Light Workers🔆
Kanalga Telegram’da o‘tish
چو ذَرِه باش، پویان سویِ خورشید؛ که تا چون خاک، زیرِ پا نمانی چو اِستاره به بالا، شبروی کن که تا زآن ماه بیهمتا نمانی صفحه اینستاگرام https://www.instagram.com/lightworkers.ir @lightworkers
Ko'proq ko'rsatish397
Obunachilar
+224 soatlar
+37 kun
+1230 kun
Postlar arxiv
درست از همان لحظه که به تایید دیگران وابسته میشویم، همه چیز را به نابودی می کشانیم.
وابسته شدن به تایید دیگران ما را به سمت باورهای غلط سوق میدهد، مثل باور به اینکه ارزشمندی ما به نظر دیگران وابسته است، اعتقاد به اینکه همه افراد باید با من مودب، مهربان و صمیمی باشند تا من حس خوبی داشته باشم.
این باورها باعث می شود که انتخاب ما بستگی به رفتار دیگران داشته باشد. هر کس ما را تایید کند دوست ما و هر کس که ما را تایید نکند دشمن ما خواهد بود.
وابستگی به تایید ما را از انتخاب مناسب دور میکند...
برای دقایقی چشمانت را ببند و وابستگی به تایید را پشت سر بگذار...
تایید نشدن به مفهوم توهین و تحقیر نیست، اما اگر تو اعتماد به نفس خود را به تایید دیگران گره زده باشی، چنین استدلال خواهی کرد...
وقتی از تایید بیرونی به تایید درونی دست یابی، ممکن است دوستان صمیمی کمتری داشته باشی ولی این دوستیها عمیقتر و سالمتر خواهد بود.
وقتی یاد گرفتی خود سازنده و موثرت را زندگی کنی مجبور نیستی برای گرفتن تایید، هر لحظه نقاب دیگری را بر چهره بزنی.
آنگاه مانند افراد خودشکوفا، خلاقیت بخشی از شخصیت تو خواهد شد. و ابتکار و اصالت را به زندگی خود دعوت خواهی کرد.
ابتکار و اصالت به تو کمک میکند که در زندگی؛ خودانگیخته، رو راست، متواضع و آماده پذیرش اشتباهات خود باشی.
درست مانند کودکان که ترسی از کارهای اشتباه ندارند، پذیرنده خواهی شد. پذیرنده میداند که دیگران حق دارند گاهی با او مخالفت کنند...
#مراقبه
@lightworkers
هر شب قبل از خواب با خود بیندیش....
-آیا رنجش کوچک یا بزرگی در دل دارم؟
-آیا درباره روزی که به پایان بردهام احساس ناراحتی میکنم؟
-امروز چه اتفاقی افتاد؟ نقش من در این کار چه بود؟
-آیا مدیون به جبران خسارت هستم؟
-اگر میتوانستم دوباره این کار را انجام دهم، چگونه انجام میدادم؟
-امروز چه چیزی رضایت مرا جلب کرد؟
-آیا مفید، مسئولیت پذیر، مهربان یا دوست داشتنی بودم؟
-آیا بدون خودخواهی از خود سخاوت نشان دادم؟
-آیا زیبایی و عشقی را که امروز به ما ارزانی داشته شده تجربه کردهام؟
-امروز چه کاری انجام دادهام که مایل به تکرار آن هستم؟
-آیا امروز بر ایمان خود به خداوند مهربان و بخشنده تاکید مجدد کردم؟
-آیا امروز از نیروی برتر خود درخواست راهنمایی کردهام ؟ چگونه؟
-چه کاری برای خدمت به خداوند و انسانها انجام دادهام؟
-آیا امروز خداوند چیزی به من عطا کرده که بخاطر آن شکرگذار باشم؟
