Light Workers🔆
Kanalga Telegram’da o‘tish
چو ذَرِه باش، پویان سویِ خورشید؛ که تا چون خاک، زیرِ پا نمانی چو اِستاره به بالا، شبروی کن که تا زآن ماه بیهمتا نمانی صفحه اینستاگرام https://B2n.ir/nx2538 @lightworkers
Ko'proq ko'rsatish409
Obunachilar
+124 soatlar
+37 kun
+830 kun
Postlar arxiv
آن سر زلفش که بازی می کند از باد عشق
میل دارد تا که ما دل را در او پیچان کنیم
او به آزار دل ما هر چه خواهد آن کند
ما به فرمان دل او هر چه گوید آن کنیم
این کنیم و صد چنین و منتش بر جان ماست
جان و دل خدمت دهیم و خدمت سلطان کنیم
آفتاب رحمتش در خاک ما درتافتهست
ذرههای خاک خود را پیش او رقصان کنیم
ذرههای تیره را در نور او روشن کنیم
چشمهای خیره را در روی او تابان کنیم
چوب خشک جسم ما را کو به مانند عصاست
در کف موسی عشقش معجز ثعبان کنیم
گر عجبهای جهان حیران شود در ما رواست
کاین چنین فرعون را ما موسی عمران کنیم
نیمهای گفتیم و باقی نیم کاران بو برند
یا برای روز پنهان نیمه را پنهان کنیم
#حضرت_مولانا
@lightworkers
عشق همیشه به چیزی تعلق دارد که فاقد آن است.
عشق چیزی را میجوید که سوای خودش و دور از خودش بوده و هنوز آنرا به دست نیاورده است.....
انسان، چیزی را دوست میدارد که شایستگی آن را با شایستگی خویش، یکسان بداند؛
یعنی رونق آن را رونق خود و شکست آن را شکست خویش بپندارد....
#افلاطون
@lightworkers
تنهایی ها عمیقاند
عمیق
مثل صورت مردگان
حلزونها چقدر تنهایند
به جز آشیانهی خود همراهی ندارند
تنهایی ها عمیقاند، آشیانهی کوچکم!
و تو در خاموشیهایم میدرخشی
در آتش و روشنی میدرخشی
و من آن قدر دوستت دارم
که فراموش میکنم
زندگی
با بلعیدن زندگان است تنها که ادامه دارد......
#شمس_لنگرودی
@lightworkers
#بریده_كتاب
فرصتهای گرانبهای تنها ماندن را از دست ندهید!
از خویش نگریزید تا خود را در جمع مستحیل کنید!
روح، در تنهایی میبالد، اوج میگیرد، و عمیق میشود.
و در تنهایی است که شعر سر وقت انسان میآید؛ خدا، ایمان، وجدان، و غلبه بر ترس.
#نادر_ابراهیمی
📗 بر جادههای آبی سرخ
@lightwirkers
کس دل به اختیار به مهرت نمیدهد
دامی نهادهای که گرفتار میکنی
تو خود چه فتنهای که به چشمان ترک مست
تاراج عقل مردم هشیار میکنی
#سعدی
@lightworkers
#بریده_كتاب
عشق خدا به دریا میماند. هر انسانی بهقدر ذاتش از آن آب برمیدارد.
اینکه هر کسی چقدر آب برمیدارد به گنجایش ظرفش بستگی دارد.
یکی ظرفش خمره است، یکی دلو، یکی کوزه، دیگری پیاله.
📗ملت عشق
#الیف_شافاک
@lightworkers
شیخ محمد سررزی غزنوی که هفت سال روزه داشت
شیخ می شد با مریدی ، بی درنگ
سویِ شهری ، نان بدانجا بود تنگ
ترسِ جوع و قحط در فکرِ مُرید
هر دَمی می گشت از غفلت پدید
شیخ آگه بود و واقف از ضمیر
گفت او را : چند باشی در زَحیر
در شهر غزنین شیخ زاهدی مقیم بود با نام محمّد و لقب سَررَزی . وی هفت سال متوالی روزه داشت و هر روز با برگ های درخت رز افطار می کرد . او در این دورانِ پُر ریاضت ، عجایب شگرفی از حضرت حق دید . ولی بدین امر قانع نبود و دوست داشت که جمالِ الهی را شهود کند . او در اثنای ریاضاتِ خود از بقای مادّی خویش ملول و دل سیر شد . پس بر ستیغِ کوهی رفت و گفت : خداوندا ، یا جمالِ بی مثالت را بر من بنما . یا خود را از بالای این کوه به زمین خواهم افکند . از حضرت حق بدو الهام شد که هنوز هنگامِ دیدارِ من نرسیده است . و اگر خود را به زمین افکنی نخواهی مُرد . شیخ از فرطِ عشق و جذبه ، خود را از فرازِ کوه به نشیب افکند . ولی به اقتضای تقدیرِ الهی در میانِ آبی افتاد و نمرد . او که زندگی دنیوی را نمی خواست در فراقِ مرگ شیون و زاری سر داد . ناگهان از عالمِ غیب بدو الهام شد که از این صحرا به سویِ شهر برو .
