نوشتباز|داستانکها و کاریکلماتورهای دکتر میترا جاجرمی
رفتن به کانال در Telegram
من میترا جاجرمی هستم. یک پزشک که عاشق خواندن و نوشتن است. سایت: mitrajajarmi.com اینستاگرام: www.instagram.com/mitra.jajarmi
نمایش بیشتر869
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-17 روز
-1730 روز
آرشیو پست ها
🤩وادی بیرؤیایی
یدالله رؤیایی میگفت: «به نوبل اهمیتی نمیدهم. از داوری شدن بیزارم.» من هم همینطور، رؤیایی جان. اصلاً چه کسی از داوری شدن نمیهراسد، خاصه در زمانهای که قضاوت نه بر پایهی سنجهها که وابستهی رابطههاست.
اما برای ما مسئله کمی متفاوت است. رؤیایی حق انتخاب داشت که نوبل را مهم بداند یا نه. که برای به دست آوردنش تلاش کند یا نه. اما ما چطور؟ ما که حتا از رؤیا داشتن هم منع شدهایم و این بیرؤیایی دردناک است. درد ما فقط نرسیدن نیست؛ ناتوانی از پندارهی رسیدن است. من هرچقدر میکوشم نمیتوانم تصور کنم گرفتن جایزهی نوبل، شهرت جهانی و چاپ شدن آثارم در کشورهای مختلف چه حسی میتواند داشته باشد. اینجا، این سر دنیا، چنین چیزهایی متصور نیست. آنقدر از جهانیان فاصله گرفتهایم که رویدادهایی که برای دیگر مردمان بااهمیت است، برای ما پشیزی نمیارزد. نه جام جهانی هیجان عموم برمیانگیزد و نه نوبل ادبی اشتیاقی در نویسندگان شعلهور میکند.
بهقدری سایهی جنگ، تحریم، بیپولی، گرسنگی، مرگ و نیستی بر سرمان گسترده شده که قدرت خیالپردازی نداریم. آدمی که درگیر بقاست، جاهطلبی را کنار میگذارد و اتفاقی ممکن، اما نامعمول را کاملاً غیرممکن میپندارد.
با این همه، عجیب است که در همین وادی بیرؤیایی باز هم به نوشتن ادامه میدهیم. انگار که نوشتن پیوندگاه باریک میان ما و زندگی است. رشتهای که هر روز نازکتر میشود، اما هنوز پاره نشده است. شاید چارهی کار همین باشد که بر قطر این طناب بیفزایم؛ آن هم با بیشتر نوشتن. و شاید روزی برسد که توان رؤیاپردازیام را پس بگیرم. روزی که خودم انتخاب کنم نوبل هدفم باشد یا نه.
🔴میترا جاجرمی
#یادداشت_روز
⬛️اینستاگرام
⬛️سایت
⬛️@mitrajajarmy
☄️لکهی ننگ ماهی | هذیان
سنگ روی سنگ دستانداز خوابید. ایدهآلش جوهر یخزدهی آتش به سر گرفت. کسی نپرسید شعرش آفریدهی نسل شمال کشیده یا دستپخت حجم زمان ازدسترفته ترکیده. هیچوقت نخواست بلای ثابتقدم عمر را بهرستگاری پاببوسد. پیشتر هرگز دمدرازی را به صاحبمسلکان استثنا نکرده بود. روزگارش پیدرپی نفس عبورید و آب در چاه نشئگی شرط بلاغ کشت. دستهای نوچ فرش پاهای رخسارهی کبودت به بند نچشید. او هرگز حرفهای چشمکزنش را در دهان آینه نگسترد. سردش بود و روانداز ترسفامش در دهانش آبرفت سرود. سر به سر شاهزاد سرافرازید و نوحهها شبنموار از نگاهش گریخت. در تمام مساحت زندگی، مرگ یخ مرگ گامگامان ته به دریا سرید. با همهی بدکامی، نرمنرمک گمناکی گشود، زیرا بحث دلگشتگی از سر توت ناامید پرداخت.