-آیا باور دارم که نیروی برتر من میتواند به من نشان دهد که چگونه زندگی کنم و خود را بهتر در راستای اراده این نیرو قرار دهم؟
-آیا امروز هیچ یک از الگوهای رفتاری قدیم ( مخرب) را در زندگی خود تجربه کردهام ؟ اگر آری کدامین الگو ؟
-آیا خودخواه ، ناصادق ، ترسو ، یا مملو از رنجش بودم؟
-آیا باعث سرخوردگی خودم شدم؟
-آیا نسبت به دیگران مهربان و بخشنده بودم؟
-آیا در مورد دیروز یا فردا نگران بودم؟
-آیا به خود اجازه دادم درمورد چیزی وسوسه شوم ؟
-آیا به خود اجازه دادم خیلی گرسنه ، عصبانی ، تنها یا خسته شوم ؟
-آیا در مورد هیچ چیزی خود را خیلی جدی گرفتم؟
-آیا از هیچ مشکل جسمی ، روانی یا روحانی رنج بردم؟
-آیا چیزی یا مسئلهای را درون خودم نگه داشتم؟
-آیا امروز هیچ احساس شدیدی داشتم ؟
-آنها چه بودند و چرا به من دست دادند؟
-امروز در چه زمینههایی در زندگی مشکل دارم ؟ (افراط و تفریط)
-امروز کدامیک از نقایص من در زندگیم نقش پیدا کرد؟ چگونه؟
-آیا امروز ترس در زندگی من جا داشت؟
-امروز چه کاری کردم که آرزو میکنم آن را انجام نداده بودم؟
-امروز چه کاری نکردم که آرزو میکنم آن را انجام داده بودم ؟
-آیا تمایل دارم که تغییر کنم ؟
-آیا امروز در هیچ یک از روابط خود درگیر تنش شدم ؟ آنها چه بودند؟
-آیا درستی و راستی را در روابطم با دیگران رعایت و حفظ کردم؟
-آیا امروز به خود یا دیگران بطور مستقیم یا غیر مستقیم خسارت زدم؟ چگونه؟
#تمرین
@lightworkers
روزی یک پروفسور فلسفه نزد مرشد ذن ،
نانیین رفت و از او دربارهی خداوند ، مراقبه و چیزهای دیگر پرسید.
مرشد در سکوت گوش داد و سپس گفت:
شما خسته به نظر میآیید. از این کوهستان مرتفع بالا آمدهاید.از دور دستها آمدهاید. اجازه بدهید نخست برایتان چای بیاورم. پروفسور منتظر ماند.
او با پرسشهایش در حال جوشیدن بود. وقتی که سماور به غلیان افتاد و بوی چای در فضا منتشر شد،مرشد به او گفت : صبر کنید! اینقدر عجول نباشید.
کسی چه میداند؟
شاید با نوشیدن همین چای پاسخ پرسش هایتان را بیابید...
پروفسور با رفتار این مرشد در شگفت بود که آیا تمام این سفر بیهوده بوده؟
این مرد به نظر دیوانه میرسد!
چگونه پرسشهای مربوط به خداوند میتواند با نوشیدن چای پاسخ داده شود؟
ولی او خسته بود و خوب بود قبل از پایین رفتن فنجانی چای بنوشد.
مرشد قوری را آورد ؛ چای را در فنجان ریخت و چای شروع کرد به سررفتن از فنجان ؛
ولی او به ریختن ادامه داد.
نعلبکی نیز لبریز از چای شده بود.
فقط یک قطره دیگر و چای روی زمین می ریخت.
پروفسور گفت ،بس است!
چکار میکنی؟
آیا نمیبینی که فنجان پر شده و نعلبکی سرریز گشته؟
و نانیین گفت : این دقیقاً موقعیت خود شما است. ذهن شما لبریز از پرسشها است و حتی اگر من هم پاسخی بدهم ، شما فضایی ندارید تا آن را جا بدهید . و من به شما می گویم ، از وقتی که وارد این خانه شدهاید ، پرسشهای شما از تمام این مکان لبریز شدهاند. این کلبه ی کوچک از پرسشهای شما لبریز گشته!
