uz
Feedback
Book_tips

Book_tips

Kanalga Telegram’da o‘tish

ارتباط با ادمین: @Zarnegar503 ❤️ تاریخ تاسیس کانال❤️ 26, March, 2016

Ko'proq ko'rsatish

📈 Telegram kanali Book_tips analitikasi

Book_tips (@book_tips) Forsiy til segmentidagi kanali faol ishtirokchi. Hozirda hamjamiyat 21 684 obunachidan iborat bo'lib, Kitoblar toifasida 1 563-o'rinni va Eron mintaqasida 15 474-o'rinni egallagan.

📊 Auditoriya ko‘rsatkichlari va dinamika

невідомо sanasidan buyon loyiha tez o‘sib, 21 684 obunachiga ega bo‘ldi.

12 Iyul, 2026 dagi oxirgi ma’lumotlarga ko‘ra kanal barqaror faollikka ega. Oxirgi 30 kunda obunachilar soni 372 ga, so‘nggi 24 soatda esa 137 ga o‘zgardi va umumiy qamrov yuqori darajada qolmoqda.

  • Tasdiqlash holati: Tasdiqlanmagan
  • Jalb etish (ER): Auditoriya o‘rtacha 3.97% darajada jalb etiladi. Nashrdan keyingi dastlabki 24 soatda kontent odatda umumiy obunachilar sonining 2.20% ini tashkil etuvchi reaksiyalarni to‘playdi.
  • Post qamrovi: Har bir post o‘rtacha 862 marta ko‘riladi; birinchi sutkada odatda 478 ta ko‘rish yig‘iladi.
  • Reaksiyalar va o‘zaro ta’sir: Auditoriya faol: har bir postga o‘rtacha 15 ta reaksiya keladi.
  • Tematik yo‘nalishlar: Kontent کتابخانه, کتاب, کانال, روانشناسی, شعر kabi asosiy mavzularga jamlangan.

📝 Tavsif va kontent siyosati

Muallif resursni shaxsiy fikrni ifoda etish maydoni sifatida ta’riflaydi:
ارتباط با ادمین: @Zarnegar503 ❤️ تاریخ تاسیس کانال❤️ 26, March, 2016

Yuqori yangilanish chastotasi (oxirgi ma’lumot 13 Iyul, 2026 da olingan) sababli kanal doimo dolzarb va katta qamrovli bo‘lib qoladi. Analitika auditoriya kontent bilan faol hamkorlik qilishini, uni Kitoblar toifasidagi muhim ta’sir nuqtasiga aylantirishini ko‘rsatadi.

