اکرام بسیم
Відкрити в Telegram
551
Підписники
+124 години
+37 днів
+730 день
Архів дописів
551
استاد نعیمِ نظری از صداهای ماندگاریست که خوشبختانه هنوز با نرمی و صلابتِ توأمان گوشهای شنوا را مینوازد. او شاگردِ مکتبِ سرآهنگاست و در کنارِ استاد شریفِ غزل مختصّاتِ آن مکتب را با امانتداری کامل رعایت میکند.
بسیار اسفبار است که رسانههای صوتی و تصویریِ کشور فقط بلد اند برنامههای موسیقی مبتذل و بیکیفیت به خوردِ مردم بدهند و فقط به فکرِ «شانهپرانکی» باشند.
در پُست بعدی اجرای زیبای استاد نعیم نظری را میگذارم که آهنگیست از مرحوم استاد سرآهنگ و شعر زیبای بیدلِ دهلوی «زهی چمنسازِ صبحِ فطرت...»
ضربِ این قطعه را رئیسخان، ضربنوازِ خلاقِ هندوستانی نواختهاست.
@ikrsim
ِ
551
#داربست
سر نیست آنچه بالا نگه داشتهای
بادکنکیست بر داربست
دهن نیست، آنچه بازش میکنی
سوراخیست که سوراخ شده
مشت نیست آنچه گره کردهای
سنگیست که باید به سرت بخورد
که پائین بیاندازیاش
گِل بگیری دهانت را
نه، تو مال این حرفها نیستی
تفنگات را بردار
به خیابان بریز
بگذار که حرف بزند
دلش را خالی کند
#داربست
#مصطفا_صمدی
@mustaphasamady
551
پیرهن نه، شال نه، شلوار نه، وقت دیدارت بپوشم چشم؟ چشم!
أمر فرمودی بمیرم در برت، حلقهای داری به گوشم، چشم! چشم!
یک نظر بنگر مرا در آینه، این شکستنها ترکهای من است
کاسههای زیرِ طاقت را بیار، تا نگاهت را بنوشم چشمچشم
در حضورت قطره آبم زیرِ خاک، پشتِ سر صد چشمه دارد رفتنت
چشمزارِ انتظار آید برون، پشتِ پایت تا بجوشم چشمچشم
بوسه زد بر شانهام شیطان شبی، تا دلم موقوفِ این بتخانه شد
شانههایم تشنهی رویِ تواند، مار نه، مانده به دوشم چشم، چشم
گفتم ای گنجِ روانِ پرغرور، میشوی پنهان شبی در خانهام؟!
راه کج کردی و لب پرطعنه کج، باز هم باید بکوشم. چشم! چشم!
(فاطمه چشمچتر)
ـ @parikhaneh ـ
551
ویرانهایست خانهی من، آخرِ زمین
پشتِ هزار سال، علفهای هرزِ هرز
هرگز گذر نمیکند اینجا مسافری
گویی جذام دور و برم را گرفته مرز
برگشتم از خودم به خودم من هزار سال
دائم تلاش کردم و جائی نرفتهام
پایان من به اول من ختم میشود
تکرارِ روزهای نفسگیرِ هفتهام
در میزنند و باز خودم پشتِ این درم
وا میکنند و باز خودم در گشودهام
پیش آمده که پشتِ درِ خانه ماندهام
گاهی اگر که در زده اما نبودهام
لای هزار سال علفهای هرز را
دنبالِ من بگرد که پیدا کنی مرا
من برگی از کتابِ قدیمی و کهنهای _
هستم، مباد خسته شوی، تا کنی مرا
خوابیده لابهلای علفها مترسکی
طوری که باورش شده انگار آدمیست
با اینکه چشم بسته و آرام خفته است
زیرِ سرش درشتیِ تاریخِ بلعمیست
چندی کنارِ خوابِ مترسک گریستم
او همچنان به خواب، همانجا که عرض شد...