برگردید ؛ فنجانتان را خالی کنید و سپس بازآیید.
نخست قدری فضای خالی در خود خلق کنید!
اینک شما نزد مردی خطرناکتر از نانیین آمده اید!
زیرا با من حتی یک فنجان خالی نیز کارگر نیست!
فنجان باید کاملاً شکسته شود.حتی اگر فنجانت خالی باشد و خودت باشی،آنوقت پر هستی.فقط وقتی تو نباشی،میتوان چای را در تو ریخت.وقتی تو نباشی دیگر نیازی نیست تا چای را در درونت ریخت ؛
زیرا تمامی هستی از هر بعد و از هر جهت شروع میکند به باریدن بر تو.....
@lightworkers
روزی یک پروفسور فلسفه نزد مرشد ذن ،
نانیین رفت و از او دربارهی خداوند ، مراقبه و چیزهای دیگر پرسید.
مرشد در سکوت گوش داد و سپس گفت:
شما خسته به نظر میآیید. از این کوهستان مرتفع بالا آمدهاید.از دور دستها آمدهاید. اجازه بدهید نخست برایتان چای بیاورم. پروفسور منتظر ماند.
او با پرسشهایش در حال جوشیدن بود. وقتی که سماور به غلیان افتاد و بوی چای در فضا منتشر شد،مرشد به او گفت : صبر کنید! اینقدر عجول نباشید.
کسی چه میداند؟
شاید با نوشیدن همین چای پاسخ پرسش هایتان را بیابید...
پروفسور با رفتار این مرشد در شگفت بود که آیا تمام این سفر بیهوده بوده؟
این مرد به نظر دیوانه میرسد!
چگونه پرسشهای مربوط به خداوند میتواند با نوشیدن چای پاسخ داده شود؟
ولی او خسته بود و خوب بود قبل از پایین رفتن فنجانی چای بنوشد.
مرشد قوری را آورد ؛ چای را در فنجان ریخت و چای شروع کرد به سررفتن از فنجان ؛
ولی او به ریختن ادامه داد.
نعلبکی نیز لبریز از چای شده بود.
فقط یک قطره دیگر و چای روی زمین می ریخت.
پروفسور گفت ،بس است!
چکار میکنی؟
آیا نمیبینی که فنجان پر شده و نعلبکی سرریز گشته؟
و نانیین گفت : این دقیقاً موقعیت خود شما است. ذهن شما لبریز از پرسشها است و حتی اگر من هم پاسخی بدهم ، شما فضایی ندارید تا آن را جا بدهید . و من به شما می گویم ، از وقتی که وارد این خانه شدهاید ، پرسشهای شما از تمام این مکان لبریز شده اند. این کلبه ی کوچک از پرسش های شما لبریز گشته ! برگردید ؛ فنجانتان را خالی کنید و سپس بازآیید . نخست قدری فضای خالی در خود خلق کنید!
اینک شما نزد مردی خطرناک تر از نان این آمده اید ! زیرا با من حتی یک فنجان خالی نیز کارگر نیست ! فنجان باید کاملاً شکسته شود . حتی اگر فنجانت خالی باشد و خودت باشی ، آنوقت پر هستی . فقط وقتی تو نباشی ، می توان چای را در تو ریخت . وقتی تو نباشی دیگر نیازی نیست تا چای را در درونت ریخت ؛ زیرا تمامی هستی از هر بعد و از هر جهت شروع می کند به باریدن بر تو...
