Book_tips
前往频道在 Telegram
📈 Telegram 频道 Book_tips 的分析概览
频道 Book_tips (@book_tips) 波斯语 语言赛道中的 是活跃参与者。目前社区聚集了 21 699 名订阅者,在 书籍 类别中位列第 1 566,并在 伊朗 地区排名第 15 477 位。
📊 受众指标与增长动态
自 невідомо 创建以来,项目保持高速增长,吸引了 21 699 名订阅者。
根据 13 七月, 2026 的最新数据,频道保持稳定运转。过去 30 天订阅人数变化为 339,过去 24 小时变化为 -12,整体触达仍然可观。
- 认证状态: 未认证
- 互动率 (ER): 平均受众互动率为 3.93%。内容发布后 24 小时内通常能获得 2.19% 的反应,占订阅者总量。
- 帖子覆盖: 每篇帖子平均可获得 852 次浏览,首日通常累积 474 次浏览。
- 互动与反馈: 受众积极参与,单帖平均反应数为 14。
- 主题关注点: 内容集中在 کتابخانه, کتاب, کانال, روانشناسی, شعر 等核心主题上。
📝 描述与内容策略
作者将该频道定位为表达主观观点的平台:
“ارتباط با ادمین:
@Zarnegar503
❤️ تاریخ تاسیس کانال❤️
26, March, 2016”
凭借高频更新(最新数据采集于 14 七月, 2026),频道始终保持新鲜度与高覆盖。分析显示受众积极互动,使其成为 书籍 类别中的关键影响点。
21 699
订阅者
-1224 小时
+2127 天
+33930 天
帖子存档
21 699
🍃🌺🍃
#داستان_کوتاه
#بالای_شهر (هیجدهم)
زن جوری به من نگاه کرد که فکر کردم حرف احمقانهای زدهام. گفت: "این باتلاق را خودش درست کرد. از یک مرداب گندیده که میشد آن را خشک کرد، باتلاق وحشتناکی ساخت. بیحساب چک کشید و هی بر بار بدهیهایش افزود. الان آن باتلاق او را در خود کشیده و کم مانده مرا هم که دستم برای کمک دراز شده به درون بکشد". آب زلال استخر مرا به سوی خودش میخواند. بلند شدم و رفتم کنار استخر نشستم. دستم را داخل آب فرو بردم. سرد و ساکت بود؛ نه صدایی، نه حرکتی. آیا آب مُرده بود؟ پس چطور توانست کودکی را تا پای مرگ بیازارد. با دستم آب را حرکت دادم، آهسته، آهسته و بعد تند و تندتر. باید تلاطم ایجاد میکردم :"اینطور که می گویید تنها دو راه پیش روی شماست. بیچارگی و بدبختی بیشتر کامران را مشاهده کنید و روزهای جمعه و دوشنبه برای دیدنش به زندان بروید و پشت آن دیوارهای بلند برای سرنوشتی که پسرتان به آن گرفتار شده گریه کنید و یا دستی از آستین در آورید". رویم به استخر بود. می ترسیدم به خانم نگاه کنم. شاید حرفهایم بیش از اندازه تلخ بود، شاید نمکی سوزان بر زخم بزرگ و چرکی دل آن زن بود. سرم را گرم کردم به موج درست کردن در آبهای خوابیده. بچه شده بودم، برگشته بودم به سی چهل سال قبل.
با تشکیل سایهای بر روی خودم به عقب برگشتم. خانم بود. آمده بود پشت سر من. برای احترام بلند شدم. اولین باری که خانم را روی تراس دیدم، زنی بلند قامت در نظرم جلوه کرد. قد کشیدهای داشت. از آن دسته زنان که می شد در وصف قامت سروگونه آنان چکامه گفت. نمیدانم چرا دیگر او را بلند نمیدیدم. دستان و پیشانیاش آشکارا پر چروک شده، شانههایش افتاده بود و در حرکتکردن چابکی نداشت. خانم با تانی گفت، : "درست میگویی. من هزار بار راجع به عاقبت کار فکر کردهام. میدانی چرا این خانه را مهندس به من بخشید و سندش را به نامم زد. چون میدانست که سر به هوایی کامران یک روز کار دستش میدهد و نمیخواست که آتشی که پسر به پا میکند به چشم مادر برود. من به این خانه فقط به عنوان یک گنج ارزشمند نگاه نمیکنم. این خانه، آشیانه این پرنده پیر است؛ قصهها و غصهها در این جا داشتهام. نیم قرن زندگی، سرنوشت من و این خانه را یکی کرده. این خانه برود، من هم دوام نخواهم آورد من تصمیم خودم را گرفتهام، خانه را میگذارم برای فروش. تعلقات دل را فدای آسودگی جگرگوشه میکنم ". بعد به من نگاه کرد و گفت: "میفهمی؟ ".
