uz
Feedback
Book_tips

Book_tips

Kanalga Telegram’da o‘tish

ارتباط با ادمین: @Zarnegar503 ❤️ تاریخ تاسیس کانال❤️ 26, March, 2016

Ko'proq ko'rsatish

📈 Telegram kanali Book_tips analitikasi

Book_tips (@book_tips) Forsiy til segmentidagi kanali faol ishtirokchi. Hozirda hamjamiyat 21 705 obunachidan iborat bo'lib, Kitoblar toifasida 1 566-o'rinni va Eron mintaqasida 15 477-o'rinni egallagan.

📊 Auditoriya ko‘rsatkichlari va dinamika

невідомо sanasidan buyon loyiha tez o‘sib, 21 705 obunachiga ega bo‘ldi.

13 Iyul, 2026 dagi oxirgi ma’lumotlarga ko‘ra kanal barqaror faollikka ega. Oxirgi 30 kunda obunachilar soni 339 ga, so‘nggi 24 soatda esa -12 ga o‘zgardi va umumiy qamrov yuqori darajada qolmoqda.

  • Tasdiqlash holati: Tasdiqlanmagan
  • Jalb etish (ER): Auditoriya o‘rtacha 3.93% darajada jalb etiladi. Nashrdan keyingi dastlabki 24 soatda kontent odatda umumiy obunachilar sonining 2.19% ini tashkil etuvchi reaksiyalarni to‘playdi.
  • Post qamrovi: Har bir post o‘rtacha 852 marta ko‘riladi; birinchi sutkada odatda 474 ta ko‘rish yig‘iladi.
  • Reaksiyalar va o‘zaro ta’sir: Auditoriya faol: har bir postga o‘rtacha 14 ta reaksiya keladi.
  • Tematik yo‘nalishlar: Kontent کتابخانه, کتاب, کانال, روانشناسی, شعر kabi asosiy mavzularga jamlangan.

📝 Tavsif va kontent siyosati

Muallif resursni shaxsiy fikrni ifoda etish maydoni sifatida ta’riflaydi:
ارتباط با ادمین: @Zarnegar503 ❤️ تاریخ تاسیس کانال❤️ 26, March, 2016

Yuqori yangilanish chastotasi (oxirgi ma’lumot 14 Iyul, 2026 da olingan) sababli kanal doimo dolzarb va katta qamrovli bo‘lib qoladi. Analitika auditoriya kontent bilan faol hamkorlik qilishini, uni Kitoblar toifasidagi muhim ta’sir nuqtasiga aylantirishini ko‘rsatadi.

21 705
Obunachilar
-1224 soatlar
+2127 kunlar
+33930 kunlar
Postlar arxiv
Book_tips
21 705
🍃🌺🍃 #سایت‌های_مورد_نیاز_دانشجویان  ۱ – وب‌سایت prezi  (اسلایدهایی بسیار متفاوت و جذاب برای ارائه های دانشجویی) 1. www.prezi.com  ۲- وب‌سایت google scholar گوگل اسکالر (بزرگترین موتور جستجو و دانلود مقالات علمی) 2. www.scholar.google.com ۳ - وب‌سایت slideshare – اسلاید شر (جستجوی اسلاید های علمی) 3. www.slideshare.net ۴ - وب سایت linkedin – لینکدین (شبکه اجتماعی تجارب کسب و کار) 4. www.linkedin.com ۵ - وب‌سایت researchgate – ریسرچ گیت (شبکه تبادل اطلاعات علمی) 5. www.researchgate.net ۶ - وب سایت iranpaper – دانلود رایگان کتاب و مقالات علمی ایران پیپر 6. www.iranpaper.ir ۷ - وب سایت Magiran – بانک اطلاعاتی نشریات کشور 7. www.Magiran.com ۸ - وب سایت civilica – پایگاه کنفرانس‌های علمی کشور 8. www.civilica.com @book_tips🐞

Book_tips
21 705
🍃🌺🍃 راه می‌روم و بغض می‌کنم می‌خندم و بغض می‌کنم کتاب می‌خوانم و بغض می‌کنم حرف می‌زنم، کار می‌کنم، درس می‌خوانم، فیلم می‌بینم، موزیک گوش می‌کنم و بغض می‌کنم و زل می‌زنم به نقطه‌ای و گریه‌ می‌کنم و دستانم بی‌اختیار، مشت می‌شود و ابروانم گره می‌خورد و فرقی نمی‌کند کجا؟ چگونه؟ در چه حالتی و چرا؟ من بعد از هربار گریستن، به جریان ناگزیر زندگی بر می‌گردم اما خشم و اندوهی در من هست که با گذار زمان فروکش که نمی‌کند هیچ! شعله‌ور می‌شود و یکی از همین روزهاست که آنقدر بسوزم تا زمستان حوالی‌ام، بهار شود... #نرگس_صرافیان_طوفان @book_tips🐞

