uz
Feedback
3imar سیمار

3imar سیمار

Kanalga Telegram’da o‘tish

...

Ko'proq ko'rsatish
546
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
Ma'lumot yo'q7 kunlar
Ma'lumot yo'q30 kunlar
Postlar arxiv

Soheil Mehrzadegan - Doorit (320).mp38.49 MB

photo content
+2

... اختلاسگران چگونه بوجود آمدند. صبح یک روز، در سال ۱۳۵۹ ناگهان حزب اللهی‌های دانشگاه، با هماهنگی سراسری انجمن اسلامی‌ها، درِ دانشگاه‌ها را بسته و از ورود دانشجوها جلوگیری کردند و گفتند : این دانشگاه‌ها اسلامی نیست و باید پاکسازی و اسلامی شود ...؛ اسمش را گذاشته بودن انقلاب فرهنگی ! همه دانشگاه‌ها تعطیل شدند که نه یک روز و دو روز... که چهار سال ... در این مدت بیشتر اساتید نخبه و دانشمند رفتند به اروپا و  آمریکا  و کانادا. !!! دانشجوها هم حدود یک سومشان یا ازدواج کردند، یا مشغول شغلی و حرفه‌ای شدن و یک عده زیادی هم به جرم فعالیت سیاسی ضد حکومت جدید یا اعدام شدند یا به زندان های طویل‌المدت افتادند یا اصلا تصفیه شدند !!  وقتی که بعد از سه چهار سال تعطیلی ، سرانجام دانشگاه‌ها باز شدند برای قبول شدن دیگر تنها درس‌خوان بودن کافی نبود، دانش‌آموز باید غیر از کنکور در تحقیقات محلی هم قبول می‌شد تا بتواند وارد دانشگاه بشود. یک مرد ریش دار با پیراهن بلندی که روی شلوار انداخته بود به سراغ همسایه‌ها می‌رفت تا مطمئن بشود که نماز می‌خوانید و لباستان اسلامی است و زن همسایه را دید نمی‌زنید و حجابتان کامل است و موسیقی حرام گوش نمی‌کنید و اهل گروهک‌ها نیستید و از این حرف‌ها ... همین شد؛ که از کلاس اول دبیرستان شما در خانه و به توصیه‌ی والدین تمرین دروغ و ریا می‌کردید .!!  تمرین نماز خواندن الکی ، ریش گذاشتن الکی، لباس پوشیدن الکی و .... زندگی کردن الکی ..! کافی بود خودت را توی یکی از سهمیه‌ها جا کنی، خیلی هم‌ سخت نبود، حتی دیگر زشت هم نبود. کافی بود کمی دروغ بگویی و نمایش بدهی، که دیگر عادی شده بود، و تو پذیرفته شده بودی .!! جوانمردی و صداقت کم کم مُرد .!!! با همه‌ی این‌ها مشکل دیگری هم در کار بود؛ همسایه‌ای که از سر حسادت یا دشمنی یابدجنسی و یا هر انگیزه‌ دیگری در مورد شما بدگویی می‌کرد تا آینده‌تان به فنا برود و حاصل چندین سال درس خواندن دود شود و هوا رود ! اینجا بود که اگر قبول نمی‌شدید به تمام همسایه‌ ها مشکوک می‌شدید و دیگران را به چشم دشمن و بدخواه می‌دیدید. ما دروغ و نمایش و دشمنی را آنقدر تمرین و زندگی کردیم که برایمان کاملا عادی شد و در وجودمان باقی ماند و جزیی از هست و بودمان شد !!! دیگر نمی‌دانستیم خود واقعی‌مان چیست ! چه چیز دروغ است و چه چیز واقعی.. !! مرز میان واقعیت و دروغ از بین رفت. حتی در خانه، حتی در خلوت ...انگار همه چیز ساختگی شده بود، حتی حقیقت. در چنین جوی و فرهنگی، افرادی مثل خاوری‌ها، زنجانی‌ها پرورش یافتند که کم هم نبودند. از همان روزهای اول تحریم شدیم، اسمش البته محاصره اقتصادی بود. !! همه چیز کوپنی بود، همه چیز بازار سیاه داشت. عادت کردیم که صف بایستیم، با همدیگر کتک کاری کنیم، فروشنده را دشنام دهیم و برای خریدن شامپوی داروگر تخم مرغی دنبال پارتی و آشنا بگردیم .! رادیو و آقایان شعار خودکفایی می‌دادند و ما شامپوی تخم مرغی تقلبی را به چند برابر قیمت می‌خریدیم. دیگر بازار سیاه و پارتی و صف و سهمیه، جزیی از ساز و کار بودن ما شد ! انگار همه‌ی راه‌های اصلی از بین رفته بودند و ما همواره دنبال راه میان‌بُر و کوره راه و‌ در پشتی بودیم. !! حالا بعد از سال‌ها، این شیوه‌ی زندگی، این نحوه‌ی دیدن و فهمیدن، این روش حل مسئله، تمام بودن ما را در بر گرفته و در هر معضل و بحران خودش را نشان می‌دهد. مثلاً همین کرونا را ببینید: ساختن کرونایاب مستعان و چندین نوع واکسن تخیلی، و تولید داروهای صد در صد موثر شیمیایی و گیاهی و طب اسلامی و دم‌نوش معجزه‌آسا و دورهمی‌های یواشکی و سفرهای ممنوع و عزاداری‌های بغل به بغل و سفر به ارمنستان برای واکسن و کتک‌کاری در بیمارستان برای تخت خالی و فحش دادن به داروخانه‌چی و دنبال آشنا گشتن برای سرم و چندین برابر خریدن داروها و واکسن های تقلبی و ایستادن در صف گورستان و ... گویا دیر فهمیدیم که حاصل همان دانشگاه وهمان انقلاب فرهنگی و همان تلاش برای خودکفایی ...، همین طریقه‌ی زندگی کردن است. انگار پذیرفته‌ایم که هیچ حقیقتی در کار نیست و همه چیز آمیزه‌ی دروغ و نمایش و تخیل است !! و پذیرفته‌ایم که امروز برای ما تنها مرگ است که همچنان واقعیت دارد که سخت سرگرم کار است ! 🔹اینها هیچ کدام سیاه نمایی نیست : حقیقتی تلخ و تهوع آور است که وجود دارد و شیوه زندگی ۴۵ ساله ماست...!!! @simar50 #درد #اجتماعی