بیدار کی شود به تلاطم مترسکی؟
اشکم ولی به نفعِ علفهای هرز شد
اشکم به نفعشان شد و دیدم که هرزهها
هر روزِ عمرشان، تبِ بالانوردی است
جز ابتذال، بارِ علفهای هرز چیست؟
گیرم غذایشان جسدِ سهروردی است
دردا برای لحظهی بیدار بودنِ
این پوچزارِ سر به سر آزار و احمقی
از بسته ماندنِ همهی متنهای گم
تا بخشِ بازماندهی تاریخِ بیهقی
آمد چه قدر قصه، مگر عبرتی شود!
اطرافِ قصه را نشنیدن گرفته است
در خواب رفتهاند علفها به راحتی
در هرزهزار، باد وزیدن گرفته است
صدها هزار و یک شبِ بیقصه، بی سمَک
بی پهلوانِ مردِ دلاور گریستم
دنبال من بگرد که پیدا کنی مرا
من مستحقِ این شبِ بیقصه نیستم
(حمید زارعی مرودشت)
@berkeye_kohan
551
از قافیهسازیهای بسیار قشنگ و جاافتادهی جنابِ سعدی در بوستان:
گدا را چو حاصل شود نانِ شام
چنان خوش بخسپد که سلطانِ شام
...
نه هر آدمیزاده از دد بِه است
که دد زآدمیزادهی بد بِه است
...
به غمخوارهگی چون سرانگشتِ من
نخارد کس اندر جهان پشتِ من
جنبههای حکیمانه و پندآمیزش هم که محشراست!
@ikrsim
551
در گِل، ز عشق، پایم، بسیار رفته، لیکن
هر بار تا به زانو، اینبار، تا به گردن
تا خویش را بسوزد از رشک عارضِ او
بنشسته غنچهی گل در خار تا به گردن
( شاپور طهرانی)
خلقیست زین جنونزار عریانِ بیتمیزی
دستار تا به زانو! شلوار تا به گردن!
کو طاعتی که ما را تا کوی او رساند؟
تسبیح تا زبان است! زنار تا به گردن!
(بیدل دهلوی)
ـ @parikhaneh ـ
551
محسن چاوشی از خوانندههاییست که کارش و صدایش به نظر من بسیار خاصاست. آهنگهایش را بسیار دوست دارم و همیشه گوش میدهم، البته منهای آهنگهایی که ترانههای ضعیفی دارند، از جمله آهنگِ «بیا که رگا مو تو خونت بریزم» 😳
در یکی دو آلبوم آخریش شعرهایی از مولانا، شهریار، وحشی بافقی و چند شاعرِ دیگر را خواندهاست که واقعاً تحسینبرانگیز است. آنقدر موسیقی و تنظیمِ موسیقی با شعر هماهنگ است که آدم انگار میکند خودِ شاعر در ساخت آهنگ دست داشته.
اما در میان این آهنگهای خوب، آهنگی دارد به نامِ «به رقص آ» با شعرِ محشری از مولانای بزرگ. هرجا این آهنگ را دیدم موزیکش به نام خودِ محسن چاوشی ثبت شدهاست، در حالیکه همین آهنگ را صدیق شباب، از خوانندههای کمکار و خوب افغانستان در اوخر سال ۲۰۱۱ ساخته و با ترانهی دیگری اجرا کردهاست. کلیپ این آهنگ از همان سال در فضای مجازی وجود دارد.
جنابِ چاوشی اما آن را اوسط سال ۲۰۱۳، تقریبا دوسال بعد، اجرا کردهاست.
خوب بود محسن چاوشی از صدیق شباب حداقل نامی میبرد تا خوبی و صداقتش را در عمل هم ثابت کند.