Book_tips
21 705
#background #book @book_tips 🐞
+4
#background #book @book_tips 🐞

Book_tips
21 705
🍃🌺🍃 #داستان_کوتاه #آبجی_خانم (قسمت پایانی) از این حرفها در این چند روزه ما بین آنها رد و بدل می شد. ماهرخ هم مات به این کشمکش ها نگاه می کرد و هیچ نمی گفت تا اینکه شب عقد رسید، همه همسایه ها و زنکه شلخته ها با ابروهای وسمه کشیده، سرخاب و سفید آب مالیده چادرهای نقده، چتر زلف، تنبان پنبه دار جمع شده بودند. در آن میان ننه حسن دو بدستش افتاده بود، خیلی لوس با لبخند گردنش را کج گرفته نشسته بود دنبک میزد و هر چه در چنته اش بود میخواند: «ای یار مبارک بادا، انشا الله مبارک بادا» - آمدیم باز آمدیم از خونه داماد آمدیم – همه ماه و همه شاه و همه چشم ها بادومی. - ای یار مبارک بادا، انشا الله مبارک بادا! - آمدیم، باز آمدیم از خونه عروس آمدیم – همه کور و همه شل و همه چشم ها نم نمی. یار مبارک بادا، آمدیم حور و پری را ببریم، انشا الله مبارک بادا… » همین را پی در پی تکرار می کرد، می آمدند می رفتند دم حوض سینی خاکستر مال میک ردند، بوی قرمه سبزی در هوا پراکنده شده بود، یکی گربه را از آشپزخانه پیشت می کرد. یکی تخم مرغ برای شش انداز میخواست، چند تا بچه کوچک دست های یکدیگر را گرفته بودند می نشستند و بلند می شدند و می گفتند: « حموم! مورچه داره، بشین و پاشو » سماورهای مسوار را که کرایه کرده بودند آتش انداختند، اتفاقا خبر دادند که خانم ماهرخ با دخترهایش سر عقد خواهند آمد. دو تا میز را هم رویش شیرینی و میوه چیدند و پای هر کدام دو صندلی گذاشتند. پدر ماهرخ متفکر قدم میزد که خرجش زیاد شده، اما مادر او پاهایش را در یک کفش کرده بود که برای سر شب خیمه شب بازی لازم است ولی در میان این هیاهو حرفی از آبجی خانم نبود، از دو بعد از ظهر او رفته بود بیرون کسی نمی دانست کجاست، لابد او رفته بود پای وعظ! وقتی که لاله ها روشن بود عقد برگزار شده بود همه رفته بودند مگر ننه حسن، عروس و داماد را دست بدست داده بودند و در اطاق پنج دری پهلوی یکدیگر نشسته بودند درها هم بسته بود، آبجی خانم وارد خانه شد. یکسر رفت در اطاق بغل پنج دری تا چادرش را باز بکند وارد که شد دید پرده اطاق پنج دری را جلو کشیده بودند از کنجکاوی که داشت، گوشه پرده را پس زد از یشت شیشه دید خواهرش ماهرخ بزک کرده، وسمه کشیده، جلو روشنایی چراغ خوشگلتر از همیشه پهلوی داماد که جوان بیست ساله بنظر می آمد جلو میز که رویش شیرینی بود نشسته بودند. داماد دست انداخته بود به کمر ماهرخ چیزی در گوش او گفت مثل چیزی که متوجه او شده باشند شاید هم که او خواهرش را شناخت اما برای اینکه دل او را بسوزاند با هم خندیدند و صورت یکدیگر را بوسیدند. از ته حیاط صدای دنبک ننه حسن می آمد که می خواند: ((ای یار مبارک بادا…)) یک احساس مخلوط از تنفر و حسادت به آبجی خانم دست داد. پرده را انداخت، رفت روی رختخواب بسته که کنار دیوار گذاشته بودند نشست بدون اینکه چادر سیاه خودش را باز بکند و دست ها را زیر چانه زده به زمین نگاه می کرد، به گل و بته های قالی خیره شده بود. آن ها را می شمرد و به نظرش چیز تازه می آمد به رنگ آمیزی آن ها دقت می کرد. هر کس می آمد، می رفت او نمی دید یا سرش را بلند نمی کرد که ببیند کیست. مادرش آمد دم در اطاق به او گفت: « چرا شام نمی خوری؟، چرا گوشت تلخی می کنی هان، چرا اینجا نشسته ای؟ چادر سیاهت را باز کن، جرا بدشگونی میکنی؟ بیا روی خواهرت را ببوس، بیا از پشت شیشه تماشا بکن عروس و داماد مثل قرص ماه، مگر تو حسرت نداری؟ بیا آخر تو هم یک چیزی بگو آخر همه می پرسن خواهرش کجاست؟ من نمیدونم که چه جواب بدهم. » آبجی خانم فقط سرش را بلند کرد گفت: من شام خورده ام . نصف شب بود، همه به یاد شب عروسی خودشان خوابیده بودند و خواب های خوش می دیدند. ناگهان مثل اینکه کسی در آب دست و پا می زد صدای شلپ شلپ همه اهل خانه را سراسیمه از خواب بیدار کرد. اول به خیالشان گربه یا بچه در حوض افتاده سر و پا برهنه چراغ را روشن کردند، هر جا را گشتند چیز فوق العاده ای رخ نداده بود وقتی که برگشتند بروند بخوابند ننه حسن دید کفش دم پایی آبجی خانم نزدیک دریچه آب انبار افتاده. چراغ را جلو بردند دیدند نعش آبجی خانم آمده بود روی آب، موهای بافته سیاه او مانند مار بدور گردنش پیچیده شده بود، رخت زنگاری او به تنش چسبیده بود، صورت او یک حالت با شکوه و نورانی داشت مانند این بود که او رفته بود به یک جایی که نه زشتی و نه خوشگلی، نه عروسی و نه عزا، نه خنده و نه گریه، نه شادی و نه اندوه در آنجا وجود نداشت. او رفته بود به بهشت. پایان. نویسنده: #صادق_هدایت @book_tips 🐞