رفتم به زير پرده و بيرون نيامدم
تا صيد پرده بازي گردون نيامدم
چون قطب ساکن آمدم اندر مقام فقر
هر لحظه همچو چرخ دگرگون نيامدم
بنهاده ام قدم به حرمگاه فقر در
تا هرچه بود از همه بيرون نيامدم
زر همچو گل ز صره از آن ريختم به خاک
تا همچو غنچه با دل پر خون نيامدم
از اهل روزگار به معيار امتحان
کم نيستم به هيچ، گر افزون نيامدم
همچون مگس به ريزه کس ننگريستم
هر چند چون هماي همايون نيامدم
منت خداي را که اگر بود و گر نبود
در زير بار منت هر دون نيامدم
هر بي خبر برون درست از وجود من
آخر من از عدم به شبيخون نيامدم
عطار پر به سوي فلک همچو جبرئيل
راه زمين مرو که چو قارون نيامدم
#عطار_نیشابوری
@lightworkers
در زمان بودا چنین اتفاق افتاد که یکی از مشهورترین و زیباترین روسپیان شهر عاشق یک راهب بودایی ، یک گدا شد.
او از آن راهب تقاضا کرد که در فصل بارندگی ، که راهبان از سفر باز میایستند ، نزد او برود و چهار ماه با او زندگی کند.
راهب گفت : " باید از مرشدم بپرسم.
اگر او اجازه داد ، خواهم آمد.
راهبان دیگر بسیار حسودی کردند.
وقتی راهب جوان نزد بودا آمد و تقاضایش را گفت ، بسیاری آن را شنیدند.
آنان برخاستند و گفتند :این درست نیست ! حتی اینکه به او اجازه دادی تا پای تو را لمس کند کاری خطا بوده زیرا بودا گفته : زنان را لمس نکنید و نگذارید آنان شما را لمس کنند. تو قانون را زیر پا گذاشتهای و حالا می خواهی برای چهار ماه با او در یک منزل اقامت کنی ؟!
ولی بودا گفت : من به شما گفتم که زنان را لمس نکنید و نگذارید آنان شما را لمس کنند، "زیرا شما هنوز مرکزیت نیافتهاید ".
برای این مرد ، این قانون کاربردی ندارد.
من میتوانم ببینم که او قادر است روی پای خودش راه برود.
او دیگر بخشی از جمعیت نیست. و بودا به راهب گفت : آری تو این اجازه را داری.
حالا این خیلی زیاد بود !
قبلا هرگز چنین اتفاقی نیفتاده بود.
تمام مریدان خشمگین شدند و برای ماهها هزاران غیبت و شایعه سر زبانها بود که در خانهی آمراپالی Amrapalli چه اتفاقاتی می افتد ؛
و آن راهب دیگر راهب نیست و سقوط کرده است. پس از چهار ماه،وقتی آن راهب نزد بودا آمد،آمراپالی به دنبال او راه میرفت. بودا از او پرسید :آیا چیزی داری که به من بگویی؟
زن گفت : آمدهام تا توسط تو به آیین مشرف شوم. من سعی کردم تا مرید تو را منحرف کنم .ولی شکست خوردم.این نخستین شکست من است.
من همیشه با مردان موفق بودهام ، ولی نتوانستم او را اغوا کنم.
اینک اشتیاق عظیمی در من برخاسته که چگونه میتوانم به این مرکزیت درونی برسم .
او با من زندگی میکرد ، من در پیش او رقصیدم و آواز خواندم و از هر راه ممکن سعی کردم تا او را به خودم جذب کنم ، ولی او همیشه خودش باقی ماند. حتی برای یک لحظه نیز ابری در ذهنش و یا خواستهای در چشمانش ندیدم .من سعی کردم او را به آیین خودم درآورم ، ولی او در سکوتش مرا به آیین خودش فرا خواند.او مرا به اینجا نیاورده ، من خودم آمدهام. من برای نخستین بار معنای شرافت انسانی را درک کردهام
مایلم تا این هنر را بیاموزم.
و او یکی از مریدان بودا شد....
@lightworkers
تمرین هر شب
جهان اطراف شما بازتاب درون شماست گاهی آنچنان پنهان که باور آن صداقتی عظیم می طلبد....
موقعیتهایی که در طی روز در آن بودهاید را به یاد آورید و ببینید که چه صفتی در آن جمع شما را مشغول داشته و یا منزجر کرده
حرف از پول و طمع
شهوت پرستی
غیبت
بیادبی....