در ادامه، اول فایل صوتیِ «ماهِ نورسیده» از صدیق شباب و بعدش «به رقص آ»ی محسن چاوشی را میگذارم. دومی با توجه به اینکه شعر مولانا را در خود دارد انصافاً بیشتر به دل مینشیند ولی این هیچگاه دلیل نمیشود که از صاحبِ اصلیِ اثر نامی برده نشود.
@ikrsim
551
شاید که دستهای بلندی، از روزهای دور بلند است
این دستهای ریخته حالا، از دوشِ چند گور بلند است
به افتخارِ اصل و نسب نیست، با مقصدِ گرفتنِ ناناست
هرجا که دستهای حضورِ این ملت غیور بلند است
بیکار و روزگار فراوان، پا بر خطِ فرار فراوان
تنها در این دیار فراوان، تنخواهِ مردهشور بلند است
نان: پاره دلی که کباباست، هیزم: تنی که خشک و خراباست
پرچم مخوان که شعلهی آتش، از حلقهی تنور بلند است
از شدت قساوتِ دونان، انسان رسیدهاست به پایان
داد و فغانِ گله بماند، فریادِ مرغ و مور بلند است
دنبالِ لطفِ عالمِ بالا، عمریست میکنیم تقلا
شب گرچه تیره باشد و بیماه، گامِ عصای کور بلند است
#محمداکرام_بسیم
@ikrsim
551
#سه_گانی:
دف میزند دریا
بر موجهایش ماهیانِ مرده میرقصند،
کف میزند دریا.
#محمداکرام_بسیم
@ikrambasim_3
551
همیشه برایم سوال بوده و هست که چرا دو بزرگمردِ ادبیات فارسی؛ مولانا و سعدی که در یک روزگار میزیسته و حتی همسنوسال بودهاند چرا در آثارشان هیچ اشارهای به یکدیکر نکردهاند!!! مگر ممکناست این دو قطبِ غزل و مثنوی آشنای هم نبوده باشند؟
دکتر عبدالحسین زرینکوب در کتابِ «پله پله تا ملاقاتِ خدا» مینویسد:
پارهای از این غزلها و رباعیها«ی مولانا» در طی زمان به وسیلهی قوّالان خانقاهها دهان به دهان به دهان نقل میشد و شهرت مییافت، تعدادی هم به وسیلهی مسافران و غازیان و حاجیان در اکنافِ عالم منتشر میگشت. از جمله یک غزلش که در آن تصویری از پرواز روحانی خویش را نقش میزد چنان خارج از دیار روم شهرت و رواح یافت که گویند در فارس نیز مورد اعجاب و تحسین سعدی گشت.
با آنکه در بارهی رابطهی شیخ با مولانا هنوز ابهامهایی هست، در اینکه شعر سعدی در هنگامِ حیات مولانا در روم شهرت داشت تردید نیست و با وجود تردد دایم قافلههای حج و تجارت و رفت و آمد طالب علمان و شعرا و کاتبان دیوان-مخصوصا بعد از سقوط بغداد بر دست مغول- احتمال آنکه غزل مولانا در فارس به دست سعدی رسیده باشد نیز نامقبول نیست. اشکال در پارهای جزئیات روایات مربوط به این ماجراست که نباید در نقل مریدانهی یاران مولانا توقع دقت و صحت تام از آنها داشت.
بر وفق این نقل میگویند یکتن از محتشمان عصر- که در روایات او را ملک شمسالدین هندی خوانده اند- از سعدی درخواست تل « غزلی غریب که محتوی معانی عجیب باشد» برای او بفرستد تا آن را «غذای جان سازد». اما شیخ به جای آنکه چیزی از شعر خود را هدیهی آن درگاه سازد این غزل مولانا را با تحسین و اعجابی متواضعانه برای او فرستاد، و غزل نه فقط در شیراز بلکه در بخارا هم مورد تحسین مشایخ عصر واقع شد که البته جزئیاتِ نقل خالی از اشکال نیست، اما غزل مولانا از آنگونه بود که هیچ سخنشناسی نمیتوانست از شور و ذوق آن به هیجان نیاید و از تحسین آن خودداری کند:
هر نفس آواز عشق میرسد از چپ و راست...