بنزین جایگاهش را شرمندگی پا به ماه گذاشت و اندوه بیسکوییت کهکشان راه ماستی به بند خویش فسرد. پاکت موچینی شگرف با ناحیهی ناجی پا به دوتا انگیخت. شعاع ستاره در ناخنگرد میز سودای رخت نفسگیر شهد معرفت پنداشت. از نردبان اخلاقمدار چشم داشت، اما پلهها دلشکستهتر از کفشور سرامیک زیان به دندان گریزمند خیابان زدند. یخ پیامک به گوش پنجرهی خاطره کلافه نشانه گرفت. روزمرگی کلاف شاید آسودگیخاطر نشست. کلاغ جاسوس لاته در چشمهایش فوران کرد و عصربهعصر ناحیهی فکر متناهی بر سایهبان نزهت آویزانید.
سوراخ انحرافی راست دستوپاعریان کلهبوس گنبد به تماشای فهم طوطی گریخت. جوجههای شایستهبال غار تنهایی رستند و گداگداکشان بر مزار گلدستهها شستند. باد شبیخون لابهلای گیسوانش نزد زد. نسیم، فرزند سرراهی، رفتگر برگها، سبزینهها غارت لانه کرد. برای گوشهای کور شربت دیفن هیدرامین غنیمت کشید. آسمان دستهای کویر فرسوده نمایاند. شب کشف حجابکنان میخکوب تابلوها شنود. آرزو رؤیای هردمبیلش را سنگواره فسیلید. اصرار معرکهگیر به احترام گنگ برخاست. ستاره تور مگسگیرش را فدای گمنامی امضا کوشید. ماه لکهی ننگ ماهی به تن شورید و هنرور تقاضای ترانهی گلیم را به ماتحت کورستان پاشید.
🔘میترا جاجرمی
#هذیان
⬛️اینستاگرام
⬛️سایت
⬛️@mitrajajarmy
🎨پالت
هرچه مینوشت، متهم به سیاهنمایی میشد. اما دستبردار نبود تا آنکه پوستش رو به تیرگی گذاشت. دیگر نمیشد به او گفت سفیدپوست. ناچار به آفریقا مهاجرت کرد و بهعنوان یک سیاهپوست به نوشتن ادامه داد. آنجا هم هرچه نوشت، گفتند دارد سفیدشویی میکند. از عصبانیت صورتش قرمز شده بود.
از ماشین پیاده شد. حالت تهوع داشت. جمعیت زیادی به استقبالش آمده بودند. رئیس قبیلهی سرخپوستها جلو آمد و چپچپ نگاهش کرد: «به من گفته بودن یه نویسندهی سرخپوست میخواد بیاد اینجا، پس چرا رنگت به زردی میزنه؟»
⚫️میترا جاجرمی
#داستانک
⬛️اینستاگرام
⬛️سایت
⬛️@mitrajajarmy
😊کاریکلماتور
● اندوه، اشکنوش است.
● قلم بیمغز، دهنبین میشود.
● نیمهی خالی لیوان فقط با سراب پر میشود.
● به همه میبازم، حتا به خودم.
● همه گلیمشان را از آب بیرون میکشند، جز دریا.
● علت مرگ ستاره، سقوط در چالهی هوایی اعلام شد.
● پرنده برای آزادی، آوازش را قربانی کرد.
● عزرائیل لقمههای نفسم را میشمارد.
● گُل رویت را میکشم.
● نگاهم در اشکهایم خفه شد.
🟣میترا جاجرمی
#کاریکلماتور
⬛️اینستاگرام
⬛️سایت
⬛️@mitrajajarmy
👩❤️👨همسر شوهرم
در یک روز کاملاً معمولی، «ایدن فاکس» بعد از دویدن به خانه برمیگردد، اما کلیدش قفل در را باز نمیکند. زنی که پشت در ایستاده و خیلی هم شبیه اوست، ادعا میکند ایدن واقعی است. ایدن نمیفهمد چه اتفاقی افتاده، اما وقتی شوهرش هم میگوید او را نمیشناسد و از او میخواهد آنجا را ترک کند، زندگیاش وارد کابوسی عجیب میشود.