21 684
Obunachilar
+13724 soatlar
+2067 kunlar
+37230 kunlar
Postlar arxiv
Book_tips
21 699
🍃🌺🍃 #داستان_کوتاه #بالای_شهر (هیجدهم) زن جوری به من نگاه کرد که فکر کردم حرف احمقانه‌ای زده‌ام. گفت: "این باتلاق را خودش درست کرد. از یک مرداب گندیده که می‌شد آن را خشک کرد، باتلاق وحشتناکی ساخت. بی‌حساب چک کشید و هی بر بار بدهی‌هایش افزود. الان آن باتلاق او را در خود کشیده و کم مانده مرا هم که دستم برای کمک دراز شده به درون بکشد". آب زلال استخر مرا به سوی خودش می‌خواند. بلند شدم و رفتم کنار استخر نشستم. دستم را داخل آب فرو بردم. سرد و ساکت بود؛ نه صدایی، نه حرکتی. آیا آب مُرده بود؟ پس چطور توانست کودکی را تا پای مرگ بیازارد. با دستم آب را حرکت دادم، آهسته، آهسته و بعد تند و تندتر. باید تلاطم ایجاد می‌کردم :"این‌طور که می گویید تنها دو راه پیش روی شماست. بیچارگی و بدبختی بیشتر کامران را مشاهده کنید و روزهای جمعه و دوشنبه برای دیدنش به زندان بروید و پشت آن دیوارهای بلند برای سرنوشتی که پسرتان به آن گرفتار شده گریه کنید و یا دستی از آستین در آورید". رویم به استخر بود. می ترسیدم به خانم نگاه کنم. شاید حرف‌هایم بیش از اندازه تلخ بود، شاید نمکی سوزان بر زخم بزرگ و چرکی دل آن زن بود. سرم را گرم کردم به موج درست کردن در آب‌های خوابیده. بچه شده بودم، برگشته بودم به سی چهل سال قبل. با تشکیل سایه‌ای بر روی خودم به عقب برگشتم. خانم بود. آمده بود پشت سر من. برای احترام بلند شدم. اولین باری که خانم را روی تراس دیدم، زنی بلند قامت در نظرم جلوه کرد. قد کشیده‌ای داشت. از آن دسته زنان که می شد در وصف قامت سروگونه آنان چکامه گفت. نمی‌دانم چرا دیگر او را بلند نمی‌دیدم. دستان و پیشانی‌اش آشکارا پر چروک شده، شانه‌هایش افتاده بود و در حرکت‌کردن چابکی نداشت. خانم با تانی گفت، : "درست می‌گویی. من هزار بار راجع به عاقبت کار فکر کرده‌ام. می‌دانی چرا این خانه را مهندس به من بخشید و سندش را به نامم زد. چون می‌دانست که سر به هوایی کامران یک روز کار دستش می‌دهد و نمی‌خواست که آتشی که پسر به پا می‌کند به چشم مادر برود. من به این خانه فقط به عنوان یک گنج ارزشمند نگاه نمی‌کنم. این خانه، آشیانه این پرنده پیر است؛ قصه‌ها و غصه‌ها در این جا داشته‌ام. نیم قرن زندگی، سرنوشت من و این خانه را یکی کرده. این خانه برود، من هم دوام نخواهم آورد من تصمیم خودم را گرفته‌ام، خانه را می‌گذارم برای فروش. تعلقات دل را فدای آسودگی جگرگوشه می‌کنم ". بعد به من نگاه کرد و گفت: "می‌فهمی؟ ". با سر جواب مثبت دادم. با صدایی که حزن فراوان آن مشهود بود گفت: " شعر اخوان راجع به آتش گرفتن خانه را یادت هست؟ "باز بی‌آن که سخنی بگویم سر را به علامت تایید پایین آوردم. خانم شروع کرد به زمزمه آن شعر: " خانه ام آتش گرفته است آتشی جانسوز...... هر طرف می‌سوزد این آتش پرده‌ها و فرش‌ها را تارشان با پود.... من به هرسو می دوم گریان در لهیب آتش پردود... می‌کنم فریاد ای فریاد ای فریاد". پرده‌ای از اشک جلوی چشمان خانم را گرفته بود. متاثر شده بودم. زن کهنسال دریافت: "من چقدر خودخواه هستم. آمدی این خانه را ببینی. هنر دست پدرت را ببینی، گرفتار يک پیرزن حراف افسرده دل شدی. پیرها همین‌طورند؛ به خصوص زن‌های پیر. مگر نشنیدی که.... هرجا دیدی پیره زن سنگو وردارو بزن" و خندید. من هم سعی کردم بخندم یا ادای خندیدن در آورم. خانم همان زن قبلی بود. جسمش دگرگون شده بود اما تغییری در بلند نظری و همت والای او ندیدم. بی‌اختیار چشمم افتاد به بالاترین نقطه شاخه‌های صنوبرهای آزاد؛ جایی که به زمزمه باد در رقص بودند..... ادامه دارد... #دکتر_علی_رادان #حقوقدان @book_tips 🐞

Book_tips
21 699
🍃🌺🍃 سوره الاسراء آیه 14 : اقْرَأْ كِتَابَكَ كَفَىٰ بِنَفْسِكَ الْيَوْمَ عَلَيْكَ حَسِيبًا ترجمه : (و به او می‌گوییم:) کتابت را بخوان، کافی است که امروز، خود حسابگر خویش باشی! #کلام_پروردگار @godqurantips 🤲

Book_tips
21 699
sticker.webp0.65 KB

Book_tips
21 699
هرچه کنی بکن ، مَکُن ترک من ای نگار من .... هر چه زنی بزن ،مَزن طعنه به روزگار من " #استاد_شجریان #با_هم_بشنویم @book_tips 🐞🎶