Book_tips
21 705
Repost from N/a
#مثبت_باش_معجزه_میشه ✨🏆@MossbatAndishann 🏆 ✨🏆@MossbatAndishann 🏆 ✨🏆@MossbatAndishann 🏆 💚👆اینجا حال دلتو  #خوب کن👆♥️

Book_tips
21 705
🌵🦩🌵🦩🌵🦩🌵🦩🌵🦩🌵🦩🌵 📌#یادآوری_مطالعه_گروهی ✅ دهمین روز مطالعه 📕 #ما_تمامش_میکنیم ✍ #کالین_هوور 🔄 #آرتمیس_مسعودی # تعداد صفحات کتاب : ۲۵۸ سهم مطالعه روزانه کتاب : ۲۲صفحه شروع: ۱۴۰۱/۸/۸ پایان: ۱۴۰۱/۸/۲۴ 🗓 امروز هفدهم آبان ماه 🗒 صفحات کتاب‌ صفحات ۱۱۴ تا ۱۳۶ @book_tips 🐞📚 🌵🦩🌵🦩🌵🦩🌵🦩🌵🦩🌵🦩🌵🦩

Book_tips
21 705
🍃🌺🍃 باید برای رسیدن به آرامش و صلح با خودتان وقت صرف کنید و تلاش بورزید. این نتیجه یک‌شبه به دست نمی‌آید و ورای آنچه بتوان شرح داد، به پی‌گیری و تلاشی در سراسر عمر نیازمند است. هنگامی که به یکپارچگی عاطفی خود متعهد باشید، باید هر روز به وجود خودتان بیندیشید نه فقط یک‌بار در هفته که به روان‌شناس مراجعه می‌کنید یا برای انرژی درمانی می‌روید و به مراقبه می‌پردازید بلکه هر روز و هر لحظه از آن شماست. شما باید این هدیه را به خودتان تقدیم کنید که برای خود ارزش قائل شوید و از وجودتان مراقبت نمایید. شما هرگز یک کودک را یک روز زیر باران در بیرونِ خانه رها نمی‌کنید، پس چرا کودک درون خود را یک روز، یک هفته، یک ماه یا یک سال بدون توجه و مراقبت تنها می‌گذارید؟! #جدایی_معنوی #دبی_فورد @book_tips 🐞

Book_tips
21 705
‌ رویاهای بزرگ داشته باش! هیچ محدودیتی درباره ی اینکه تو چقدر میتوانی خوب باشی و چقدر رشد کنی وجود ندارد،تنها خودت این محدودی
‌ رویاهای بزرگ داشته باش! هیچ محدودیتی درباره ی اینکه تو چقدر میتوانی خوب باشی و چقدر رشد کنی وجود ندارد،تنها خودت این محدودیت ها را ایجاد میکنی #برایان_تریسی @book_tips 🐞

