع برچسب‌ها نمی‌راند.  دین‌داری خوش‌خیم یعنی دین‌دار باش و بگذار دیگران هم به مشی و مرام خودشان دین‌دار باشند. اما دین‌دارِ بدخیم و یا بی‌دینِ بدخیم، با دین و بی دینی‌اش به دیگران آسیب می‌زند. حق‌شان را برای انتخاب زندگی می‌ستاند و جهان را آن گونه می‌خواهد که می‌پسندد. به عنوان مثال، برای نماز نیمه‌شب برمی‌خیزد، اما چنان پر سرو صدا نماز می‌خواند که دیگران را که نمی‌خواهند نماز شب به جای آورند، از خواب بیدار می‌کند. این از کوچک‌ترین مصداق دین‌داریِ بدخیم است. این که من روزه می‌گیرم و تو حق نداری نزد من چیزی تناول کنی نیز از همان دین‌داری بدخیم است. و یا تو حق نداری آن چه را در دین من گناه شمرده انجام دهی نیز از همین نوع دین‌داری است. دین‌داری بدخیم، در نهایتِ خشونت و قساوت، به گروه‌های بنیادگرا مانند طالبان، داعش و گروه‌های تکفیری منجر می‌شود، که دیگران را به اتهام کفر و بی‌دینی به قتل می‌رسانند. در تاریخِ تمامی ادیان، دین‌داری بدخیم در قالب جنگ و یا خشونت‌های مذهبی رخ داده است. دادگاه‌های تفتیش عقاید در عالم مسیحیت از مصادیق روشن این گونه دین‌داری است. از مصادیقِ بی‌دینی بدخیم، تمسخر و آزار دین‌داران و ممانعت از انجام فرائض دین است. در منتها‌الیه بی‌دینیِ بدخیم، خشونت‌های فیزیکی و یا حتی جنگ‌ها و قتل‌هایی است که در قرن بیستم اتفاق افتاد. لازمه‌ی صلح و تداوم ثبات، دین‌داری و بی‌دینی خوش‌خیم است. مشکل از جایی آغاز می‌شود که حکومت و یا حاکمان در قدرت بخواهند نام دین بر خود بنهند. در این صورت، حکومت، الزاما به سمتِ دین‌داریِ بدخیم کشیده می‌شود. زیرا حکومت اگر نسبت به احکام و معتقدات دینی بی‌تفاوت باشد و نخواهد آن را در میان آورد، چه تفاوتی با سایر حکومت‌ها خواهد داشت که به عنوان حکومت‌های سکولار شناخته می‌شوند؟ دین‌داری بدخیم، سبب انواع پیکارها و ستیزهای اجتماعی می‌شود و انسجام را نیز در هم می‌شکند. فقط یک معیار است که به پایداری صلح می‌انجامد: چه دین‌داشته باشیم و چه نداشته باشیم و حتی هنگامی که گناهی می‌کنیم، نباید با دین یا بی‌دینی و یا گناه‌مان به دیگران آسیب وارد کنیم و حقوق پایه‌ای و طبیعی مانند حق انتخاب و اختیار  آنان را از آن‌ها بستانیم. #علی_زمانیان @simar50 #مدرسه_توسعه

دین‌داری و بی‌دینی خوش خیم دین‌داری و بی‌دینی بدخیم اگر می‌خواهی دین داشته باشی، سبک زندگی دین‌دارانه داشته باشی و اگر قرار است خداباور باشی، البته به انتخاب خودت حق‌ داری دین‌دار باشی. پس آن چنان باش که می‌خواهی. تو حق داری هرگونه دین و دین‌داری را انتخاب کنی. و متقابلا اگر نمی‌خواهی دین‌دار باشی و مذهب خاصی را پیشه‌ی خود نمایی و حتی اگر می‌خواهی گناهی انجام دهی، اختیار با توست. حق با توست. تو باید انتخاب کنی چگونه باشی. فقط یک ملاحظه را فراموش مکن. اگر دین را انتخاب کرده‌ای و یا نکرده ای، اما مواظب باش دین‌داری و بی دینی‌ات و یا گناهی را که انجام می‌دهی به کسی آسیب نزند. این همان چیزی است که نامش را دینداری / بی‌دینی "خوش‌خیم" نهاده‌ام. دینداری سالم و یا خوش‌خیم، آن گونه دین‌داری است که فقط خود فرد را به خود فرا می‌خواند. کسی را به رعایت دین‌اش مجبور نمی‌کند. چیزی را بر کسی تحمیل نمی‌کند. هیچ کس را با اکراه و خشونت به