‌‌... بعضی آدم‌ها ... می‌گفت توی بیمارستان بودیم، پشت درِ آی‌سی‌یو، که خبر دادند پدرتان مُرد. می‌گفت وازده بودیم. انگار کسی لگد کوبیده باشد توی ساق پاهایمان، لنگ می‌زدیم. ناشی و نابلد و گُنگ بودیم. نمی‌دانستیم حالا باید چه کار کنیم. اول گریه کنیم، بعد برویم سراغ پیکر پدر؟ گریه باشد برای بعد، اول فکر مراسم باشیم؟ توی سرمان بکوبیم یا یتیم‌وار، در سکوت بچسبیم به دیوار پشت سرمان؟ می‌گفت ما سه جوان بودیم که مادر نداشتیم، پدرمان مُرده بود، تنها بودیم و آداب پدرمُردگی را بلد نبودیم. ایستاده بودیم، با دست‌هایی بلاتکلیف، و از هم چشم می‌دزدیدیم، انگار از غم توی چشم‌های هم خجالت می‌کشیدیم. می‌گفت یکی‌مان که کمی عقلش بیشتر کار می‌کرد زنگ زد به یک دوست، به یک بزرگ‌تر، و ما وامانده و آویزان و خدازده ایستادیم در راهروی سفید در سفید بیمارستان، یک چشم به دری که پدر پشتش خوابیده بود و چشمی به دری دیگر تا کسی بیاید و روی سر این بی‌کسی مزمن دست بکشد. می‌گفت قلبمان یخ کرده بود. هنوز نیم‌ساعت نگذشته بود که درهای شیشه‌ای کنار رفت و آن دوست آمد و جان آمد به دست و پاهایمان. حالا شانه‌ای داشتیم برای گریه. می‌گفت دوست یکی‌یکی بغلمان کرد، گذاشت گریه کنیم، زیر گوشمان زمزمه کرد که می‌داند، که سخت است... بعد رفت سراغ کارهای بیمارستان، ما را رساند خانه، تماس گرفت با دوست و آشنا و فامیل، گل و شام و خرما سفارش داد، قاری و مداح خبر کرد، مسجد و رستوران رزرو کرد، پارچه سیاه زد سردر خانه و... می‌گفت ما هم بالاخره به خودمان آمدیم، ایستادیم جلوی در مسجد، خوش‌آمد گفتیم، اشک ریختیم... می‌گفت قلبمان بود که یخ کرده بود، انگار دستی پتو کشید رویش. می‌گفت کَس داشتن این‌شکلی‌ست. می‌گفت بعضی‌ها کَس آدم می‌شوند، به داد می‌رسند، پناه می‌شوند... می‌گفت امان از وقتی که سر بچرخانی و کسی را پیدا نکنی برای کَسانگی. می‌گفت بعضی‌ها لفاف قلبند. می‌گفت همان‌جا بود که دعا کرد الهی هیچ قلبی لخت‌وپتی نماند. #سودابه_فرضی_پور پی‌نوشت: اگر دوست داشتید لفاف قلبتان را، کسی را که اگر سه نصف‌شب گیر و گرفتاری داشتید، می‌توانید روی بودن و آمدنش حساب کنید، اینجا، زیر این پست منشن کنید. @simar50 #تکیه‌گاه #پدر #آدمهای_خوب

