uz
Feedback

Firibgarlarga uchmang! Telemetrio bunday kanallarni topadi va belgilaydi 👉 Belgini ko‘rmoqchi bo‘lsangiz, obuna bo‘ling

اکرام بسیم

اکرام بسیم

Kanalga Telegram’da o‘tish

شعر، ادبیات و موسیقی اگر نظری داشتید دریغ نفرمایید👇 @Basim64

Ko'proq ko'rsatish
666
Obunachilar
-124 soatlar
-17 kun
-130 kun
Postlar arxiv
ابراهیم امینی: ببین رسیده سرانجامِ بی‌مقدمه‌ام ببین نمانده کنارم کسی؛ خودم همه‌ام به سمتِ دیوارش دست برده‌است شکست در آن اتاق که پیچیده‌است زمزمه‌ام همیشه مثل بیابان غریب خواهم ماند همیشه مثل بیابان، دچار واهمه‌ام ولی گلی که نبستم به تاب موهایت چه برگ و بار گرفته‌ست بینِ جمجمه‌ام صدای پای تو می‌آید از (مزار) و چنان- سکوت کرده‌ام، انگار یک مجسمه‌ام روزِ بد، برادرِ من/صفحه‌ی ۱۴ @ikrsim

دوستان گرامی، صفتِ [زیبا] برای رباعی‌های پُستِ ریپلای شده نظرِ محبت‌ٱمیزِ مدیرِ کانالِ رباعیات فارسی‌ست که من مطلب را از ٱن کانال، اینجا فوروارد کردم. انشاالله که حملِ بر خودصفتی بنده نشود.

گرفتم‌ات که بگیرم عنان مرکبِ تازی کجا روم که فرس بر منِ شکسته نتازی تو شاه‌بازی و دانم که تیهوان نتوانند که در نشیمن عنقا کنند دعویِ بازی شبان تیره بسی بُرده‌ام به آخر و روزی شبی چو زلف سیاه‌ات ندیده‌ام به درازی ضرورت‌است که پیش‌ات چو شمع سوزم و سازم گرم چو شمع بسوزی وگر چو عود بسازی مرا به ضرب تو چون چنگ سرخوش‌است وَ لیکن تو دانی ار بزنی حاکمی و گر بنوازی به‌ دوستی که چو دل قلب و نادرست نیایم گرم در آتش سوزنده همچو زر بگدازی به خون بشوی مرا، چون قتیل تیغ تو گشتم که در شریعت عشق‌ات شهید باشم و غازی چو روشن‌است که دور بقا ثبات ندارد به ناز خویش و نیاز من شکسته چه نازی؟ فدای جان تو خواجو اگر قتیل تو گردد ولی به قتل وی آن به بود که دست نیازی خواجوی کرمانی @ikrsim

#سه_گانی بر روی زخم‌های دلم راه می‌رود تا ٱه می‌کشم، ناگاه می‌رود #محمداکرام_بسیم @ikrambasim_3

رونمایی پنج مجموعه شعر، به شمول [صلح تن‌به‌تن] تشکر از بانو سمیه رامش بابت هزینه‌ی این کتاب‌ها و احمد بهراد عزیز بابت زحمات ز
رونمایی پنج مجموعه شعر، به شمول [صلح تن‌به‌تن] تشکر از بانو سمیه رامش بابت هزینه‌ی این کتاب‌ها و احمد بهراد عزیز بابت زحمات زیادش.