Book_tips
21 705
🍃🌺🍃 سوره الليل آیه 17 : وَسَيُجَنَّبُهَا الْأَتْقَى ترجمه : و بزودی با تقواترین مردم از آن دور داشته می‌شود، #کلام_پروردگار @godqurantips 🤲

Book_tips
21 705
sticker.webp0.89 KB

Book_tips
21 705
Repost from N/a
🍏کانال کتاب(pdf)،مستند،معرفی کتاب ‌‏@farin_ebook 🍏علوم غریبه و اسرار ماوراء الطبیعه ‌‏@Wonderfullllll 🍏45000 هزار کتاب pdf ‌‏@ketabZahra1369 🍏ا𝗣𝗗𝗙ا 500000 هزار جلد کتاب‌ کمیاب‌‏ ‌‏@book_noor 🍏رماان•رماان•رماان•𝗥𝙊𝙈𝗔𝗡𝙘𝙝𝙞𝙞 ‌‏@ROMANchii 🍏انگلیسی ☆ تصویری ☆ ‌‏@ENGLISH1388 🍏آموزش مدیریت واردات و صادرات ‌‏@modirtamin ‌‏🍏کانال کتاب های تاریخی ‌‏@ketabtarikhim 🍏مستند های روز علمی ‌‏@Documentary20 🍏۱۰۰۰ کتاب صوتی رایگان !!! ‌‏@jadidtarinha3 🍏بانک کتاب pdf ‌‏@YR_liB 🍏دنیا کتاب های صوتی ‌‏@sound_lib 🍏عجایب جهان ‌‏@Land_Of_Wonders 🍏تدریس مکاتب فلسفی و روانی ‌‏@anbar100 🍏آموزش رایگان ترکی استانبولی ‌‏@turkce_ogretmenimiz 🍏مجله فرازمینی ها ‌‏@arzamin 🍏حقوق برای همه ‌‏@jenab_vakill 🍏زبان انگلیـــسے از صـــفرِ تا صد ‌‏@english_w_rahimi 🍏مطالب تاریخی ‌‏@matalebtarikhim 🍏بيشتر بدانيم بهتر زندگى كنيم ‌‏@matlabravanshenasi 🍏انگلیسی بی نظیر مخصوص کودکان ‌‏@easyfunnyEnglishforkids 🍏دچار به عشق ‌‏@Lahzelove 🍏پرورش اعتماد به نفس وعزت نفس ‌‏@Etemadbenafse_fogholade 🍏َـ𝐏ْ𝐃ْ𝐅 صدهزار جلد کتاب کمیاب ‏@LIBRARYMANAWI 🍏جـنـگ چهره زنـانـه ندارد! ‏@khorehyketabb 🍏زیباترین شعر و متن ڪوتاه ‏@kahkeshan_eshge 🍏جملاتی که افکار شما را《 تغییر می‌دهد》 ‌‏@ghalbeziba 🍏حقوق خود را بدانید ! ‌‏@ADLIEH_TEAM 🍏رازها و نمادها و آموزه‌های شاهنامه ‌‏@ShahnamehToosi 🍏دانستنی ها و شگفتی ها ‌‏@donyatanawo 🍏صدای درون ‌‏@sedaye_daron 🍏"موسسه وکالت و مشاوره حقوقی" ‏@mehdihemmati59 🍏کتاب های مهندسی را فول شووو ‌‏@civil101 🍏آرشیو فایل تاریخ،باستان شناسی و... ‌‏@Vir_Library 🍏برترین اجراهای(پیانوی کلاسیک) و... ‌‏@pianoland123 🍏تمرکز روی خودم!!! ‌‏@shine41 🍏کافه شعر و حکایت ‌‏@kafeh_sher 