ch
Feedback
Light Workers🔆

Light Workers🔆

前往频道在 Telegram

چو ذَرِه باش، پویان سویِ خورشید؛ که تا چون خاک، زیرِ پا نمانی چو اِستاره به بالا، شب‌روی کن که تا زآن ماه بی‌همتا نمانی صفحه اینستاگرام https://www.instagram.com/lightworkers.ir @lightworkers

显示更多
379
订阅者
无数据24 小时
+37
+830
帖子存档
ذهنی که هر روز بر خاطرات دیروز، بر تمامی لذت‌ها و اندو‌ه‌های گذشته می‌میرد، چنین ذهنی تازه است، پاک است، سن و سال ندارد؛ و بد
ذهنی که هر روز بر خاطرات دیروز، بر تمامی لذت‌ها و اندو‌ه‌های گذشته می‌میرد، چنین ذهنی تازه است، پاک است، سن و سال ندارد؛ و بدون چنین پاکی‌‌ای، چه ده ساله باشید و چه شصت ساله، خدا را نخواهید یافت.... #جیدو_کریشنامورتی @lightworkers

‍ انسان تنهاست و در قلمرو ماده،هر چیزی و هر کسی جز او توهم است... همه وابستگیها به چیزی یا کسی دیگر توهم است زیرا انسان تنهاست و هر کدام از این وابستگیها از دوئیت بر می‌خیزند. همه چیزهای غیر از تو از ذهن تو سرچشمه می‌گیرند و این را اگر حالا نفهمی هنگام مرگ حتماً خواهی فهمید. تو در تسلسلی از وابستگی به غیر گرفتار شده‌ای.. ابتدا به والدینت وابسته بودی،کمی که بزرگتر شدی به بستگانت نیز وابسته شدی... سپس عاشق یک زن یا یک مرد شدی و به او احساس وابستگی کردی. تو همواره عاشق شهر، سرزمین، نژاد، زبان و دین و مذهبت هستی و همزمان با همه اینها به املاکت،لباسها و تزئینات و وسایل شخصی‌ات،اتومبیلت،شغلت، مقامت،آبرو و ارزشی که در اجتماع داری و شاید یک خوراک؛ شیرینی یا نوشیدنیِ خوب هم احساس وابستگی میکنی... تو در میان تمام این وابستگیها که چیزهائی جدا از تو بنظر می‌رسند و جملگی توهمند زندگی کرده و ناگهان در لحظه جدائی ازبدن- ذهن خود را تنها و بی‌کس می‌یابی زیرا بدلیل از بین رفتن بدن و ذهن، توهماتت نیز از بین می‌روند واگر وابستگیهایت جدی باشند و آن چیزها،آن آدمها و آن وضعیتها همه چیز و همه هویتت باشند شدیداً رنج میکشی... چون پوچ و خالی و بی‌معنا می‌شوی.... و آن لحظه است که میفهمی عشقها، دلبستگیها و هم هویت شدگیها جملگی از دروغی بزرگ سرچشمه میگرفته‌اند وسپس رنجی هنگفت تو را در برمیگیرد.... تو تنها هستی و هر چیزی جز تو توهم است،تنهائی‌ات رادریاب.... @lightworkers

مردان خدا پردهٔ پندار دریدند یعنی همه جا غیر خدا یار ندیدند هر دست که دادند از آن دست گرفتند هر نکته که گفتند همان نکته شنیدن
مردان خدا پردهٔ پندار دریدند یعنی همه جا غیر خدا یار ندیدند هر دست که دادند از آن دست گرفتند هر نکته که گفتند همان نکته شنیدند یک طایفه را بهر مکافات سرشتند یک سلسله را بهر ملاقات گزیدند یک فرقه به عشرت در کاشانه گشادند یک زمره به حسرت سر انگشت گزیدند جمعی به در پیر خرابات خرابند قومی به بر شیخ مناجات مریدند یک جمع نکوشیده رسیدند به مقصد یک قوم دویدند و به مقصد نرسیدند فریاد که در رهگذر آدم خاکی بس دانه فشاندند و بسی دام تنیدند همت طلب از باطن پیران سحرخیز زیرا که یکی را ز دو عالم طلبیدند زنهار مزن دست به دامان گروهی کز حق ببریدند و به باطل گرویدند چون خلق درآیند به بازار حقیقت ترسم نفروشند متاعی که خریدند کوتاه نظر غافل از آن سرو بلند است کاین جامه به اندازهٔ هر کس نبریدند مرغان نظرباز سبک‌سیر فروغی از دام گه خاک بر افلاک پریدند #فروغی_بسطامی @lightworkers