در خود جستجو کنید و آن صفات پنهان را با صداقت در خود بیابید...
#تمرین
@lightworkers
بجز غم خوردن عشقت غمی دیگر نمیدانم
که شادی در همه عالم ازین خوشتر نمیدانم
گر از عشقت برون آیم به ما و من فرو نایم
ولیکن ما و من گفتن به عشقت در نمیدانم
ز بس کاندر ره عشق تو از پای آمدم تا سر
چنان بی پا و سرگشتم که پای از سر نمیدانم
به هر راهی که دانستم فرو رفتم به بوی تو
کنون عاجز فرو ماندم رهی دیگر نمیدانم
به هشیاری می از ساغر جدا کردن توانستم
کنون از غایت مستی می از ساغر نمیدانم
به مسجد بتگر از بت باز میدانستم و اکنون
درین خمخانهٔ رندان بت از بتگر نمیدانم
چو شد محرم ز یک دریا همه نامی که دانستم
درین دریای بی نامی دو نامآور نمیدانم
یکی را چون نمیدانم سه چون دانم که از مستی
یکی راه و یکی رهرو یکی رهبر نمیدانم
کسی کاندر نمکسار اوفتد گم گردد اندر وی
من این دریای پر شور از نمک کمتر نمیدانم
دل عطار انگشتی سیه رو بود و این ساعت
ز برق عشق آن دلبر به جز اخگر نمیدانم
#عطار_نیشابوری
@lightworkers
همهی ما
کارهای بیمایه و خطا انجام دادهایم.
بیایید متقابلاً نابخردیهای همدیگر را ببخشیم
که این اولین قانون طبیعت است.....
@lightworkers
الف تمثیلی برای وحدت وجود
[عرفا در آثار منظوم و منثور خود مثال «الف و حروف» را نیز ارائه کردهاند؛ زیرا همان نسبتی که میان یک و عدد هست، میان الف و حروف نیز برقرار است: با تبدّل الف -چه در خط و نوشتن و چه در لفظ و گفتن- دیگر حروف شکل میگیرند. الف اگر کج شود راء و زاء را، و اگر از وسط خم شود دال را، و اگر پهن و افقی شود و گوشههای آن رو به بالا رود، شماری از حروف مثل باء و تاء را، و همینطور با شکلگیریهای مختلف، بقیة حروف را سامان میدهد.
بنابراین الف در حروف ظهور میکند، و حروف اشکال و در عین حال حجابهای الف میشوند و الف در آنها از دید شخص غافل گم میشود، بهگونهای که در سایر حروف گویا اصلاً الف را نمیبیند. وجود واحد حق نیز نسبت به موجودات امکانی چنین نسبتی دارد. او در همه ظهور میکند و آنها لباس و حجاب او میشوند.
این تشبیهات نیز از جهتی نیکوست ولی روشن است که عدد یک یا حرف الف برای پدید آوردن اعداد و حروف محتاج تکرار است و نمی تواند در عین استقلال خود و وحدتش با همه کثرات همراه شود؛ ولی خداوند متعال از همه این جهات مبراست و با تکرار خود خلق نمی کند، بلکه در مقام تجلی و خلق به تعبیری مسامحی از اطلاق و سعه خارج شده و محدود میشود.....
@lightworkers
از عالَم معنی الفی بیرون تاخت که هرکه آن الف را فهم کرد همه را فهم کرد هرکه آن الف را فهم نکرد هیچ فهم نکرد.
طالبان چون بید میلرزند از برای فهم آن الف امّا برای طالبان سخن دراز کردند.
شرح حجاب ها را که هفتصد حجاب است از نور و هفتصد حجاب است از ظلمت، به حقیقت رهبری نکردند، ره زنی کردند بر قومی، ایشان را نومید کردند که ما این حجابها را کی بگذریم؟
همه حجابها یک حجاب است جز آن یکی هیچ حجابی نیست
آن حجاب "این وجود" است....