🍏کتابخانه انجمن نویسندگان ایران ‌‏@anjomanenevisandegan_ir 🍏آگاهی ،بیداری،زندگی سالم ‌‏@aramesh_ba_meditation 🍏حـکـومـت هاے اســـاطــیـرے ایـران ‌‏@iran_sarzamin_tamadon 🍏انگلیسے مثلے آب خوردن ‌‏@rahimi_quiz 🍏کتاب‌های ممنوعه ادیان جهان ‌‏@BOOK_DEN 🍏دنیای جذاب نویسندگان برتردنیا ‌‏@nevisandbdonya 🍏آموزش (حقوق) به روش ساده ‌‏@edalatsazanfarda 🍏بهترین کتاب صوتی 𝗕𝗢𝗢𝗞 ‌‏@SBOOKSS 🍏ترکی فول صحبت کن ‌‏@TurkishDilli 🍏کتابخانه نایاب باستان شناسی و تاریخ ‌‏@bastans 🍏شعرکده من و تو ‌‏@sherkadeymanoto1 🍏کتاب سرایی pdf رایگان ‌‏@kabuluniversitybooks 🍏مهر آریایی ‌‏@royayemehr 🍏دین و علم ‌‏@din_va_elm 🍏اندکی شعر ‌‏@Andakei_sheer 🍏به وقت آگاهی ‌‏@DeyrBook 🍏وکیل پایه ۱ دادگستری (مشاوره) ‌‏@vakilbaashi 🍏عجایب جهان در یک نگاه ‌‏@shogo_jaleb 🍏رمانسـرای مجازی ‏‌‏@Salam_Roman 🍏اشعار ناب و ڪمیاب ‏‌‏@moshere 🍏دنـیای کتـاب‌هـای مـمـنـوعـه و پـنهان ‌‏@kayhanlibrary999 🍏با تو شعر می شوم ‌‏@Ivanxaneh 🍏زیباترین متن های جهان ‌‏@Beautytext1 🍏اسرار ناگفته الهی ‌‏@asraarehasti 🍏کتابخانه جامع صوتی و نایاب!! ‌‏@nazaninenshaei 🍏سرگرمی افزایش معلومات عمومی ‌‏@atelaateomom 🍏کتابخانه اقتصاد و مدیریت ‌‏@economic786 🍏قربون صدقه های ادبی ‌‏@unfinished_dreams 🍏نقشه های تاریخی و سیاسی ‌‏@jaynegareh 🍏کیهان شناسی و نجوم ‌‏@keyhan_n1 🍏متقیان،کانالی پر از مطالب مفید قرآنی ‌‏@Pious114 🍏مثل بلبل انگلیسی صحبت کن ‌‏@grobP1 🍏کانال باغ موسیقی ‌‏@baghemoosighi 🍏شبی ده دقیقه کتاب بخوانیم ‌‏@book_tips 🍏آموزش گویندگی رادیو و فن بیان ‌‏@goyande_radio 🍏برترین کتابها ‌‏@bartarinbookk 🍏کتابخانه آزادی ‌‏@LibraryInternational 🍏آموزش انگلیسی۲ساله مبتدی تا آیلتس ‌‏@teacheruniversity 🍏فرازمینی ها ‌‏@FARZAMINIHA 🍏《خودشناسی عرفانی انگیزشی》 ‌‏@Roohe_bartar 🍏کتابخانه رایگان pdf ‌‏@ASLEOMID 🍏دانش ممنوعه و اسرار علوم غریبه ! ‌‏@LOSTWORLDSS 🍏کتاب های ممنوعه، اشعار عاشقانه!!! ‌‏@Hamidrezaabravan 🔹هماهنگی جهت تبادل: ‌‏@Mdefy