با سر جواب مثبت دادم. با صدایی که حزن فراوان آن مشهود بود گفت: " شعر اخوان راجع به آتش گرفتن خانه را یادت هست؟ "باز بیآن که سخنی بگویم سر را به علامت تایید پایین آوردم. خانم شروع کرد به زمزمه آن شعر:
" خانه ام آتش گرفته است آتشی جانسوز...... هر طرف میسوزد این آتش پردهها و فرشها را تارشان با پود.... من به هرسو می دوم گریان در لهیب آتش پردود... میکنم فریاد ای فریاد ای فریاد". پردهای از اشک جلوی چشمان خانم را گرفته بود. متاثر شده بودم. زن کهنسال دریافت: "من چقدر خودخواه هستم. آمدی این خانه را ببینی. هنر دست پدرت را ببینی، گرفتار يک پیرزن حراف افسرده دل شدی. پیرها همینطورند؛ به خصوص زنهای پیر. مگر نشنیدی که.... هرجا دیدی پیره زن سنگو وردارو بزن" و خندید. من هم سعی کردم بخندم یا ادای خندیدن در آورم. خانم همان زن قبلی بود. جسمش دگرگون شده بود اما تغییری در بلند نظری و همت والای او ندیدم. بیاختیار چشمم افتاد به بالاترین نقطه شاخههای صنوبرهای آزاد؛ جایی که به زمزمه باد در رقص بودند.....
ادامه دارد...
#دکتر_علی_رادان
#حقوقدان
@book_tips 🐞
21 699
🍃🌺🍃
سوره الاسراء آیه 14 :
اقْرَأْ كِتَابَكَ كَفَىٰ بِنَفْسِكَ الْيَوْمَ عَلَيْكَ حَسِيبًا
ترجمه :
(و به او میگوییم:) کتابت را بخوان، کافی است که امروز، خود حسابگر خویش باشی!
#کلام_پروردگار
@godqurantips 🤲
21 699
هرچه کنی بکن ، مَکُن ترک من ای نگار من ....
هر چه زنی بزن ،مَزن طعنه به روزگار من "
#استاد_شجریان
#با_هم_بشنویم
@book_tips 🐞🎶
21 699
🍃🌺🍃
عادت، بیرحمترین زهر زندگیست. زیرا آهسته وارد میشود، در سکوت، کمکم رشد میکند و از بیخبری ما سیراب میشود و وقتی کشف میکنیم که چطور مسموم ِ آن شدهایم، میبینیم که هر ذرهٔ بدنمان با آن عجین شده است، میبینیم که هر حرکت ما تابع شرایط اوست و هیچ دارویی هم درمانش نمیکند.
#یک_مرد
#اوريانا_فالاچى
@book_tips 🐞
21 699
🍃🌺🍃
#داستان_کوتاه
#بالای_شهر (هفدهم)
کامران دم در گفت : جناب بلبل؛ من کلاغ راجع به طلب بانک مطلب کوچکی دارم که از جلسه که خلاص شدم میآیم و خدمتتان عرض میکنم." مادرش شنید و نگاه عجیبی به کامران انداخت؛ بیشتر نگاهی از سر یاس و حرمان. کامران رفت. خانم هم رفت سراغ مستخدمه. آمدم توی باغ. به دنبال ردی از گذشته بودم. هیچ چیز از تغییر بی نصیب نمانده بود؛ حتی سه درخت کهنسال تبریزی که در اوج، سرهایشان به سختی دیده میشد. در باغ هیچکس نبود. دیگر سگی هم نداشتند تا با سر و صدای خود این سکوت وهمآمیز را بشکند. چه بر سر آن سگ سیاه آمده بود؟ آیا به پیری مُرده بود یا مرض؟ یا وقتی بیمحابا دنبال دوچرخه کامران می دویده اتومبیلی زیرش گرفته بود؟ صدای قرچ قرچ برگ های خشک باغ در زیر کفشهایم احساس یاس از بقا و بیاعتباری آن چه در اطرافم در جریان بود را بیشتر کرده بود. برگ زرد بزرگی را از زمین برداشتم. آمدم کنار استخر. به تصویر خودم در آب خاموش و بیتلاطم نگاهی انداختم. سکوت بود و سکوت. برگ را مچاله کردم و درون آب انداختم. برگ زرد درهم شکسته به آرامی پایین رفت و محو شد. لحظه ای دیگر برگی بر روی آب نبود.
