uz
Feedback

Firibgarlarga uchmang! Telemetrio bunday kanallarni topadi va belgilaydi 👉 Belgini ko‘rmoqchi bo‘lsangiz, obuna bo‘ling 👈

BuzZz⚡️

BuzZz⚡️

Kanalga Telegram’da o‘tish

فلانِ دیده‌ی حق‌باوران • متوسط • 🐙 t.me/HidenChat_Bot?start=69988907 https://j00rab.blog.ir

Ko'proq ko'rsatish
793
Obunachilar
-124 soatlar
-17 kun
-330 kun
Postlar arxiv
چقدر چسناله‌ام! چراغا رو خاموش میکنم نم‌نم لفت بدید.

ای بابا کاش میشد فرار کرد.

عزیزم چرا دردش خوب نمیشه؟

💥
💥

بذار منتظرم مادرم زنگ بزنه... یه نیمساعت چهل دقیقه دیگه شاید ظهور کردم.

یه ویس چت اخر شبی مون نشه؟

من با یک‌دهه تجربه در امرِ کوصیشر

Repost from N/a
این تلگرامم ملت تازگی یاد گرفتن برا چصی بازی میان توش و چنل میزنن، وگرنه ماهایی که کل عمرمون رو اینجا گذروندیم Old Money حساب میشیم

ف.ع میگه دیگه جدی برو تراپی میگم پس من واسه چی بزرگت کردم؟ 🤩

لوس بازیا چیه؟ جمع کن خودتو وا...

ممنونم کنارم هستید همگی. جداً عرض میکنم. ناشناس، دایرکت، پیوی، گروه.

نمیدانم کی هستی ولی خودشه:))

چقدر شبیه دستخط فاطمه کردی عه😭

😡😡😡 والا

Ovozli xabar00:09

چطور میخواستم همه رو بذارم و برم...

باورم نمیشه... چطور این همه عشق رو تویِ یک صندوقِ برزنتی مشکی چپونده بودم.
باورم نمیشه... چطور این همه عشق رو تویِ یک صندوقِ برزنتی مشکی چپونده بودم.

من مدت‌هاست که "خودم" نبوده‌ام! مدت‌هاست که ویس‌چت‌هایِ ماهانه نداشتم. مدت‌هاست ناشناس‌بازی نکرده‌م. مدت‌هاست انیمه ندیده‌م. مدت‌هاست ران بی‌تی‌اس و کنسرت و مومنت دنبال نکرده‌ام. مدت‌هاست پلی‌لیستِ ماهانه‌ی اسپاتیفای‌م رو شر نکرده‌ام. مدت‌هاست بولت‌ژورنال نکشیده‌ام. مدت‌هاست جلوی دوربین حرف نزده‌ام. مدت‌هاست خونه رو ندیده‌ام. دوستانم رو ندیده‌ام. فکر میکردم آماده‌ی یک فصل جدیدم ولی صادقانه بگم عزیزم. این فصل خیلی خیلی خیلی درد داشت....

امروز چمدون رو باز کردم! بعضی از چیزهایِ داخلش پاره شده بودند. لیوانِ موردعلاقه‌یِ ساکورایی‌م داخلش شکسته بود. آلبومِ لاویورسلف-هِر خم شده بود وروی عکس منو و مامان خش افتاده بود. چمدون رو باز کردم و تازه داره یادم میاد که گذشته‌ی محو شده چی بود...

آدم‌های زیادی از مسیرم رفتن. گریه‌های زیادی کردم. جنگ شد. آدم‌ها مردن. آدم‌ها کشته شدن. آدم‌ها شهید شدن. جاویدنام شدن و من هویتم رو ریختم تو یه چمدون و نمیدونم چرا نمیخواستم بازش کنم. شاید چون توی ذهنم هنوز در سفر بودم. خونه‌ای وجود نداشت تا هویتم رو تو طاقچه‌هاش بچینم.