2 230
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
لا توجد بيانات7 أيام
لا توجد بيانات30 أيام
أرشيف المشاركات
2 231
اجرای شگفت انگیز راسل جفری بنکس بازیگر و فیلمنامه نویس بریتانیایی بر روی یک متن پیشنهادی
2 231
هیچ است زمین، بدون آبادی هیچ
بی شور و نشاط، خاکاجدادی هیچ
هر چند اگر وطن نباشد ... اما
هیچ است وطن، بدون آزادی هیچ
https://telegram.me/khertenagh
2 231
در انجمنی همین که یک بیت از رباعی ام را خواندم ...
نه شکوه همیشه از سر دلتنگیست
نه خشم نشان اینکه دل ها سنگیست
مجری گفت منظورت چیه؟
گفتم:روزنامه نگاری از عالی مقامی پرسید:
چرا به مشکلات مردم رسیدگی نمی کنید؟ گفت:
ما تو مشکلات خودمون موندیم
روزنامه نگار گفت:
مگه مشکل شما چیه
عالی مقام گفت؛
مردم
منتقد پرید توی حرفم و گفت:
خارج شدی از وزن حواست باشد
گفتم متوجهم، شرایط جنگیست
https://telegram.me/khertenagh
2 231
عقابی قورباغه ای را قورت داد و پرواز کرد
میان راه قورباغه از عقاب پرسید:
چقدر اوج گرفتی
عقاب گفت:
چند هزار پایی میشه، چطور؟
قورباغه گفت:
عقاب جان میشه لطف کنی فعلا منو نرینی
ساعت گرگ(۱۹۶۸) _ اینگمار برگمن
2 231
و هنوز تویی
اون دوزندهی چشم به بیرون قضایا
دوستم
دوست خوب خودم
با این من چه می کنی؟
لازم نیست جواب بِدی
نیما
نیما صفار
نیما صفار سفلایی
نیما صفار سفلایی گرگانی
2 231
لطفاً انتظار ایماژ
تصاویر زیبا
و آرایه های ادبی نداشته باشید
شعر به چهره پلید مرگ نمی آید.
داستان همین قدر ساده است؛
تلفنم زنگ خورد
یک نفر گرفته گفت؛
پسر عموی امید...
و قطع کرد.
کارگر که باشی می افتی
از فرم
از چشم
از دهان
از ساختمان
حتی اگر
پسر عموی امید باشی .
جبار احمدی
2 231
نشست شاعرانه ی خانه به خانه
موضوع جلسه: شعر چیست؟
یکی از ما شعری از شاملو خواند
"هیچ یک سخنی نگفتند،
نه میزبان
نه میهمان
و نه گل های داوودی!"
دیگری گفت همین دربدری
"یعنی که ترا می طلبم خانه به خانه"
خواستم چیزی بگویم که زنگ خانه به صدا در آمد
آمدنش غافلگیرانه بود و حضورش شگفت انگیز و با شکوه
اسمش را نپرسیدیم اما می توانستیم حدس بزنیم که جانِ میزبان است
ده سالش بود یا بیشتر ، دخترکی با چهره ای خاص که به واژه ی زیبایی مفهوم شاعرانه ای می داد
هنگام که استکان های چای بر میز پذیرایی فرود آمدند
زیاد منتظرشان نگذاشت با سینی آراسته به کیک زعفرانی و ساده ، لبخند زنان روبروی مهمانان ایستاد و دو دست کوچک و مهربانش فواره ی خواهش شد بر آستان کلمه و انسان
پس هر مهمانی که دست به سمت شیرینی ها می برد به لطف لطافت طبع می پرسید
از کدامشان بردارم و او مهربانانه می گفت
از هر کدام که دوست داری
نزدیک من ایستاد همان پرسیدم
که یاران کلمه پرسیده بودند
زعفرانی بردارم یا ساده
گفت هر کدام را که دوست داری
گفتم ولی من ترا دوست دارم
گفت:
" پس از هر دو بردار"
بیاد آوردم
"کلماتی که از دل زندگی بیرون می آیند شعر می شوند"
https://telegram.me/khertenagh
2 231
کارلوس دروموند دِ آندراده Carlos Drummond de Andrade » در 31 اکتبر 1903 در ایتابیرا ( شهری در جنوب شرقی برزیل) به دنیا وارد و در 17 آگوست 1987 از جهان خارج شد. تاثیرگذارترین شاعر قرن بیستم در برزیل و از بزرگترین شعرای تمام اعصار این کشور به حساب میآید.
