2 277
Obunachilar
+524 soatlar
+357 kun
+4530 kun
Postlar arxiv
2 277
روزی که نباشد آتش افروزی که
روزی که نماند به دلی سوزی که
"روزی که" همان ادامه ی امروز است
یعنی که دوباره می رسد روزی که
https://telegram.me/khertenagh
2 277
این روزها که می گذرد، هر روز
احساس می کنم که کسی در باد
فریاد می زند
احساس می کنم که مرا
از عمق جاده های مه آلود
یک آشنای دور صدا می زند
آهنگ آشنای صدای او
مثل عبور نور
مثل عبور نوروز
مثل صدای آمدن روز است
آن روز ناگزیر که می آید
روزی که عابران خمیده
یک لحظه وقت داشته باشند
تا سربلند باشند
و آفتاب را
در آسمان ببینند
روزی که این قطار قدیمی
در بستر موازی تکرار
یک لحظه بی بهانه توقف کند
تا چشم های خسته خواب آلود
از پشت پنجره
تصویر ابرها را در قاب
و طرح واژگونه جنگل را
در آب بنگرند
آن روز
پرواز دست های صمیمی
در جستجوی دوست
آغاز می شود
روزی که روز تازه ی پرواز
روزی که نامه ها همه باز است
روزی که جای نامه و مهر و تمبر
بال کبوتری را
امضا کنیم
و مثل نامه ای بفرستیم
صندوق های پستی
آن روز آشیان کبوترهاست
روزی که دست خواهش، کوتاه
روزی که التماس، گناه است
و فطرت خدا
در زیر پای رهگذران پیاده رو
بر روی روزنامه نخوابد
و خواب نان تازه نبیند
روزی که روی درها
با خط ساده ای بنویسند:
«تنها ورود گردن کج، ممنوع»
و زانوان خسته ی مغرور
جز پیش پای عشق
با خاک آشنا نشود
و قصه های واقعی امروز
خواب و خیال باشند
و مثل قصه های قدیمی
پایان خوب داشته باشند
روز وفور لبخند
لبخند بی دریغ
لبخند بی مضایقه ی چشم ها
آن روز
بی چشمداشت بودن لبخند
قانون مهربانی است
روزی که شاعران
ناچار نیستند
در حجره های تنگ قوافی
لبخند خویش را بفروشند
روزی که روی قیمت احساس
مثل لباس
صحبت نمی کنند
پروانه های خشک شده، آن روز
از لای برگ های کتاب شعر
پرواز می کنند
و خواب در دهان مسلسل ها
خمیازه می کشد
و کفش های کهنه سربازی
در کنج موزه های قدیمی
با تار عنکبوت گره می خورند
روزی که توپ ها
در دست کودکان
از باد پر شوند
روزی که سبز، زرد نباشد
گل ها اجازه داشته باشند
هر جا که دوست داشته باشند
بشکفند
دل ها اجازه داشته باشند
هر جا نیاز داشته باشند
بشکنند
آیینه حق نداشته باشد
با چشم ها دروغ بگوید
دیوار حق نداشته باشد
بی پنجره بروید
آن روز
دیوار باغ و مدرسه کوتاه است
تنها
پرچینی از خیال
در دوردست حاشیه ی باغ می کشند
که می توان به سادگی از روی آن پرید
روز طلوع خورشید
از جیب کودکان دبستانی
روزی که باغ سبز الفبا
روزی که مشق آب، عمومی است
دریا و آفتاب
در انحصار چشم کسی نیست
روزی که آسمان
در حسرت ستاره نباشد
روزی که آرزوی چنین روزی
محتاج استعاره نباشد...!
ای روزهای خوب که در راهید!
ای جاده های گمشده در مه!
ای روزهای سخت ادامه!
از پشت لحظه ها به در آیید!
ای روز آفتابی
ای مثل چشم های خدا آبی!
ای روز آمدن!
ای مثل روز، آمدنت روشن!
این روزها که می گذرد، هر روز
در انتظار آمدنت هستم!
اما
با من بگو که آیا، من نیز
در روزگار آمدنت هستم؟
قیصر امین پور
2 277
روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد
و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت.
روزی که کمترین سرود
بوسه است
و هر انسان
برای هر انسان برادری است.
روزی که دیگر درهای خانه شان را نمیبندند
قفل؛
افسانه ای است
و قلب؛
برای زندگی بس است.
روزی که معنای هر سخن دوست داشتن ست
تا تو بخاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی...
روزی که آهنگ هر حرف زندگی است
تا من به خاطر آخرین شعر،
رنج جست و جوی قافیه نبرم ...
روزی که هر لب ترانه ای است
تا کمترین سرود بوسه باشد.
روزی که تو بیایی،
برای همیشه بیایی
و مهربانی با زیبایی یکسان شود .