قرینهای دیگر که حاکی از آشنایی شیخ با غزلیات مولانا به نظر میرسد و در عین حال توافق مشرب و احتمال صحبت آنها را محل تردید میسازد جوابی تعریضآمیز است که گویند شیخ در طی یک غزل خویش به یک غزل معروف و سرشار از روح و حال مولانا داده است به این غزل معروف که شامل آرزوهای شاعرانه و خیالانگیز یک عارف سیار طیار اما ملول طبع و ناخرسند از همراهان سستعناصر خویش بود، سعدی جوابی طعنآمیز داد که اگر اسناد آن به شیخ محل تردید نباشد از تفاوت مشرب بین شیخ با مولانا حاکیست. غزل شیخ را که شامل طعن و تعریض است باید نمونهای از ضعف بشری در روابط انسانهای «در قید هستی باقی مانده» یافت. اما غزل مولانا یک شاهکار لطیف از ذوق و تخیل شاعرانه است: بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست...
شباهت گونهای که در برخی موارد دیگر نیز بین پارهای از غزلهای شیخ با غزلیات مولانا هست این افسانه را نیز به وجود آورده است که شیخ در یک مسافرت به قونیه، در هنگام عزیمت به ملاقات مولانا، مطلع غزلی را آغاز کرد که از پایان بردنش درماند و چون به زاویهی مولانا رسید او را به ترنم آرام همان مطلع و تقریر دنبالهی آن که به ذهن وی نیامده بود مشغول یافت. با آنکه این قصه هم افسانهآمیز مینماید مجرد نقل قصه وجود شباهتهایی که بین برخی غزلهای سعدی با کلام مولانا هست، شهرت و رواج غزلهای مولانا را در عصر حیات خود او در خارج از دیار روم محتمل مینماید.
(پله پله تا ملاقات خدا/دکتر عبدالحسین زرینکوب/ صفحهی ۲۴۷، ۲۴۸ و ۲۴۹)
@ikrsim
551
#سه_گانی:
کشتی از بیروزنی بر فرقِ دریا پای میکوبد
تور با تندادنش درقعرِ تاریکی،
لای میروبد.
#محمداکرام_بسیم
@ikrambasim_3
551
#سه_گانی:
روی میز عدلشان قمار می زنند؛
مردمان کنجکاو زار می زنند؛
مرد را به دار می زنند.
#محمداکرام_بسیم
@ikrambasim_3
551
زن با کفشهایِ پاشنهدارش طاقتم را طاقهطاقه طاق میکرد و از خیرِ خیابان طوری گذشت
که خطکشیها هنوز، بریده بریده حرف میزنند
من
تا به خودم
و این شعر بیایم
چند سطر گذشته بود
خطکشیها
مرموزتر از همیشه، مار
مار
در آستینِ خیابان میخزیدند
دستفروشها
همهچیز میفروختند
جز دست
و زن
هرچه زمین، زیرِ پا گذاشت
دستش به جایی نرسید
اما صدایش آنقدر ماه بود
که سر به فلک گذاشت
تنها مرگ
که ریسمانِ تمامِ بادبادکها دستش است
صدایش را گرفت و
پایین آورد
دنیا خیلی کوچک است
پایِ آدم را میزند
این کفش
به هیچکس، پایبند نیست
و هرچه محکم ببندی
راحت میرود
من هرچه بند میشوم
که با این همه گوش
حرفِ دهنپُرکُنی بزنم
از سر بازم میکنند
مقصد کجاست؟ پیر شدن پابهپای من؟
ای کفشهایِ کودکیِ تا به تایِ من!