مناسک و شعایر دینی وادار نمی‌کند. به دیگران حق می‌دهد هرگونه که می‌خواهند دین‌داری خودشان را داشته باشند و حتی حق می‌دهد که دین‌دار نباشند. در نقطه‌ی مقابل نیز بی دینی سالم نیز آن گونه زیستنی است که فرد انتخاب کرده است و البته با بی‌دینی‌اش به کسی آسیب نمی‌زند. حق دیگران را برای این که دین‌دار باشند، زیر پا نمی‌گذارد. پرخاشگر نیست. ستیزه جو نیست و حرمت دین‌شان را پاس می‌دارد. تمسخر نمی‌کند و دین‌داران را به انواع برچسب‌ها نمی‌راند.  دین‌داری خوش‌خیم یعنی دین‌دار باش و بگذار دیگران هم به مشی و مرام خودشان دین‌دار باشند. اما دین‌دارِ بدخیم و یا بی‌دینِ بدخیم، با دین و بی دینی‌اش به دیگران آسیب می‌زند. حق‌شان را برای انتخاب زندگی می‌ستاند و جهان را آن گونه می‌خواهد که می‌پسندد. به عنوان مثال، برای نماز نیمه‌شب برمی‌خیزد، اما چنان پر سرو صدا نماز می‌خواند که دیگران را که نمی‌خواهند نماز شب به جای آورند، از خواب بیدار می‌کند. این از کوچک‌ترین مصداق دین‌داریِ بدخیم است. این که من روزه می‌گیرم و تو حق نداری نزد من چیزی تناول کنی نیز از همان دین‌داری بدخیم است. و یا تو حق نداری آن چه را در دین من گناه شمرده انجام دهی نیز از همین نوع دین‌داری است. دین‌داری بدخیم، در نهایتِ خشونت و قساوت، به گروه‌های بنیادگرا مانند طالبان، داعش و گروه‌های تکفیری منجر می‌شود، که دیگران را به اتهام کفر و بی‌دینی به قتل می‌رسانند. در تاریخِ تمامی ادیان، دین‌داری بدخیم در قالب جنگ و یا خشونت‌های مذهبی رخ داده است. دادگاه‌های تفتیش عقاید در عالم مسیحیت از مصادیق روشن این گونه دین‌داری است. از مصادیقِ بی‌دینی بدخیم، تمسخر و آزار دین‌داران و ممانعت از انجام فرائض دین است. در منتها‌الیه بی‌دینیِ بدخیم، خشونت‌های فیزیکی و یا حتی جنگ‌ها و قتل‌هایی است که در قرن بیستم اتفاق افتاد. لازمه‌ی صلح و تداوم ثبات، دین‌داری / بی‌دینی خوش‌خیم است. مشکل از جایی آغاز می‌شود که حکومت و یا حاکمان در قدرت بخواهند نام دین بر خود بنهند. در این صورت، حکومت، الزاما به سمتِ دین‌داریِ بدخیم کشیده می‌شود. زیرا حکومت اگر نسبت به احکام و معتقدات دینی بی‌تفاوت باشد و نخواهد آن را در میان آورد، چه تفاوتی با سایر حکومت‌ها خواهد داشت که به عنوان حکومت‌های سکولار شناخته می‌شوند؟ دین‌داری بدخیم، سبب انواع پیکارها و ستیزهای اجتماعی می‌شود و انسجام را نیز در هم می‌شکند. فقط یک معیار است که به پایداری صلح می‌انجامد: چه دین‌داشته باشیم و چه نداشته باشیم و حتی هنگامی که گناهی می‌کنیم، نباید با دین یا بی‌دینی و یا گناه‌مان به دیگران آسیب وارد کنیم و حقوق پایه‌ای و طبیعی مانند حق انتخاب و اختیار  آنان را از آن‌ها بستانیم. #علی_زمانیان @simar50 #مدرسه_توسعه

... نهادی بس مسئول اما مجهول! #مهدی_نصیری 📝یکی از مهمترین و موثرترین نهادهای حکمرانی در ایران دفتر و بیت رهبری است با دهها معاون و مدیر و کارشناس و کارمند. دیگر نهادهای حکومتی در برابر این نهاد خاضع و مطیعند و قدسیت رهبری که ناشی از یک سوء تفاهم و بلکه بدعت عجیب اعتقادی در مورد جایگاه دینی ولی فقیه با عنوان «نیابت خاص امام زمان» است، به مدیران و کارمندان این نهاد نیز سرایت کرده است!  