روزی که ما
دوباره برای کبوترهایمان دانه بریزیم...
و من آن روز را انتظار میکشم؛
حتی روزی که دیگر نباشم
احمد شاملو
2 277
اینجا پرنده ها
در یک شعاع محدود
پشت حصار هایی از آهن
خود را ،
با زندگی تازه خود وقف داده اند
اینجا
وقتی که طرح صبح
بی اعتراض ، حتی گنجشکی
مردود شد !
گنجشک های پیر که دیگر
حتی صدایشان هم فرتوت گشته است
در چارچوب پنجره ها ، شب را
در یک مرور سطحی میخوانند
اینجا نگاه کردن
تا زیر بیرق ها آزاد است !
اینجا
برنامه ی تفرج فوج پرندگان
بر لوحه ای بزرگ منقوش است
اینک تمام سطح بودن
در امتزاج نور
و بوی گرده هایی مخلوط در دستها
با رفتن سریع و
باز آمدن تکرار میشود .
اینک آرام بودن در اینجا !!!
اینک آرام مردن در اینجا !!!
با ناخن نحیف گنجشکان
و سینه ی نرم کبوتر ها
اقرار میشود !!
هوشنگ چالنگی
2 277
با اینکه خورشیدی در یاختههایم دارم
کلمات در من دچار عقبماندگی ذهنیاند
عفونتی هستم
که در زخمهای جمهوری عمیق شدم
قلمرو تازهای میخواهم
تا بچههایم را از نو به دنیا بیاورم
و به آنها فلسفه بیاموزم
ما به ظرافت اندوه لب زدیم
و برای بیان درخت
و دست بردن درعمق مهتاب کم آوردیم
ما حقیقتا کم آوردیم
و چون به نخجیرگاه برآمدیم
خون تا سقف شناسنامههامان بالا آمد.
آن سال، سال گراز بود
بعد گاوهای تشنه ریسه رفتند
ماغ کشیدند
و ما ته ماندهی هویتمان را لیس زدیم
آن سال، سال عقرب بود
تا اینجا هنوز پیراهنام آبیست
بعدها که مردانی بزرگ
از کالسکه پیاده شدند
به خاطر بوی نفت
و رنگ سبز چشمهای تو
زندگیام را به دوش گرفتم
و به دنبال اقامت اجباری بودم
آن سال، سال گراز و عقرب و مار بود...
فخرالدین سعیدی
2 277
«گفتند: حجاب از زن محافظت میکند. گفتم: دیوار هم از زندانی محافظت میکند، اما آیا این یعنی او آزاد استنوال سعداوی
2 277
زان پس که صد هزار شقایق به کوه و دشت
پرپر شدند در ره آن سرخ انتظار
از گرمجای گوشه ی مطبخ،
پیاز پیر
ـ با ریش و ریشه ای که فروهشته در سبد ـ
افراشته است پرچم سبزی که:
این منم!
پیغام آن بهار!
« شفیعی کدکنی »
2 277
دست های نهفته در کاپشن
ماه بهمن رسیده برگردید
باد زورش به ریشه ها نرسید
شاخه های خمیده بر گردید
زندگی ای ادامه ی هستی
زیر تابوت من چه می رقصی
خانه ی بی مرا تصور کن
فکر کن نیستم نمی ترسی
داود زهیری
2 277
فالی زدم و شاخِ نباتم برگشت
دیوانهی شیرین حرکاتم برگشت
نبضاش را یک لحظه گرفتم در دست
خندید... علائمِ حیاتم برگشت
فرهاد سالاری
2 277
دلم گرفته و میلی به اجتماع ندارم
شبیه سایهی ظهرم که ارتفاع ندارم
من از سخاوت خورشید اگرچه خیر ندیدم
اگرچه سوختم اما سرِ نزاع ندارم
از اینکه جیغ نبودم مرا به هیچ نگیرید
من آن سکوتِ بلندم که انقطاع ندارم
صدای وق وقِ حسرت به گوش میرسد و من
از این جهان سگی نای امتناع ندارم
پناه میبرم از شب به شب که شوق مدام است
من از صُراحیِ حق ، حقِ انتفاع ندارم
اسیر لشکر نورم ، همای سایه به دورم
کنار میکشم از خود ، دل دفاع ندارم
هما تیمورنژاد
2 277
تو نیستی و هنوز مورچهها
شیار گندم را دوست دارند
و چراغ هواپیما در شب دیده میشود
عزیزم
هیچ قطاری وقتی گنجشکی را زیر میگیرد
از ریل خارج نمیشود
غلامرضا بروسان
2 277
حکام جهان فانی و مانا مردم
پاشند، نباشند اگر با مردم
البته بماند اینکه از "مردم ما"
راهیست بسی دراز تا "ما مردم"
https://telegram.me/khertenagh
2 277
یک لحظه در کنار خودت بنشین
بگذار هم زبان خودت باشی