Book_tips
21 699
🍃🌺🍃 عادت، بی‌رحم‌ترین زهر زندگی‌ست. زیرا آهسته وارد می‌شود، در سکوت، کم‌کم رشد می‌کند و از بی‌خبری  ما سیراب می‌شود و وقتی کشف می‌کنیم که چطور مسموم ِ آن شده‌ایم، می‌‌بینیم که هر ذرهٔ بدن‌مان با آن عجین شده است، می‌بینیم که هر حرکت ما تابع شرایط اوست و هیچ دارویی هم درمانش نمی‌کند. #یک_مرد #اوريانا_فالاچى @book_tips 🐞

Book_tips
21 699
🍃🌺🍃 #داستان_کوتاه #بالای_شهر (هفدهم) کامران دم در گفت : جناب بلبل؛ من کلاغ راجع به طلب بانک مطلب کوچکی دارم که از جلسه که خلاص شدم می‌آیم و خدمتتان عرض می‌کنم." مادرش شنید و نگاه عجیبی به کامران انداخت؛ بیشتر نگاهی از سر یاس و حرمان. کامران رفت. خانم هم رفت سراغ مستخدمه. آمدم توی باغ. به دنبال ردی از گذشته بودم. هیچ چیز از تغییر بی نصیب نمانده بود؛ حتی سه درخت کهنسال تبریزی که در اوج، سرهایشان به سختی دیده می‌شد. در باغ هیچکس نبود. دیگر سگی هم نداشتند تا با سر و صدای خود این سکوت وهم‌آمیز را بشکند. چه بر سر آن سگ سیاه آمده بود؟  آیا به پیری مُرده بود یا مرض؟ یا وقتی بی‌محابا دنبال دوچرخه کامران می دویده اتومبیلی زیرش گرفته بود؟ صدای قرچ قرچ برگ های خشک باغ در زیر کفش‌هایم احساس یاس از بقا و بی‌اعتباری آن چه در اطرافم در جریان بود را بیشتر کرده بود. برگ زرد بزرگی را از زمین برداشتم. آمدم کنار استخر. به تصویر خودم  در آب خاموش و بی‌تلاطم نگاهی انداختم. سکوت بود و سکوت. برگ را مچاله کردم و درون آب انداختم. برگ زرد درهم شکسته به آرامی پایین رفت و محو شد. لحظه ای دیگر برگی بر روی آب نبود. ناهار مهمان خانم بودم. مستخدمه هم سرمیز بود. این نشان می‌داد که خلق و خوی بانوی خانه تغییر نکرده و همچنان قالب‌ها را می‌شکند. از آخرین باری که با خانم غذا خورده بودم سال‌هایی بس طولانی گذشته بود. من دیگر آن طفل بی‌خبر از عالَم و آدم نبودم و خانم هم آن زن جوان پرشور نبود. هردو با دادن سال‌های از دست رفته صورت حساب زندگی خود را پرداخت کرده بودیم. آن‌چه هنوز برایم یک معما بود هنجارشکنی یک زندگی اشرافی از سوی زنی بود که در متن آن زندگی می‌کرد. آن غرور و بزرگ‌منشی که در بهرمندان از ثروت و تنعم همیشه دیده می‌شود در آن زن نبود. همیشه خانم را تحسین کرده بودم و حالا  شخصیت او مجذوبم ساخته بود. اوایل پاییز بود و آفتاب دلچسب و رخوت‌آوری بر تن باغ لانه کرده بود. بعد از ناهار رفتیم به باغ. زیر تبریزی‌های بلند چند صندلی و یک میز کوچک قرار داشت شاخه‌های سر به فلک افراشته و دور از دسترس تبریزی‌ها با باد ملایمی به جنبش درآمده بودند. مستخدمه چای آورد. خانم در حالی‌که چای می‌نوشید غافلگیرم کرد: "خوب شد که کامران رفت؛ نمی‌توانستم بعضی چیزها را پیش روی او بگویم". با نگاه استفهام‌آمیزی به او نگاه کردم و او نجوا کنان گفت : "هوای خوب کافی نیست؛ اگر هوای دل خوب نباشد". چه می‌خواست بگوید. این صحبت‌ها چه معنایی داشت. خانم متوجه نگاه‌های پُرسنده من شد و با خنده گفت: " پس پسر اوستای ما وکیل دادگستری شده. حتما خیلی زحمت کشیدی؟ شغل پردردسری است؛ نه؟" با علامت سر گفته او را تایید کردم. خانم با لحن طنزآلودی گفت: " نگاه کن! یک بار کامران می‌خواست سرتو را اینجا زیر آب کند و حالا تو به‌خاطرِ شغلت تلافی آن را می‌توانی سرش در آوری. دنیا خیلی کوچک است؛ گاهی دوست داشتنی و گاهی تهوع‌آور ". این جمله آخر را محکم ادا کرد و معلوم بود که دل پرخونی از روزگار دارد. با لحنی که بار غم از میان کلماتش جرقه می‌زد و روشن می‌شد گفت:" کامی شکست خورده؛ بدجور. زندگی را باخته، خیلی چیزها را از دست داده. زن و بچه‌ها رفتند و حالا ثروت پدری هم دارد او را ترک می‌کند. روزگار سیاه و تلخی در انتظار اوست". با عجله گفتم: "ولی گفت که زن دارد؛ خارجی و....". خانم سری به علامت تاسف تکان داد :"زن دومش است. زن اول را طلاق داد؛ با دوبچه. هردو مقصر بودند و کامران بیشتر. با لجبازی کودکانه یک زندگی را متلاشی کرد. هیچ وقت نخواست مثل پدرش باشد". داشتم جمله آخر خانم را در ذهنم تحلیل می‌کردم که صدای خانم در گوشم پیچید: "فقط خانواده‌اش را از بین نَبُرد، میراث پدرش را هم نابود کرد. برو ببین کارخانه‌ای را که مهندس با آن همه زحمت ساخت، حفظ کرد و توسعه داد به چه روزی انداخته است. به همه بدهکار است. تو فقط از طلب بانک خودتان اطلاع داری. به خیلی بانک‌ها بدهکار است و به آدم‌ها؛ آدم که نه؛ یک مشت نزول‌خور، درصدی بگیر زالو. حساب کرده که اگر کارخانه را بفروشد شاید بتواند نیمی از بدهی‌هایش را بدهد. حالا یک ورشکسته به تمام معناست. من را تحت فشار قرار داده که این خانه را بفروشم. این بدبختی نیست؟ .... ". موجی از خشم و ناراحتی در کلام زن سالخورده آشکار بود. متوجه اشاره‌اش به حال خوب و هوای خوب شدم. غمنامه خانم مرا هم ناراحت کرد. آمده بودم تا سکون و آرامش او را ببینم، اما با کوه بزرگ یخی از جنس درد مواجه شدم؛ کوهی که بیشتر آن در ضمیر و درون آن زن پنهان شده بود. خواستم حرفی زده باشم از آن چیزهایی که به آن ها آگاهی داشتم: "اگر شرکت ورشکسته شود، طلبکاران فقط اموال شرکت را خواهند بُرد و نمی‌توانند اموال شخصی کامران یا خودش را توقیف کنند.....". ادامه دارد... #دکتر_علی_رادان @book_tips 🐞