هویت ایدن زیر سؤال رفته است. او مطمئن است که ایدن است، اما پس چه اتفاقی افتاده؟ و حالا باید چه کند و کجا برود، درحالیکه هیچکس حرفهایش را باور نمیکند؟ در همین میان، سروکلهی زنی به نام «بردی» به عنوان کارآگاه ارشد پیدا میشود که میگوید دربارهی جابهجایی هویت و زنان ناپدیدشده در منطقه تحقیق میکند. حضور او معما را پیچیدهتر میکند و خواننده را وامیدارد از خود بپرسد انگیزه و نقش واقعی این زن در داستان چیست.
«آلیس فینی»، نویسندهی این تریلر جنایی-روانشناختی، موفق شده اثری پرکشش خلق کرده که تا انتهای داستان مخاطب را مشتاق نگه میدارد. او نویسندهی خودداری است که هیچ عجلهای برای دادن اطلاعات به خواننده ندارد. داستان از دید چند راوی روایت میشود؛ راویهایی که هر بار تنها بخش کوچکی از قصه را رو میکنند و نکته اینجاست که همیشه هم راست نمیگویند. در طول داستان، خواننده مدام با این پرسش روبهروست که چه کسی حقیقت را میگوید؛ شاید همه، شاید هم هیچکس. قطعات پازل ذرهذره کنار هم قرار میگیرند و تنها در پایان داستان است که این معمای پیچیده حل میشود.
«همسر شوهرم» تنها یک کتاب جنایی-معمایی نیست. نویسنده ما را وارد دنیای آدمهای نقابدار میکند. پشت این نقابها انسانهایی هستند با تجربههای تلخ و غمانگیز. هرگز نمیتوان از ظاهرشان فهمید که کدامیک آدم خوب داستان هستند و کدامیک آدم بد. و شاید طنز ماجرا اینجاست که صفر وصدی وجود ندارد؛ همهی انسانها خاکستری هستند؛ بعضی روشنتر و برخی تیرهتر. نویسنده به ما نشان میدهد گریزی از گذشته نیست؛ گذشته سرانجام راهش را به سوی آینده باز میکند و ما چارهای نداریم جز اینکه با عواقب کارهایمان رودررو شویم.
گاهی تمام آنچه لازم داریم، غرق شدن در ماجرایی است که شاید هرگز در دنیای ما اتفاق نیفتد، اما حواسمان را از واقعیتهای تلخ پیرامونی پرت میکند و تجربهی ورود به دنیایی دیگر را در اختیارمان میگذارد. «همسر شوهرم» از همین جنس کتابها است؛ از خواندنش پشیمان نمیشوید.
💗میترا جاجرمی
#معرفی_کتاب #آلیس_فینی
⬛️اینستاگرام
⬛️سایت
⬛️@mitrajajarmy
مشکوک به حبس پنجره | هذیاننویسی
روبهرویم آینه چهرهی فرش میکامد و سوار دیدگانم را بر چهارسوی آسمان آونگ میسرد. برای جدولی که خاموشیطلب حین رزمایش اسپری میتابد، چارهای جز رسوب نمیآشامد. من ریگی به کفش خورشید شاید بخروشم، اما تیکتاک برنمیتابم. رؤیایم در مری خروس دستبهگریبان استون میهراسد و نفس آسمان را پنبه میزند. شهرزاد پاپوشگو دست به رخسار برگ پیانو مینویسد و مجنون بید ریشه میبلعد.