در کنار آنهایی باش که نور می‌آورند و جادو می‌کنند، آنها که با چوب جادویی کلام، گفتار، نگاه، رفتار و منشِ ویژه خودشان تو و جهان را متحول می‌کنند و همه بازی‌ها را به هم می‌زنند... کسانی که قصه‌های زیبا می‌گویند و تو را به چالش می‌کشند و تغییرت می‌دهند... کسانی که به تو اجازه نمی‌دهند که خودت را دستِ‌کم بگیری و افق زندگی‌ات را کوچک بپنداری... این جادوگران با قلب‌های تپنده و پر شور، قبیله اصلی تو هستند و باید کنارشان بمانی... #ويلفرد_پترسون @lightworkers

‍ ‍ اگر انسان «شور زندگی» داشته باشد اصلاً این پرسش برای او پیش نمی‌آید که «معنای زندگی چیست؟» بحث من بر سنت فلسفی خاصی استوار نیست؛ بلکه یک یافته روانشناسی است. به نظر من « شور زندگی » به این معنا است که اگر شما به علل مختلف عاشق خود زندگی کردن باشید، می‌گوییم که شما نسبت به زندگی «شور» دارید. وقتی عاشق خود زندگی هستید، هیچ‌وقت نمی‌پرسید آیا باید دنبال معنایی برای زندگی باشم؟ یا باید به هدفی برسم؟ فرد وقتی عاشق کسی است؛ دوست دارد با او حشر و نشر داشته باشد، اما اگر روزی پرسید نشست و برخاست من با او چه کارکرد یا فایده‌ای دارد بدانید که شور و اشتیاق او نسبت به آن فرد از بین رفته است؛ چرا که تا وقتی عاشق است نمی‌پرسد این چیز را برای چه می‌خواهم؟ وقتی شور زندگی وجود دارد چه در انسان‌های یک برهه تاریخی یا در یک فرد انسانی، هیچ وقت پرسیده نمی‌شود برای چه زندگی کنیم؟ #مصطفي_ملكيان @lightworkers

عمیق‌ترین رشد و تحولات فردی، هنگام مطالعه یا مراقبه رخ نمی‌دهند بلکه در سه راهی تعارض اتفاق می‌افتند: هنگامه خشم، ترس و ناامی
عمیق‌ترین رشد و تحولات فردی، هنگام مطالعه یا مراقبه رخ نمی‌دهند بلکه در سه راهی تعارض اتفاق می‌افتند: هنگامه خشم، ترس و ناامیدی... وقتی رخ می‌دهند که داری همان واکنش های همیشگی را نشان می‌دهی و ناگهان متوجه می‌شوی که انتخاب دیگری هم داری! #ورونیکا_توگالوا @lightworkers

‍ باشد هر آنجا که نفرت است، دانه عشق بکاریم.... هر آنجا که رنج و آسیب است، تسلا... هر کجا نا امیدی ست،امید... هر کجا شک و ترد
‍ باشد هر آنجا که نفرت است، دانه عشق بکاریم.... هر آنجا که رنج و آسیب است، تسلا... هر کجا نا امیدی ست،امید... هر کجا شک و تردید است،ایمان.... آنجا که تاریکی ست، نور.... آنجا که غم و اندوه است، شادمانی... باشد که تمامی زمین با شادمانی و مسرت، درک و فهم و هماهنگی، صلح و آرامش الهی، خیر خواهی و اراده انجام نیکی، متبرک شود.... روزگارتان بر وفق مراد..... @lightworkers

ریمیکس آلبوم《در آیینه آسمان》 قطعات : شوق ، سرآغاز کمانچه : استاد کیهان کلهر تنبور : استاد علی اکبر مرادی ریمیکس : مسلم رسولی @lightworkers