ناهار مهمان خانم بودم. مستخدمه هم سرمیز بود. این نشان میداد که خلق و خوی بانوی خانه تغییر نکرده و همچنان قالبها را میشکند. از آخرین باری که با خانم غذا خورده بودم سالهایی بس طولانی گذشته بود. من دیگر آن طفل بیخبر از عالَم و آدم نبودم و خانم هم آن زن جوان پرشور نبود. هردو با دادن سالهای از دست رفته صورت حساب زندگی خود را پرداخت کرده بودیم. آنچه هنوز برایم یک معما بود هنجارشکنی یک زندگی اشرافی از سوی زنی بود که در متن آن زندگی میکرد. آن غرور و بزرگمنشی که در بهرمندان از ثروت و تنعم همیشه دیده میشود در آن زن نبود. همیشه خانم را تحسین کرده بودم و حالا شخصیت او مجذوبم ساخته بود.
اوایل پاییز بود و آفتاب دلچسب و رخوتآوری بر تن باغ لانه کرده بود. بعد از ناهار رفتیم به باغ. زیر تبریزیهای بلند چند صندلی و یک میز کوچک قرار داشت شاخههای سر به فلک افراشته و دور از دسترس تبریزیها با باد ملایمی به جنبش درآمده بودند. مستخدمه چای آورد. خانم در حالیکه چای مینوشید غافلگیرم کرد:
"خوب شد که کامران رفت؛ نمیتوانستم بعضی چیزها را پیش روی او بگویم". با نگاه استفهامآمیزی به او نگاه کردم و او نجوا کنان گفت : "هوای خوب کافی نیست؛ اگر هوای دل خوب نباشد".
چه میخواست بگوید. این صحبتها چه معنایی داشت. خانم متوجه نگاههای پُرسنده من شد و با خنده گفت:
" پس پسر اوستای ما وکیل دادگستری شده. حتما خیلی زحمت کشیدی؟ شغل پردردسری است؛ نه؟" با علامت سر گفته او را تایید کردم. خانم با لحن طنزآلودی گفت: " نگاه کن! یک بار کامران میخواست سرتو را اینجا زیر آب کند و حالا تو بهخاطرِ شغلت تلافی آن را میتوانی سرش در آوری. دنیا خیلی کوچک است؛ گاهی دوست داشتنی و گاهی تهوعآور ". این جمله آخر را محکم ادا کرد و معلوم بود که دل پرخونی از روزگار دارد. با لحنی که بار غم از میان کلماتش جرقه میزد و روشن میشد گفت:"
کامی شکست خورده؛ بدجور. زندگی را باخته، خیلی چیزها را از دست داده. زن و بچهها رفتند و حالا ثروت پدری هم دارد او را ترک میکند. روزگار سیاه و تلخی در انتظار اوست". با عجله گفتم: "ولی گفت که زن دارد؛ خارجی و....". خانم سری به علامت تاسف تکان داد :"زن دومش است. زن اول را طلاق داد؛ با دوبچه. هردو مقصر بودند و کامران بیشتر. با لجبازی کودکانه یک زندگی را متلاشی کرد. هیچ وقت نخواست مثل پدرش باشد". داشتم جمله آخر خانم را در ذهنم تحلیل میکردم که صدای خانم در گوشم پیچید:
"فقط خانوادهاش را از بین نَبُرد، میراث پدرش را هم نابود کرد. برو ببین کارخانهای را که مهندس با آن همه زحمت ساخت، حفظ کرد و توسعه داد به چه روزی انداخته است. به همه بدهکار است. تو فقط از طلب بانک خودتان اطلاع داری. به خیلی بانکها بدهکار است و به آدمها؛ آدم که نه؛ یک مشت نزولخور، درصدی بگیر زالو. حساب کرده که اگر کارخانه را بفروشد شاید بتواند نیمی از بدهیهایش را بدهد. حالا یک ورشکسته به تمام معناست. من را تحت فشار قرار داده که این خانه را بفروشم. این بدبختی نیست؟ .... ". موجی از خشم و ناراحتی در کلام زن سالخورده آشکار بود. متوجه اشارهاش به حال خوب و هوای خوب شدم. غمنامه خانم مرا هم ناراحت کرد. آمده بودم تا سکون و آرامش او را ببینم، اما با کوه بزرگ یخی از جنس درد مواجه شدم؛ کوهی که بیشتر آن در ضمیر و درون آن زن پنهان شده بود. خواستم حرفی زده باشم از آن چیزهایی که به آن ها آگاهی داشتم:
"اگر شرکت ورشکسته شود، طلبکاران فقط اموال شرکت را خواهند بُرد و نمیتوانند اموال شخصی کامران یا خودش را توقیف کنند.....".