photo content

کوله‌پشتی‌ام را برمی‌دارم، به خیابان می‌زنم و مخالفِ جهت باد راهپیمایی می‌کنم. قسمت کوچکی از شکلاتِ مانده از آخرین پیاله‌ی چایم را با زبانم به این طرف و آن طرف مانور می‌دهم، مزه‌ی شیرین‌اش کم کم، کم می‌شود و او آخرین سُرهایش را می‌خورد. یادِ کودکی‌هایم می‌افتم؛ همان زمانی که مغزم اندازه‌ی همین شکلات بود و بزهای پدر بزرگ را به چرا می‌بردم. بزها با آن که شاخ‌های بلندی داشتند، موجوداتِ مهربانی بودند، سرِ شان به نشانه‌ی احترام به چوپان کوچک، پایین بود و راه خود را می‌رفتند. به چراگاه می‌رسیدیم، بزها می‌چریدند و من از روی تپه‌ی شنی سُر می‌خوردم، مثل یک شکلات سُر می‌خوردم. شکلات محو می‌شود و من همچنان با باد می‌جنگم. موهایم را با ژلِ موی پاکستانی آرایش کرده‌ام. باد که به آن می‌خورد درد می‌کند. خیابان هم گیج است، مثلا یکی درمیان قدم‌هایم را روی پوست پرتقال می‌گذارم و درود می‌فرستم بر روانِ -شاید- پاکِ شهردارِ هرات. پرتقال‌های پاکستانی طعمِ شیرینی ندارند. اندک اندک باران شروع می‌کند به باریدن، آفتاب با قایم باشک بازی‌اش، نظرم را جلب می‌کند، پایم این بار روی پوستِ موز می‌رود و به زمین نمی‌خورم. موزِ پاکستانی. ماشین‌ها مرا عبور می‌کنند، آبی که ماشین‌ها رویم می‌پاشند، با باران یکجا فرود می‌آیند و من فرض می‌کنم باران دارد شدیدتر می‌بارد. ماشین‌ها باید در رفت و آمد باشند، ماشین‌های دستِ پاکستان. به دفتر می‌رسم، تصویرِ شهیدی را روی دیوار دفتر چسپانده‌اند. او لبخند می‌زند و همه گریه می‌کنند. پدرش بیمار بوده و او را خارج کشور برده اند، به پاکستان. او در جریان مرگِ فرزند بیست ساله اش قرار ندارد. پشت میز کارم می نشینم، انگشت‌هایم روی کیبورد می‌لرزد، وارد اینترنت می‌شوم و در سرخطِ اخبار می‌خوانم: روابطِ افغانستان از هر زمانی دارد بهتر می‌شود، با کشور همسایه؛ پاکستان @ikrsim

حق‌است، اگر بگویم او جانِ من‌است ٱرامشِ خاطرِ پریشانِ من‌است می‌سوزم و رویِ صندلی می‌چرخد خورشیدم و ٱفتاب‌گردانِ من‌است محمداکرام بسیم @ikrsim

روی غزل بالا آهنگی بداهه ساختم، با گیتار ناشیانه اجرا کردم و خواستم این جا بگذارم. کم ما و کرم دوستان😊🌷

اگرچه نازکنان می‌دمی به ساز خودت نشسته‌ام که بسازم همان به ناز خودت تو مثل قله‌ ای و این دچار دامنه‌ات حساب می‌برد از سایه‌ی دراز خودت تو مثل آبی و در جنگ گرم یک هیجان فرار می‌کنی آهسته از فراز خودت تو مثل سرو... ولی بی‌خیال قمری‌ها به لطف باد سحر، گرم اهتزاز خودت اگرچه پای من از خانه‌ی تو کوتاه است ولی به خویش بیا، پی ببر به راز خودت برای بردنم از خویش صحبدم کافی‌ست نسیم بگذرد از لای موی باز خودت محمداکرام بسیم @ikrsim

هر روز یک اتفاق داریم اما یک روز هم اتفاق نداریم کاش پیرمردی بود شانه‌هایش را می‌گرفتیم تا نیفتد اتفاق را می‌‌گویم یا برگی از درختی در جویی تا آبش می‌برد با خود یا قطره‌آبی در مردابی تا بخار می‌شد یا می‌مرد در خود اتفاق دزدی‌ست دست‌آموز که خودش را از دیوارِ خانه‌ها می‌اندازد خانه‌ی مردم خانه‌ی خدا آموزشگاه ورزشگاه و هر«گاه»ای نه هر از گاهی قطع می‌کند دست‌ها را گردن‌ها را ریه‌ها رگ‌ها اتفاق را در موترهای شیشه‌سیاه می‌نشانند و بینِ مردم می‌اندازند مردمِ بی‌اتفاق اتفاق، غنی و ثروتمند است اتفاق، بنده‌ی خداست اتفاق، ریش دارد اما ریشه نه! «محمداکرام بسیم» @ikrsim

‍ ‍ ‍ دنیا نگو که بر لب گور ایستادن است بر پرتگاه رنج شعور ایستادن است . نای گریز و جای نشستن نمانده است در بزم عمر شرط حضور ایستادن است . ما کودکیم و طاقچه ی عاشقی بلند تنها امید، روی غرور ایستادن است . در جبر عشق داعیه ی حفظ اختیار با ظرف یخ کنار تنور ایستادن است . ای صخره ی شکسته گلایه نکن به موج برخیز! کار سنگ صبور ایستادن است . از دور زل بزن به رقیبت کنار او گاهی تمام عشق به دور ایستادن است . #سعید_صاحب_علم #صدا : فرشته هراتی