Book_tips
21 699
🌿🕊🌿🕊🌈🕊🌿🕊🌿                           📌#یادآوری_مطالعه_گروهی    ✅ نهمین روز مطالعه 📕 #قدرت_بی_قدرتان ✍ #واتسلاف_هاول  🔄 #احسان_کیانی_خواه # تعداد صفحات کتاب : ۱۶۴ سهم مطالعه روزانه کتاب : ۸ صفحه شروع: ۱۴۰۱/۹/۱ پایان: ۱۴۰۱/۹/۲۰ 🗓 امروز نهم آذر ماه 🗒 صفحات کتاب‌ صفحات  ۶۴ تا ۷۲ @book_tips 🐞📚 🕊🌿🕊🌿🌈🌿🕊🌿🕊

Book_tips
21 699
زندگی خوشتر بود در پردهٔ وهم و خیال صبح روشن را صفای سایه مهتاب نیست #رهی_معیری @book_tips 🐞
زندگی خوشتر بود در پردهٔ وهم و خیال صبح روشن را صفای سایه مهتاب نیست #رهی_معیری @book_tips 🐞

Book_tips
21 699
🍃🌺🍃 سوره الضحي آیه 3 : مَا وَدَّعَكَ رَبُّكَ وَمَا قَلَىٰ ترجمه : که خداوند هرگز تو را وانگذاشته و مورد خشم قرار نداده است! #کلام_پروردگار @godqurantips 🤲