ادامه دارد...
#دکتر_علی_رادان
@book_tips 🐞
21 699
🌿🕊🌿🕊🌈🕊🌿🕊🌿
📌#یادآوری_مطالعه_گروهی
✅ نهمین روز مطالعه
📕 #قدرت_بی_قدرتان
✍ #واتسلاف_هاول
🔄 #احسان_کیانی_خواه
# تعداد صفحات کتاب : ۱۶۴
سهم مطالعه روزانه کتاب : ۸ صفحه
شروع: ۱۴۰۱/۹/۱
پایان: ۱۴۰۱/۹/۲۰
🗓 امروز نهم آذر ماه
🗒 صفحات کتاب صفحات ۶۴ تا ۷۲
@book_tips 🐞📚
🕊🌿🕊🌿🌈🌿🕊🌿🕊
21 699
🍃🌺🍃
سوره الضحي آیه 3 :
مَا وَدَّعَكَ رَبُّكَ وَمَا قَلَىٰ
ترجمه :
که خداوند هرگز تو را وانگذاشته و مورد خشم قرار نداده است!
#کلام_پروردگار
@godqurantips 🤲
21 699
Repost from تبادلات فرهنگـیادبـی
[🟦]
≣ مهم ترین عامل خستگی روح چیست؟❂ اگر نیاز به پاڪسازے درون دارید👇👇👇👇
🔵 https://t.me/gognus_kimiagar ⩥⩥
چشم سوّم؛ تله پاتی، تناسخ
❒@Cheshm3kaenat
چگونه ذهنیت ☆ثروتمند☆ داشته باشیم؟!
❒@JadouyeFekrM
عطر و معنا
❒@motaeeal
طرزِ + فڪرتو + عوض ڪن!
❒@MossbatAndishann
شبی ده دقیقه کتاب بخوانیم
❒@book_tips
روح پس از * مرگ * چه میشود!!
❒@PasAz_Marg
آشنایی با مکانهای زیبای جهان
❒@gashtogozardarjahan
من یک زنم 《درڪم ڪن》!
❒@zanan_khoshbakhti
دکتر جو دیسپنزا * قدرت ذهن *
❒@joe_diispenza
عاشقانه هایی از سرِ "دلتنگی"!
❒@shabhaye_niloofari
بیداری معنوی ♡ فرکانس درمانی♡
❒@payamibarayesolh
حقوق برای همه
❒@jenab_vakill
زندگی ••• جاری ست •••
❒@zendegi_ziibaaaast
قدرت درون توست ☆لوییز هی☆
❒@Louise_Haychanel
آهنگ شاد عاشقانه
❒@ahangeeshghh
خدا با 《من》است!!
❒@kh0daShEnaSi
مهر آریایی
❒@royayemehr
اناالحق
❒@Analhaghhoo
معجزه شکرگزاری و پاکسازی
❒@RohShokrgozari
جملاتی که افکار شما را《تغییر میدهد》
❒@ghalbeziba
انرژی درمانی ( ریکی )
❒@enerjhidarmani
گلچین اشعار 《سعدی》
❒@Sadii_jaan
حضرت مولانا و عاشقانه های شمس
❒@baghesabzeshgh
پاتوق نویسندگان برتر دنیا
❒@nevisandbdonya
برای تغییر جهانت...
