uz
Feedback
زاگرس

زاگرس

Kanalga Telegram’da o‘tish

خبرهای جدید،اجتماعی ،اخلاقی،علمی، فرهنگی باتاکید براستان کرمانشاه Admin: @zaggros1

Ko'proq ko'rsatish
889
Obunachilar
-124 soatlar
-27 kunlar
-330 kunlar
Postlar arxiv
وقتی دائم بگویی گرفتارم، هیچ وقت آزاد نمی شوی وقتی دائم بگویی وقت ندارم، هیچوقت زمان پیدا نمی کنی وقتی دائم بگویی فردا انجامش
وقتی دائم بگویی گرفتارم، هیچ وقت آزاد نمی شوی وقتی دائم بگویی وقت ندارم، هیچوقت زمان پیدا نمی کنی وقتی دائم بگویی فردا انجامش می دهم، آن فردا هیچوقت نمی آید! #افلاطون @zaggros

کاربانکی داشتم مسیری که می رفتم بازار بود یک طرف مغازه ها وطرف دیگردستفروشها بودندکه اجناس خودراروی زمین یاطبقها ،جعبه ها یاچرخهایی داشتند گذاشته هرکدام با صدای بلند اجناس خودراتبلیغ می کردند، ازکناریکی رد می شدم ذرت می فروخت برگه ها و پوشش ذرت راکنارزده بود سفیدی متمایل به زردی ذرتها نشان از شیره بودن آنها داشت ،جالب اینجا بود خیلی با صدای بلندی هم دادنمی زد می گفت شیره بلال آوردم کیلویی ۵۰ تومن، خیلی هوس کردم ازش بخرم اما چون کاربانکی داشتم نمی توانستم بخرم ،پیش خودم گفتم برگشتنی ازش می خرم ازکناردستفروشهای دیگرردشدم وارد مسیری شدم خیلی خلوت تربود تا رسیدم به بانک کاربانکی کمی طول کشید کارم که تمام شدازهمان مسیر برگشتم به طور کلی فراموش کرده بودم که می خواستم شیره بلال بخرم تا اینکه رسیدم به همان مسیر دیدم طرف همه ی بلال هایش را فروخته بود فقط مقدار کمی روی ترازو مانده می گفت : فقط سه کیلومانده می دمش صدتومان ،خوب که نگاش کردم دیدم همه ی آنها خوب بودند دقیقا همان رنگ متمایل به زردی رفتم جلو که ازش بخرم گفت همش سه کیلو ماند ه میدمش صدتومان مقداری ذرت شکسته هم مانده بود، گفت :اگه بخری اینهاهم برای شما، گفتم نه نمی خوام همینهارابرایم بزار یه چیزی گفتم بعداً ازحرف خودم کاملا پشیمان شدم گفتم میگن میوه فروشی‌ها اونهایی که خرابن برای خودشان می مانه گفت: عموجان تا حالا یک میوه خراب برای خانه نبردم ،هرچه بردم ازبهترینهاش بردم این همه زحمت بکشم چیزخراب بخورم امکان ندارد اصل کار خودم هستم امروز می خورم خوبشو می خورم برای فردا هم خدا کریمه دیدم اگر ادامه میدادم یک بحث روانشناسی ،اخلاق زندگی و اجتماعی رابایدادامه می دادم در حین جمع کردن ذرتها گفت تا اونجایی که امکان داره حسرت هیچی به دلم نمی گذارم من دیگر سکوت کرده بودم ولی اون هنوز ادامه می داد:زحمت می کشیم آخرش برای کی بمانه وقتی هم که بمیری یک فاتحه ای هم برات نفرستند رمز کارت راگرفتم ذرت راگرفتم وخداحافظ @zaggros

لذت آنچه را که داری، با آرزوی آنچه که نداری، خراب نکن ... @zaggros
لذت آنچه را که داری، با آرزوی آنچه که نداری، خراب نکن ... @zaggros

اگه مدام ارزش موفقیت‌هات رو با تأیید یا انتقاد دیگران بسنجی، بعیده هیچ‌وقت به آرامش برسی. وقتی همیشه دنبال اینی که همه ازت را
اگه مدام ارزش موفقیت‌هات رو با تأیید یا انتقاد دیگران بسنجی، بعیده هیچ‌وقت به آرامش برسی. وقتی همیشه دنبال اینی که همه ازت راضی باشن، تحسینت کنن یا بهت اطمینان بدن که «داری درست پیش می‌ری»، کم‌کم زندگیت تبدیل می‌شه به یه فشار دائمی برای ثابت کردن خودت. اعتمادبه‌نفس واقعی از جایی شروع می‌شه که دیگه برای باارزش دونستن خودت، منتظر نظر بقیه نمی‌مونی. وقتی از اسارت قضاوت آدم‌ها بیرون بیای، تازه می‌فهمی چقدر سبک‌تر می‌شه زندگی کرد؛ بدون اینکه هر بار برای خوب بودن، موفق بودن یا کافی بودن، دنبال تأیید کسی بگردی. @zaggros