Book_tips
21 699
sticker.webp0.66 KB

Book_tips
21 699
[🟦] ‌‏≣ مهم ترین عامل خستگی روح چیست؟❂ اگر نیاز به پاڪسازے درون دارید👇👇👇👇 🔵  https://t.me/gognus_kimiagar  ⩥⩥ چشم سوّم؛ تله پاتی، تناسخ ‏❒@Cheshm3kaenat چگونه ذهنیت ☆ثروتمند☆ داشته باشیم؟! ‏❒@JadouyeFekrM عطر و معنا ‏❒@motaeeal طرزِ + فڪرتو + عوض ڪن! ‏❒@MossbatAndishann شبی ده دقیقه کتاب بخوانیم ‏❒@book_tips روح پس از * مرگ * چه میشود!! ‏❒@PasAz_Marg آشنایی با مکان‌های زیبای جهان ‏❒@gashtogozardarjahan من یک زنم 《درڪم ڪن》! ‏❒@zanan_khoshbakhti دکتر جو دیسپنزا * قدرت ذهن * ‏❒@joe_diispenza عاشقانه هایی از سرِ "دلتنگی"! ‏❒@shabhaye_niloofari بیداری معنوی ♡ فرکانس درمانی♡ ‏❒@payamibarayesolh حقوق برای همه ‏❒@jenab_vakill زندگی ••• جاری ست ••• ‏❒@zendegi_ziibaaaast قدرت درون توست ☆لوییز هی☆ ‏❒@Louise_Haychanel آهنگ شاد عاشقانه ‏❒@ahangeeshghh خدا با 《من》است!! ‏❒@kh0daShEnaSi مهر آریایی ‏❒@royayemehr اناالحق ‏❒@Analhaghhoo معجزه شکرگزاری و پاکسازی ‏❒@RohShokrgozari جملاتی که افکار شما را《تغییر می‌دهد》 ‏❒@ghalbeziba انرژی درمانی ( ریکی ) ‏❒@enerjhidarmani گلچین اشعار 《سعدی》 ‏❒@Sadii_jaan حضرت مولانا و عاشقانه های شمس ‏❒@baghesabzeshgh پاتوق نویسندگان برتر دنیا ‏❒@nevisandbdonya برای تغییر جهانت... ‏❒@shine41 تنهایی ؛ تنهایی ؛ تنهایی ‏❒@Tannhaaiii اسرار کنترل ذهن ‏❒@asrarkontoroLzehn مولانا؛ مولانا؛ مولانا؛ مولانا ‏❒@MouLanayjan بشنو از ني ‏❒@vasledoost سرزمین •• موسیقی •• ‏❒@musiicLand_ir زبان ترکی رو قورت بده ‏❒@ArazTurkishAcademy هزار قانون کائنات ‏❒@hezarghanoon کلبه ی •°• دوبیتی •°• ‏❒@D2beytichanel چله جذب عشق ‏❒@chgonjazabbashem انگلیسی با تصاویر یاد بگیر ‏❒@EnglishPictorial شعرمتن دکلمه بیکلام ‏❒@fazelenazari مجله زندگی ‏❒@majallezendegii     حضرتِ شعر...! ‏❒@SHaBaNeHaYe_Bi_To اشعار شعرا و عرفا با شناسنامه ‏❒@vasLe7 درمانگر خود شوید ‏❒@shafa4444 رمان های صوتی،بزرگسال، pdf،ممنوعه ‏❒@roman_online_667097 هنر تذهیب و طراحی سنتی ‏❒@vida_dabir گلچینی از بهترینها ‏❒@karhicx زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست ‏❒@aramesh_ba_meditation ••• انگلیسی دوسوته فول شو ••• ‏❒@Araz_English خودشناسی خداشناسی افکارمثبت آرامش درون ‏❒@pluosafkar زن،،،زندگی،،،آزادی. ‏❒@banoyeariaye1 راههای تربیت فرزند دلبندم ‏❒@ghasemi8484 کلام صوفی ، کلام انسان کامل ‏❒@eshghnirooyebidariii انگلیسی با ویدیو TED .BBC ‏❒@EnglishFilesVideos زیبایی‌های جهان ‏❒@JournalTourism ••• آیلتس رو فول شو ••• ‏❒@ArazIELTS کارتون قدیمی و نوستالژی ‏❒@kartoonNostalghy مکالمه،گرامر،داستان های انگلیسی ‏❒@ehbgroup504 چگونہ ڪاریزماتیڪ وجذاااب باشیم؟؟ ‏❒@zehnearam آموزشی، انگیزشی، سابلیمینال ‏❒@SUB_JADOEI رمز عزت نفس ‏❒@ramzkodbavre حالتو خوووب کن ! ‏❒@Zenndegiiii "موسسه وکالت و مشاوره حقوقی" ‏❒@mehdihemmati59 دنیای کتاب صوتی وpdf ‏❒@Doneaekatad2 اسرار متافیزیک/چاکراها و درمان ‏❒@meta_ajna عاشقان ِ《کتاب》 ‏❒@B00kLifeMe سواد رابطه / ازدواج موفق ‏❒@ghasemi8483 خودشناسی ‏❒@haghightx راز کوانتومی یونیورس ‏❒@Universiit آموزش ساده و روان ترکی استانبولی ‏❒@turkce_ogretmenimiz آهنگ های انگلیسی با ترجمه ‏❒@behboud_music مردان جذب این زنان می شوند(مشاور ازدواج) ‏❒@moshavereh_shoma خاطرات ماندگار و نوستالژی ‏❒@khatherehbazi انگیزشی ؛ انگیزشی ؛ انگیزشی ‏❒@OMidBeZendgiii خودشناسی《عرفانی انگیزشی》 ‏❒@Roohe_bartar سخنان زیبا و ماندگار ‏❒@goftarniek آموزش سواد مالی و اقتصادی به زبان ساده ‏❒@ECONVIEWS ا𝗣𝗗𝗙ا 500000 هزار جلد کتاب‌ کمیاب ‏❒@book_noor •• راههای اتّصال به کائنات •• ‏❒@movafaghiat_jahanii ‎‌‌‌‌‌‎─═༅  ‎‌‌‌‌‌‎═༅   🌱   ༅═  ༅═─ @tab_golbarg