«خوزه» از معروفترین اشعار اوست
حالا چی خوزه؟
مهمونی تموم شده
چراغا خاموش شده
ملت رفتن
شب سردیه
حالا چی خوزه؟
حالا چی میگی؟
تو که نه اسم وُ رسمی داری
تو که ملت رو دست میندازی
تو که شعر مینویسی
عاشق میشی، اعتراض میکنی
حالا چی خوزه؟
نه زن داری
نه بلدی حرف بزنی
محبت هم که نداری
نه میتونی بنوشی
نه میتونی بِکِشی
نه حتی میتونی تُف کنی
شب سردیه
روز که نیومده
قطار که نیومده
خنده که دیگه نمیآد
مدینهی فاضله هم گم وُ گوره
همه چیز تمومه
همه چیز در رفته
همه چیز پوسیده
حالا چی خوزه؟
اون حرفای قشنگت
اون نَفَس گرمت
اون سُفره وُ روزهت
کتابخونهات
معدن طلات
کت وُ شلوار شق وُ رَقِت
تناقضات
نفرتت
حالا چی؟
کلید تو دستته
میخوای در رو باز کنی وُ دری وجود نداره
میخوای بری توی دریا بمیری ولی دریا خشک شده
میخوای بندازی بری میناس1
اما میناس هم جاش رو عوض کرده خوزه!
حالا چی؟
اگه داد میزدی
اگه هَوار میزدی
اگه یه دست والس وینی میزدی
اگه خوابت بردهبود
اگه خسته بودی
اگه میمُردی...
ولی تو نمیمیری
تو جونسختتر از این حرفهایی خوزه!
تنها تو تاریکی
عینِ یه حیوون وحشی
نه هیچ گذشتهای
نه هیچ دیوارِ لُختی که بهش تکیه بِدی
نه یه اسب سیاهی که چارنعل بِتازونه
تو فقط داری پیش میری خوزه!
اما به کجا؟!
ترجمه ی وحید علیزاده رزازی
2 231
در این بین گاهی بیانیه نیز همان افق آینده به جای گذشته ی منحط را برجسته می سازد ما نه نیاز به بیانیه داریم نه نیاز به شعر های نستالژیک ما نیاز به ساختن تناقض داریم اگر چیزی بتواند موقعیت کنونی ما را نمایان سازد چیزی جز تناقض نیست چیزی هست که نباید باشد و چیزی نیست در حالی که باید باشد و آنچه نیست در عین حال هست و آنچه هست در عین حال نیست
از کتاب ۳۶۰ درجه _ نوشته ی
روزبه گیلاسیان روزبه گیلاسبان
روزبه گیلاسیان روزبه گیلاسیان
روزبه گیلاسیان روزبه گیلاسیان
2 231
وقتی انسان آموخت، آن هم نه فقط بر روی کاغذ، که چگونه با رنجهایش تنها بماند؛ چگونه بر اشتیاقش به گریز چیره شود، آن وقت چیز زیادی نمانده که یاد نگرفته باشد.
آلبر کامو
2 231
دو شعر از کتاب _ تباهی و روزگارش
علیرضا مرادی
_۱
می دانی افلاطون!
(نه نمی دانی چقدر آدم کشته می شود)
راستش
این ها که می گویند: "جهان دیگر"
به یاد تو می افتم
اگر اینجا بودی
می گفتم
اول بروی با این مردک حرف بزنی
بعد هم
در این نیمه شب سرد
می نشستیم با هم
سیگاری می کشیدیم
_۲
بارانی از سنگ
بر سر قاصدک ها می بارید
این ، همه ی چیزی است
که مانده به یادم
از جوانی
2 231
ما دليرانه نا اميديم
به محال دلبسته ايم
تو هم مثل مايی، اما خودت را گول می زنی
تو فكر می كنی عاقل تری
نمی دانی كه هر يك از ما نسبت به ديگری چنين خيالی داريم،
شاهی حتی وقتی مست می شود
خود را عاقل ترين به حساب می آورد
اما ما نه عاقل تريم نه چيز ديگر
ما آدم هايی هستيم
كه در عصری از دلهره و تاريكی
به دنيا آمده ايم
بی گذشته و بی آينده
برای همين است
كه هر يك در جاذبه ای ديگر
بلعيده شده ايم
باغ گمشده _جواد مجابی
شاعر ، نویسنده ، طنز پرداز
(۱۳۱۸-۱۴۰۵)
2 231
تاکی غم نان؟ جواب با تو چه کنیم
فهمیدن این عذاب با تو چه کنیم
این سمت گلوله آن طرف موشک و بمب
ای زندگی انتخاب با تو چه کنیم
https://telegram.me/khertenagh
2 231
از غیر مدار چشم یاری
آری
خونخواه پشه است زالو
از خونخواری
سیفون کش بیگانه مشو
نتوان کرد
با کون گُهی منع کثافتکاری
https://telegram.me/khertenagh
2 231
شب شعبده کرد و ماه شد کوچک و بعد
شد سکه و رفت داخل قلک و بعد
سکه شده سنگ و سنگ شد موشک و بعد
اخبار و حقوق کودک و هشتک و بعد
https://telegram.me/khertenagh
2 231
کردیم تمام عمر خود را کاوش
حال دل ما بلکه شود روزی خوش
افسوس رسیدیم به دوران مغول
اوضاع شده دوباره مَمکُن ، مَمکُش
https://telegram.me/khertenagh
2 231
شاید
کار شاعر همین است
بزند بیرون
چترش را بگیرد روی سرش
تا آسمان وسوسه شود
پاکزاد اجرایی