#شمس_تبریزی
@lightworkers
«آن خطاط سه گونه خط نوشتی»
خدای متعال انسانها را به سه دسته که بر مبنای نحوه ی تفکر و حکمتشان متمایز هستند، قرار داد.
«یکی را او خواندی ولاغیر»
خط اولی ها یا همان عالمان که به تفکر خود متکی هستند. این دسته متوجه دلایل عملکرد خود می شوند زیرا بر مبنای تفکر خودشان شکل گرفته اما دیگران نمی توانند رفتار ایشان را درک کنند زیرا از ذهن آنها باخبر نیستند.
«یکی را هم او خواندی هم غیر»
خط دومی ها یا عابدان که مبنای رفتار خود را بر عبادت قرار داده اند و در اصطلاح، عوام خوانده می شوند. عابدان کسانی هستند که عالمان برایشان تصمیم می گیرند و این دسته دارای تفکرات پیچیده ای نیستند بنابراین هم خودشان متوجه دلایل رفتار خود می شوند و هم بقیه می فهمند که چرا فلان کار را انجام داد.
درواقع، رابطه ی خط دوم و خط اول، عالم و عابد، مرجع و مقلد، خطیب و مستمع و... همیشه در بین خط دوم و اول جاری است. خط اولی ها خودشان می دانند که چه چرا فلان تصمیم را می گیرند زیرا بر مبانی فکری خود مسلط هستند اما دیگران دلیل این رفتار را متوجه نمی شوند، حال آنکه در خط دوم، عوام قرار دارند که عالمان برایشان فکر می کنند و تصمیم می گیرند. بنابراین دستورات به ایشان ابلاغ می شود و هم خودشان می دانند که دلیل رفتارشان گفتار عالمان است و هم دیگران می دانند که ایشان بر مبنای گفتار کسی دیگر عمل می کنند.
«یکی را نه او خواندی نه غیر او»
این بخش از گفتار شمس تبریزی که اشاره به عرفا دارد را می توان در مراحل سلوک بیان کرد. وقتی که عارف در مراحل مختلف به معنای حقیقی تسلیم پی می برد، درمییابد که همه چیز در ید اختیار خداست و اینجاست که عارف با میل خویش، اختیار را به رفیق حقیقی سپرده و تسلیم فعل و عمل او می گردد. یکی از دقیقترین اشارات به این موضوع را می توان در بیتی از مولانا دید که فرمود:«ای هفت گردون مست تو، ما مهره ای در دست تو». توجه داشته باشید که این موضوع به معنی جبرگرایی مطلق نیست بلکه عارف با میل خودش اختیار را به کسی واگذار می کند که عادل، عالم، عاقل، محبت، و در یک کلام رفیق واقعی است. پس در نتیجه ی این تسلیم، مشخص است که رفتار و عملکرد عارف را خدا مانند مهره ای در دست خودش رقم می زند بنابراین ممکن است رفتارهایی را از عارف ببینیم که نه خودش و نه دیگران دلیل آنرا نمی دانند و این ناشی از مرتبه ی تسلیم است.
«آن خط سوم منم»
می دانیم که در مرتبه ی فنا، عارف که از هرگونه ناپاکی مبری شده است، مانند قطره ای در دریای وجود خدا وارد می شود و با او به وحدت می رسد. و قطره ای که در دریا بچکد دیگر قطره نیست بلکه دریاست اما نه تمام دریا بلکه جزوی از دریا که خصوصیات دریا را دارد. در اینجا می توان «منم» را به دو صورت تعبیر کرد. اول می توان گفت که منظور شمس تبریزی از «منم»، اشاره ای است که من در این مرتبه هستم و منافاتی ندارد که دیگران هم به این مرحله برسند. البته با توجه به گفتاری از ایشان که فرمود:«من کو؟ مرا هیچ خبر نیست. اگر مرا بینی سلام برسان» و جایی دیگر که گفت:«همه در این دنیا می خواهند چیزی شوند اما تو هیچ شو!» به نظر نمی آید که مراد از «منم» اشاره به مَنیَّت باشد. پس معنا را باید از «منم» در وجه وحدت دانست. یعنی هر کسی که در خط سوم وارد شود بواقع یک ذات است و همان هستند که روزی قطره هایی منفرد بودند و حالا دریا شده اند و همگی یک «منم» می باشند.