... ‍ «عمق راهبردی» و «پاشنه آشیل» شوروی به کشورهای اقماری‌اش نفت و غلات رایگان می داد تا امپراتوری خود را در اروپای شرقی و مرکزی حفظ کند. بلغارستان،لهستان،مجارستان،چکسلواکی،رومانی و آلمان شرقی نفت و غلات مفت «برادر بزرگ »را بلافاصله پس از دریافت به کشورهای اروپای غربی به قیمت بازار آزاد می‌فروختند تا ارز حاصله را صرف اقتصاد سوبسیدی رو به زوالشان بکنند. شوروی سالیانه سی میلیارد دلار را صرف کمکهای اقتصادی و تسلیحاتی به کشورهای تحت سلطه‌اش می‌کرد در حالی که اقتصاد ویران داخلی خودش به شدت به این پول نیاز داشت. اما کار به جایی رسید که ادامه این روال ناممکن شد. کشور سلطه‌گر بیش از این قادر به خرج کردن برای حفظ امپراتوری‌اش نبود. پل کندی،مورخ انگلیسی، به درستی می‌گوید «چنانچه یک کشور سلطه‌گر حیطه حاکمیت خود را در امور خارجی بیش از حد گسترش دهد، نه تنها منافعی را نصیب خود نمی‌کند بلکه به واسطه هزینه‌های سنگینی که برای حفظ امپراتوری‌اش متحمل می‌شود خود را در معرض فروپاشی قرار می‌دهد. اصولا راز نابودی امپراتوری‌ها در همین ویژگی نهفته است.» شوروی گمان می‌کرد که امپراتوری اروپایی‌اش «عمق راهبردی»‌اش است اما اشتباه می‌کرد .به عبارتی همین"عمق راهبردی" نهایتا تبدیل شد به پاشنه آشیل‌‌ این نظام . شوروی مجبور بود برای حفظ امپراتوری‌اش علاوه بر صدور نفت و غلات رایگان،بخش عمده‌ای از بودجه سالیانه‌اش را هم صرف تولید تسلیحات و نیروهای نظامی‌اش بکند.در نتیجه ،پول چندانی برای تقویت اقتصاد داخلی‌اش باقی نماند .و نهایتا آنچه سرنوشت این کشور را رقم زد نه تعداد موشک‌های اتمی‌اش که تعداد کاغذ توالت‌ها و پوشک‌های موجود در قفسه‌های فروشگاه‌هایش بود. #بیژن_اشتری @simar50