شب نقشههای مزورانهاش را دزد دریایی میسراید و ستاره دنبالهاش شوت مینوازد. مورچهها شمشیر آخته میوزند و اسپری پلههای ترقی را میگرید. خنده پوستم را میزداید و اشک طحالم را میروید. نفسنفس کتاب میرنجم و دستخطم از مورچهها میریزد. ملاقه را میرنجم و آستینم راه به قبرستان میستاید. صدای شاعری نبضم را بداهه میسنجد و گیسوانم شراب آتش بر صحن مجلس میسپارد. نغمهی شکست موزاییک قلب دلفینها را میشکفد و کاغذ دیواری دهلیز کبدم را میشوید.
کلاغها قورقورکنان بر رستهی سایهها میشمارند و دل کاغذی اسب بر علف دراور میآموزد. گوی بنفشین جاروبرقی اسکار میگریزد و راهروی کوتولهی اگزوز میگمارد. به گمانم پندارم کپک آبی را میگدازد و انگشت بیاشارهام کالبد صداقت را میمکد. مشکوک به حبس پنجرهی شالبهدوش را میمالد و شانهبهسر شکوفه میگسلد. برای جراحی اقتصادی، ناخن اسکلت اسکناس میبازد و افسر کشیک خش دیوار را به سوسیس میبازد.
🔴میترا جاجرمی
#هذیان
⬛️اینستاگرام
⬛️سایت
⬛️@mitrajajarmy
✍️دلنوشت
فقط دلنوشته مینوشت؛ متنهای احساسی پرسوزوگدازی که جز دخترمدرسهایها کسی رغبت نمیکرد بخواندشان.
یک روز هنگام نوشتن، ناگهان قفسهی سینهاش سنگین شد. نفسش به شماره افتاد و حس کرد چیزی قلبش را فشار میدهد. او را به بیمارستان رساندند.
دکتر بادقت نوار قلب را بررسی کرد. بعد عینکش را برداشت و گفت: «نمیخوام نگرانتون کنم، ولی باید قلبتون رو دقیقتر بررسی کنیم.»
صبح روز بعد عملش کردند. وقتی به هوش آمد، دکتر کنار تختش ایستاده بود: «متأسفانه اونقدر دلنوشته توی قلبتون جمع شده که کلشو پر کرده. باید هرچه زودتر یه قلب پیدا کنیم.»
پیش از اینکه قلب جدیدی پیدا شود، نویسنده درگذشت. پس از مرگش، قلبش را به موزهی یادبود نویسندگان اهدا کردند.
تنها بازدیدکنندگان این موزه، دخترمدرسهایها بودند.
🟢میترا جاجرمی
#داستانک
⬛️اینستاگرام
⬛️سایت
⬛️@mitrajajarmy
🟣کاریکلماتور
● مزیت کفن این است که هیچکس نمیگوید روز مرگم چی بپوشم.
● چشمهایم مدام میپلکند.
● ناشری که از چاپیدن خسته شده بود، نویسنده شد.
● باران، تردستی آسمان است.
● مرداب به سلامتی خشکسالی سراب مینوشد.
● بر مزار روزنهی امید، آیهی یأس میخوانم.
● واژهی «شوکه» به زندگی برگشت.
● تنها چیزی که ناقصش بهتر از کاملش است، سکته است.
●تنهایی، غربت آشناییست.
●نقاله، همهی عمر به دنبال نیمهی گمشدهاش میگردد.
🔴میترا جاجرمی
#کاریکلماتور
⬛️اینستاگرام
⬛️سایت
⬛️@mitrajajarmy
🛁تراوش
سالها کوشید تا رمانی بنویسد، اما نشد که نشد. یک روز که در حمام بود، احساس کرد داستان بکری از ذهنش تراوش میکند. کلمات یکی پس از دیگری از سرش بیرون میریختند و در آب حل میشدند. شیر آب را که بست، چیزی از داستان باقی نمانده بود.