بسیاری از صاحب نظران مستقل که سالها در نظام، فعال و مدیر و صاحب منصب بوده اند، در مورد فروپاشی و به هم ریختگی قریب الوقوع نظام سیاسی، گمانه زنی هایی معتبر با شواهد فراوان ارائه می کنند و هشدار می دهند اما ظواهر حکایت از آن دارد که دستگاه رهبری به بقای نظام و جزیره ثبات بودن ایران (این تعبیری است که جیمی کارتر در فردا روزی (۱۰ دیماه) در سال ۵۶ در تهران درمورد نظام شاهنشاهی بر زبان آورد) اطمینان دارند، هر چند این احتمال نیز کاملا قابل اعتناست که این نهاد نیز به خطیر بودن اوضاع پی برده اما راه برون رفتی از آن نمی یابد و ترجیح می دهد راه گذشته را و لو با سقوط به قعر دره ادامه دهد، گویا درد این راهبرد از اعلام اشتباه و برگشت از مسیر غلط گذشته کمتر است! در میان ناظران مطلع، این بحث وجود دارد که آیا این راهبرد رهبری ناشی از ضعف اطلاع وی از واقعیت امور است یا اطمینان (غیرقابل فهم برای ناظران) به درست و الهی و امام زمانی بودن روند کنونی حکمرانی است و یا ترکیبی از هر دو؟  اما هر کدام از این سه گزینه که باشد، مسئولیت معاونان و مدیران دستگاه رهبری که وظیفه اطلاع رسانی و تصمیم سازی برای آیت الله خامنه ای را دارند، در رسیدن نظام به این نقطه تیره و تار و بحرانی، غیرقابل انکار و اغماض است.  در اوایل دهه هشتاد روزی در محوطه بیت و دفتر رهبری با یکی از روزنامه نگاران شاخص اصولگرا برخورد کردم که با دلخوری و نگرانی گفت الان در جلسه ای بودم که مسئولان دفتر گفتند برخی از گزارشها و اطلاعات را به رهبری منتقل نمی کنند چون باعث دپرس شدن و افسردگی ایشان می شود! امام علی ع در عهد نامه حکومتی مالک اشتر به وی می گوید: «مالک! بین تو و مردم، حجابی جز صورتت نباید باشد». البته واضح است که در این دوران آنچه کار ارتباط مردم و جامعه با حاکمان را سامان می دهد رسانه های آزاد و نهادهای مدنی است که جایشان در ایران امروز خالی است اما با این وجود نقش وزارت دربار و دستگاه رهبری در این زمینه، بسیار حساس و مهم است. این نهاد می تواند با مهندسی اطلاعات و مدیریت ملاقاتها و دیدارها، مانع از درک درست رهبری از امور و یا عکس آن شود. بسیار تفاوت وجود دارد بین این که ملاقات کنندگان عمومی با رهبری افرادی دست چین شده باشند که برای زیارت و سردادن تکبیرهای تایید آمیز به سخنان وی می روند یا آن که کسانی از متن مردم و همه اقشار و گرایشها به دیدار بروند و فرصت دیالوگ و پرسش و نقد را داشته باشند؛ چیزی که در تمام سالهای پس از انقلاب بسیار به ندرت و به طور ناقص اتفاق افتاده است. در دیدارهای خصوصی هم در حد بسیار بالایی این مهندسی و کنترل وجود داشته و بارها در مورد هر دو رهبر نظام شنیده شده است که بعضا کسانی که جرات و جسارت نقد صریح را یافته اند، در حین ملاقات و یا پس از آن مورد توبیخ و سرزنش اعضای دفتر واقع شده اند. در هر صورت، معاونان و مدیران دستگاه رهبری ـ که اغلب سالیان طولانی در این نهاد مسئولیت دارند و کمتر تغییر یافته اند ـ در فردای جمهوری اسلامی و فروریختن ساختار سیاسی، که نمی دانیم یک سال دیگر است یا پنج سال دیگر اما به دلیل شواهد و سنتهای تاریخی و فکتهای عینی و میدانی و منطقه ای و داخلی و خارجی می دانیم که محتوم است، باید پاسخگوی مردم و جامعه باشند و توضیح دهند که چرا مسئولیت خود