مالِ هماید و لنگهی هم؛ کاش مینشست
او هم درست، مثلِ شماها به پای من
من را به هر کجا که بخواهید میبرید
من کفشتان که نیستم ای کفشهایِ من!
اصلا شما که از خودتان پا نداشتید
عمری عصایِ دستِ شما بود پایِ من
ای بندِ کفش! بختِ مرا بستهای که چه؟
اصلا تو کیستی که بپیچی به پای من؟
آنگونهام که هر طرفی رفتهام کسی
پشتم نبود و نیست به جز ردِّپایِ من_
_که دهان
دهان
به تنهاییام میخندد
دلم خیلی تنگ است
به این راحتی از پا در نمیآید
باید بدوم تا روز
که حرفِ اول و آخرش آبی بود
کدام سایه، هوا بَرَش داشت
که شب شد؟
آرزوها
این موشکهایِ کاغذیِ کوچک به قدرِ کاف/ی سرکش نیستند
و هرچه بزرگتر میشوند
کمتر هوا بَرِشان میدارد
باید برگردم به مدرسه
که ما را کنارِ هم
سرِ جایمان مینشانْد
و تنهایی، آنقدر بزرگ بود
که تویِ کَتَش نمیرفت
زنگ که میخورد
آنقدر تعطیل بودیم
که دخترها تویِ چالِ خندههایشان لانه میساختند
آنها سطر
به سطر
به سمتِ زن میرفتند
و با کفشهایِ پاشنه بلندشان
خیابان، افتادهتر به نظر میرسید
باید به خودم
و این شعر بیایم
چند درخت بکارم
تا جلویشان بایستند
و صفحه را آنقدر شطرنجی کنم
که حادثهای رخ ندهد
نشد
هنوز دلم به صورتِ زنی قرص است
که مثلِ نان
حرفِ اول و آخرش یکی بود
و هرچه بند کردم
تا کفشهایش پافشاری کنند
که راه را زودتر از بخت، برگردد
به گوششان نرفت
طوری از خیرِ خیابان گذشت
که به ماشینها بَر خورد
چشمهایش
تنها بازماندههای تصادف بودند
و چند سطر گذشت
تا حواسش را که به آسفالت، چسبیده بود
جمع کنند.
از صورتش
تنها ماهِ نویی ماند
این داس را که دستش به دهانش نمیرسد
دستِ کم نگیر
ماه را شکم سفره کرده است
مرگ
همیشه ناشتاست
ما پرنده ایم
و زندگی، هرچه کِتْمان کند
روزی از دهانش میپرد
سفر مرا صدا میزند
کفشهایم کو؟
محمد رهام
551
کشیدهاست دلم بسکه انتظار به شانه
شدهست دیدهی من شیشهای غبار به شانه
بیا و نیش بزن بر غمِ دمار برآرم
چنان که ریختهای حلقه حلقه مار به شانه
مصیبتیست که در من تو هم بمیری و باشم
شبیهِ شهرم؛ در هر قدم مزار به شانه
چه شوکتیست که باشی شکوهِ رفتهام و من
به رنگِ مردمِ اندوه و افتخار به شانه؟
در آن زمان که تو را بر زمین گذاشته باشم
نیا، نمیبرم این بار را دو بار به شانه
گلاست و خندهی مستش، هوای باغ به دستش
چه غم که خم شده دیوارِ پیرِ خار به شانه؟
#محمداکرام_بسیم
@ikrsim
551
گامی بگذار راهها در پیشاست
نزدیکتراست آنکه دوراندیشاست
با سربهخودی به سربلندی نرسی
پرواز، فرودآمدنِ در خویشاست
#محمداکرام_بسیم
@ikrsim
551
💦 @segani
#سه_گانی:
نه بار غم، نه سختی وسواس می کشد؛
جنگل میان آتش و خاکستر است و خرس
خُرناس می کشد.
***
#محمداکرام_بسیم
@golchinesegani
💠💠💠
