نوشتباز|داستانکها و کاریکلماتورهای دکتر میترا جاجرمی
Kanalga Telegram’da o‘tish
من میترا جاجرمی هستم. یک پزشک که عاشق خواندن و نوشتن است. سایت: mitrajajarmi.com اینستاگرام: www.instagram.com/mitra.jajarmi
Ko'proq ko'rsatish863
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
+27 kunlar
-430 kunlar
Postlar arxiv
📜نسخه
بیمار اول در زد و وارد شد. روانپزشک با دقت حرفهایش را شنید و نسخه را به دستش داد: «دو تا شعر برات نوشتم. اولی رو صبح، بعد از بیدار شدن، میخونی و دومی رو شب، قبل از خواب.»
بیمار بعدی وارد شد. روانپزشک پرسید: «تو این یه ماهی که تو آسایشگاه بودی، حالت بهتر شده؟»
بیمار سرش را تکان داد: «بله. احساس خیلی بهتری دارم، فقط شبا دیر خوابم میبره.»
روانپزشک عینکش را جابهجا کرد و گفت: «با من بیا. یه رمان بهت میدم که شبا قبل از خواب بخونی تا راحتتر بخوابی.»
در باز شد. پرستار به سمتشان رفت: «باز که شما اینجایین.»
روپوش را از تن مرد بیرون آورد. لحظهای مکث کرد و زیرلب گفت: «نسخههات از نسخههای دکتر آسایشگاه بیشتر طرفدار داره، آقای نویسنده.»
🟨میترا جاجرمی
#داستانک
⬛️اینستاگرام
⬛️سایت
⬛️@mitrajajarmy
🌤️آسمانی
گفت: «هرجا بروی، آسمان همین رنگ است.»
گفتم نه. این تویی که آسمانت را همهجا با خودت میبری. اگر آسمان دلت خاکستریست، شاید روشنتر شود یا تیرهتر، اما محال است آبی آسمان نصیبت شود. اگر آسمان ذهنت ابریست، جای دیگر نیمهابری میشود یا لبالب از ابرهای متراکم، اما آسمان آفتابی سهمت نخواهد بود. اگر آسمان چشمهایت بارانیست، خواهد بارید نمنم یا شرشر، اما صاف نخواهد شد.
اگر آسمان روحت تاریک است، شاید در مکانی دیگر سوسوی چند ستاره را ببینی یا حتی درخششی از ستارهی دنبالهدار، اما هرگز آسمانت ستارهباران نخواهد شد.
آسمان تویی که آبیات را گم کردهای. که اگر بیابیاش، هرجا باشی آسمانت آبی و زلال خواهد ماند.
🟨میترا جاجرمی
#یادداشت_روز
⬛️اینستاگرام
⬛️سایت
⬛️@mitrajajarmy
📌کاریکلماتور
● دل فرش ریش است.
● ساعت عقربهدار نیش میزند.
● دامنه در کف قله ماند.
● بر بستر رودخانه، آب لالایی میخواند.
● بغض زندانی گلوست.
● گربهی باایمان قبل از خوردن ماهی وضو میگیرد.
● آفتابپرست هنگام کسوف درگذشت.
● ریهام تنها هوادار من است.
● با قلمم، پشت خاطراتم را میخارانم.
● کاغذی که اعصابش خطخطی بود به رواننویس مراجعه کرد.
🟨میترا جاجرمی
#کاریکلماتور
⬛️اینستاگرام
⬛️سایت
⬛️@mitrajajarmy
🖊از هذیان تا خلاقیت | ۸ فایدهی هذیاننویسی برای نویسندگان
شاید چند سال پیش که تازه در آغاز راه نوشتن بودم، دشوارترین کار برایم غلط نوشتن بود. بهقدری قوانین درستنویسی در مغزم حک شده بود، که اگر میخواستم هم نمیتوانستم غلط یا بیمعنا بنویسم. باور به معنادار بودن هر جمله ذهنم را تسخیر کرده بود و هر چقدر هم آگاهانه تلاش میکردم نمیتوانستم متنی بیمعنا یا جملهای غلط بنویسم. آموزههای مدرسه مانعی جدی برای دستیابی به هذیاننویسی بود. گمان میکردم فاعل همواره باید در آغاز جمله بنشیند و فعل همیشه باید آخر جمله بیاید که در غیر اینصورت گناهی نابخشودنی مرتکب شدهام.