چند ماه بعد کتابی را پشت ویترین مغازهای دید. آن را خرید و شروع به خواندن کرد. باورش نمیشد؛ داستان خودش بود. با نویسنده تماس گرفت و او را به دزدی ادبی متهم کرد. نویسنده خندید: «من چیزی رو ندزدیدم. فقط بلدم چه جوری از آب کلمه بگیرم.»
🔴میترا جاجرمی
#داستانک
⬛️اینستاگرام
⬛️سایت
⬛️@mitrajajarmy
🐌حلزون مستمعآزاد | هذیاننویسی
سبکبال خاطرنشان میوزد که جواز خوشبختی بر آینههای شتهزده میبرازد. او کیست که ضامن تمدن تردید را بر کابوس پروانه میخنجد؟ شاید امید بر نوشگاه شیشه دستسردی میلغزد و سرسری نشئهی تشنگی را میگسلد. به گمانم، مزرعه سبکسرانه از سراب شایسته دست میگریزد و عرق شرم مترسک دلناخوش را میگمارد.
برای او نفسی کاسهسفید میگشایم و ترسانترسان طلاداغ کلاهفرنگی به دوش لبسیراب ستاره میگدازم. سرفههای خورشید آدمبارانی لنگدراز را میکاود و پای تهنوشت صحنهی اجلبرگشته میکوشد. نامهی تهبستهی سکسکه راهی به دریا میفشرد و شب بخترفته شنای کرال بر ذوزنقهی رنگینکمان حاشا میشود. بادام دلسوخته آتشفشان هرس میفرماید و نایژک دستبرهنه بهار در آغوش کبد میشوید.
گورستان سنگینسر اسکلت بازنشسته جادهی گناهکار میکشد. کسی صدا میخندد و ابر سرنشین اتوبوس یقین میشتابد. مار نیشبسته سوسوزنان دشت زبانباز میشمارد و قلعهی کلهشق برای دفتر دندانپریده داستان میشناسد. من نجاتغریق را نفحهنفحه میدوانم و چهرهی کلاهفرنگی بر نقاب لانهمگسی سر میسوزد. اینجا تهماندهی کولهپشتی بر حلزون مستمعآزاد میچربد و تمساح خیال مساعدهی نخودفرنگی را بر سرسرهی بازنشسته مینوازد. من به تماشای مهتاب سرمرده کاغذدری میسنجم و شنوندهی کلهدراز دیوار ژرسه در جگرم میساید.
🔴میترا جاجرمی
#هذیان
⬛️اینستاگرام
⬛️سایت
⬛️@mitrajajarmy
🔥دربان جهنم
سالها دربان جهنم بود. به تماشای گناهکاران مینشست که گرد آتش مینشستند و از خاطراتشان میگفتند و میخندیدند. هیچوقت هیچکدامشان قصد فرار نکردند.
کمکم دربان بیحوصله شد. بودونبودش فرقی نمیکرد. کاری برای انجام دادن نداشت. تقاضای انتقالی کرد و به دربانی بهشت منصوب شد. اینجا وضع بهکلی فرق میکرد. گروههای زیادی جدا از هم مینشستند و برای یکدیگر خطونشان میکشیدند. هر گروه میکوشید حقانیت خود را ثابت کند و دیگران را به سوی خود بکشاند. مدام دعوا داشتند سر اینکه کدام گروه مؤمنتر است و باید نعمتهای بیشتری دریافت کند.
هر روز چند نفری نزدش میآمدند و رشوه میدادند که بیرون بروند. حتی یک روز گروهی از آنها به او حمله کردند. تصمیمش را گرفت.
***
نامه را باز کرد:
«با درخواست انتقال شما موافقت نشد. فهرست انتظار پست دربانی جهنم تا ده قرن آینده تکمیل است.»
🔹️میترا جاجرمی
🟪 اینستاگرام
🌐 سایت
@mitrajajarmy
🦷کاریکلماتورهای دندانی
● وقتی دندانهای شیریاش افتاد، بزدل شد.
● لقمهی دندانگیر را با دندان طلا باید جوید.