گفت از کنارم دور شو-بی‌گفت‌وگو- با چشم گفتم اگرچه دوری‌ات سخت‌است، اما چشم! -باید بسازم با خماری‌های بعد از تو ای قهوه‌ای‌گیسوی لب‌تریاکِ میناچشم کافی‌ست مثلِ ریگِ ساحل منتظر باشم تا ناگهان ظاهر شود در نقشِ دریا، چشم گویی قناری می‌نشیند، می‌پرد ساری وقتی نگاهم می‌کند پائین و بالا، چشم عینک‌زدن‌هم انقلابِ بی‌سرانجامی‌ست یعنی حکومت می‌کند پنهان و پیدا چشم در عینِ هیچی، با تو قیدی مشترک دارم هستی «سراپا» عشوه و هستم «سراپا» چشم محمداکرام بسیم @ikrsim

بر ما افسانه‌ی عمارات مخوان بی‌دیواری سایه‌ی دیگر دارد بیدل دهلوی @ikrsim

ایمن از فتنه نگردی به مدارای حسود آبِ تیغ، آفتِ قعرش به کران می‌باشد بیدلِ دهلوی می‌گوید اگر حسود با مدارا رفتار می‌کند، بدین معنی نیست که راحتت گذاشته باشد، بلکه خطرِ ضربه‌زدنش به تو همچنان باقی‌ست. همان‌گونه آبِ تیغ، هرچند عمقی ندارد، اما به تیغ قابلیتِ همان کشندگی‌یی را می‌دهد که اعماقِ آب دارد. در بیتِ دیگری، همین قضیه را چنین بیان می‌دارد: مدارای حسود از کینه‌جویی‌ها بتر باشد خطر در آبِ تیغ، از قعر کم نبْود کرانش را این که بیدل در این دو بیت، حسود را به آبِ تیغ تشبیه کرده‌است به نظرم جالب و سوال‌برانگیز آمد. سخنورِ بزرگی چون بیدل، چگونه ممکن‌است تنها وجه‌شبهِ آبِ تیغ و حسود که همان «خطرِ پنهان داشتن» هر دو ‌است، را برای تشبیه‌ شان به یکدیگر کافی بداند. در شعرِ بیدل معمولاً تمامِ اجزای شعر به صورتِ وصف‌ناپذیری به یکدیگر بافته‌است؛ همان «استفاده‌ی نظام‌مند کلمات». با این‌حساب، بعید می‌دانستم او به یک وجه‌شبهِ دور بسنده کرده باشد. برای روشن‌شدن این قضیه در دیگر اشعارِ خودِ بیدل تفحص کردم تا رسیدم به این بیت: بیدل! ز دست مگذار، دامانِ بی‌قراری چون آبِ تیغ نتوان خون خورد از آرمیدن آبِ تیغ، زنگار را پاک می‌کند و می‌شوید، بیدل این را با زیباییِ تمام، خون‌خوردنِ آن خوانده‌است. حسود هم با حسدورزیدن، خون‌ِ دل می‌خورد، چون چشمِ دیدن خوبی را برای دیگران ندارد. سعدیِ شیرازی در بیتی زیبا بر همین مسئله تاکید دارد: توانم این‌ که نیازارم اندرونِ کسی حسود را چه کنم کو ز خود به رنجْ در است البته این بیت را از حافظه نوشتم و امیدوارم درست باشد. پس بیدل «خطرِ پنهان داشتن» و «خون‌خوردن» را برای آبِ تیغ و حسود در نظر دارد. با اندکی جستجو، ممکن‌است وجوهِ شبهِ دیگری نیز برای این دو به دست آید. آدم در مقابل این ظرافت‌هایی که در شعرِ بیدل وجود دارد میخ‌کوب می‌شود و حسرت می‌خورد که چقدر ما امروز با شعر برخوردی سطحی داریم. + حسادت خصیصه‌ی بسیار زشتی‌ست که امروزه متاسفانه در اکثر مناسبت‌ها وجود دارد، حتی در حوزه‌ی شعر و ادب. بسیار انزجارآوراست که عده‌ای با لبخندهای ظاهری و موزی‌گری‌های پنهان شان، از هیچ تلاشی برای حقیر جلوه‌دادنِ دیگران فروگذار نمی‌کنند، غافل از این‌که هر قدر در منجلابِ حسادتِ شان دست و پا زنند، بیشتر در آن فرو می‌روند. @ikrsim