ادامهی این مقاله را در لینک زیر بخوانید:
📎از هذیان تا خلاقیت
⬛️@mitrajajarmy
♥️تودلبرو
شعر خوب، تودلبروست. بهقدری لطیف لمست میکند که گوشهای از دلت را به او میدهی. دیگر مهم نیست که این شعر سرراست است یا مبهم، ساده است یا پیچیده، شاعرش سرشناس است یا گمنام. شعر را امروز نوشته یا قرنها پیش. شعر تودلبرو همراهت میماند. هرازگاهی که دلت هوایش را میکند، به سراغش میروی. غبار از سرورویش میروبی و زیرلب زمزمهاش میکنی. زمزمهاش میکنی...
🟨میترا جاجرمی
#یادداشت_روز
⬛️اینستاگرام
⬛️سایت
⬛️@mitrajajarmy
😊چشم دوم
برخی ناخواسته نابینا به دنیا میآیند و برخی خودخواسته کوردل. نابیناها با چشم دل میبینند، اما کوردلها با چشم سر نمیبینند. دستهی نخست میتوانند امیدوار باشند که با پیشرفت علم، بیناییشان را به دست آورند. اما گروه دوم آنچنان با ظلمت یکی شدهاند که درمان نیز از آنان قطع امید کرده است.
🔘میترا جاجرمی
#یادداشت_روز
⬛️اینستاگرام
⬛️سایت
⬛️@mitrajajarmy
😂زبان مادری
میگفت: «زبان مادری یعنی چه؟ این مردان بودند که با کوشش و رنج بسیار زبان را به وجود آوردند و هر روز بر غنای آن افزودند. پس چرا نفعش را زنان ببرند؟»
در این باره، رسالهها نوشت و سخنرانیها کرد. اما هرچه بیشتر کوشید، کمتر نتیجه گرفت. یک روز هنگام سخنرانی از هوش رفت. او را به بیمارستان رساندند.
پرستار بالای سرش بود. نبضش را گرفت و فشارسنج را دور بازویش بست. پلکهای مرد تکان خورد. زیر لب گفت: «مادر... مادر...»
🟣میترا جاجرمی
#داستانک
⬛️اینستاگرام
⬛️سایت
⬛️@mitrajajarmy
🧷کاریکلماتور
● ابر آهِ آسمان است.
● بهار با سنجاقک گلدوزی میکند.
● موهای دریا موجدار است.
● مهریهی باران یک جفت گل شمعدانی است.
● سایهام فتوژنیک است.
● آنقدر تلویزیون دید که ذهنش برفک زد.
● نویسندهی شکمو با خامه مینویسد.
● پرندهی مهاجر هواخواه قفس شد.
● بتپرست شکستهنفسی نمیکند.
● آبدزدک به مرگ در دریا محکوم شد.
🔴میترا جاجرمی
#هذیان
⬛️اینستاگرام
⬛️سایت
⬛️@mitrajajarmy
🏃♂️فراری
سیچهارساله بود و نمیخواست در جنگ کشته شود. دولت اعلام کرده بود همهی افراد زیر سیوپنج سال باید برای اعزام به جبهه اقدام کنند. میدانست دیر یا زود نوبت او هم میرسد.
چند روز بعد با هزار زحمت از مرز گذشت. پنج سال طول کشید تا توانست تابعیت بگیرد و در کشور جدید جا بیفتد؛ کشوری کوچک در آن سر دنیا که کمتر کسی اسمش را شنیده بود.
تلویزیون را روشن کرد: «مردم دلاور، همانطور که میدانید درگیر جنگ ناجوانمردانهای شدهایم. به دلیل کمبود نیرو، همهی افراد بین چهل تا چهلوپنج سال باید تا پایان امشب خودشان را به پادگانها معرفی کنند، وگرنه محاکمه و اعدام خواهند شد.»