شیخ گفت : خداوندا ، برای چه خدمتی به شهر بروم ؟ جواب رسید : خود را به صورتِ گدایی مسکین درآور و در شهر پرسه زن و هر چه از اغنیا دریافت کردی میان بینوایان تقسیم کن .
شیخ با شنیدن فرمانِ الهی به شهر غزنین رفت و چون مردم او را شناختند به خدمتش کمر بستند و اغنیای شهر برای او خانه های مجلل ترتیب دادند . ولی او به این تشریفات اعتنایی نکرد و گفت می خواهم طریقِ گدایان را پیشه سازم و توهین و دشنام را از خاص و عام نوش جان کنم . این را گفت و در کسوت گدایان به دوره گردی مشغول شد . روزی شیخ چهار بار با کشکول گدایی به سرای امیر شهر وارد شد . امیر که از سماجتِ او خشمگین شده بود بدو گفت: ای شیخ ، این چه وقاحت و لجاجتی است که تو را در یک روز چهار دفعه به قصر من آورده است؟ واقعاََ که آبروی گدایان را برده ای .
شیخ گفت : ای امیر : خموش که من مطیع فرمان حقم . من به نان تو و امثال تو طمعی ندارم . لختی بیاندیش و به عارفانِ عاشق سطحی منگر و … شیخ این سخنان را گفت و سیلاب اشک بر رخسارش روان شد . صفای روحانی شیخ بر دلِ امیر تابید و او را نیز تحت تأثیر قرار داد . امیر بدو گفت : اینک بر خیز و هر چه میل داری از خزانه ام بردار . شیخ گفت : من بدین کار مأذون نیستم و با این عذر از قبول عطای امیر تن زد .
شیخ دو سال به گدایی مشغول بود . سپس از بارگاهِ الهی فرمان رسید که زین پس از کسی چیزی مخواه بلکه فقط ببخش . شیخ بر اثر الطافِ الهی به مرتبه ای رسید که ضمیر اشخاص را می خواند . بطوری که هر گاه نیازمندی بدو رجوع می کرد بی آنکه از او سؤالی کند به فراست ، نوع و مقدارِ نیازش را درمی یافت و آنرا مرتفع می کرد .
تو نه یی زآن نازنینانِ عزیز
که تو را دارند بی جُو و مَویز
جوع ، رزقِ جانِ خاصانِ خداست
کی زبونِ همچو تو گیجِ خداست؟
باش فارغ، تو از آنها نیستی
که در این مطبخ تو بی نان بیستی
#حضرت_مولانا
#مثنوی_معنوی
@lightworkers
حلقه زنِ خانه به دوشِ توایم
چون در تو حلقه به گوشِ توایم
جز درِ تو قبله نَخواهیم ساخت
گر ننوازی تو، که خواهد نواخت؟
#نظامی
@lightworkers
#بریده_كتاب
نکتهی فوق العادهای که در رابطه با عشق وجود دارد این است که میتواند شما را از احساس سرور، شادمانی و تعلق خاطری که شبیه آن را در هیچ جای دیگری نمیتوانید بیابید، پُرکند و بدینگونه است که این عطش را سیراب میکند.
عشق به موجودیت و هدف متعالی شما از هرآنچه انجام میدهید معنا میبخشد
با این وجود، این موهبت هنگامی که به منظور پر کردن خلاءهای احساسی و روحی خود از آن استفاده میکنید، میتواند خطرناك باشد.
خلاءهایی که خود باید بیاموزید که چگونه پُر کنید.
#باربارا_دی_آنجلیس
📗 آیا تو آن گمشدهام هستی
@lightworkers
جوع ، خود سلطانِ داروهاست هین
جوع در جان نِه ، چنین خوارش مَبین
بهوش باش که گرسنگی شاهِ داروهاست. گرسنگی را با جان و دل بپذیر و اینگونه حقیرش نگاه مکن.
جمله ناخوش از مَجاعت خوش شده ست
جمله خوش ها بی مَجاعت ها رد است
هر طعام ناگوار به سببِ گرسنگی گوارا شود. و هر طعام لذیذ در غیر موقعِ گرسنگی ناگوار به نظر می رسد.