بعضی از شوخی ها اصلا قشنگ نیست که متاسفانه بیشتر از طرف آقایون و تو جمع های دوستانه است: -عزیزم خسته شدی،من میگم بذار یه زن دیگه بگیرم، کمکت کنه!هرهرهر -بچه ها یه سفر مجردی بریم تایلند! هرهرهر و ۱۰ ها مورد دیگه اما این شوخی‌ها برای شریک عاطفیشون خنده‌دار نیست؛ یادآوری اینه که احساسات و امنیتش می‌تونه سوژه خنده باشه. احترام، چیزی نیست که بشه باهاش شوخی کرد. این مدل شوخی‌ها شاید چند ثانیه خنده بیارن،ولی می‌تونن اعتماد یه رابطه رو برای مدت‌ها از بین ببرن. از اون بدتر زمانیه که خانمها ناراحت میشن ولی سعی میکنن به روی خودشون نیارن و با لبخند از این قضیه بگذرن که مبادا ناراحتی توجمع بوجود بیاد،که این عادت از تربیت اشتباهیه که از بچگی به دخترا یاد دادن که اینا شوخیه،جنبه داشته باش،لبخند بزن که مبادا به غرور اون مرد بربخوره! هر وقت فکر کردیدحرفی که میرنیدبامزه است،به کلیشه برعکس فکر کنید که اگه همین شوخی برعکس بشه آیا خوشایندتونه؟ 🪴🪴🪴 یه روزی بادوخانواده ازآشنایان برای انجام کاری به اداره ای رفته بودیم من تنها بودم دونفردیگرباهمسرهانشان آمده بودند ،در محل انتظاری نشسته بودیم ومنتظرتا کارمان انجام شود، یکی از دوستان که همیشه شوخ بود درحضورهردوخانم به دوست دیگرمان گفت: بیا یک تصادف ساختگی درست کنیم این همسرهایمان رابکشیم بریم زن دیگری بگیریم حرف اگرچه شوخی بود ودرظاهرهمه خندیدند،اما جوابی که همسر خودش داد بسیار قابل تأمل بود، به خانم دیگری که کنارش نشسته بودوباهم می خندیدند گفت:راستی مگرما چولاقیم فکرخوبیه ها چراما این کار رانکنیم ؟همه خندیدیم اما بااین جواب ورق برگشت و همه ساکت شدند اون دوست تاآخرکه کارتمام شد حرف نزدو شوخی هم نکرد این درست است با چیزی که مربوط به بنیان زندگیست نباید شوخی گرد @zaggros

پيامبر صلي الله عليه و آله :مَنْ قالَ: اِنّى خَيْرُ النّاسِ فَهُوَ مِنْ شَرِّ النّاسِ وَ مَنْ قالَ: اِنّى فِى الْجَنَّةِفَهُوَ فى النّارِ؛ هر كس بگويد: من از همه مردم بهترم، او بدترين مردم است و هر كس بگويد: منبهشتى هستم، او جهنمى است. [النوادر للراوندى، ص ۱۰۷] @zaggros

درد عشق از تندرستی خوشتر است ملک درویشی ز هستی خوشتر است عقل بهتر می‌نهند از کائنات عارفان گویند مستی خوشتر است خودپرستی خیزد از دنیا و جاه نیستی و حق پرستی خوشتر است چون گرانباران به سختی می‌روند هم سبکباری و چستی خوشتر است سعدیا چون دولت و فرماندهی می‌نماند، تنگدستی خوشتر است   سعدی سلام🍀🌺 صبح بخیر🌸🍀🌸 @zaggros 🌸🍀🌺🍀