Book_tips
21 699
تو آن گل مریم‌سپیدی #طاهر_قريشى #با_هم_بشنویم @book_tips 🐞🎶

Book_tips
21 699
🍃🌺🍃 •شش راه برای مثبت اندیشی: مثبت اندیشی چیست و چگونه حاصل میشود؟ مثبت اندیشی هم مثل هر کار ذهنی دیگه ای یک کار تمرینی است و با تمرین مداوم و مرور زمان حاصل میشه. با راهکارهای ساده ای هم داره: 1- هر فکری که حس بد به شما منتقل میکنه رو از خودتون دور کنید. 2- همیشه سعی کنید نیمه پر لیوان رو ببینید. 3-  به جاهایی که از اونجا خاطره خوبی دارید بريد و به اهداف شیرین زندگی فکر کنید. 4- خاطرات بد رو ذهن خودتون بیرون بریزید. 5- هنگامی که عصبی هستید یا نگران به چیز های مهم زندگیتون  فکر نکنید. 6- وقتی در کاری شکست ميخوريد بیشتر به جای این که خودتون رو سرزنش کنید به علت شکست فکر کنید و اون نقطه ضعف رو از بین ببرید این کار حس خوبی به شما ميدهد. @book_tips 🐞

Book_tips
21 699
🍃🌺🍃 #داستان_کوتاه #بالای_شهر (شانزدهم) کامران داشت با موبایلش ور می‌رفت یا خودش را سرگرم آن نشان می‌داد. سرم پایین بود. حرف‌های بانوی خانه تلخی نداشت ، جدی بود. خانم زرنگ بود تا دید که فضا با حرف‌هایی که زده زیادی جدی و خشک شده با اشاره به تصویر اعتضاد بزرگ گفت: " این حضرت والا، جد اعلا جاش تو گرما و سرما راحته، براهمین ساکته . هر اتفاقی بیفته فقط نگاه می‌کنه، نه حرفی نه نقلی". بعد به تابلو نزدیک‌تر شد و مثل این که با آدم زنده حرف می‌زند خیلی جدی گفت : "فدایت شوم. قربان خاک پای گوهر ریزت گردم. تا کی می‌خواهید ساکت و بربر ما را نگاه کنید ، خسته نشدید از این همه سکوت. چیزی بگویید آخر . دلمون پوسید در این درب خانه مبارکه". بعد آمد طرف کامران و لبش را بیرون داد، گویی در حال فکر کردن است. با خنده گفت: " فکر می‌کنم جد بزرگ، پسر اوستا را شناخته؛ ببین! صورتش گرفته نیست، اخماش از هم واشد". بعد خندید و ما هم به دنبالش خندیدیم. خانم سرزنده بود. شاید پیری جسمش را فرتوت کرده بود اما نگذاشته بود که این ضعف طبیعی،  روحیه‌اش را علیل و ناتوان سازد. سراغ بابام را گرفت. برای آن که دوباره صحبت از مرگ و مُرده به میان نیاید میان شوخی و جدی گفتم: "همین قدر بگویم که مادرم چند سالی است که بی‌شوهری را تجربه می‌کند. اوستای بنا هم بعد از مدتی تردید برای ماندن و رفتن، تیشه و ماله و ترازش را کرد تو گونی و انداخت روی دوشش و  پرید اون طرف دیوار . اون طرف دیوار را من هنوز ندیدم، چون دیوارش خیلی بلنده ولی صدای تیشه‌اش را مرتب می‌شنوم. نمی‌دونم چرا اونجا هم دست بردار نیست و هنوز دستش در آب و خاکه ".