نفسش را بیرون داد، هرچند متوجه نشده بود که آن را حبس کرده است. صدای نوتیفیکیشن آمد. گوشیاش را برداشت:
«رفیق قدیمی، تولدت مبارک.»
🟡میترا جاجرمی
#داستانک
⬛️اینستاگرام
⬛️سایت
⬛️@mitrajajarmy
🏳️پرچم سفید
دیرگاهیست
شعری در سرم هیاهو نمیکند
واژهها
سرخپوش
زبانبسته
با پرچم سفید
به خواب رفتهاند
⚫️میترا جاجرمی
#شعرک
⬛️اینستاگرام
⬛️سایت
⬛️@mitrajajarmy
✏️کاریکلماتورهای قلمی
● آنها که از قلم میافتند، قلمبهمزد میشوند.
● پس از مرگ قلم، نویسنده فقط سیاهمشق میکرد.
● قلمم امضای مرا جعل میکند.
● قلم بیپروا سر به دار میدهد.
● با قلمم، کلمه مینوازم.
● نویسندهی زرینقلم خودنویسش را از خورشید پر میکرد.
● نویسندهی شکمو با خامه مینویسد.
● با قلم شسته، داستان تروتمیزی نوشت.
● نویسندهی بیفرزند نوشتههایش را قلمه میزد.
● عزرائیل پایاننامهی زندگی را قلم زد.
🔘میترا جاجرمی
#کاریکلماتور
#روز_قلم
⬛️اینستاگرام
⬛️سایت
⬛️@mitrajajarmy
🐤ققنوس
سالها نوشت، اما کسی نوشتههایش را نپسندید. میگفتند نوشتههایش بیرنگوروست؛ انگار همهچیز را خاکستری میبیند.
یک شب نویسنده در حالی که سیگار میکشید، به خواب رفت. خانه در آتش سوخت. وقتی مأموران آتشنشانی رسیدند، چیزی جز خاکستر باقی نمانده بود.
یکی از مأمورها ایستاد. چیزی آنجا بود؛ یک کتاب، کتابی گرم و نو که انگار همین الان از چاپخانه بیرون آمده بود. کتاب در فهرست پرفروشترین کتابهای سال قرار گرفت. سالهاست تجدید چاپ میشود و همچنان پرفروش است.
🟣میترا جاجرمی
#داستانک
⬛️اینستاگرام
⬛️سایت
⬛️@mitrajajarmy
⭐کاریکلماتور
● میکروب زیر میکروسکوپ خوشرقصی میکند.
● روشنفکر هر شب قرص ماه میخورَد.
● پشت سر نگاهت آب میریزم.
● دست خالی به استقبال تنگدستی میروم.
● برای خواندن خط نگاهت، در مدرسهی عشقت ثبتنام کردم.
● هیچ شبی از نظر یلدا بلند نیست.
● خورشید قبلهی گل آفتابگردان است.
● آنقدر تلویزیون دید که ذهنش برفک زد.
● کلیهام کمکاریاش را گردن خشکسالی انداخت.
● احساساتم برای افکارم تره هم خرد نمیکنند.
🔘🟣میترا جاجرمی
#کاریکلماتور
⬛️اینستاگرام
⬛️سایت
⬛️@mitrajajarmy
🏠خانهی رؤیاها
نگاه زن روی دیوارهای نمزده چرخید. ترکهای ریز و درشت دیوارها را خطخطی کرده بودند. مرد دستش را فشار داد: «بالاخره یه روز خونهی رؤیاهاتو برات میخرم.» زن لبخند کمرنگی زد و چشمهایش را بست.
نیمهشب بود. زمین لرزید. شیشهها شکستند و دیوارها فرو ریختند. وقتی زن و مرد چشمهایشان را باز کردند، در خانهی رؤیاهایشان بودند.
🟡میترا جاجرمی
#داستانک
⬛️اینستاگرام
⬛️سایت
⬛️@mitrajajarmy
🤩وادی بیرؤیایی
یدالله رؤیایی میگفت: «به نوبل اهمیتی نمیدهم. از داوری شدن بیزارم.» من هم همینطور، رؤیایی جان. اصلاً چه کسی از داوری شدن نمیهراسد، خاصه در زمانهای که قضاوت نه بر پایهی سنجهها که وابستهی رابطههاست.