AnimatedSticker.tgs0.57 KB

حکایت زن در حال قدم زدن در جنگل بود که ناگهان پایش به چیزی برخورد کرد. وقتی که دقیق نگاه کرد چراغ روغنی قدیمی ای را دید که خاک و خاشاک زیادی هم روش نشسته بود. زن با دست به تمیز کردن چراغ مشغول شد و در اثر مالشی که بر چراغ داد طبیعتا یک غول بزرگ پدیدار شد زن پرسید : حالا می تونم سه آرزو بکنم ؟؟ غول جواب داد : نخیر زمانه عوض شده است و به علت مشکلات اقتصادی و رقابت های جهانی بیشتر از یک آرزو اصلا صرف نداره زن اومد که اعتراض کنه که غول حرفش رو قطع کرد و گفت : همینه که هست حالا بگو آرزوت چیه؟ زن گفت : در این صورت من مایلم در خاور میانه صلح برقرار شود و از جیبش یک نقشه جهان را بیرون آورد و گفت : نگاه کن. این نقشه را می بینی ؟ این کشورها را می بینی ؟ اینها ..این و این و این و این و این … و این یکی و این. من می خواهم اینها به جنگ های داخلی شون و جنگهایی که با یکدیگر دارند خاتمه دهند و صلح کامل در این منطقه برقرار شود غول نگاهی به نقشه کرد و گفت : ما رو گرفتی ؟ این کشورها بیشتر از هزاران سال است که با هم در جنگند. من که فکر نمی کنم هزار سال دیگه هم دست بردارند و بشه کاریش کرد. درسته که من در کارم مهارت دارم ولی دیگه نه اینقدر ها. یه چیز دیگه بخواه. این محاله. زن مقداری فکر کرد و سپس گفت: ببین… من هرگز نتوانستم مرد ایده آل ام راملاقات کنم. مردی که عاشق باشه و دلسوزانه برخورد کنه و با ملاحظه باشه. مردی که بتونه غذا درست کنه و در کارهای خانه مشارکت داشته باشه. مردی که به من خیانت نکنه و معشوق خوبی باشه و همش روی کاناپه ولو نشه و فوتبال نگاه نکنه! ساده تر بگم، یک شریک زندگی ایده آل. غول مقداری فکر کرد و بعد گفت : اون نقشه‌ی لعنتی رو بده دوباره یه نگاهی بهش بندازم... @zaggros

📖 میوه شب یلدا شب سردی بود. پیرزن، بیرون میوه فروشی زل زده بود به مردمی که میوه می خریدند. شاگرد میوه فروش تند تند پاکت های میوه را داخل ماشین مشتری ها می گذاشت و انعام می گرفت. پیرزن با خودش فکر می کرد چه می شد او هم می توانست میوه بخرد و به خانه ببرد. رفت نزدیک تر، چشمش افتاد به جعبه ی چوبیِ بیرون مغازه که میوه های خراب و گندیده داخلش بود. با خودش گفت بهتر است میوه های سالم تر را به خانه ببرم. می توانست قسمت های خراب میوه ها را جدا کند و بقیه را به بچه هایش بدهد. هم اسراف نمی شد، هم بچه ها شاد می شدند. برق خوشحالی در چشماش دوید. دیگر سردش نبود. پیرزن رفت جلو و پای جعبه میوه نشست. تا دستش را داخل جعبه برد، شاگرد میوه فروش گفت دست نزن ننه، پاشو برو دنبال کارت. پیرزن زود بلند شد، خیلی خجالت کشید. چند تا از مشتری ها نگاهش کردند. صورتش را قرص گرفت، دوباره سردش شد. راهش را کشید رفت. چند قدمی دور شده بود که یک خانمی صدایش زد مادر جان، مادر جان! پیرزن ایستاد، برگشت و به زن نگاه کرد. زن لبخندی زد و گفت اینارو برای شما گرفتم. سه تا پلاستیک دستش بود پر از میوه، موز و پرتقال و انار. پیرزن گفت دستت درد نکنه ننه، من مستحق نیستم. زن گفت اما من مستحقم مادر من، مستحق دعای خیر. اگه اینارو نگیری دلمو شکستی، جون بچه هات بگیر. زن منتظر جواب پیرزن نماند. میوه هارا دست پیرزن داد و سریع دور شد. پیرزن هنوز ایستاده بود و رفتن زن را نگاه می کرد. قطره اشکی که در چشمش جمع شده بود، روی صورتش غلتید. دوباره گرمش شده بود. با صدای لرزانی گفت پیر شی ننه، الهی خیر ببینی این شب چله ای مادر. @zaggros

📚 سورپرایز کارش تعمیر آب گرم کن بود. یک روز کار داشت و یک ماه بیکار. با یک بدبختی و خجالتی، با پولی که از خواهرش و مادرش قرض کرده بود، کمی میوه و شیرینی و انگشتری که همسرش دوست داشت را خریده بود. چون سالگرد ازدواجشان بود. در را باز کرد تا داد بزند: "عشقم، برای همیشه کنارتم" دید یک یادداشت روی درب بود: "خداحافظ برای همیشه، ای همسر بی پول" @zaggros

پاسخ این سئوالات خیلی به درد ما می خوره @zaggros

طنزکوردی باهوش مصنوعی @zaggros

رئیس جمهورچندباراستعفا داده؟ الیاس حضرتی رئیس شورای اطلاع رسانی دولت پاسخ می دهد @zaggros