در جمله ای دیگر از شمس تبریزی مشاهده می کنیم که فرمود:«جوهر عشق، قدیم است» و این گفتار به وضوح اشاره به مبحث قدیم و حادث در فلسفه، منطق و حکمت دارد بنابراین از شخصی که تا این حد تسلط بر علوم دارد نمی توان انتظار داشت که گفتاری را به بطالت بیان کرده باشد....
پایان
@lightworkers
تعریف خط سوم چیست؟
به جرات می توان خط سوم را معروفترین گفتار حضرت شمس تبریزی دانست که یکی از بزرگترین معماهای تاریخ عرفان است. حتی پس از گذشت حدود هزار سال، هنوز کسی نمی تواند ادعا کند که معنی آنرا کاملا دریافته و البته شاید کسی که متوجه بطن این گفتار شود هم هرگز آنرا بیان نسازد.
شمس تبریزی در جایی دیگر بیان می دارد که:«چون گفتنی باشد و همه عالم از ریش من در آویزد که مگر نگویم، حتی بعد از هزار سال، این سخن بدان کس برسد که من خواسته باشم!» و این یک معنی دارد. بله تنها کسی می تواند عالِم به رموز این گفتار شود که شمس تبریزی خواسته و اجازه داده باشد!
و جالب است که وی در جایی دیگر بیان می دارد: «حکمت بر سه گونه است. حکمت گفتار، حکمت رفتار و حکمت دیدار. حکمت گفتار را عالمان راست، حکمت رفتار را عابدان و حکمت دیدار را عارفان!». حالا بر مبنای این دو عبارت معروف، به شناخت ابعاد خط سوم می پردازیم.
در بیان مبحث خط سوم، بیان های بسیاری گفته شده که معروفترین آنها را باید کتاب خط سوم نوشته دکتر ناصرالدین صاحبالزمانی دانست لیکن به نظر میرسد که استاد ارجمند، در برخی نقاط به بنبستهایی هم برخورد کرده اند. از اینرو، بیان ما در اینجا صرفا بر مبنای گفتار حضرت شمس خواهد بود که در مورد دسته بندی حکمت مطرح کرده بودند. این عبارت ادامه ای بسیار مهم دارد که متاسفانه در اکثر نقل قول ها ذکر نمی شود و در اینجا بیان می داریم:
آن خطاط سه گونه خط نوشتی
یکی را او خواندی ولاغیر
یکی را هم او خواندی هم غیر
یکی را نه او خواندی نه غیر او
آن [خط سوم] منم! که سخن گویم
نه من دانم نه غیر من…
در ابتدا باید به بیان ارکان این گفتار بپردازیم یعنی: خطاط، خط، نوشتن و او. با آنکه در برخی تفاسیر، خطاط را شمس تبریزی فرض کرده اند، لیکن به نظر می رسد که این تصور اشتباه است زیرا اگر شمس تبریزی همان خطاط باشد، واضح است که علاوه بر خط سوم، باید خط اول و دوم نیز باشد زیرا در عملِ نوشتن تفاوتی وجود نداشته است. بنابراین می توانیم بفهمیم که قطعا کسی جز خدا را نباید خطاط فرض کرد که شمس تبریزی همانا خط سوم باشد. حالا با مسئله ی دیگری مواجه می شویم. در بخش «یکی را نه او خواندی نه غیر او» چگونه است که خطاط نمی تواند ساخته ی خودش را بخواند و اشکال در همینجاست. بله در این گفتار، «او» را نباید خدا فرض کرد بلکه «او» همان اعضای خطوط هستند. حالا عبارت ساده سازی شده را باهم مرور می کنیم:
خدا سه گونه خط [فکری] ترسیم کرد
۱- خط اولی همان بود که خودشان می فهمیدند اما دیگران نمی فهمیدند.