اما برای ما مسئله کمی متفاوت است. رؤیایی حق انتخاب داشت که نوبل را مهم بداند یا نه. که برای به دست آوردنش تلاش کند یا نه. اما ما چطور؟ ما که حتا از رؤیا داشتن هم منع شدهایم و این بیرؤیایی دردناک است. درد ما فقط نرسیدن نیست؛ ناتوانی از پندارهی رسیدن است. من هرچقدر میکوشم نمیتوانم تصور کنم گرفتن جایزهی نوبل، شهرت جهانی و چاپ شدن آثارم در کشورهای مختلف چه حسی میتواند داشته باشد. اینجا، این سر دنیا، چنین چیزهایی متصور نیست. آنقدر از جهانیان فاصله گرفتهایم که رویدادهایی که برای دیگر مردمان بااهمیت است، برای ما پشیزی نمیارزد. نه جام جهانی هیجان عموم برمیانگیزد و نه نوبل ادبی اشتیاقی در نویسندگان شعلهور میکند.
بهقدری سایهی جنگ، تحریم، بیپولی، گرسنگی، مرگ و نیستی بر سرمان گسترده شده که قدرت خیالپردازی نداریم. آدمی که درگیر بقاست، جاهطلبی را کنار میگذارد و اتفاقی ممکن، اما نامعمول را کاملاً غیرممکن میپندارد.
با این همه، عجیب است که در همین وادی بیرؤیایی باز هم به نوشتن ادامه میدهیم. انگار که نوشتن پیوندگاه باریک میان ما و زندگی است. رشتهای که هر روز نازکتر میشود، اما هنوز پاره نشده است. شاید چارهی کار همین باشد که بر قطر این طناب بیفزایم؛ آن هم با بیشتر نوشتن. و شاید روزی برسد که توان رؤیاپردازیام را پس بگیرم. روزی که خودم انتخاب کنم نوبل هدفم باشد یا نه.
🔴میترا جاجرمی
#یادداشت_روز
⬛️اینستاگرام
⬛️سایت
⬛️@mitrajajarmy
☄️لکهی ننگ ماهی | هذیان
سنگ روی سنگ دستانداز خوابید. ایدهآلش جوهر یخزدهی آتش به سر گرفت. کسی نپرسید شعرش آفریدهی نسل شمال کشیده یا دستپخت حجم زمان ازدسترفته ترکیده. هیچوقت نخواست بلای ثابتقدم عمر را بهرستگاری پاببوسد. پیشتر هرگز دمدرازی را به صاحبمسلکان استثنا نکرده بود. روزگارش پیدرپی نفس عبورید و آب در چاه نشئگی شرط بلاغ کشت. دستهای نوچ فرش پاهای رخسارهی کبودت به بند نچشید. او هرگز حرفهای چشمکزنش را در دهان آینه نگسترد. سردش بود و روانداز ترسفامش در دهانش آبرفت سرود. سر به سر شاهزاد سرافرازید و نوحهها شبنموار از نگاهش گریخت. در تمام مساحت زندگی، مرگ یخ مرگ گامگامان ته به دریا سرید. با همهی بدکامی، نرمنرمک گمناکی گشود، زیرا بحث دلگشتگی از سر توت ناامید پرداخت.
بنزین جایگاهش را شرمندگی پا به ماه گذاشت و اندوه بیسکوییت کهکشان راه ماستی به بند خویش فسرد. پاکت موچینی شگرف با ناحیهی ناجی پا به دوتا انگیخت. شعاع ستاره در ناخنگرد میز سودای رخت نفسگیر شهد معرفت پنداشت. از نردبان اخلاقمدار چشم داشت، اما پلهها دلشکستهتر از کفشور سرامیک زیان به دندان گریزمند خیابان زدند. یخ پیامک به گوش پنجرهی خاطره کلافه نشانه گرفت. روزمرگی کلاف شاید آسودگیخاطر نشست. کلاغ جاسوس لاته در چشمهایش فوران کرد و عصربهعصر ناحیهی فکر متناهی بر سایهبان نزهت آویزانید.