را در قبال جلوگیری از رسیدن نظام به نقطه سقوط که خسارتهای جبران ناپذیری بر ملت و سرزمین و دنیا و دین و حال و آینده آنان تحمیل کرد، انجام ندادند و وقتی که رهبری در سخنانش از قله ها سخن گفت به او زنهار ندادند که اکثریت ملت ـ به استثنای اقلیتی که تکبیرگویان در پای سخنان رهبری نمایندگان آنان هستند ـ وقتی این ادعاها را می شنوند مبهوت می شوند و هر چه به عرصه های مختلف جامعه می نگرند، جز بحران و دره نمی بینند. اگر دفتر رهبری ترتیبی می داد که سخنان رهبری نه صرفا در حسینیه بیت و صدا و سیما با آب و تاب پخش می شد بلکه در ایستگاهها و واگنهای مترو نیز پخش و واکنش مردم دیده وضبط می گردید و به اطلاع خطیب محترم می رسید، شاید عمق فاصله نگاه رهبری و دستگاهش به امور با نگاه اکثریت مردم، روشن و بحرانی بودن اوضاع مکشوف می شد. ۹ دیماه ۱۴۰۲ @simar50

... نهادی بس مسئول اما مجهول! #مهدی_نصیری 📝یکی از مهمترین و موثرترین نهادهای حکمرانی در ایران دفتر و بیت رهبری است با دهها معاون و مدیر و کارشناس و کارمند. دیگر نهادهای حکومتی در برابر این نهاد خاضع و مطیعند و قدسیت رهبری که ناشی از یک سوء تفاهم و بلکه بدعت عجیب اعتقادی در مورد جایگاه دینی ولی فقیه با عنوان «نیابت خاص امام زمان» است، به مدیران و کارمندان این نهاد نیز سرایت کرده است!  بسیاری از صاحب نظران مستقل که سالها در نظام، فعال و مدیر و صاحب منصب بوده اند، در مورد فروپاشی و به هم ریختگی قریب الوقوع نظام سیاسی، گمانه زنی هایی معتبر با شواهد فراوان ارائه می کنند و هشدار می دهند اما ظواهر حکایت از آن دارد که دستگاه رهبری به بقای نظام و جزیره ثبات بودن ایران (این تعبیری است که جیمی کارتر در فردا روزی (۱۰ دیماه) در سال ۵۶ در تهران درمورد نظام شاهنشاهی بر زبان آورد) اطمینان دارند، هر چند این احتمال نیز کاملا قابل اعتناست که این نهاد نیز به خطیر بودن اوضاع پی برده اما راه برون رفتی از آن نمی یابد و ترجیح می دهد راه گذشته را و لو با سقوط به قعر دره ادامه دهد، گویا درد این راهبرد از اعلام اشتباه و برگشت از مسیر غلط گذشته کمتر است! در میان ناظران مطلع، این بحث وجود دارد که آیا این راهبرد رهبری ناشی از ضعف اطلاع وی از واقعیت امور است یا اطمینان (غیرقابل فهم برای ناظران) به درست و الهی و امام زمانی بودن روند کنونی حکمرانی است و یا ترکیبی از هر دو؟  اما هر کدام از این سه گزینه که باشد، مسئولیت معاونان و مدیران دستگاه رهبری که وظیفه اطلاع رسانی و تصمیم سازی برای آیت الله خامنه ای را دارند، در رسیدن نظام به این نقطه تیره و تار و بحرانی، غیرقابل انکار و اغماض است.  در اوایل دهه هشتاد روزی در محوطه بیت و دفتر رهبری با یکی از روزنامه نگاران شاخص اصولگرا برخورد کردم که با دلخوری و نگرانی گفت الان در جلسه ای بودم که مسئولان دفتر گفتند برخی از گزارشها و اطلاعات را به رهبری منتقل نمی کنند چون باعث دپرس شدن و افسردگی ایشان می شود! امام علی ع در عهد نامه حکومتی مالک اشتر به وی می گوید: «مالک! بین تو و مردم، حجابی جز صورتت نباید باشد». البته واضح است که در این دوران آنچه کار ارتباط مردم و جامعه با حاکمان را سامان می دهد رسانه های آزاد و نهادهای مدنی است که جایشان در ایران امروز خالی است اما