۲- خط دومی همان بود که هم خودشان می فهمیدند و هم دیگران.
۳- و خط سوم همان که نه خودشان می فهمیدند نه دیگران!
آن خط سوم منم که سخن می گویم اما نه خودم می فهمم نه دیگران!
حالا مهمترین سوال مطرح می شود که به راستی چه چیزی وجود دارد که برخی می فهمند و برخی نمی فهمند؟ برای تکمیل این پازل، نیاز است که دسته بندی های خطوط را بر مبنای حکمت از نظر شمس تبریزی انجام دهیم:
.۱ عالمان - خط اول (او خواندی ولاغیر)
.۲ عابدان - خط دوم (او خواندی و هم غیر)
.۳ عارفان - خط سوم (نه او خواندی نه غیر او)
با توجه به آراء بزرگان عرفان و تصوف می توان به این نتیجه رسید که همیشه عارف به رموز الهی در مراتب بسیار بالاتری نسبت به عالم شریعت قرار دارد. حتی از قول شمس تبریزی نقل است که گفت: «شناخت خدا عمیق است؟ ای احمق عمیق تویی! اگر عمیقی هست تویی! تو چگونه یاری باشی که اندرون رگ و پی و سر را چون کف دست ندانی؟ چگونه بنده خدا باشی که جمله سِر و اندرون او را ندانی؟» و این بوضوح به مرحله فنا در عرفان اشاره دارد زیرا فقط در این مرحله است که می توان خدا را در قالب عظمت خدایی و به حد کمال شناخت. بعبارت دیگر، فقط کسی می تواند خدا را تا این حد بشناسد که درون او، از جنس او، و مانند قطره ای که در دریا می چکد با او یکپارچه شده باشد و این همان خط سوم است. پس درواقع چیزی که برخی می فهمند و برخی نمی فهمند، همان دلیل از انجام اعمال است که در ذیل بصورت تفصیلی بیان می گردد...
ادامه دارد...
@lightworkers
آن خطاط سه گونه خط نوشتی...
یکی را او خواندی ، لا غیر
یکی را هم او خواندی و هم غیر...
و یکی را نه او خواندی ، نه غیر او...
آن خط سوم منم !
#شمس_تبریزی
@lightworkers
الهی دیگران مست شرابند
و من مست ساقی،
مستی ایشان فانی است و از من باقی....
#مناجات_نامه
@lightworkers
هر وقت که احساس آشفتگی یا هجوم افکار را داشتی
در حال انجام هر کاری که هستی
فقط یک لحظه سعی کن متوقف بشوی و به تنفست توجه کنی...
با آگاهی دم را که از سوراخهای بینی و مجرای تنفسیت میگذرد و به ریهها میرسد دنبال کن
سعی کن حداقل ۵ ثانیه طول بکشد با نفس داخل شو.
۵ ثانیه مکث کن و حبسش کن
و به آرامی طی ۵ ثانیهی بعدی بازدم را انجام بده
هر نفس ۱۵ ثانیه....
این کار را ۳ بار با آرامش انجام بده که میشود ۴۵ ثانیه و این به آن مفهوم هست که تو ۴۵ ثانیه از هجوم افکار دور بودی و آرامش ژرفی را تجربه خواهی کرد...
کم کم تعداد را زیاد کن مثلا روزی ۱۰ دقیقه در صبح قبل از انجام هر کاری و شب قبل از خواب به نفسهایت توجه کن.
وقتی روز را با توجه و آرامش شروع کنی و شب خالی از افکار به خواب بروی کم کم حجم استرس کم خواهد شد و جسم و روانت آرامش را تجربه خواهد کرد...
حسها چون ابرهای آسمانند
میآیند و میروند
تنفس آگاهانه لنگر من است....
#تیچ_نات_هان
@lightworkers