Book_tips
21 705
Repost from N/a
🟧🟠 🔶اگه افکار مزاحم وتومُخی دارید 🔶این کانال حالتونو خوب میکنه👇 🔸☜درمان افسردگی 🔸☜انگیزشی، موفقیت 🔸☜اعتمادبه نفس👇👇�
🟧🟠 🔶اگه افکار مزاحم وتومُخی دارید 🔶این کانال حالتونو خوب میکنه👇 🔸☜درمان افسردگی 🔸☜انگیزشی، موفقیت 🔸☜اعتمادبه نفس👇👇👇 https://t.me/MossbatAndishann https://t.me/MossbatAndishann ☆◉─ ─🧡─ ─◉☆

Book_tips
21 705
🍃🌺🍃 #داستان_کوتاه #آبجی_خانم (قسمت دوم) آبجی خانم یا با یک نفر دعوایش می شد یا می رفت سر نماز دو سه ساعت طول می داد. بعد هم که دور هم می نشستند به خواهرش گوشه و کنایه میزد و شروع می کرد به موعظه در باب نماز، روزه، طهارت و شکیات. مثلا میگفت: «از وقتی که این زن های قری و فری پیدا شدند نان گران شد. هر کس روزه نگیرد در آن دنیا با موهای سرش در دوزخ آویزان می شود. هر که غیبت بکند سرش قد کوه می شود و گردنش قد مو. در جهنم مارهایی هست که آدم پناه به اژدها می برد…» و از این قبیل چیزها می گفت. ماهرخ این حسادت را حس کرده بود ولی به روی خودش نمی آورد. یکی از روزها طرف عصر ماهرخ به خانه آمد و مدتی با مادرش آهسته حرف زد و بعد رفت. آبجی خانم هم رفته بود در درگاه اطاق روبرو نشسته بود و پک به قلیان میزد ولی از آن حسادتی که داشت از مادرش نپرسید که موضوع خواهرش چه بوده و مادر او هم چیزی نگفت. سر شب که پدرش با کلاه تخم مرغی که دوغ آب گچ رویش شتک زده بود از بنائی برگشت رختش را در آورد، کیسه توتون و چپقش را برداشت رفت بالای پشت بام. آبجی خانم هم کارهایش را کرده و نکرده گذاشت، با مادرش سماور حلبی، دیزی، بادیه مسی، ترشی و پیاز را برداشتند و رفتند روی گلیم دور هم نشستند، مادرش پیش در آمد کرد که عباس نوکر همان خانه که ماهرخ در آنجا خدمتکار است، خیال دارد او را به زنی بگیرد. امروز صبح هم که خانه خلوت بود ننه عباس آمده بود خواستگاری. می خواهند هفته دیگر او را عقد بکنند، ۲۵ تومان شیر بها می دهند، ۳۰ تومان مهر می کنند با آینه، لاله، کلام الله، یک جفت ارسی، شیرینی، کیسه حنا، چارقد، تافته، تنبان، چیت زری… پدر او همینطور که با باد بزن دور شله دوخته خودش را باد می زد، و قند گوشه دهانش گذاشته چایی دیشلمه را به سر می کشید، سرش را جنبانید و سر زبانی گفت: خیلی خوب، مبارک باشد عیبی ندارد. بدون اینکه تعجب بکند، خوشحال بشود یا اظهار عقیده بکند. مانند اینکه از زنش می ترسید. آبجی خانم خون خونش را میخورد همینکه مطلب را دانست، دیگر نتوانست باقی بله بری هایی که شده گوش بدهد به بهانه نماز بی اختیار بلند شد رفت پائین در اطاق پنج دری، خودش را در آینه کوچکی که داشت نگاه کرد، بنظر خودش پیر و شکسته آمد، مثل اینکه این چند دقیقه او را چندین سال پیر کرده بود. چین میان ابروهای خودش را برانداز کرد. در میان زلف هایش یک موی سفید پیدا کرد با دو انگشت آن را کند. مدتی جلو چراغ به آن خیره نگاه کرد جایش که سوخت هیچ حس نکرد. چند روز از این میان گذشت، همه اهل خانه بهم ریخته بودند، می رفتند بازار می آمدند دو دست رخت زری خریدند، تنگ، گیلاس، سوزنی، گلاب پاش، مشربه، شبکلاه، جعبه بزک، وسمه جوش، سماور برنجی، پرده قلمکار و همه چیز خریدند و چون مادرش خیلی حسرت داشت هر چه خرده ریز و ته خانه به دستش می آمد برای جهاز ماهرخ کنار می گذاشت. حتی جا نماز ترمه ای که آبجی خانم چند بار از مادرش خواسته بود و به او نداده بود، برای ماهرخ گذاشت. آبجی خانم در این چند روزه خاموش و اندیشناک زیر چشمی همه کارها و همه چیزها را می پایید، دو روز بود که خودش را به سردرد زده بود و خوابیده بود، مادرش هم پی در پی به او سرزنش می داد و می گفت: « پس خواهری برای چه روزی خوبست هان؟ میدانم از حسودی است، حسود به مقصود نمی رسد، دیگر زشتی و خوشگلی که بدست من نیست کار خداست، دیدی که خواستم تو را بدهم به کلب حسین اما تو را نپسندیدند. حالا دروغکی خودت را به ناخوشی زده ای تا دست به سیاه و سفید نزنی؟ از صبح تا شام برایم جا نماز آب می کشد! من بیچاره هستم که با این چشم های لت خورده ام باید نخ و سوزن بزنم! » آبجی خانم هم با این حسادتی که در دل او لبریز شده بود و خودش را می خورد از زیر لحاف جواب می داد: « خوب، خوب، سر عمر داغ بدل یخ می گذارد! با آن دامادی که پیدا کردی! چوب بسر سگ بزنند لنگه عباس توی این شهر ریخته چه سر کوفتی بمن می زند، خوبست همه می دانند عباس چه کاره است حالا نگذار بگویم که ماهرخ دو ماهه آبستن است، من دیدم که شکمش بالا آمده اما بروی خودم نیاوردم. من او را خواهر خود نمیدانم… » مادرش از جا در میرفت: « الهی لال بشوی، مرده شور ترکیبت را ببرد، داغت بدلم بماند. دختره بی شرم، برو گم بشو، میخواهی لک روی دخترم بگذاری؟ می دانم اینها از دلسوزه است. تو بمیری که با این ریخت و هیکل کسی تو را نمی گیرد. حالا توی قرآن خودش نوشته که دروغگو کذاب است هان؟ خدا رحم کرده که تو خوشگل نیستی و گر نه دو ساعت به بهانه وعظ از خانه بیرون میروی، بیشتر می شود بالای تو حرف در آورد. برو، برو، همه این نماز و روزه هایت به لعنت شیطان نمی ارزد، مردم گول زنی بوده! » ادامه دارد... نویسنده: #صادق_هدایت @book_tips 🐞