خانم نگاهی از سر مهر به من کرد و گفت: " این‌طور حرف‌زدن نشان از آشنایی با عالَم کتاب و نوشته دارد. پس معلوم می‌شود که از خواندن بیگانه نشدی. این کامران هیچ‌وقت نخواست شیرینی دنیای خواندن را لمس کند. در کودکی بازی بچگانه کرد و حالا بازی بزرگانه ". ابروهای کامران مقداری در هم رفت : "مامان تو را خدا شروع نکن. وقت برای حرفای جدی زیاد است ". مشخص بود که میان مادر و فرزند بحث‌هایی در جریان است. می‌دانستم که شرکت کامران به شدت بدهکار است. در اسناد بانک دیدم که شرکت بدهی ارزی هم به چند بانک دیگر دارد و کارخانه‌اش توقیف است. این‌ها نشانه‌های خوبی نبود و احتمالا آن‌چه سربسته از زبان خانم شنیدم نیشتری بر این دُمل بود. روی میز کنار عکس مهندس، عکس دیگری بود ‌؛ جوانی در لباس فارغ‌التحصیلی دانشگاه؛ که بود؟ پرسیدم. کامران گفت که برادرش است‌؛ کامروا . خانم در سخن پسرش دوید که: "کامروا خارج است؛ آلمان. درسش تمام شده. اون هم مهندسی برق خوند. این هم ارثی دیگر از جد بزرگ؛ صنایع الدوله و المُلک. تو این طایفه همه سرشون به حساب است و فیزیک، کسی سراغی از شعر و ادبیات نمی‌گیرد ." فضولی کردم که: "اون سالی که من اینجا بودم، آقای مهندس ثالث پا به سرای هستی نگذاشته بود". خانم خندید که: "ایشون تاخیر داشت، از پس قافله می‌اومد. انقلاب که شد پروژه.ها خوابید. مهندس بیکار شد. مدتی ماندیم، بعد جنگ شد رفتیم خارج . مهندس انگلیسی خوب می‌دانست ، اون‌جا راحت‌تر بود. کار گرفت. کامی هم رفت دبیرستان و بعد کالج. تنها بیکار این خانواده من بودم. برای رفع این مشکل هم چاره‌ای اندیشیده شد؛ سرگرمی با کودک جدید. از خدا دختر می‌خواستم. یک مونس برای حرف‌های زیادی که در دل داشتم. اما خدا جور دیگری تقدیر کرد. کامروا آمد. من هم کامروا شدم. تق و توق‌ها که تمام شد، بعد از جنگ برگشتیم ایران. می‌خواستم کامروا زبان فارسی را در کشور خودش یاد بگیره.، کامی هم باید می‌رفت سربازی. کامی رفت نظام و کامروا  هم بعد از گرفتن دیپلم هوس تحصیل تو خارجه به سرش زد. باباش گفت که مهندسی برق در آلمان پیشرفته است. فرستادش مونیخ. درس خوند و مهندس شد ولی برنگشت. حالا مدیر یک کارخانه برق رسانی در اشتوتگارت است. ما گاهی بهش سر می‌زنیم. "کامران نگاهی به ساعتش کرد و گفت: " هر چی فکر می‌کنم نمی‌تونم ناهار بمونم. ساعت دو جلسه هیات مدیره است؛ جلسه مهمیه. شرکت یه چیزی می‌خورم. "کامران بلند شد. من هم برخاستم: "غرض دیدن این خانه و اهلش بود که انجام شد. اجازه مرخصی به من هم بدید ". خانم با  انگشت به کامران اشاره کرد که: "ایشون مهمون دائمی است، مثل کلاغ که زمستون و تابستون روی درختا میشه پیداشون کرد، اما بلبل و سهره وقتی دارند، همیشه نیستند.". خانم مرا تکلیف به نشستن کرد و من برگشتم سر جای خودم. #دکتر_علی_رادان #حقوقدان @book_tips 🐞

