اکرام بسیم
Kanalga Telegram’da o‘tish
شعر، ادبیات و موسیقی اگر نظری داشتید دریغ نفرمایید👇 @Basim64
Ko'proq ko'rsatish667
Obunachilar
+124 soatlar
+37 kun
+730 kun
Postlar arxiv
667
ما را به برگِ سبز کجا یاد میکند
آن گل که منع بوی خود از باد میکند
صیاد ما بنای دگر تازه کرده است
هر مرغ پرشکسته شد آزاد میکند
میرصیدی تهرانی- قرن یازدهم
@ikrsim
667
آن چنان با تو یکی گشت وجودم ای دوست
که تو را بیتو توان دیدن و بیمن نتوان
حکیم رکنا مسیح کاشی-قرن یازدهم
@ikrsim
667
کمظرف ز عشق، خرمنِ هستی سوخت
پُرحوصله نورِ زندگانی افروخت
کاهید خرد ز عشق و افزود جنون
از باد، چراغ مرد و آتش افروخت
میرزا محمدطاهر آشنا- قرن یازدهم
@ikrsim
667
سودا به سرم همچو پلنگ اندر کوه
غم بر سرِ غم به دل چو سنگ اندر کوه
دور از وطنِ خویش به خواری گردم
چون شیر به دریا و نهنگ اندر کوه
معنوی جونپوری-قرن دهم
@ikrsim
667
Repost from اکرام بسیم
شاعر نه فسادِ ملّتآزاری کرد
نه ذلّت بیحساب را جاری کرد
از بخشِ پساندازِ خیالش برداشت
از خودکارش کلاهبرداری کرد
اکرام بسیم
@ikrsim
667
آن دست که دلبری فراوان به تو داد
بر من تنها دو چشمِ حیران به تو داد
جانی تو چنان که بینیاز از جسمی
جسمی تو چنان که میتوان جان به تو داد
اکرام بسیم
@ikrsim
667
از دوریات ای تازهگلِ باغِ مراد
چون غنچهٔ چیده خندهام رفته ز یاد
گریان چو پیالهٔ پُر ام در کفِ مست
نالان چو سبوی خالیام در رهِ باد
میرالهی همدانی-قرن دهم
@ikrsim
667
Repost from N/a
تصمیم داشتم
آخرین شعرم را به زبان نیاورم
چون مظنونی مرده در تابوت
تصمیم داشتم عشق را
فراموشی بنویسم
برای استخوانهایم در گور
چه میشود کرد…
تو لبخند زدی
و خواب
از سرِ تصمیمهایم پرید.
#احمد_بهراد
https://t.me/Shere_kotah_1
667
ماهنامهٔ روژگار؛ این شماره ویژهٔ استاد جلیل صفربیگی. خواندن آن به همراهان عزیز، به ویژه علاقهمندان قالب رباعی عمیقاً پیشنهاد میشود.
@ikrsim
667
Repost from برکهی کهن
گفتم چگونه میکُشی و زنده میکنی؟
از یک جواب کُشت و جوابِ دگر نداد....
«امیرخسرو دهلوی»
ـ @berkeye_kohan ـ
667
شعر من گیرم که غیر از رنج و غم باری نداشت
دلخوشم زانرو که داغِ ننگِ درباری نداشت
با چه رو از شادمانی میسرودم، ایوطن!
خنده وقتی بر لبانت هیچ آثاری نداشت
تا که میافتاد اربابِ شکم از پُرخوری
تا که نان خشک، دسترخوان بسیاری نداشت
در دلِ پیر و جوانت بر سرِ میدانِ کار
زخم کاری درد مثلِ زخم بیکاری نداشت
افتخاری داشت والا کجرویها، وین عجب
راستگفتن در محیط ما طرفداری نداشت
ناله کن ای دل در آن وادی که غیر از نالهات
مرهمی دیگر که روی زخم بگذاری نداشت
اکرام بسیم
@ikrsim
667
ای باغ پر از درختِ از بر خالی
از بیثمران مکن در و سر خالی
زیرا روزی که رفته بد از برِ تو
تنها شده است جای بدتر خالی
اکرام بسیم
@ikrsim
667
ای آن که غم زمانه پاکت خورده
اندوه دل وسوسهناکت خورده
مانندِ قطرههای باران به زمین
جا گرم نکردهای که خاکت خورده
«جهانگیرشاه»
@ikrsim
667
خبردار آن زمان خواهی شدن از سوزِ پنهانم
که آتش سر برون آورده باشد از گریبانم
«سید فسونی یزدی-قرن دهم»
@ikrsim
667
از بس که سنگ بر سر زد بیتو سینهچاکی
آن سنگ در کفِ او گردید مشتِ خاکی
«میر اشکی قمی-قرن دهم»
@ikrsim
