﮼مبینافراهانی
Kanalga Telegram’da o‘tish
2 547
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
-167 kun
-10530 kun
Postlar arxiv
2 547
بهش گفتم این داستانرو شنیدی؟
خیلی سال پیش، یه شاعرو بخاطر شعر ضد حکومتی ای که نوشته بود میندازن زندان، شاعره هر روز موقع هواخوری پای دیوار یه برجک وایمیستاده شعراشو میخونده، یکی ازین مامورای زندان شیفته ی شعرای این میشه، کم کم با هم حرف میزنن، رفیق میشن.
یه روز صبح شاعره تصمیم میگیره فرار کنه، از همون دیواری که رفیقش زندانبانه.
راه میفته، از دیوار بالا میره و اونطرف شروع میکنه به دویدن، زندانبانه میبینه، دلش نمیخواد شلیک کنه ولی یه چیزی جلوشو میگیره، جلوی دل نخواستنشو، شلیک میکنه.
اون طرفم میمیره
فرداشم ماموره ارتقا درجه میگیره
گفت خب؟
گفتم هیچی بنظرم من همون شاعرمو آدمای اطرافم اون زندانبانه میزنن از بینت میبرن که خودشون برن بالا
گفتش منم؟
گفتم نمیدونم امیدوارم اینجوری نباشی اما اگرم باشی اشکال نداره عشق اینجوریه دیگه که حال دلتو میدی دست یکی دیگه حالا اینکه توش حموم کنه یا به عنوان توالت فرنگی ازش استفاده کنه ربط به معرفت اون داره
اما اگرم بد باشه من دلم میخواد تو قلبمو بشکونی تا کس دیگه
+تالا دلتو شیکوندم؟
-بیشتر از اون نگهبانه
#مبینافراهانی
از کتابی که چاپ میکنم:
(داستانهای مااا گاو همسایمان زهرا
خانم)
@mobina_farahanii
2 547
یه گربم ندارم بشینم حداقل با اون حرف بزنم
دلمون وا شه
یه مشت بی کس کنارهم جمع شدیم بنظرم
2 547
قصد دارم پادکستشم درست کنم و قسمت بندی کنم که یادتون باشه اسم کتابم قراره چی باشه
(داستانهای مااا گاو همسایمان زهرا خانم)
2 547
مثلا از همون اول کار اینجاشو حذف میکنن:
این
یه داستانه شایدم چنتا
راجب ما
البته
"ما" برای من و اون جز صدای گاو زهرا خانوم معنایی نداشت
مثل "مای" #۲۴ابان۱۳۹۸ ک خالی شد پشتمون
مثل بیمه ما که فقط تو حوادث کنارمونه
مثل ماااااسکایی که با اینکه زدیم اما عزیزامونو گرفت
2 547
خب اگر بخوام باهاتون حرف بزنم امروز هیچ کار مفیدی نکردم
البته نه اینکه روزای دیگه خیلی کارای مفیدی میکنم😒
اخخخخخخ چی چی کار مفیدی نکردم
دارم کتاب چاپ میکنم که باز برم پیش یه انتشاراتیو بهم بگن خیر مجوز بی مجوز
2 547
بچه ها من میخوام یه کتاب بنویسم
که داستاناش تو این مایه هاست
اسمشم میذارم
:
داستانها ماااااااااااااااااااا
گاو همسایمان زهراخانم
2 547
اونشب خیلی قشنگ شده بود لباسش چسبیده بود به بدنش بعدا که رفتم خونشون لباسرو پیدا کردمو دکمه هاشو از اول تا اخر با قیچی پاره کردم یه درزم انداختم زیر بغلش
که اومد تو اتاق گفت دیوونه چیکار میکنی
منم یهو مثل بچه ها زدم زیر گریه که اگه یروزی بری بیرون با این لباس منم نباشم خیلی قشنگی دلم نمیخواد جایی تنت ببینن
خداروشکر میکنم که الان نگرانی اون لباسرو نداره
@mobina_farahanii
#مبینافراهانی
2 547
یه بار یادمه تو یه پارک نشسته بودیم سوار تاب شدم هی رفتم بالا هی اومدم پایین ازین تاب اهنیام بود از پشت تاب افتادم هنوز تو هوا بود که برگرده پایین منم که خابیده نفهمیدم تاب هنو اون بالاس تا اومدم بشینم تاب مستقیم خورد تو سرم
تا خود درمونگاه گریه میکرد بیشتر از من محکم بغلم کرده بود و یه ریز قربون صدقم میرفت
منم زیر چشمی نگاش میکردمو داشتم از ذوق میمردم انگار نه انگار یه تاب اهنی خورده تو سرم
۲هفته بعدش صابونو گذاشتم کف حمومو مثلا ۲ساعت بعد رفتم که دوش بگیرم حواسم نبود که پام لیز خوردو افتادم رو سنگای حموم همه جا یهو شد قرمز تو همون حالت زنگ زدم به رفیقم که بگو بیاد بیمارستان پیشم
من هنوز نفهمیدم چرا اونکارو کردم
شایدم دنبال اون مهربونی کردن بعدش بودم که کلی بوس داشت
#مبینافراهانی
@mobina_farahanii
2 547
یه بار یادمه تو یه پارک نشسته بودیم سوار تاب شدم هی رفتم بالا هی اومدم پایین ازین تاب اهنیام بود از پشت تاب افتادم هنوز تو هوا بود که برگرده پایین منم که خابیده نفهمیدم تاب هنو اون بالاس تا اومدم بشینم تاب مستقیم خورد تو سرم
تا خود درمونگاه گریه میکرد بیشتر از من محکم بغلم کرده بود و یه ریز قربون صدقم میرفت
منم زیر چشمی نگاش میکردمو داشتم از ذوق میمردم انگار نه انگار یه تاب اهنی خورده تو سرم
۲هفته بعدش صابونو گذاشتم کف حمومو مثلا ۲ساعت بعد رفتم که دوش بگیرم حواسم نبود که پام لیز خوردو افتادم رو سنگای حموم همه جا یهو شد قرمز تو همون حالت زنگ زدم به رفیقم که بگو بیاد بیمارستان پیشم
من هنوز نفهمیدم چرا اونکارو کردم
شایدم دنبال اون مهربونی کردن بعدش بودم که کلی بوس داشت
#مبینافراهانی
@mobina_farahaniip
2 547
تا الان بیدار بودم و داشتم متن جدیدو مینوشتم و از امروز تصمیم گرفتم هر اتفاقی که میوفترو بنویسم براتون هر اتفاقی😎