فیلم Groundhog Day یا روز موش‌خرما، داستان یه خبرنگاره که برای تهیه‌ی یه گزارش به یه شهر دورافتاده می‌ره که از همون اول ازش بیزاره. سروته کار رو هم می‌آره و فرداش میخواد برگرده به شهرش که متوجه میشه صبح، دوباره توی دیروز بیدار شده. روز بعد و روز بعدش و روزهای دِگر هم! گیر افتاده توی روز اول. هر روز همون اتفاق‌ها. همون گزارش. همون حرف‌ها. اول فکر می‌کنه شوخیه. بعد شوکه میشه. بعد وحشت می‌کنه. بعد سوگواری می‌کنه. حتی خودش رو می‌کشه. اما هربار دوباره توی همون روز بیدار می‌شه. رد می‌ده. بی‌خیال می‌شه. کم‌کم می‌پذیره که دیگه باید تا ابد توی همون روز و همون شهر زندگی کنه. شروع می‌کنه به دیدن. یادگرفتن. دوست پیداکردن. کمک‌کردن. با تمام شهر رفیق می‌‌شه. اسم همه‌ رو بلده. هنر جدید یاد میگیره، زبان جدید یاد می‌گیره، پیانوزدن یاد می‌گیره. همه‌ش توی یه روز. هر روز. وقتی بالاخره یاد می‌گیره یک‌بار از تمام اون ۲۴ ساعت درست استفاده کنه... فردا می‌آد. فردایی که توش باسوادتر، قوی‌تر و قدردان‌تر از دیروز بیدار می‌شه. روزهای قرنطینه‌، روزهای موش‌خرماست. اول شبیه شوخی بود. بعد شوکه شدیم. وحشت کردیم. بعضیامون فحش دادیم، بعضاً عَر زدیم. پذیرفتیم. جوک گفتیم. رفتیم تو خودمون. غمگین شدیم. حوصله‌مون سر رفت. رد دادیم. نقاشی کشیدیم. به گلدون‌ها رسیدیم. کالباس درست کردیم، نون پختیم! فیلم دیدیم. کتاب خوندیم. نوشتیم. ساز زدیم. ورزش کردیم. با هم حرف زدیم. هنوز مونده، هنوز خیلی امروز رو دستمون مونده تا فردا بشه. ولی میشه. فردا می‌رسه. تموم میشه این روز موش‌خرما، به محض اینکه یاد بگیریم چجوری ازش استفاده کنیم.... @lightworkers

هم‌چون دریاست خویشتنِ خداییِ تو؛ هرگز آلوده نمی‌شود؛ تنها دارندگانِ بال را او مانندِ اثیر به پرواز درمی‌آوَرَد. هم‌چون خورشید است خویشتنِ خداییِ تو؛ حیله‌هایِ موشِ کور را او نمی‌شناسَد، و سوراخِ مار را او نمی‌جویَد. اما خویشتنِ خداییِ تو در هستیِ تو تنها نیست. پاره‌ای از تو هنوز انسان است، و پاره‌ای از تو هنوز انسان نیست، هیکلِ ناسازِ بی‌اندامی‌ست که در خوابِ مِه‌آلودی راه می‌رود و بیداریِ خود را می‌جویَد. #جبران_خلیل_جبران #پیامبر @lightworkers

بهار باش... بهار اتفاقی نیست که در تقویم‌ها بیفتد و روی کاغذ... بهار ماجرایی نیست که در گوشی‌های موبایل رخ دهد با پیام‌هایی نوروزی که هزاران بار دست به دست میگردد؛ بهار اتفاقی‌ست که در دل می‌افتد و در جان و در رفتار و در زندگی... هیچ درختی پیام تبریکی برای کسی نمی‌فرستد.... درخت اما می‌شکفد، جوانه میزند، شکوفه میکند، سبز می‌شود و ما باخبر می‌شویم که بهار است و ما می‌فهمیم که این چنین بودن مبارک است..... درختی که از شاخه‌ها و شانه‌هایش برف و یخ و قندیل‌های زمستانی آویزان است، اگر هزاران تقویم بهارانه نیز بر خود بی‌آویزد، کیست که باور کند؟ چنین درختی غمنامه‌ای طنز آلود است... بهار باش! نه بهار تقویم که بهار تصمیم... #عرفان_نظر_آهاری @lightworkers