با این وجود نقش وزارت دربار و دستگاه رهبری در این زمینه، بسیار حساس و مهم است. این نهاد می تواند با مهندسی اطلاعات و مدیریت ملاقاتها و دیدارها، مانع از درک درست رهبری از امور و یا عکس آن شود. بسیار تفاوت وجود دارد بین این که ملاقات کنندگان عمومی با رهبری افرادی دست چین شده باشند که برای زیارت و سردادن تکبیرهای تایید آمیز به سخنان وی می روند یا آن که کسانی از متن مردم و همه اقشار و گرایشها به دیدار بروند و فرصت دیالوگ و پرسش و نقد را داشته باشند؛ چیزی که در تمام سالهای پس از انقلاب بسیار به ندرت و به طور ناقص اتفاق افتاده است. در دیدارهای خصوصی هم در حد بسیار بالایی این مهندسی و کنترل وجود داشته و بارها در مورد هر دو رهبر نظام شنیده شده است که بعضا کسانی که جرات و جسارت نقد صریح را یافته اند، در حین ملاقات و یا پس از آن مورد توبیخ و سرزنش اعضای دفتر واقع شده اند. در هر صورت، معاونان و مدیران دستگاه رهبری ـ که اغلب سالیان طولانی در این نهاد مسئولیت دارند و کمتر تغییر یافته اند ـ در فردای جمهوری اسلامی و فروریختن ساختار سیاسی، که نمی دانیم یک سال دیگر است یا پنج سال دیگر اما به دلیل شواهد و سنتهای تاریخی و فکتهای عینی و میدانی و منطقه ای و داخلی و خارجی می دانیم که محتوم است، باید پاسخگوی مردم و جامعه باشند و توضیح دهند که چرا مسئولیت خود را در قبال جلوگیری از رسیدن نظام به نقطه سقوط که خسارتهای جبران ناپذیری بر ملت و سرزمین و دنیا و دین و حال و آینده آنان تحمیل کرد، انجام ندادند و وقتی که رهبری در سخنانش از قله ها سخن گفت به او زنهار ندادند که اکثریت ملت ـ به استثنای اقلیتی که تکبیرگویان در پای سخنان رهبری نمایندگان آنان هستند ـ وقتی این ادعاها را می شنوند مبهوت می شوند و هر چه به عرصه های مختلف جامعه می نگرند، جز بحران و دره نمی بینند. اگر دفتر رهبری ترتیبی می داد که سخنان رهبری نه صرفا در حسینیه بیت و صدا و سیما با آب و تاب پخش می شد بلکه در ایستگاهها و واگنهای مترو نیز پخش و واکنش مردم دیده وضبط می گردید و به اطلاع خطیب محترم می رسید، شاید عمق فاصله نگاه رهبری و دستگاهش به امور با نگاه اکثریت مردم، روشن و بحرانی بودن اوضاع مکشوف می شد. ۹ دیماه ۱۴۰۲ @simar50

... چادرهای بر باد رفته #فرشته_مزینانی همانطور که سرخوش از بچگی چادر رنگی ام را با دندان گرفته و باد می دادم تا مثل شنل قرمزی شوم، یکهو باد شدید شهر همیشه بادی مان، کنترل چادر کوچکم را از دستم گرفت و آن را بالای درخت برد! من که چادر انگار جزئی از وجودم بود، حیران و سرگردان وسط کوچه مانده بودم. ترس اینکه سر و‌کله بابا پیدا شود و مرا توی کوچه سرلخت ببیند بیشتر بود از خجالت فرار چادر. چادری که دو طرف جلوی صورتم از بس آن را جویده بودم آبکش شده بود و ارزشی نداشت، اما برای آن روزهای من گنجی باارزش بود. من که خودم را ناامید از دسترسی به چادر می دیدم، نزدیکترین خانه آشنا که خانه خاله بود را هدف گرفتم و به سمت آنجا دویدم تا پسرهای خاله که مثل همه پسرهای کودکیمان در بالا رفتن از درخت تبحر داشتند،  به نجات چادرم بشتابند. آن روزها در شهر ما کمتر دختربچه ای بود که حجابش چادر نباشد. فقط دختران برخی از پدران اداری و نظامی بی حجاب بودند و به قول عمه