3 382
Obunachilar
+324 soatlar
-47 kun
-3130 kun
Postlar arxiv
3 382
فکر میکردم منم که زیاد حساسم و منم که سخت میگیرم!
رفتم و دورتر ایستادم و دیدم نه! واقعا سخت بود!!!
اگر قرار بود بیطرفانه جهان خودم را برانداز کنم
و عملکرد خودم را به قضاوت بنشینم؛ به خودم حق میدادم.
از دور خودم را دیدم و نگران شدم،
اگر دیگر نتوانم طاقت بیاورم چه؟
تحملم تمام شود و نخواهم ادامه بدهم چه؟
یکی مانده به پلهی آخر جا بزنم و قید همه چیز را بزنم چه؟!
من سخت نمیگرفتم،
روزگاری که برای من مقدر شدهبود، واقعا سخت بود.
@gitmit
3 382
آنقدر سادگیاش را با بیتوجهی
و واقعی بودنش را با تهی بودن
اشتباه گرفته بودند
که دیگر میترسید خودش باشد
و از آنجا که نمیتوانست
نقابی بر روحش بگذارد،
از همگان فاصلهای پرنشدنی میگرفت...
@gitmit
3 382
آخرین دقایقِ قبل از تحویل سال بود.
مامان گفت: یکیش کمه! گفتم: کی کمه مامان؟
اشارهای به سفرهی هفسین کرد و گفت:
سینهای هفتسین رو میگم، ۶ تاست مامان جون!
گفتم: "بابا، مامان! میشه خواهش کنم بلند بشید
بیاید اینطرف بنشینید؟ روی این صندلی؟ جلوی چراغ؟
گفتند: "مگه اینجا جامون بده؟
گفتم: "نه، اینطرف قشنگتره، میخوام عکس بگیرم".
آمدند و ایستادند. با هیجان گفتم: "حالا شد هفتتا!"
با تعجب نگاهی به هم کردند، نگاهی به من کردند،
شدهبودند یک علامت سوال بزرگ!!!!
گفتم: هفتمین سین سفرهی ما سایهی پر مهر شماست!
نگاه کردند، سایهشان افتادهبود وسط سفرهی عید...
خندیدند، خندیدیم، سال تحویل شد...
@gitmit
3 382
این جملهی آقای کیارستمی چقدر درست و بهجاست که میگن:
"دوستانم میرنجاندنم مُدام،
از دشمنانم چیزی در خاطرم نیست"
@gitmit
3 382
ببین كجاها دل خودت و شكوندى
كجا ها خودت و از چهار چوب سالمت خارج كردى
كجا ها مرز هات و ناديده گرفتى
كجا ها خواسته هات و با صداى بلند نگفتى
كجا ها اجازه دادى بهت دستور بدن
فقط به خاطر اينكه اطرافيانت و خوشحال و راضى نگه دارى
هميشه قرار نيست ديگران به ما خيانت كنن
خيلى وقت ها
هم ما خودمون در حق خودمون خيانتى ميكنيم
كه دشمنم در حقمون نمیمنه و قابل جبران نيست...
@gitmit
3 382
تو یک رابطهی پخته،
نگرانی، از کجا رفت و با کی بود تبدیل میشود
به، چی حالشو خوب میکنه؟
چطور فرداشو بسازم؟
رابطههای محکم پر از اطمیناناند،
جایی که نگرانی فقط رفاه طرف مقابل است،
نه ترس از نبودنش
براتون از این رابطهها آرزو میکنم....
@gitmit
3 382
همیشه جلوی خودم را گرفتهام که دل کسی را نشکنم،
حتی جایی که دیده و شناخته نمیشدم و کسی حواسش نبود!
یا جایی که حق داشتم و به من واقعا ظلم شدهبود!
همیشه مراعات قلب و روان آدمها را میکردم.
حتی اگر با کنشهای تلخ و گزنده مواجه میشدم،
واکنشم را فرو میخوردم و بارها مزه مزه میکردم و پیش از ابراز میزان
خشم و دلخوریام، خیلی چیزها را در نظر میگرفتم...
ولی بارها دیدم که اطرافیانم اینطور نبودن!
دیدم که هرچه که میشد، هیچکس مراعاتم نمیکرد.
آدمها هرکدام به فکر تخلیهی درون و آرامش روان خودشان بودند،
خشم و دلخوریشان را با بیشترین شدت ممکن
به روان و جانم پرتاب میکردند و مهم نبود رفتار و کلامشان
چه تاثیر کشنده و عمیقی روی جهانم باقی میگذاشت،
فقط به این فکر میکردند که آرام شوند.
من هرچه بیشتر در تعامل و مواجهه با آدمها قرار میگرفتم،
بیشتر رنج میکشیدم،
چرا که در قیاس خودم با آدمها شکست میخوردم!
من بیش از اندازه با همه فرق داشتم و این مسئله در تلاش
و تقلای بیاندازه برای هضم و انجام
پیشپاافتادهترین مسائل ارتباطی خودش را نشان میداد!
@gitmit
3 382
افسردگی همیشه یک چهرهی غمگین نیست.
گاهی حوصلهایه که نداری،
حرفاییه که نمیزنی،
یا خشمی که ناگهان فوران میکنه.
گاهی بیحوصلگی، بیاعتمادی،
یا خستگیایه که به خواب پناه میبره.
آدمای افسرده میخندن، میرقصن، اما سالهاست
خودشونو تو یه اتاق تاریک زندانی کردن...
@gitmit
3 382
ناگهان به قلبت دست میزنی
و تکه بزرگی از روحت را حس نمیکنی.
مثل تلاش برای یادآوری رویایی که
درونش عمیقاً خوشبخت بودهای
و فراموشش کردهای،
چیزی از تو گم شده
که بدون آن هیچچیز دیگر مثل قبل نیست.
@gitmit