سوراخ انحرافی راست دستوپاعریان کلهبوس گنبد به تماشای فهم طوطی گریخت. جوجههای شایستهبال غار تنهایی رستند و گداگداکشان بر مزار گلدستهها شستند. باد شبیخون لابهلای گیسوانش نزد زد. نسیم، فرزند سرراهی، رفتگر برگها، سبزینهها غارت لانه کرد. برای گوشهای کور شربت دیفن هیدرامین غنیمت کشید. آسمان دستهای کویر فرسوده نمایاند. شب کشف حجابکنان میخکوب تابلوها شنود. آرزو رؤیای هردمبیلش را سنگواره فسیلید. اصرار معرکهگیر به احترام گنگ برخاست. ستاره تور مگسگیرش را فدای گمنامی امضا کوشید. ماه لکهی ننگ ماهی به تن شورید و هنرور تقاضای ترانهی گلیم را به ماتحت کورستان پاشید.
🔘میترا جاجرمی
#هذیان
⬛️اینستاگرام
⬛️سایت
⬛️@mitrajajarmy
🎨پالت
هرچه مینوشت، متهم به سیاهنمایی میشد. اما دستبردار نبود تا آنکه پوستش رو به تیرگی گذاشت. دیگر نمیشد به او گفت سفیدپوست. ناچار به آفریقا مهاجرت کرد و بهعنوان یک سیاهپوست به نوشتن ادامه داد. آنجا هم هرچه نوشت، گفتند دارد سفیدشویی میکند. از عصبانیت صورتش قرمز شده بود.
از ماشین پیاده شد. حالت تهوع داشت. جمعیت زیادی به استقبالش آمده بودند. رئیس قبیلهی سرخپوستها جلو آمد و چپچپ نگاهش کرد: «به من گفته بودن یه نویسندهی سرخپوست میخواد بیاد اینجا، پس چرا رنگت به زردی میزنه؟»
⚫️میترا جاجرمی
#داستانک
⬛️اینستاگرام
⬛️سایت
⬛️@mitrajajarmy
😊کاریکلماتور
● اندوه، اشکنوش است.
● قلم بیمغز، دهنبین میشود.
● نیمهی خالی لیوان فقط با سراب پر میشود.
● به همه میبازم، حتا به خودم.
● همه گلیمشان را از آب بیرون میکشند، جز دریا.
● علت مرگ ستاره، سقوط در چالهی هوایی اعلام شد.
● پرنده برای آزادی، آوازش را قربانی کرد.
● عزرائیل لقمههای نفسم را میشمارد.
● گُل رویت را میکشم.
● نگاهم در اشکهایم خفه شد.
🟣میترا جاجرمی
#کاریکلماتور
⬛️اینستاگرام
⬛️سایت
⬛️@mitrajajarmy
👩❤️👨همسر شوهرم
در یک روز کاملاً معمولی، «ایدن فاکس» بعد از دویدن به خانه برمیگردد، اما کلیدش قفل در را باز نمیکند. زنی که پشت در ایستاده و خیلی هم شبیه اوست، ادعا میکند ایدن واقعی است. ایدن نمیفهمد چه اتفاقی افتاده، اما وقتی شوهرش هم میگوید او را نمیشناسد و از او میخواهد آنجا را ترک کند، زندگیاش وارد کابوسی عجیب میشود.
هویت ایدن زیر سؤال رفته است. او مطمئن است که ایدن است، اما پس چه اتفاقی افتاده؟ و حالا باید چه کند و کجا برود، درحالیکه هیچکس حرفهایش را باور نمیکند؟ در همین میان، سروکلهی زنی به نام «بردی» به عنوان کارآگاه ارشد پیدا میشود که میگوید دربارهی جابهجایی هویت و زنان ناپدیدشده در منطقه تحقیق میکند. حضور او معما را پیچیدهتر میکند و خواننده را وامیدارد از خود بپرسد انگیزه و نقش واقعی این زن در داستان چیست.