آیاکوچه ی علی چپ درست است؟ @zaggros

وقتی جوانی میگذرد، دل آدم نازک‌تر می‌شود نه بخاطر  ضعیف بودن ، بلکه بخاطر  فهمیدن. از اینکه عمر چطور مثل نسیمی آرام، بی‌صدا، از لابه‌لای انگشت‌ها گذشته است. وقتی جوانی میگذرد دیگر نمی‌خواهی کسی را تغییر بدهی،  نه فرزندانی را که هرکدام راه خودشان را یافته‌اند،  نه دنیایی را که همیشه شتاب‌زده‌تر از دل تو بوده،  و نه آدمهایی را که هنوز خیال میکنند حقیقت فقط در مشت خودشان است. در این سن، آرامش تبدیل می‌شود به عزیزترین خواسته‌ی دل ،  یک پیاله چای کم‌رنگ،  و سکوتی که لازم نیست با هیچ حرفی پر شود. دیگر حوصله‌ی بحث‌های بی‌ثمر را نداری ، فهمیده‌ای که بیشتر آدمها گوش می‌دهند تا جواب بدهند، نه اینکه بفهمند. وقتی جوانی میگذرد، با گذشته مهربان‌تر می‌شوی.  خودت را سرزنش نمی‌کنی برای تصمیم‌هایی که می‌توانست بهتر باشد،  برای عشق‌هایی که نماندند،  برای آرزوهایی که در نیمه‌راه  ماندند.  میفهمی زندگی همیشه همین بوده:  ترکیبی از اشتباه و امید،  از ساختن و دوباره از نو ساختن. اگر کسی دوستت داشته باشد، نعمت است،  و اگر نه، سالها به تو یاد داده‌اند  که تنهایی همیشه هم غم نیست ، گاهی پناه است،  گاهی آشتی با خود.   گاهی ساعتها به عکسهای کهنه و می‌کنی  و تازه می‌فهمی عمر چقدر آرام ، چقدر بی‌صدا گذشته است. با بدن خود مهربان‌تر می‌شوی،  با زانوهایی که آهسته‌تر می‌روند،  با دست‌هایی که می‌لرزند،  با چشم‌هایی که نور بیشتری می‌خواهند. دیگر از پیر شدن شرم نمی‌کنی ،  پیری بهای زنده ماندن است. یاد گرفته‌ای بعضی روزها فقط نفس کشیدن کافی‌ست. وقتی جوانی میگذرد، آزادی معنای تازه‌ای پیدا می‌کند،  آزادیِ رها کردن،  آزادیِ دل نبستن به هر چیز کوچک،  آزادیِ بخشیدنِ خودت و دیگران. کم‌کم می‌فهمی زندگی  بیشتر از آنکه فتح کردن باشد،  تماشا کردن بود ، تماشای باران پشت پنجره،  خنده‌ی کودکی در کوچه،  بوی نان تازه،  و غروبی که هر روز بی‌صدا تمام می‌شد. اگر حال دلت خوب باشد، همان روز برایت کافی‌ست.  هنوز برای خودت میوه می‌خری،  هنوز گاهی زیر لب آواز می‌خوانی،  و هنوز از دیدن شکوفه‌ی یک درخت  دلت روشن می‌شود. دیگر عجله‌ای برای رسیدن نداری،  بیشتر راه را آمده‌ای،  و حالا فقط می‌خواهی باقی عمر را  سبک‌تر زندگی کنی. چایت را آرام‌تر می‌نوشی،  کمتر حرف می‌زنی،  بیشتر نگاه می‌کنی،  و تلاش می‌کنی پیش از آن‌که چراغ شب خاموش شود،  طعم واقعی زندگی را  ساده، بی‌ادعا،  تا آخرین جرعه احساس کنی. @zaggros

☑️ ترامپ با بازگشت به تفاهمنامه و مذاکره با ایران مخالفت کرد! به گزارش وال استریت ژورنال، در پی پیشنهاد پاکستان و قطر ، کاخ سفید درخواست بازگشت به مفاد یادداشت تفاهم ژوئن با ایران را  با مخالفت ترامپ رد کرده است که این امر تلاش‌های دیپلماتیک این هفته برای از سرگیری مذاکرات را پیچیده‌تر کرده است. @zaggros

Repost from تیتر نیوز
🔴 ترامپ: نمی‌خواهیم با ایران صحبت کنیم و به دنبال #ملاقات با آنها نیستیم! @ttnk1 #تیترنیوز

Repost from تیتر نیوز
🔴 #فوری / وال استریت ژورنال: کاخ سفید بازگشت به #تفاهم‌نامه اسلام‌آباد را رد کرد @ttnk1 #تیترنیوز

Repost from تیتر نیوز
🔴 ترامپ: ما نمی‌خواهیم با ایران #صحبت و مذاکره کنیم @ttnk1 #تیترنیوز