‍ 🔺سقوطی در هبوط🔻 نامِ ترانه ـ Hurt با اجرای ـ Jonny cash این ترانه را در اصل گروهِ «ناین اینچ نِیلز» خوانده‌اند و بعدها «جانی کش» آن را با چنان زیباییئی بازخوانی کرد، که خالقِ آهنگ، «ترنت رزنور» گفت این ترانه از این به بعد، متعلق به جانی کش است. فایلی که برای دانلود می‌گذارم، همین اجرای جانی کش است و اجرای اصلی را می‌شود به راحتی از نت دانلود کرد. معنای نامِ ترانه، «آسیب» است. ترانه‌ی «آسیب» ترانه‌ای‌ست بی‌گفت و گو، فلسفی. مخصوصا اگر در کلیتِ آلبومِ گروهِ «ناین اینچ نِیلز» به نامِ «پیچ‌راهی به قعر» ـ The Downward Spiral شنیده شود. این آلبوم، روایتِ ویرانیِ یک انسان است که آهنگ به آهنگ تمامِ داشته‌های معنوی‌اش چون مذهب و معشوق را که همچون مخدرهای روحی‌اند، رها می‌کند و در آهنگِ آخر، (که همین آهنگی‌ست که برای دانلود گذاشته‌ام) در می‌یابد که اکنون انسان نیست. اما سوالی که از خود می‌پرسد این است که: «من به چه چیزی تبدیل شده‌ام؟». این فرد، بعد از رهایی از تمامِ مخدرهای معنوی که آرامشی عمیق و انسانی دارند، ناگزیر به «هروئین» رو آورده است و به خودش آسیب می‌زند تا شاید با ابتدایی‌ترین حسِ بشر، که همانا درد است، باز احساسِ «بودن» بکند. قطعا این شخصیتی که در این آلبوم، سیری قهقرایی و عکسِ قهرمانانِ حماسی دارد، نمادِ انسانِ ماشینیِ امروز است که از اصالت‌های بشری دور شده است و آرامشش را در صنعتِ مد و تکنولوژی و در نهایت، موادِ مخدر می‌جوید. بشری که حاصلِ ارزش‌های سطحیِ جوامعِ مدرن است و نمی‌تواند برای روح و روانش، آرامش‌های اصیلی که بشرِ گذشته داشته را پیدا کند. نوعی خودویران‌گری در این ترانه مشهود است که نه از سرِ نفرت از خود، که از سرِ حسرت است. حسرتِ بازگشت به روزهای انسان بودن. شاید این فرد، با این خودویران‌گری، و با تمامِ بی‌اعتقادی، امیدی دور دارد که بعد از مرگ، بعد از ملیون‌ها کیلومتر دوری از آن‌چه است و هست، بتواند مجداداً با درونش آشنا شود و‌ آرامش را بیابد. بنا به حس و حالی که داشتم، عشقم کشید این ترجمه را موزون و مقفا کنم که برای مخاطبِ ایرانی، حسی ملموس‌تر داشته باشد. اما موزون و مقفا کردنِ ترجمه، اصلا باعث نشده که تغییری در ترجمه ایجاد شود و دقیقا هربند، همان معنای اصلی را دارد. تهیه و ترجمه: حمیدِ زارعیِ مرودشت کانالِ دیلینگه👇🏼 ـ @dilinge I hurt myself today to see if I still feel I focus on the pain the only thing that's real زدم امروز بر خودم زخمی تا ببینم هنوز حس دارم؟ متمرکز شدم به دردی که می‌شود واقعیش بشمارم the needle tears a hole the old familiar sting try to kill it all away but I remember everything نوکِ سوزن برید دستم را گزشِ آشنای دیروزم خواستم ساکتش کنم، دیدم وسطِ خاطرات می‌سوزم what have I become? my sweetest friend everyone I know goes away in the end به چه چیزی بَدَل شدم؟ تو بگو ای رفیقِ عزیزِ از همه سر هر که را می‌شناختم هر جا دور شد از کنارِ من آخر you could have it all my empire of dirt I will let you down I will make you hurt می‌تواند برای تو باشد پادشاهیِ بر کثافتِ من من تو را نا‌ امید خواهم کرد می‌شود در تو درد، آفتِ من I wear this crown of thorns upon my liar's chair full of broken thoughts I cannot repair بر سرم تاجی از خس و خار است تکیه‌ام بر سریرِ حیله و‌ شَر تَلی از فکرهای ویرانم که مرمت نمی‌شوم دیگر beneath the stain of time the feeling disappears you are someone else I am still right here همه احساس‌های آدم‌ها می‌شود محو زیرِ لکّ‌ِ زمان تو عوض می‌شوی ولی در من مردِ سردی نشست و، مانده همان what have I become? my sweetest friend everyone I know goes away in the end به چه چیزی بَدَل شدم؟ تو بگو ای رفیقِ عزیزِ از همه سر هر که را می‌شناختم هر جا دور شد از کنارِ من آخر you could have it all my empire or dirt I will let you down I will make you hurt می‌تواند برای تو باشد پادشاهیِ بر کثافتِ من من تو را نا ‌امید خواهم کرد می‌شود در تو درد، آفتِ من if I could start again a million miles away I would keep myself I would find a way دورها از خودم اگر می‌شد به شروعی دوباره برگردم راهِ حلی جدید می‌رفتم من خودم را رها نمی‌کردم تهیه ‌و ترجمه، (حمید زارعیِ مرودشت) کانالِ دیلینگه👇🏼 ـ @dilinge ـ اگر فایلِ دانلود را پیوستِ این پیام نمی‌بینید، یعنی تلگرامتان به‌روز نیست. در این صورت به کانالِ دیلینگه رفته و کلمه‌ی ( آسیب ) را سرچ کنید تا فایلِ دانلودِ جداگانه در اختیارتان قرار گیرد. Download 👇🏼 فایلِ دانلودی