آن یکی می خورد نانِ فَخفَره
گفت سایل : چون بدین اَستت شَرَه ؟
شخصی نانِ نامطلوبی را با اشتهای تمام می خورد . کسی از او سؤال کرد : چرا این نان را با این همه میل و اشتها می خوری ؟ [ نان فَخفَره = نان سبوس دار ، نان کپک زده ، نانی که همراه با نخاله های گندم و جو پخته شده باشد ، در اینجا مراد نان نامطلوب / شَرَه = حرص و آز ]
گفت : جوع از صبر چون دو تا شود
نانِ جو در پیشِ من حلوا شود
آن شخص جواب داد : وقتی گرسنگی بر اثر صبر دو برابر شود . نانِ جو در ذائقۀ من مانند حلوا شیرین و گوارا می آید.
پس توانم که همه حلوا خورم
چون کنم صبری، صبورم لاجَرَم
پس وقتی صبر کنم می توانم همیشه حلوا بخورم . بدین سبب ناچار همیشه صبر می کنم . [ زیرا نتیجۀ صبر شیرین است . ]
خود نباشد جوع ، هر کس را زبون
کین علف زاریست ز اندازه برون
گرسنگی رامِ هر کس نمی شود . یعنی هر آدمی نمی تواند بر گرسنگی صبر کند . زیرا دنیا مانند چمنزاری بیکران است.
جوع، مر خاصانِ حق را داده اند
تا شوند از جوع، شیرِ زورمند
گرسنگی عطیه ای است مخصوص یارانِ خاص خدا . تا بر اثر گرسنگی به شیری نیرومند مبدّل شوند.
جوع ، هر جِلفِ گدا را کی دهند ؟
چون علف کم نیست ، پیشِ او نهند
کی ممکن است که گرسنگی را به هر گدای عاری از کمال بدهند ؟ یعنی گرسنگی عارفانه نصیب آنانی که از حیث فضل و کمال روحی فقیر و بی چیزند نمی شود . زیرا علف کم نیست. پس علف را پیش او می گذارند . یعنی لذّات و تمتّعات دنیوی چون فراوان است بی دریغ نصیبِ اهلش می شود . [ جِلف = احمق ، خمرۀ بزرگ و خالی ]
که بخور ، که هم بدین ارزانی
تو نه یی مرغاب ، مرغ نانیی
با زبان حال بدو گویند : ای آدم حیوان صفت بخور که به همین مقدار ارزش داری . یعنی ارزش وجودی تو همین است که بخوری و ساعنی بعد به سویِ مستراح شتابان بدوی . تو مرغ آبی نیستی بلکه مرغ نانخواری . [ مراد از «مرغ آبی» ، عارفان بِالله است که در بحر بیکران حقیقت شناورند و مراد از «مرغ نانی» ، آدمیان حیوان سیرن . ]
#حضرت_مولانا
#مثنوی_معنوی
@lightworkers
بَر همگان گر زِ فلک زَهر بِبارد هَمه شب
من شِکر اندر شِکر اندر شِکر اندر شِکرم
#مولانا
@lightworkers
سینهام دکانِ عطاری است
دردت چیست؟
شنبلیله ، رازیانه ،شاهی و گشنیز
هِل و آویشن ، نبیذِ سُرخِ شورانگیز ...
سینهام دکان عطاری است
دردت چیست ؟
تو اگر جسمت بهاران است؛
اما جان تو پاییز !
عازم مسجد سلیمانی
ولیکن میرسی تبریز
عاشقی تو عاشقی تو
من برای عاشقِ بیکس!
برای عاشق بیچیز
راه رفتن
گریه کردن
زیر باران می کنم تجویز.
#محمد_صالح_علاء
@lightworkers
نَفْس یا ایگو، چیزی جُز این نیست: یکی گرفتن خود با هر آنچه از جنس فرم یا ظاهر است.
شر و شرارت، آن است که تو خود را با ظاهر خود، با فکر خود و یا عواطف خود یکی بگیری، و فراموش کنی که تو بزرگتر از این صورتها هستی.
این امر، به قطع ارتباط تو با کُل می انجامد؛ قطع ارتباط تو با هر آنچه آن را «دیگری» میپنداری.
این گسستگی و فراموشی، مایه رنج و اندوه است؛ افتادن به ورطه بیته توهم است.
اگر وهم جدایی و بی ارتباطی با همه چیزو همه کس برپندار و رفتار و گفتار تو حاکم شود، آنگاه چه زندگی به دست تو ساخته میشود؟
اگر ساختار ذهن بشری تزکیه نشود و دگرگونی نیابد، حاصل زندگی بشری همواره کژکاری، و در نتیجه، رنج و شرارت خواهد بود.
#اکهارت_توله
@lightworkers
#بریده_كتاب
انگیزه اصلی و هدف زندگی گریز از درد و لذت بردن نیست، بلکه معنی جویی زندگیست که به زندگی مفهوم واقعی میبخشد، به همین دلیل انسانها درد و رنجی را که معنی و هدفی دارد با میل تحمل میکنند.
#ویکتور_فرانکل
📗 انسان در جستجوی معنی
@lightworkers