عالیه، رسوایی اش بدتر! توی کوچه و خیابان گَل گَل می کردند و سرلخت جلوی مردان نامحرم بیرون می آمدند. شاید آرزوی خیلی از دختربچه های آن روز این بود که می توانستند آزاد باشند و چادر رنگی سرنکنند، اما من با چادر مانوس بودم و هیچ وقت دلم نخواست بدون چادر در خیابان گَل گَل کنم! انقلاب که شد چادرهای رنگی ما تبدیل به چادر مشکی شد. همه یکرنگ می پوشیدیم. همه یکجور فکر می کردیم. اما تعدادی هم بودند که نمی خواستند به رنگ ما دربیایند. لادن یکی از آنها بود. دختری زیبا و مودب و درسخوان که حجابش خلاصه می شد به کلاهی در زمستان و روسری کوچکی در تابستان. پدرش رئیس بانک بود و کسی اجبارش نکرده بود حتما حجاب داشته باشد. در همان حال و هوای نوجوانی، تکلیف خود دانستم ارشادش کنم! اما با کمال ادب گفت، خانواده اش دوست ندارند باحجاب باشد. دیگر با او کاری نداشتیم تا وقتی که حجاب اجباری شد و مجبورش کردند باحجاب شود! البته در ظاهر و در خیابان! حالا دیگر ما نوبت ما چادریها بود که در خیابان گَل گَل کنیم!  سرمان را بالا می گرفتیم که ببینید ما چقدر خوبیم! چقدر باحجابیم! چقدر حرف خدا را گوش می کنیم! و واقعا هم به پوشش خود افتخار می کردیم و آن را باعث ایمنی خود می دانستیم. خیلی ها که چادری نبودند هم چادری شدند. خیلی ها هم مجبور شدند به پوشیدن آن! مثل همه اشتباهاتی که حالا داریم تاوانش را می دهیم، آن روزها عده ای هم اشتباهی بر سریر تصمیم گیری فرهنگی جامعه نشستند. آنها رنگهای شاد را دوست نداشتند. فکر می کردند تنها رنگهای تیره و مرده است که می تواند حجاب باشد! حتی ما که چادری بودیم هم نمی توانستیم جوراب سفید بپوشیم. اگر می پوشیدیم، دنیا انگار کن فیکون می شد! سالها به همین منوال گذشت. اما مگر می شود جوانان را در زندان چهار رنگ اسیر کرد؟ جوانانی که حالا باسوادتر شده بودند. دانشگاه می رفتند. شاغل شده بودند. زنانی که پوسته سنت را شکسته و از خانه ها بیرون آمده بودند و شاهد سختگیریهای اوایل انقلاب بودند، نخواستند بچه هایشان هم مثل آنها ترسو باشند و حق انتخابشان را به حاکمان واگذار کنند. بچه ها کم کم جسور شدند. جرات پیدا کردند. بندها را گسستند و رسیدیم به حالا. حالا که نه رنگ که حتی لباس تنگ و پاره هم دیگر تابو نیست. جوان و نوجوان امروز را نمی توان اسیر بندهایی ساختگی به نام دین و حتی عرف کرد. این نسل مثل ما گوش به فرمان نیستند.   هر چه نسلها رو به جلو تغییر کردند، تصمیم گیران ج ا بیشتر به عقب برگشتند. حتی عقبتر از چهل سال پیش. ظاهرا ۱۰۰ سال پیش ایران ایده آل آنهاست، با این تصمیمات اجق وجقی که می گیرند! ۱۲ سال قانون منع خشونت علیه زنان در پستوی مجلس دست به دست شد. دولتها و مجلسها آمدند و رفتند. آمار زن کشی روز به روز بیشتر شد. خودکشی زنان و دختران رو به فزونی است. خشونت خانگی همچنان می تازد اما نمایندگان اقلیت همچنان اندر خم حجاب زنان به جای جان و امنیت آنان هستند. به جای تصویب لایحه منع خشونت به لایحه حجاب می پردازند و نوع دیگری از خشونت را قانونی می کنند. با این اوضاع و احوال آیا راهی جز نافرمانی مدنی و حجاب برداشتن زنان برایشان باقی گذاشته اید؟ با این رویه منتظر باشید چادرهای باقیمانده بر سر زنان هم کم کم برباد رود! مثل چادر کودکی من! @simar50