«آلیس فینی»، نویسندهی این تریلر جنایی-روانشناختی، موفق شده اثری پرکشش خلق کرده که تا انتهای داستان مخاطب را مشتاق نگه میدارد. او نویسندهی خودداری است که هیچ عجلهای برای دادن اطلاعات به خواننده ندارد. داستان از دید چند راوی روایت میشود؛ راویهایی که هر بار تنها بخش کوچکی از قصه را رو میکنند و نکته اینجاست که همیشه هم راست نمیگویند. در طول داستان، خواننده مدام با این پرسش روبهروست که چه کسی حقیقت را میگوید؛ شاید همه، شاید هم هیچکس. قطعات پازل ذرهذره کنار هم قرار میگیرند و تنها در پایان داستان است که این معمای پیچیده حل میشود.
«همسر شوهرم» تنها یک کتاب جنایی-معمایی نیست. نویسنده ما را وارد دنیای آدمهای نقابدار میکند. پشت این نقابها انسانهایی هستند با تجربههای تلخ و غمانگیز. هرگز نمیتوان از ظاهرشان فهمید که کدامیک آدم خوب داستان هستند و کدامیک آدم بد. و شاید طنز ماجرا اینجاست که صفر وصدی وجود ندارد؛ همهی انسانها خاکستری هستند؛ بعضی روشنتر و برخی تیرهتر. نویسنده به ما نشان میدهد گریزی از گذشته نیست؛ گذشته سرانجام راهش را به سوی آینده باز میکند و ما چارهای نداریم جز اینکه با عواقب کارهایمان رودررو شویم.
گاهی تمام آنچه لازم داریم، غرق شدن در ماجرایی است که شاید هرگز در دنیای ما اتفاق نیفتد، اما حواسمان را از واقعیتهای تلخ پیرامونی پرت میکند و تجربهی ورود به دنیایی دیگر را در اختیارمان میگذارد. «همسر شوهرم» از همین جنس کتابها است؛ از خواندنش پشیمان نمیشوید.
💗میترا جاجرمی
#معرفی_کتاب #آلیس_فینی
⬛️اینستاگرام
⬛️سایت
⬛️@mitrajajarmy
مشکوک به حبس پنجره | هذیاننویسی
روبهرویم آینه چهرهی فرش میکامد و سوار دیدگانم را بر چهارسوی آسمان آونگ میسرد. برای جدولی که خاموشیطلب حین رزمایش اسپری میتابد، چارهای جز رسوب نمیآشامد. من ریگی به کفش خورشید شاید بخروشم، اما تیکتاک برنمیتابم. رؤیایم در مری خروس دستبهگریبان استون میهراسد و نفس آسمان را پنبه میزند. شهرزاد پاپوشگو دست به رخسار برگ پیانو مینویسد و مجنون بید ریشه میبلعد.
شب نقشههای مزورانهاش را دزد دریایی میسراید و ستاره دنبالهاش شوت مینوازد. مورچهها شمشیر آخته میوزند و اسپری پلههای ترقی را میگرید. خنده پوستم را میزداید و اشک طحالم را میروید. نفسنفس کتاب میرنجم و دستخطم از مورچهها میریزد. ملاقه را میرنجم و آستینم راه به قبرستان میستاید. صدای شاعری نبضم را بداهه میسنجد و گیسوانم شراب آتش بر صحن مجلس میسپارد. نغمهی شکست موزاییک قلب دلفینها را میشکفد و کاغذ دیواری دهلیز کبدم را میشوید.
کلاغها قورقورکنان بر رستهی سایهها میشمارند و دل کاغذی اسب بر علف دراور میآموزد. گوی بنفشین جاروبرقی اسکار میگریزد و راهروی کوتولهی اگزوز میگمارد. به گمانم پندارم کپک آبی را میگدازد و انگشت بیاشارهام کالبد صداقت را میمکد. مشکوک به حبس پنجرهی شالبهدوش را میمالد و شانهبهسر شکوفه میگسلد. برای جراحی اقتصادی، ناخن اسکلت اسکناس میبازد و افسر کشیک خش دیوار را به سوسیس میبازد.
🔴میترا جاجرمی
#هذیان
⬛️اینستاگرام
⬛️سایت
⬛️@mitrajajarmy