❒@shine41
تنهایی ؛ تنهایی ؛ تنهایی
❒@Tannhaaiii
اسرار کنترل ذهن
❒@asrarkontoroLzehn
مولانا؛ مولانا؛ مولانا؛ مولانا
❒@MouLanayjan
بشنو از ني
❒@vasledoost
سرزمین •• موسیقی ••
❒@musiicLand_ir
زبان ترکی رو قورت بده
❒@ArazTurkishAcademy
هزار قانون کائنات
❒@hezarghanoon
کلبه ی •°• دوبیتی •°•
❒@D2beytichanel
چله جذب عشق
❒@chgonjazabbashem
انگلیسی با تصاویر یاد بگیر
❒@EnglishPictorial
شعرمتن دکلمه بیکلام
❒@fazelenazari
مجله زندگی
❒@majallezendegii
حضرتِ شعر...!
❒@SHaBaNeHaYe_Bi_To
اشعار شعرا و عرفا با شناسنامه
❒@vasLe7
درمانگر خود شوید
❒@shafa4444
رمان های صوتی،بزرگسال، pdf،ممنوعه
❒@roman_online_667097
هنر تذهیب و طراحی سنتی
❒@vida_dabir
گلچینی از بهترینها
❒@karhicx
زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست
❒@aramesh_ba_meditation
••• انگلیسی دوسوته فول شو •••
❒@Araz_English
خودشناسی خداشناسی افکارمثبت آرامش درون
❒@pluosafkar
زن،،،زندگی،،،آزادی.
❒@banoyeariaye1
راههای تربیت فرزند دلبندم
❒@ghasemi8484
کلام صوفی ، کلام انسان کامل
❒@eshghnirooyebidariii
انگلیسی با ویدیو TED .BBC
❒@EnglishFilesVideos
زیباییهای جهان
❒@JournalTourism
••• آیلتس رو فول شو •••
❒@ArazIELTS
کارتون قدیمی و نوستالژی
❒@kartoonNostalghy
مکالمه،گرامر،داستان های انگلیسی
❒@ehbgroup504
چگونہ ڪاریزماتیڪ وجذاااب باشیم؟؟
❒@zehnearam
آموزشی، انگیزشی، سابلیمینال
❒@SUB_JADOEI
رمز عزت نفس
❒@ramzkodbavre
حالتو خوووب کن !
❒@Zenndegiiii
"موسسه وکالت و مشاوره حقوقی"
❒@mehdihemmati59
دنیای کتاب صوتی وpdf
❒@Doneaekatad2
اسرار متافیزیک/چاکراها و درمان
❒@meta_ajna
عاشقان ِ《کتاب》
❒@B00kLifeMe
سواد رابطه / ازدواج موفق
❒@ghasemi8483
خودشناسی
❒@haghightx
راز کوانتومی یونیورس
❒@Universiit
آموزش ساده و روان ترکی استانبولی
❒@turkce_ogretmenimiz
آهنگ های انگلیسی با ترجمه
❒@behboud_music
مردان جذب این زنان می شوند(مشاور ازدواج)
❒@moshavereh_shoma
خاطرات ماندگار و نوستالژی
❒@khatherehbazi
انگیزشی ؛ انگیزشی ؛ انگیزشی
❒@OMidBeZendgiii
خودشناسی《عرفانی انگیزشی》
❒@Roohe_bartar
سخنان زیبا و ماندگار
❒@goftarniek
آموزش سواد مالی و اقتصادی به زبان ساده
❒@ECONVIEWS
ا𝗣𝗗𝗙ا 500000 هزار جلد کتاب کمیاب
❒@book_noor
•• راههای اتّصال به کائنات ••
❒@movafaghiat_jahanii
─═༅ ═༅ 🌱 ༅═ ༅═─
@tab_golbarg
21 699
🍃🌺🍃
•شش راه برای مثبت اندیشی:
مثبت اندیشی چیست و چگونه حاصل میشود؟
مثبت اندیشی هم مثل هر کار ذهنی دیگه ای یک کار تمرینی است و با تمرین مداوم و مرور زمان حاصل میشه. با راهکارهای ساده ای هم داره:
1- هر فکری که حس بد به شما منتقل میکنه رو از خودتون دور کنید.
2- همیشه سعی کنید نیمه پر لیوان رو ببینید.
3- به جاهایی که از اونجا خاطره خوبی دارید بريد و به اهداف شیرین زندگی فکر کنید.
4- خاطرات بد رو ذهن خودتون بیرون بریزید.
5- هنگامی که عصبی هستید یا نگران به چیز های مهم زندگیتون فکر نکنید.
6- وقتی در کاری شکست ميخوريد بیشتر به جای این که خودتون رو سرزنش کنید به علت شکست فکر کنید و اون نقطه ضعف رو از بین ببرید این کار حس خوبی به شما ميدهد.