نـدا رسيد بگـــوشم لبِ تو خندان باد       نشاط و خــرمی عمر و عيش شايان باد فــرا رسيدن سال جـديد و عيد سعيد       برای پيـر و جوان شادی دل و جان باد چــراغ زنـدگی رهـــروان وادی عشق        زِ نـور معـرفتِ ذاتِ حـق فــروزان باد مخور دريغ گذشته شراب عشق بنوش        سرور و نوش و محبت، ز شوقِ ايمان باد كلام صابـر كرمانی، شهد جان باشد امــور زندگيت با ثبات و آسان باد #صابرکرمانی @saber_kermani @lightworkers

گشت گردا گرد مهرتابناک،ایران زمین روز نو آمد و شد شادی برون زندر کمین ای تو یزدان، ای تو گرداننده ی مهر و سپهر برترینش کن برا
گشت گردا گرد مهرتابناک،ایران زمین روز نو آمد و شد شادی برون زندر کمین ای تو یزدان، ای تو گرداننده ی مهر و سپهر برترینش کن برایم این زمان و این زمین سال نو مبارک @lightworkers

داستان کوتاه بهار بسته به زمستان است... قسمت دوم (آخر) زمستان سردی بود، زمین هیچ‌چیز نمی‌رویاند، سبزه‌ها پژمرده بودند، درختان خشک شده بودند و سینه‌ی مادران شیری نداشت که به کودکان بنوشاند. مردمانِ وحشت‌زده، دست به دامان خدایان گشتند و کوچک تا بزرگ‌شان را فدیه دادند. خدایان که می‌دیدند زندگی در خطر است، پادرمیانی کردند و از هادس خواستند تا اجازه دهد پرسفون به نزد دیمیتر باز گردد. او هم پذیرفت، به پرسفون اناری پیش‌کش کرد و به دست هرمس، ایزد راهنما، سپرد تا به زمین باز گرداندش. پرسفون که نوید بازگشت به آغوش گرم و امن مادر را گرفته بود، روزه‌ی خود را شکست، از آن انار سه‌دانه بخورد و برفت. پرسفون به همراهی هرمس از غاری عظیم گذر کرد و در آستانه‌ی غار به آغوش مادر شتافت. سال تحویل شد و زمستان به بهار تبدیل گشت. شادی دیمیتر، رویش مجدد زندگی شد و دل‌ها دوباره گرم شدند. اما دیمیتر مکثی کرد و دخترش را که احساس می‌کرد تغییری کرده است جویا شد: نکند که در آن دیار چیزی خورده باشی؟ پرسفون پاسخ داد: تنها سه دانه‌ی انار، مادر. دیمیتر آهی کشید، و دانست که دیگر دخترش کاملا به او تعلق ندارد و بخشی از او ملکه‌ی دنیای زیرین شده است. از آن پس پرسفون هر سال به ازای هر دانه‌ی اناری که خورده بود یک‌ماه به دنیای مردگان می‌رفت و در این مدت، زمستان زمین را فرامی‌گرفت و بار دیگر که باز می‌گشت، مردم به جشن و پایکوبی می‌پرداختند. آن‌طور که این قصه باز می‌نماید لحظه‌ی تحویل سال، نو روزی‌ست، روز نویی در رابطه‌ی مادر