‌‌... واقع بینی در سیاست #رحیم_قمیشی مجری از ترامپ می‌پرسد اگر مجددا رئیس جمهور شدی بدنبال تغییر رژیم ایران خواهی بود؟ او پاسخ می‌دهد: خیر، ما فقط می‌خواهیم ایران سلاح هسته‌ای نداشته باشد. دوباره می‌پرسد شما یعنی موافق همین نظامید یا سعی می‌کنید سیستم ۱۹۷۰ (پادشاهی) را برگردانید. ترامپ پاسخ می‌دهد: ما در این مسائل نمی‌توانیم (نمی‌خواهیم) وارد شویم به عبارتی او می‌گوید ما هنر کنیم کشور خودمان را اداره می‌کنیم و پاسدار منافع ملی خود هستیم. ما قرار نیست ایران را اداره کنیم و خیر و شر آن، بر عهده خودشان است. آنها که فکر می‌کنند بیشتر از فلسطینیان خیر آنها را می‌دانند. آنها که فکر می‌کنند مردم سوریه نمی‌دانند که اسد برایشان بهتر است. آنها که معنی منافع ملی را نمی‌‌فهمند و میلیاردها دلار ، بیهوده صرف تغییر جهان می‌کنند. آنها که عقلشان از سطح متوسط جامعه پائین‌تر است لطفاً یاد بگیرند. بروند دنبال حسینیه ساختن در کاخ سفید برقراری حکومت اسلامی در جهان بگویند ترامپ یک قمارباز دیوانه است او معنی منافع ملی را می‌فهمد همان که شما نمی‌فهمید او ابرقدرت جهان هم باشد ماموریت تغییر نوع حکومت‌ها در خارج از کشورش را بر عهده نمی‌گیرد و عقل محاسبه‌گر دارد همان که خیلی‌‌تان ندارید! او اولویت نخستش کشور خودش است نه فلسطین نه اسرائیل نه سوریه نه اروپا چقدر سخت است با حاکمیت‌هایی سر کردن که اصول اولیه حکومت‌داری را نمی‌فهمند! @simar50

‌‌... برای آنها که اولین بار است... مطمئنم همه می‌دانند که باید پنیر و ماست را گذاشت توی یخچال، یا شیشه‌ی شربت را قبل از مصرف تکان داد. ولی همیشه روی در پنیر و کاغذِ روی شربت این نکات را می‌نویسند. برای اطمینان شاید. برای یادآوری. برای آن‌ها که اولین بار است پنیر می‌خرند شاید. فکر بدی هم نیست. چه اشکالی دارد؟ آنهایی که همیشه می‌دانستند و می‌دانند که نوشابه را باید خنک و تگری خورد اصلا جمله‌ی «خنک بنوشید» به چشمشان نمی‌آید، ولی اگر بنده خدایی اولین برخوردش با بطری نوشابه باشد، این جمله‌ی کوتاهِ دو کلمه‌ای می‌تواند آینده‌ی رابطه‌ی او و این نوشیدنی را عوض کند. . می‌گویم ای کاش خدا هم یک اتیکت روی هرکداممان نصب می‌کرد و با حداقل کلمات وصفمان می‌کرد. شاید روابطمان با آدم‌های اطراف بهتر می‌شد. ساده و روشن. چیزهایی شبیه: «اعصابِ پرحرفی ندارد» یا «در گرما بداخلاق می‌شود» «هرچیز را یک‌بار بهش بگو» «غیر قابل دوستی» «طول می‌کشد تا یخش باز شود. صبور باش» خب آن‌ها که می‌شناختند آدم را به مرور زمان، مثل تمام نوشته‌های روی بسته‌ها، دیگر به آن توجه نمی‌کردند، و همان‌طور که کیسه‌های خرید را جابه‌جا می کنند، با چشم بسته هم پنیر و شیر را می‌گذارند توی یخچال. و آدم‌های جدید حین برخورد با آدمِ «بی‌احساس و غیرمنطقی» مثل من، خیلی ساده راهشان را کج میکردند و میرفتند و وقتشان را صرف کسی میکردند که روی اتیکتش نوشته باشد: «صمیمی و با معرفت» @simar50 #اتیکت #آدما #روابط_اجتماعی