Book_tips
21 699
مهمترین مهارت در زندگی حفظ تعادل است . مهربان باش اما اجازه نده فریبت دهند .راضی باش اما از پیشرفت خودت دست نکش. @book_tips �
مهمترین مهارت در زندگی  حفظ تعادل است . مهربان باش اما اجازه نده فریبت دهند .راضی باش اما از پیشرفت خودت دست نکش. @book_tips 🐞

Book_tips
21 699
‏ 🍃🌺🍃 هیچ رابطه‌ای قادر به از میان بردن تنهایی نیست. هریک از ما در هستی تنهاییم ولی می‌توانیم در تنهایی یکدیگر شریک شویم، همانطور که عشق درد تنهایی را جبران می‌کند. بوبر می‌گوید: "یک رابطه‌ی خوب و صمیمی، بر دیوارهای سر به فلک کشیده‌ی تنهایی آدمی رخنه می‌کند، بر قانون بی چون و چرای آن فائق می‌شود و بر فراز مغاک وحشت‌انگیز عالم، از وجود خود به وجود دیگری پل می‌زند." #روان_درمانی_اگزیستانسیال #اروین_د_یالوم @book_tips 🐞

Book_tips
21 699
🌿🕊🌿🕊🌈🕊🌿🕊🌿                           📌#یادآوری_مطالعه_گروهی    ✅ هشتمین روز مطالعه 📕 #قدرت_بی_قدرتان ✍ #واتسلاف_هاول  🔄 #احسان_کیانی_خواه # تعداد صفحات کتاب : ۱۶۴ سهم مطالعه روزانه کتاب : ۸ صفحه شروع: ۱۴۰۱/۹/۱ پایان: ۱۴۰۱/۹/۲۰ 🗓 امروز هشتم آذر ماه 🗒 صفحات کتاب‌ صفحات  ۵۶ تا ۶۴ @book_tips 🐞📚 🕊🌿🕊🌿🌈🌿🕊🌿🕊

Book_tips
21 699
سلاماً على من أجبرتنا الحياة أن نمضي بدونهم، وهم في القلب اجمل حكاية سلام بر آنان که زندگی مجبورمان کرد بی‌آن‌ها روزگار بگذرا
سلاماً على من أجبرتنا الحياة أن نمضي بدونهم، وهم في القلب اجمل حكاية سلام بر آنان که زندگی مجبورمان کرد بی‌آن‌ها روزگار بگذرانیم،حال‌آن‌که آن‌ها‌ در قلبمان،زیباترین داستان‌ها بودند... @book_tips 🐞

Book_tips
21 699
🍃🌺🍃 سوره الكهف آیه 46 : الْمَالُ وَالْبَنُونَ زِينَةُ الْحَيَاةِ الدُّنْيَا ۖ وَالْبَاقِيَاتُ الصَّالِحَاتُ خَيْرٌ عِنْدَ رَبِّكَ ثَوَابًا وَخَيْرٌ أَمَلًا ترجمه : مال و فرزند، زینت زندگی دنیاست؛ و باقیات صالحات [= ارزشهای پایدار و شایسته‌] ثوابش نزد پروردگارت بهتر و امیدبخش‌تر است! #کلام_پروردگار @godqurantips 🤲

Book_tips
21 699
sticker.webp0.65 KB