و دختری که در فراغ هم بوده‌اند. نوروزی‌ست برای زمین که دوباره دستان پر مهر دیمیتر نوازش‌اش می‌کند و روز نویی‌ست برای آدمیان که می‌توانند به امید بکارند و زمین برای‌شان برویاند. اما این شادی و برکت ریشه در آن اندوه دارد، همان‌طور که آن گل طلایی ریشه در خاکِ تیره داشت. نرگس یا نارسیس نماد خود-دوستی است، و تفاوت خودشیفتگی و حرمتِ‌نفس واقعی در این است که دوست داشتن حقیقی خود زمانی میسر می‌شود که از شناخت لایه‌های درونی‌تر شخصیت بر‌آید، حال آن‌که خودشیفتگی چسبیدن به تعریف محدود خود به عنوان پرسونا یا نقابی‌ست که در چشم‌های دیگران انعکاس می‌یابد. پرسفونِ دوشیزه هیچ‌چیز از خودش نمی‌داند، شخصیتِ او اتکایی‌ست و فردیت او در حمایت تام و تمام مادر بلعیده شده است. او هیچ‌چیز نیست، مگر دختر مادر. او تعریف‌اش را از خودش و از ارزش‌های زندگی‌اش از دیگری گرفته است. او نماد انسانی‌ست که آزادی‌اش را با امنیت معاوضه کرده است. تا این‌که تلائلو زَرفام آگاهی، او را شیفته‌ی خود می‌سازد و سفری به درون آغاز می‌شود. هادس نماد دنیای درون است، برای فرهنگی که تنها بر برونگرایی تاکید می‌کند، درون جای تیره و تاری تصویر می‌شود که باید از آن گریخت. اما همان‌طور که در این قصه می‌بینیم، پرسفونِ دوشیزه وقتی پذیرفت بر خویش تامل کند و با اندوه و رنج خود باقی بماند، در نهایت خونی دوباره به رگ‌هایش شتافت و آن دانه‌های سرخ انار، آگاهی نویی شد در وجودش که او را از یک دوشیزه به یک ملکه و از یک کودک به یک بالغ بدل ساخت. در واقع، هادس نه تنها ایزد مردگان که در بر دارنده‌ی گنج‌های نهان نیز هست. طوفان که می‌گذرد، آدمی دیگر آن کسی که پیش از طوفان بود، نیست. هر زمستانی که پشت‌سر می‌گذاریم، بهاری از نو در وجودمان می‌شکفد. هر سختی‌، رنج، ناکامی و فقدانی‌ قادر است خردمندی تازه‌ای به ما هدیه کند. هر بار که هادس ما را فرامی‌خواند، دانه‌های اناری نیز برای‌مان تدارک دیده است. اگر از غم‌ها نگریزیم، آن‌ها توان ما را برای شادی و خرسندی ژرف‌تری افزون می‌سازند. یادمان باشد که پرسفونِ درون‌مان تا ابد به خاطر آن سه گوهر به زیر می‌رود و ما هم‌چون طبیعت تا ابد برای نو شدن پوست می‌اندازیم. از رنج‌ها مگریزیم، به استقبال‌شان برویم، همان‌طور که دیمیتر در آستانه‌ی غار برای پرسفونِ رنج کشیده اما پخته‌‌اش آغوش باز می‌کند. #وحید_شاهرضا @lightworkers