● خمیردندان فاسد با میکروبها همدست شد.
● هلال ماه خلال دندان آسمان است.
● وقتی به اروپا مهاجرت کرد، دندانهای آسیایش را کشید.
● مروارید دندان صدف است.
● از وقتی دندانهای نیشش را کشیده، به کسی زخمزبان نمیزند.
● دندانقروچه موسیقی متن فیلم کابوس است.
● دندان عقل، ریشسفید دندانهاست.
●با دندان مصنوعی، فقط میتوان پوزخند زد.
🔸️میترا جاجرمی
#کاریکلماتور
🟪اینستاگرام
🌐سایت
@mitrajajarmy
🗯تورم ادبی
میگفت نوشتن روی کاغذ کار آماتورهاست؛ نویسندهی واقعی در ذهنش مینویسد. سالها به همین روش نوشت و هر روز سرش بیشتر باد کرد.
یک روز توپ پسربچهای از روی دیوار به حیاط خانهاش افتاد. در را باز کرد و پسرک وارد شد.
همینکه چشمش به سر نویسنده افتاد، زیرلب گفت: «متنفرم از بادکنک!». سوزنی از جیبش درآورد و در سر او فرو کرد. بادِ سر نویسنده خالی شد و کلمات بیشماری روی زمین ریختند.
پسرک هرچه گشت، توپش را پیدا نکرد.
🔹️میترا جاجرمی
🟪 اینستاگرام
🌐سایت
@mitrajajarmy
🫂من+تو
اگر «ت» را از «متن» برداریم، «من» میمانم، پس «ت» تویی. من+تو میشود متن. منی که مینویسم و تویی که میخوانی. بیمتن نه من هستم نه تو. متن است که پیوندگاه ماست در روزگاری که پیوستگیها به تار مویی بند است و با وزش نسیمی میگسلد.
حرفهای شفاهی دیگر پاسخگوی من و تو نیست. باید بنویسم و تو باید که بخوانی. بنویسم از خودم، آرزوهایم، ترسهایم، رؤیاهایم و تو باید از بین خطوطم دریابی بیموامید این روزهای پرحادثه و یأسزا را.
زبانم را که انگار به بند کشیدهاند؛ ساکتتر از همیشه چشمبهراه آیندهام و تنها تکیهگاهم همین واژههایی است که تن سفید کاغذ را میخراشد و متنی میشود در برابر دیدگان نگران تو.
متن یگانه راه ورود به شهرْتَن من است؛ مگر نمیدانی کاغذ را برای عشقبازی آفریدهاند. در متن است که متولد میشویم، میخندیم، میگرییم و دگربار همدیگر را مییابیم. اما اینجا منی هست که بی «ت» مانده، کجایی؟
🔸️میترا جاجرمی
@mitrajajarmy
🟪 اینستاگرام
🌐سایت
🫕قهوه کتاب را سر میبُرد | هذیاننویسی
برگهای خشک از لبهایم بخار میشوند. بالم لب سرسرهوار گلویم را میتابد. خورشید تنخوار رؤیاها را میخارد و آینه زیرزیرکی تن به آتش میبارد. دستهای پرده راز فرش را قهقهه میزند. درختان اسارت را سر میکشند و باغچه آزادی را تف سربالا میکارد. کسی در کوچه آشغالها را مینوازد و گربهها سر به سرود میبازند.
شب تنم را گر میگیرد و قفس از سرورویم میشوید. فندقها تلویزیون را میکوبند و آبشار آینه پوستم را اتفاق میافتد. جنگ قلقلکنان به آسمان مینوشد و عطش تختخواب آخرت را میجوشد. چه کسی عنکبوت را سس تارتار فرستاد؟ به آغوش کمد میزایم و روح برس در جامدادی به هوش میغلتد. راهی فیلترنت قرص جوشان را کرم شب میکُشد. شب روز را به حجله میروبد و روز قاتی مورچهها به فنای سگ میگوید.