یکی از پدیده‌هایی‌ که آدمی را به شکلی محسوس با واقعیتِ زندگی روبرو می‌کند «درد» است. آنی که می‌گوید زندگی واقعی نیست، کافی‌ست دستش را اندکی به آتش نزدیک کند تا حساب کار دستش بیاید. من دندانم شدیدن درد می‌کند، صورتم نامتناظر و دفورم شده‌است، اصلن نمی‌اندیشم، ولی هستم. باور کنید ثانیه به ثانیه هستم! 👆این جمله‌ها را چند روز پیش در فیسبوک نوشته بودم، الآن الحمدلله حالم خوب‌است 😊 امشب داشتم مطالب حمیدِ زارعیِ عزیز را در برکه‌ی کهن می‌خواندم که رسیدم به این دیالوگ: ‌ به دردت گوش کن. درد خودِ واقعیتو بهت نشون می‌ده. بعضی وقتا اون‌قدر سخته که انگار داری می‌میری. ولی تا وقتی که یه کم نمیریم، نمی‌تونیم واقعا زندگی کنیم! (دِدپول ۲) نتیجه این‌که آدم‌ها در شرایط مشابه، مشابهِ هم می‌اندیشند و این خیلی جالب‌است. گاهی در شعر هم این اتفاق می‌افتد که «توارد»‌اش می‌خوانند. @ikrsim @berkeye_kohan

#سه_گانی شعر خواندم، مقطع نابش شدی؛ خنده کردی، غنچه‌ای لب باز کرد، کف زدی، پروانه‌ای پرواز کرد. #محمداکرام_بسیم @ikrambasim_3

🎲🎲 همین که بال و پر از آشیان در آوردی چقدر در پی خود داستان درآوردی: به رقص آمدی و دشتِ دامنت گل کرد لباس از تنِ رنگین کمان درآوردی میان بُهت به چرخ آمدم، نشانه شدم نگاه کردی و تیر و کمان درآوردی شهاب ریخت به سیاره ات؛ سرم، وقتی ستاره پوشیدی، آسمان درآوردی من اقتدا کردم در جوار پیر هرات تو بت شدی و سر از بامیان درآوردی نگاه کردی و چشم تو داد سرمشقم خط از لبان و قلم از میان درآوردی نداشت دست نوشتن که با سواد دو چشم از این نخوانده بدیع و بیان درآوری غزل سرودم و پای تو ریختم، گفتم حرام باد اگر از شعر نان درآوردی #محمد_اکرام_بسیم_افغانستان #غزل_متفاوت_ایران_افغانستان_تاجیکستان_پاکستان_هندوستان @gazallran

وقتی دلی شکست، تسلی ضرور نیست در کوزه‌ی شکسته نریزند آب را محمداکرام بسیم @ikrsim