داستان کوتاه بهار بسته به زمستان است... قسمت اول پیش از میلاد مسیح، تا قبل از این‌که رومی‌ها مبنای تحویل سالِ نو را در میانه‌ی زمستان و به مناسبت چشم‌گشودن فرزند خدا بر روی زمین قرارداد کنند، یونانی‌ها نیز همانند بسیاری فرهنگ‌های باستانی دیگر، بهار را در آئین‌های عرفانی خود می‌ستودند. بهار هم مثل فصول دیگر، مثل همه‌ی پدیده‌هایی که بشر تجربه می‌کرد قصه‌ای داشت، قصه‌ای که به شکلی نمادین و تمثیلی خردی ژرف را باز می‌نمایید. روزی روزگاری، دختر زیباروی جوانی بود که مادر بسیار مهربانی داشت، آن‌قدر مهربان که همه می‌دانستند اگر زمین به آن‌ها گندمی می‌دهد تا نان کنند و بر سر سفره‌های‌شان بگذارند، اگر ناگهان پس از تولد نوزاد شیر به پستان مادران جاری می‌شود تا بچه‌ها تغذیه شوند، اگر حیاتی هست و روئیدنی، همه و همه به لطف نظر اوست. آن دختر پرسفون نام داشت، و مادرش ایزدبانو دیمیتر بود. روزگار به خوشی و خرمی سپری می‌شد و پرسفون در امنیت کامل در دشت‌هایی که مادر آن‌ها را برایش سبز می‌کرد به بازی‌های کودکانه‌ی خود مشغول بود. تا این‌که یک‌روز در میان سبزه‌ها چشم‌اش به یک دسته گل نرگس زیبا افتاد و تلائلو طلایی رنگ و تابانش او را خیره ساخت. پیش خود گمان برد که این گل هم مثل همه‌ی گل‌های دیگر، از صدقه‌سری بزرگ مادرش روییده است و بی‌درنگ خیز برداشت و دست دراز کرد تا آن را بچیند. اما همین‌که آن را در دست گرفت متوجه شد که دست مردی کهن‌سال و سیه‌چرده را در دست گرفته است. آری، این خورشید تابان ریشه‌هایش به ژرفای زمین تعلق داشت، به سرزمین جاودانه‌ی ارواح، و او که دست‌اش را می‌فشرد ایزد مردگان، هادس بود. زمین دهان گشود و هادس سوار بر ارابه‌ای تاریک که اسب‌های سیاهی آن را می‌کشیدند بیرون آمد و دختر را در آغوش کشید. پرسفون که از وحشت خشک شده بود تنها قادر گشت تا جیغ بلندی کشیده و مادر را، حامی همیشگی‌اش را صدا کند. اما همین طور که انعکاس صدایش فضا را پر می‌ساخت به همراه هادس پایین و پایین‌تر می‌رفت، شکاف پشت سرش بسته می‌شد و تاریکی دید چشم‌هایش را می‌ستاند‌. دیمیتر که مشغول گرم کردن اجاق بود صدای دخترش را شنید و سراسیمه به جستجوی‌اش شتافت، او روزها و شب‌ها به اطراف زمین گشت ولی از هیچ‌کس خبری درباره‌ی دخترش دریافت نکرد. عاقبت ناامید گشته و در گوشه‌ای زانوان غم بغل گرفت. این روزها که او به سرعت از این‌سوی دشت‌ها به آن‌سوی‌شان می‌دوید، باد تند و سردی از دامنش بر درختان وزیدن می‌گرفت و برگ‌های‌شان را به زمین می‌‌افکند. وقتی او آرام گرفت و به اندوه عمیقی فرو رفت، برفی سپید و سنگین شروع به باریدن کرد و همه‌چیز را در سکوت و سکونی بی‌رویش فرو برد. در این حال، آن پایین در سرزمین جاودانه‌ی ارواح، پرسفون نیز در اندوه جدایی از مادرش بود و لب به غذا نمی‌گشود. با این‌که هادس با او هم‌چون ملکه‌ی خود رفتار می‌کرد، ولی پرسفون برای روزهای دوشیزگی و مراقبت‌های بی‌وقفه‌ی مادرش دلتنگ بود.... #وحید_شاهرضا @lightworkers

بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک شاخه‌های شسته، باران خورده، پاک آسمان آبی و ابر سپید برگ‌های سبز بید عطـر نرگس، رقص باد نغمه ی شوق پرستوهای شاد خلوت گرم کبوترهای مست نرم نرمک می‌رسد اینک بهار خوش به حال روزگار ... خوش به حال چشمه‌ها و دشت‌ها خوش به حال دانه‌ها و سبزه‌ها خوش به حال غنچه‌های نیمه‌باز خوش به حال دختر میخک که می‌خندد به ناز خوش به حال جام لبریز از شراب خوش به حال آفتاب ... ای دل من! گرچه در این روزگار جامه ی رنگین نمی‌‌پوشی به کام باده ی رنگین نمی‌بینی به جام نقل و سبزه در میان سفره نیست جامت از آن می که می‌‌باید تهی‌ست ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار ... گر نکوبی شیشه ی غم را به سنگ هفت رنگش می‌شود هفتاد رنگ .... #فریدون_مشیری @lightworkers

ما آفَتِ جانِ عاشقانیم نی خانه نشین و خانه بانیم اَنْدَر دلِ تو اگر خیال است می پنْداری که ما ندانیم؟ اسرارِ خیال‌‌ها نه ماییم؟ هر سودا را نه ما پَزانیم؟ دل‌‌ها بَرِ ما کبوترانند هر لحظه به جانِبی پَرانیم تَن گفت به جان ازین نشانْ کو؟ جان گفت که سَر به سَر نِشانیم آخِر تو به گُفتِ خویش بِنْگَر کَنْدَر دَهَنِ تو می‌نِشانیم هر دَم بَغَلِ تو را گرفته در راحت و رَنجْ می‌کَشانیم تا آتش و آب و بادْطَبْعی ما باده خاکی‌اَت چَشانیم وانگاه دَهانِ تو بِشوییم آن جا بِرَسی که ما نَهانیم چون رَختِ تو در نَهان کَشیدیم آن گَهْ بینی که ما چه سانیم چون نَقْشِ تو از زمین بِبُردیم دانی که عَجایِبِ زمانیم هر سو نِگَری زمان نَبینی پس لاف زنی که لامَکانیم هم رَنگِ دِلَت شود تَنِ تو در رَقْص آیی که جُمله جانیم لَب بر لَبِ ما نَهی تو‌‌ بی‌لب اِقْرار کُنی که هم زَبانیم ای شَمسُ الدّین و شاهِ تبریز از بَندگی‌اَت شَهَنْشَهانیم @lightworkers

بهار،جلوه ای دیگر از اُمید است،روح دمیده ی عشقی پنهان که دوباره سربر می آورد. باریدنِ نم نمِ باران،آخرین پرسه های دلتنگی ست وقتی بهار رخ می تاباند. با شکفتن گل ها و آواز عاشقانه ی بلبلان،بوی عطر خوش زندگی دوباره جریان می یابد و این نشانی از امید است وقتی چراغ دلهایمان خسته از رفتن ها و نبودن ها تاریک شد و خاموش ماند. .! بهار،حرف تازه بر لب دارد،گرد و غبار ها را باید کنار زد و با گوش و جان لغت به لغتش را نوشت. . . بهار،جلوه ای دیگر از اُمید است،کلید قفلِ غم های به جای مانده و به پرواز درآوردن آن همه بغض های بی قرار. بهار واقعا بهار است تابشی از اُمید که با وزیدن هر موسمی برگی از عشق را به سویت راهی می کند. همین حالا بدون هیچ معطلی اولین کبریت را بکش و چراغ امیدت را روشن کن تا ماه و سالت همچون آفتابی سوزان بدرخشد و روشن بماند. #حاتمه_ابراهیم_زاده @lightworkers

زندگی خیلی ساده است. در چهار عبارت خلاصه میشود؛ که اسرار حیات آدمیست! آدمی باید بتواند سهم خطای خود را ببیند؛ تا بتواند بگوید: "متاسفم" آدمی باید شجاعت داشته باشد؛ تا بتواند بگوید: "من را ببخش" آدمی باید عشق داشته باشد؛ تا بتواند بگوید: "دوستت دارم" آدمی باید شاکر داشته و نعمتهایش باشد؛ تا بتواند بگوید: "متشکرم" و در نهایت آدمی باید به درک راز نهفته در این چهار عبارت برسد؛ تا بتواند مسئولیت زندگی خویش را به تمامی بپذیرد... @lightworkers

به استقبال آتش برو نوری در جانت بیفروز و همه دقایق زنده بودن و زندگی کردنت را جشن بگیر . لازم نيست هميشه آتش بزرگی برپا كنی ا
به استقبال آتش برو نوری در جانت بیفروز و همه دقایق زنده بودن و زندگی کردنت را جشن بگیر . لازم نيست هميشه آتش بزرگی برپا كنی از يك جرقه شروع كن و يا حتی نورِ یک شمع... همزمان با آتش بیرونی آن جرقه یا بارقهِ نورِ کوچکِ پنهان شده در اعماقِ وجودت را هم پیدا کن ، حسابی فوتش کن تا جان دوباره بگیرد ، این آتشِ احیا شده می‌تواند قسمت‌های سرمازده قلب را دوباره گرم کند و دوباره امید را میهمان خانه دلت کند... اينكه بارها در زندگی خاکستر شوی و از رونق بيفتی و بارقه‌ات را از دست بدهی هيچ عيبی ندارد، فقط مطمئن شو وقتی دوباره از جا بر می‌خيزی،مثل يک آتش تمام عيار شده باشی.. گرم و پر نور و باشکوه.. باشد خام ها پخته شوند و تاریکی‌ها روشن!... #در_خانه_می‌مانیم @lightworkers