@book_tips 🐞
21 699
🍃🌺🍃
#داستان_کوتاه
#بالای_شهر (شانزدهم)
کامران داشت با موبایلش ور میرفت یا خودش را سرگرم آن نشان میداد. سرم پایین بود. حرفهای بانوی خانه تلخی نداشت ، جدی بود. خانم زرنگ بود تا دید که فضا با حرفهایی که زده زیادی جدی و خشک شده با اشاره به تصویر اعتضاد بزرگ گفت:
" این حضرت والا، جد اعلا جاش تو گرما و سرما راحته، براهمین ساکته . هر اتفاقی بیفته فقط نگاه میکنه، نه حرفی نه نقلی". بعد به تابلو نزدیکتر شد و مثل این که با آدم زنده حرف میزند خیلی جدی گفت : "فدایت شوم. قربان خاک پای گوهر ریزت گردم. تا کی میخواهید ساکت و بربر ما را نگاه کنید ، خسته نشدید از این همه سکوت. چیزی بگویید آخر . دلمون پوسید در این درب خانه مبارکه". بعد آمد طرف کامران و لبش را بیرون داد، گویی در حال فکر کردن است. با خنده گفت: " فکر میکنم جد بزرگ، پسر اوستا را شناخته؛ ببین! صورتش گرفته نیست، اخماش از هم واشد". بعد خندید و ما هم به دنبالش خندیدیم. خانم سرزنده بود. شاید پیری جسمش را فرتوت کرده بود اما نگذاشته بود که این ضعف طبیعی، روحیهاش را علیل و ناتوان سازد. سراغ بابام را گرفت. برای آن که دوباره صحبت از مرگ و مُرده به میان نیاید میان شوخی و جدی گفتم:
"همین قدر بگویم که مادرم چند سالی است که بیشوهری را تجربه میکند. اوستای بنا هم بعد از مدتی تردید برای ماندن و رفتن، تیشه و ماله و ترازش را کرد تو گونی و انداخت روی دوشش و پرید اون طرف دیوار . اون طرف دیوار را من هنوز ندیدم، چون دیوارش خیلی بلنده ولی صدای تیشهاش را مرتب میشنوم. نمیدونم چرا اونجا هم دست بردار نیست و هنوز دستش در آب و خاکه ".خانم نگاهی از سر مهر به من کرد و گفت:
" اینطور حرفزدن نشان از آشنایی با عالَم کتاب و نوشته دارد. پس معلوم میشود که از خواندن بیگانه نشدی. این کامران هیچوقت نخواست شیرینی دنیای خواندن را لمس کند. در کودکی بازی بچگانه کرد و حالا بازی بزرگانه ". ابروهای کامران مقداری در هم رفت : "مامان تو را خدا شروع نکن. وقت برای حرفای جدی زیاد است ". مشخص بود که میان مادر و فرزند بحثهایی در جریان است. میدانستم که شرکت کامران به شدت بدهکار است. در اسناد بانک دیدم که شرکت بدهی ارزی هم به چند بانک دیگر دارد و کارخانهاش توقیف است. اینها نشانههای خوبی نبود و احتمالا آنچه سربسته از زبان خانم شنیدم نیشتری بر این دُمل بود. روی میز کنار عکس مهندس، عکس دیگری بود ؛ جوانی در لباس فارغالتحصیلی دانشگاه؛ که بود؟ پرسیدم. کامران گفت که برادرش است؛ کامروا . خانم در سخن پسرش دوید که: "کامروا خارج است؛ آلمان. درسش تمام شده. اون هم مهندسی برق خوند. این هم ارثی دیگر از جد بزرگ؛ صنایع الدوله و المُلک. تو این طایفه همه سرشون به حساب است و فیزیک، کسی سراغی از شعر و ادبیات نمیگیرد ." فضولی کردم که: "اون سالی که من اینجا بودم، آقای مهندس ثالث پا به سرای هستی نگذاشته بود". خانم خندید که: "ایشون تاخیر داشت، از پس قافله میاومد. انقلاب که شد پروژه.ها خوابید. مهندس بیکار شد. مدتی ماندیم، بعد جنگ شد رفتیم خارج .