Book_tips
21 705
🍃🌺🍃 یک انسان کامل... انسانی ست که از هر دو وجه زنانگی و مردانگی روحش بهره می برد. اگر قرار است جایی عشق بورزیم اگر قرار است جایی محکم و استوار باشیم. اگر قرار است یک بحران روحی را به سختی طی کنیم. اگر قرار است جاهایی زیبا پسند و حساس باشیم... در همه موقعیت ها نگاه نکنیم که زن هستیم یا مرد... آنچه روحمان تشنه اوست را ببینیم و حس کنیم و انجام دهیم. #کارل_گوستاو_یونگ @book_tips 🐞

Book_tips
21 705
🌵🦩🌵🦩🌵🦩🌵🦩🌵🦩🌵🦩🌵 📌#یادآوری_مطالعه_گروهی ✅ نهمین روز مطالعه 📕 #ما_تمامش_میکنیم ✍ #کالین_هوور 🔄 #آرتمیس_مسعودی # تعداد صفحات کتاب : ۲۵۸ سهم مطالعه روزانه کتاب : ۱۲صفحه شروع: ۱۴۰۱/۸/۸ پایان: ۱۴۰۱/۸/۳۰ 🗓 امروز شانزدهم آبان ماه 🗒 صفحات کتاب‌ صفحات ۱۰۲تا ۱۱۴ @book_tips 🐞📚 🌵🦩🌵🦩🌵🦩🌵🦩🌵🦩🌵🦩🌵🦩

Book_tips
21 705
🍃🌺🍃 سوره البقرة آیه 208 : يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا ادْخُلُوا فِي السِّلْمِ كَافَّةً وَلَا تَتَّبِعُوا خُطُوَاتِ الشَّيْطَانِ ۚ إِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُبِينٌ ترجمه : ای کسانی که ایمان آورده‌اید همگی در صلح و آشتی درآیید! و از گامهای شیطان، پیروی نکنید؛ که او دشمن آشکار شماست‌ #کلام_پروردگار @godqurantips 🤲

Book_tips
21 705
sticker.webp0.88 KB

Book_tips
21 705
Repost from N/a
‌‌ 🟦 برای شما که متفاوت می‌اندیشید 🟦 🎇 #خودشناسی 🎇 #رقص_روح 🎇 #پاکسازی_وشکرگزاری 🎇 #تخلیه_انرژیهای_منفی 🎇 #آشتی_با_کود
‌‌ 🟦 برای شما که متفاوت می‌اندیشید 🟦 🎇 #خودشناسی 🎇 #رقص_روح 🎇 #پاکسازی_وشکرگزاری 🎇 #تخلیه_انرژیهای_منفی 🎇 #آشتی_با_کودک_درون 👇👇👇👇 🔵 https://t.me/gognus_kimiagar https://t.me/gognus_kimiagar ⩥⩥ 🔺 اینجا الماس وجودتو کشف کن👆👆