از آفتاب دور شو و بگذار
امروز سایه بان خودت باشی
از چشم هر چه دوست گر افتادی
از شاخه ها اگر به سر افتادی
برخیز و شوق سبز درختان باش
باید که نردبان خودت باشی
ساحل اگر دچار تلاطم هاست
طوفان همیشه منتظر گم هاست
دریای هول و حادثه را کافی است
کشتی و بادبان خودت باشی
ما گرگ های گردنه ها هستیم
از سردی ِ هوا همه مان مستیم
باید برای رد شدن از ما
هم گله هم شبان خودت باشی
نم نم از ابر حوصله باریدی
خود را هنوز گُل نشده چیدی
تا غنچه غنچه بشکفی و سرسبز
ای کاش باغبان خودت باشی
متن کتاب ِ چشم تو خط خورده است
پیشانی ِ تو مُهر غلط خورده است
ما گنگ و بیسواد و تو شاید که
گویای داستان خودت باشی
نفرین به روزگار پریشانی
دیوانگی و گریه ی پنهانی
باید خلاف این همه بدحالی
لبخند بر لبان خودت باشی
زانو بغل گرفته ی تشویشی
آوازِ حبس در قفس خویشی
پرواز لفظ مختصری از توست
وقتی که آسمان خودت باشی
وای از دلی که بسته ی عشقی نیست
هر آنکه دل شکسته ی عشقی نیست
من معتقد که مسلک عشق این است
دلخورده ی زبان خودت باشی
یک عمر در به در همه جا گشتی
با مرگ نیز رفتی و برگشتی
حالا به یک حساب سرانگشتی
فهمیده ای جهان خودت باشی
مجید معارف وند
2 277
من دوستت داشتم،
همچون مردی که عاشقِ زنیست،
که هیچگاه لمس نکرده،
فقط برایش نوشته است
و چند عکسِ کوچکش را نگاه میدارد.
بیشتر دوستت میداشتم،
اگر در اتاقِ کوچکی مینشستم،
سیگاری میپیچیدم،
و به صدای شاشیدنت در توالت گوش میدادم.
اما این هیچگاه رخ نداد
چارلز بوکفسکی
2 277
خوش بود یاری و یاری بر کنار سبزه زاری
مهربانان روی بر هم وز حسودان برکناری
هر که را با دلستانی عیش میافتد زمانی
گو غنیمت دان که دیگر دیر دیر افتد شکاری
راحت جان است رفتن با دلارامی به صحرا
عین درمان است گفتن درد دل با غمگساری
هر که منظوری ندارد عمر ضایع میگذارد
اختیار این است دریاب ای که داری اختیاری
عیش در عالم نبودی گر نبودی روی زیبا
گر نه گل بودی نخواندی بلبلی بر شاخساری
بار بی اندازه دارم بر دل از سودای جانان
آخر ای بی رحم باری از دلی برگیر باری
دانی از بهر چه معنی خاک پایت مینباشم
تا تو را ننشیند از من بر دل نازک غباری
ور تو را با خاکساری سر به صحبت درنیاید
بر سر راهت بیفتم تا کنی بر من گذاری
زندگانی صرف کردن در طلب حیفی نباشد
گر دری خواهد گشودن سهل باشد انتظاری
دوستان معذور دارند از جوانمردی و رحمت
گر بنالد دردمندی یا بگرید بیقراری
رفتنش دل میرباید گفتنش جان میفزاید
با چنین حسن و لطافت چون کند پرهیزگاری
عمر سعدی گر سر آید در حدیث عشق شاید
کاو نخواهد ماند بی شک وین بماند یادگاری
2 277
اجرای شگفت انگیز راسل جفری بنکس بازیگر و فیلمنامه نویس بریتانیایی بر روی یک متن پیشنهادی
2 277
هیچ است زمین، بدون آبادی هیچ
بی شور و نشاط، خاکاجدادی هیچ
هر چند اگر وطن نباشد ... اما
هیچ است وطن، بدون آزادی هیچ
https://telegram.me/khertenagh
2 277
در انجمنی همین که یک بیت از رباعی ام را خواندم ...
نه شکوه همیشه از سر دلتنگیست
نه خشم نشان اینکه دل ها سنگیست
مجری گفت منظورت چیه؟
گفتم:روزنامه نگاری از عالی مقامی پرسید:
چرا به مشکلات مردم رسیدگی نمی کنید؟ گفت:
ما تو مشکلات خودمون موندیم
روزنامه نگار گفت:
مگه مشکل شما چیه
عالی مقام گفت؛
مردم
منتقد پرید توی حرفم و گفت:
خارج شدی از وزن حواست باشد
گفتم متوجهم، شرایط جنگیست
https://telegram.me/khertenagh