مهندس انگلیسی خوب میدانست ، اونجا راحتتر بود. کار گرفت. کامی هم رفت دبیرستان و بعد کالج. تنها بیکار این خانواده من بودم. برای رفع این مشکل هم چارهای اندیشیده شد؛ سرگرمی با کودک جدید. از خدا دختر میخواستم. یک مونس برای حرفهای زیادی که در دل داشتم. اما خدا جور دیگری تقدیر کرد. کامروا آمد. من هم کامروا شدم. تق و توقها که تمام شد، بعد از جنگ برگشتیم ایران. میخواستم کامروا زبان فارسی را در کشور خودش یاد بگیره.، کامی هم باید میرفت سربازی. کامی رفت نظام و کامروا هم بعد از گرفتن دیپلم هوس تحصیل تو خارجه به سرش زد. باباش گفت که مهندسی برق در آلمان پیشرفته است. فرستادش مونیخ. درس خوند و مهندس شد ولی برنگشت. حالا مدیر یک کارخانه برق رسانی در اشتوتگارت است. ما گاهی بهش سر میزنیم. "کامران نگاهی به ساعتش کرد و گفت:
" هر چی فکر میکنم نمیتونم ناهار بمونم. ساعت دو جلسه هیات مدیره است؛ جلسه مهمیه. شرکت یه چیزی میخورم. "کامران بلند شد. من هم برخاستم: "غرض دیدن این خانه و اهلش بود که انجام شد. اجازه مرخصی به من هم بدید ". خانم با انگشت به کامران اشاره کرد که:
"ایشون مهمون دائمی است، مثل کلاغ که زمستون و تابستون روی درختا میشه پیداشون کرد، اما بلبل و سهره وقتی دارند، همیشه نیستند.". خانم مرا تکلیف به نشستن کرد و من برگشتم سر جای خودم.
#دکتر_علی_رادان
#حقوقدان
@book_tips 🐞
21 699
مهمترین مهارت در زندگی حفظ تعادل است .
مهربان باش اما اجازه نده فریبت دهند .راضی باش اما از پیشرفت خودت دست نکش.
@book_tips 🐞
21 699
🍃🌺🍃
هیچ رابطهای قادر به از میان بردن تنهایی نیست.
هریک از ما در هستی تنهاییم
ولی میتوانیم در تنهایی یکدیگر شریک شویم، همانطور که عشق درد تنهایی را جبران میکند.
بوبر میگوید:
"یک رابطهی خوب و صمیمی، بر دیوارهای سر به فلک کشیدهی تنهایی آدمی رخنه میکند، بر قانون بی چون و چرای آن فائق میشود و بر فراز مغاک وحشتانگیز عالم، از وجود خود به وجود دیگری پل میزند."
#روان_درمانی_اگزیستانسیال
#اروین_د_یالوم
@book_tips 🐞
21 699
🌿🕊🌿🕊🌈🕊🌿🕊🌿
📌#یادآوری_مطالعه_گروهی
✅ هشتمین روز مطالعه
📕 #قدرت_بی_قدرتان
✍ #واتسلاف_هاول
🔄 #احسان_کیانی_خواه
# تعداد صفحات کتاب : ۱۶۴
سهم مطالعه روزانه کتاب : ۸ صفحه
شروع: ۱۴۰۱/۹/۱
پایان: ۱۴۰۱/۹/۲۰
🗓 امروز هشتم آذر ماه
🗒 صفحات کتاب صفحات ۵۶ تا ۶۴
@book_tips 🐞📚
🕊🌿🕊🌿🌈🌿🕊🌿🕊
21 699
سلاماً على من أجبرتنا الحياة أن نمضي بدونهم، وهم في القلب اجمل حكاية
سلام بر آنان که زندگی مجبورمان کرد
بیآنها روزگار بگذرانیم،حالآنکه آنها
در قلبمان،زیباترین داستانها بودند...
@book_tips 🐞
21 699
🍃🌺🍃
سوره الكهف آیه 46 :
الْمَالُ وَالْبَنُونَ زِينَةُ الْحَيَاةِ الدُّنْيَا ۖ وَالْبَاقِيَاتُ الصَّالِحَاتُ خَيْرٌ عِنْدَ رَبِّكَ ثَوَابًا وَخَيْرٌ أَمَلًا
ترجمه :
مال و فرزند، زینت زندگی دنیاست؛ و باقیات صالحات [= ارزشهای پایدار و شایسته] ثوابش نزد پروردگارت بهتر و امیدبخشتر است!
#کلام_پروردگار
@godqurantips 🤲