Book_tips
21 705
🍃🌺🍃 #داستان_کوتاه #آبجی_خانم (قسمت اول) آبجی خانم خواهر بزرگ ماهرخ بود، ولی هر کس که سابقه نداشت و آنها را می دید ممکن نبود باور بکند که با هم خواهر هستند. آبجی خانم بلند بالا، لاغر، گندمگون، لب های کلفت، موهای مشکی داشت و روی هم رفته زشت بود. در صورتی که ماهرخ کوتاه، سفید، بینی کوچک، موهای خرمایی و چشمهایش گیرنده بود و هر وقت می خندید روی لب های او چال می افتاد. از حیث رفتار و روش هم آن ها خیلی با هم فرق داشتند. آبجی خانم از بچگی ایرادی، جنگره و با مردم نمیساخت حتی با مادرش دو ماه سه ماه قهر می کرد بر عکس خواهرش مردم دار، تو دل برو، خوشخو و خنده رو بود، ننه حسن همسایه شان اسم او را (خانم سوگلی) گذاشته بود. مادر و پدرش هم بیشتر ماهرخ را دوست داشتند که ته تغاری و عزیز نازنین بود. از همان بچگی آبجی خانم را مادرش می زد و با او می پیچید ولی ظاهرا روبروی مردم روبروی همسایه ها برای او غصه خوری می کرد دست روی دستش می زد و می گفت : «این بدبختی را چه بکنم، هان؟ دختر باین زشتی را کی می گیرد؟ می ترسم آخرش بیخ گیسم بماند! یک دختری که نه مال دارد، نه جمال دارد و نه کمال. کدام بیچاره است که او را بگیرد؟» از بسکه از اینجور حرفها جلو آبجی خانم زده بودند او هم کلی ناامید شده بود و از شوهر کردن چشم پوشیده بود، بیشتر اوقات خود را به نماز و طاعت میپرداخت: اصلا قید شوهر کردن را زده بود یعنی شوهر هم برایش پیدا نشده بود. یک دفعه هم که خواستند او را بدهند به کل حسین شاگرد نجار، کل حسین او را نخواست. ولی آبجی خانم هر جا می نشست می گفت: «شوهر برایم پیدا شد ولی خودم نخواستم. پوه، شوهرهای امروزه همه عرق خور و هرزه برای لای جرز خوبند! من هیچ وقت شوهر نخواهم کرد.» ‏ظاهرا از این حرف ها می زد، ولی پیدا بود که در ته دل کل حسین را دوست داشت و خیلی مایل بود که شوهر بکند. اما چون از پنج سالگی شنیده بود که زشت است و کسی او را نمی گیرد، از آنجائیکه از خوشی های این دنیا خودش را بی بهره می دانست می خواست بزور نماز و طاعت اقلا مال دنیای دیگر را دریابد. از این رو برای خودش دلداری پیدا کرده بود. آری این دنیای دو روزه چه افسوسی دارد اگر از خوشی های آن برخوردار نشوی؟ دنیای جاودانی و همیشگی مال او خواهد بود، همه مردمان خوشگل همچنین خواهرش و همه آرزوی او را خواهند کرد. وقتی ماه محرم و صفر می آمد هنگام جولان و خود نمایی آبجی خانم می رسید، در هیچ روضه خوانی نبود که او در بالای مجلس نباشد. در تعزیه ها از یک ساعت پیش از ظهر برای خودش جا می گرفت، همه روضه خوان ها او را می شناختند و خیلی مایل بودند که آبجی خانم پای منبر آنها بوده باشد تا مجلس را از گریه، ناله و شیون خودش گرم بکند. بیشتر روضه ها را از بر شده بود، حتی از بسکه پای وعظ نشسته بود و مسئله می دانست اغلب همسایه ها می آمدند از او سهویات خودشان را می پرسیدند، سپیده صبح او بود که اهل خانه را بیدار میکرد، اول می رفت سر رختخواب خواهرش به او لگد میزد میگفت: «لنگه ظهر است ، پس کی پا میشوی نمازت را بکمرت بزنی؟» آن بیچاره هم بلند میشد خواب آلود وضو می گرفت و می ایستاد به نماز کردن. از اذان صبح، بانگ خروس، نسیم سحر، زمزمه نماز، یک حالت مخصوصی، یک حالت روحانی به آبجی خانم دست می داد و پیش وجدان خویش سرافراز بود. با خودش می گفت: «اگر خدا من را نبرد به بهشت پس کی را خواهد برد؟» باقی روز را هم پس از رسیدگی جزئی به کارهای خانه و ایرد گرفتن به این و آن یک تسبیح دراز که رنگ سیاه آن از بسکه گردانیده بودند زرد شده بود در دستش می گرفت و صلوات می فرستاد. حالا همه آرزویش این بود که هر طوری شده یک سفر به کربلا برود و در آنجا مجاور بشود. ولی خواهرش در این قسمت هیچ توجه مخصوصی ظاهر نمی ساخت و همه اش کار خانه را می کرد، بعد هم که به سن ۱۵ سالگی رسید رفت به خدمتکاری. آبجی خانم ۲۲ سالش بود ولی در خانه مانده بود و در باطن با خواهرش حسادت می ورزید. در مدت یکسال و نیم که ماهرخ رفته بود به خدمتکاری یکبار نشد که آبجی خانم بسراغ او برود یا احوالش را بپرسد،؟ پانزده روز یک مرتبه هم که ماهرخ برای دیدن خویشانش به خانه می آمد، آبجی خانم یا با یک نفر دعوایش می شد یا می رفت سر نماز دو سه ساعت طول می داد. بعد هم که دور هم می نشستند به خواهرش گوشه و کنایه میزد و شروع می کرد به موعظه در باب نماز، روزه، طهارت و شکیات. ادامه دارد... نویسنده: #صادق_هدایت @book_tips 🐞