خالیتر از لاک در گور میآرایم و تنگه سر به بیابان برف میبارد. حاشا که دلیل پریز برق به کپسول بمالد و سرنگ هوا را شخصاً حالی کند. قهوه کتاب را سر میبرد و آتش قربانی ستارهها را هم میزند. ویتامینها هجمهی خیبر را میشنگند و شنگول بزها را طویله به طویله قند میرباید. زندگی برای زرتشت سوسمار میکاهد و قبرستان عدالت کاهگلی را قی میکند. ارزش قیمت به بلای حکومت سرزنش میشود و قیچی ماشین ظرفشویی را شباهنگ نی میزند. شب ملخ فرار را میتازاند و تختخواب فریب جاسوییچی را انگولک میکند. من هذیان را جرعهجرعه تب میکنم و فردا را در مطبخ عطر هوار میدهم.
🔹️میترا جاجرمی
@mitrajajarmy
🟪اینستاگرام
🌐 سایت
🎈کاریکلماتور
▪︎نگاه دزدکی دلرباست.
▪︎پرگار مست بیضی میکشد.
▪︎برگها زرد شدند، چون درختان یرقان گرفتند.
▪︎روزنهی امید بسته شد، چون کسی در آن گل یاس کاشته بود.
▪︎کلاهخود، پوشش موردعلاقهی خودپرستهاست.
▪︎چشمسفیدها دنیا را سیاه میبینند.
بهقدری افکارش پخته بود که دود از کلهاش بلند میشد.
▪︎دروغ هیچوقت از راه راست به خانه نمیرود.
▪︎هر شبی که خواب شیرین میبیند، فردا تیشه به ریشهی خود میزند.
🔸️میترا جاجرمی
🟪 اینستاگرام
🌐سایت
@mitrajajarmy
📒زردنویس
تمام تلاشش را میکرد تا محتوای سبز تولید کند، اما همگان باور داشتند که زردنویس است. راههای زیادی را امتحان کرد، اما جوابی نگرفت.
روزی فکری به ذهنش رسید. نوشتههایش را برداشت و در باغچه دفن کرد. تا بهار صبر کرد بلکه نوشتهها سبز شوند.
پنجره را گشود. در باغچه، فقط علف روییده بود.
🔹میترا جاجرمی
#داستانک
⬛️اینستاگرام
⬛️ سایت
⬛️@mitrajajarmy
🤚دستِ پُر
هرچه زندانی لاغرتر بود، زودتر اعدام میشد. چوبهی دار ضعیف بود و تحمل وزن بالا را نداشت.
شروع کرد به خوردن. از جیرهی سایر زندانیان میدزدید. هرچه به دستش میرسید میخورد، حتی از علفهای حیاط هم نمیگذشت.
رئیس زندان در سفر بود. میگفتند دستِ پُر برمیگردد. برگشت. اعدامیها را به خط کردند. تیربار را آوردند.
🔴 میترا جاجرمی
#داستانک
⬛️اینستاگرام
⬛️ سایت
⬛️@mitrajajarmy
🔮آینده
●آینده راز است و گذشته نیاز.
●برای دیدن آینده باید به گذشته حال داد.
●آینده تنها موجودیست که موجودیتت را به چالش میکشد.
●آینده کابوسیست در هیئت رؤیا.
●پشت دیوار آینده، شهریست بیدیوار.
●گذشت زمان، تنها به نفع آینده است.
●آینده، تمام مراجعانش را بدون وقت قبلی میپذیرد.
●گذشته دلرباست، آینده عمرربا.
●آینده معشوقیست که تمام عشاقش را تشنه برمیگرداند.
●امید خیالپرداز است و یأس آیندهساز.
🟡 میترا جاجرمی
#داستانک
⬛️اینستاگرام
⬛️ سایت
⬛️@mitrajajarmy
اکنون در دسترس! پژوهش تلگرام ۲۰۲۵ — مهمترین بینشهای سال 
