uz
Feedback
Light Workers🔆

Light Workers🔆

Kanalga Telegram’da o‘tish

چو ذَرِه باش، پویان سویِ خورشید؛ که تا چون خاک، زیرِ پا نمانی چو اِستاره به بالا، شب‌روی کن که تا زآن ماه بی‌همتا نمانی صفحه اینستاگرام https://www.instagram.com/lightworkers.ir @lightworkers

Ko'proq ko'rsatish
397
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
+27 kun
+930 kun
Postlar arxiv
فلسفه و حقیقت کلمه ی "فیلسوف" در زبان یونانی به معنای دوستدار دانش است نه صاحب آن در حالی که اغلب فلاسفه مدعی بازگفتن حقایق نهایی بوده اند. در حالی که اگر بخواهیم به معنای حقیقی فلسفه و فیلسوف برگردیم باید بگوییم فیلسوف "طالب" حقیقت است نه "صاحب" آن و روند جستجوی حقیقت را پایانی نیست چرا که معلومات ما به هر جا هم که برسد نهایتاً متناهی است و حاصل تقسیم آن بر مجهولاتمان- که نامتناهی است- می شود صفر و دیگر هیچ. شاید به همین دلیل لوئی اشتراوس فیلسوف آلمانی هم گفته بود فلسفه جستجوی حقیقت است نه تملک آن. نتیجه گیری: اصل مطلب این هست که حقیقت چند بعدی است و در زمان و مکان های متفاوت خودش را از زاویه های مختلفی به انسان ها نمایان می کند و کسی نمی تواند بگوید همه آنچه را که من می بینم حقیقت مطلق هست. ما مسافری هستیم که از اندیشه ای به اندیشه ای دیگر سفر میکند و سکونی در یک اندیشه و باور مطلق وجود ندارد سفر اندیشه همچنان ادامه دارد و رسیدنی هم در کار نیست چون راه بی انتهاست و جستجوگری و سیالیت ذهن و این باور که حقیقت نیز سیال است و چیزی نیست که آن را در دست بگیریم و ادعا کنیم به حقیقت دست یافته ایم. ما دائما در پی "آواز حقیقت" می دویم ولی به آن نمی رسیم و این عطش و طلب ما را برای جستجوی حقیقت بیشتر می کند. مغرورانه ترین ادعای انسان دستیابی به حقیقت و ارائه بهترین روش زیستن است که به دنبال آن دسته بندی و قضاوت در خصوص سایرین بر اساس کشف بی همتای خود را به همراه دارد. انسان بیچاره ی آویخته به طناب دار حقیقت مطلق نمی داند که چه کوته نظرانه از دریچه ذهن حقیر خویش به خارج می نگرد و همه چیز را بر پایه ارزش های ذهنی خود تفسیر و تأویل می کند و نام حقیقت بر آن می نهد. هر چند امکان تطبیق برخی از این دریافت های ذهنی بر واقعیت وجود دارد ولی چون قابلیت سنجش صحت و سقم آن وجود ندارد فاقد ارزش است. تنها حقیقت حاکم بر جهان معرفت انسانی این حقیقت است که هیچ حقیقت مطلقی وجود ندارد و ما صرفاً با تعدد تفسیرها و تأویل ها مواجهیم. پی نوشت: کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ کار ما شاید این است که در افسون گل سرخ شناور باشیم پشت دانایی اردو بزنیم... کار ما شاید این است که میان گل نیلوفر و قرن "پی آواز حقیقت بدویم" سهراب سپهری #حقیقت #واقعیت @lightworkers

حقیت از نظر افلاطون: بر طبق افسانه ای مشهور که در کتاب هفتم جمهور افلاطون بیان شده است، چند انسان در انتهای غاری در زنجیر بودند. آنها از طریق آتشی که در میانه ی غار وجود داشت، می توانستند سایه هایی را از رویدادهایی که در بیرون غار رخ می داد، ببینند. آنها تصور می کردند که این سایه ها همانا حقیقت هستند. یکی از آنها خود را آزاد می کند، غار را ترک می کند و نور خورشید و جهان پهناور را کشف می کند. در ابتدا، نور، که برای چشمان او غیرعادی است، او را حیرت زده و گیج می کند. اما در نهایت، می تواند ببیند و هیجان زده به سوی همراهانش بازمی گردد تا آنچه را دیده است، برای آنها بازگو کند. اما با برخورد سرد زندانیان مواجه می شود. آنان حرف وی را دروغ می پندارند. همه ی ما در اعماق چنین غاری هستیم و با نادانی و پیش فرض های خود غل و زنجیر شده ایم. شهود ضعیف ما تنها سایه ها را نشان می دهد و اگر سعی کنیم که بیشتر ببینیم، گیج می شویم: زیرا با چیزهای غیرعادی مواجه خواهیم شد. اما با این حال همه ی تلاش خود را خواهیم کرد. این تلاش علم نام دارد. حقیقت از نظر نیچه: نیچه می گوید حقیقت به هر کس گوشه ی جمالی می نماید و او گمان می دارد کل جمال را دیده است. درست مثل حکایت "فیل در خانه ی تاریک" که مولوی روایت می کند. اما مثال نیچه این است که مانند یک روستایی که به شهر آمده بود و با فاحشه ای روبرو می شود که برای سرکیسه کردنش، لبخند خاصی به او می زند و او که تا به حال چنین زنانی ندیده، این لبخند را به حساب عشق و محبت می گذارد و گمان می کند او را دوست دارد در حالی که او عروس هزار داماد است و به کسی وفا نمی کند. حکایت حقیقت هم همان حکایت روستایی و فاحشه است که فلاسفه فکر می کنند تورش کرده اند در حالی که گوشه ی جمالی از او بیش ندیده اند و این از نهایت سادگی و نادانی ماست که گمان می کنیم کل حقیقت را به تور انداخته ایم وآن را در مشتمان و فراچنگمان آورده ایم. هایدگر و افق حقیقت: هایدگر در پر کردن شکاف سوژه (ذهن) و ابژه(جهان) استاد بود کاری که فیلسوفانی مثل دکارت نتونسته بودند.زیستن در جهانی که عدم قطعیت از سروکولش می باره لبه های تیز واقعیت هر آن در رقص میان رنج و شادی خودش را به رخ ما می کشد تا بالاخره در این پرتاب شدگی به جهان کشف حقیقت حاصل آید و معنای زندگی دائم المتزلزل رنگ دیگری به خودش بگیرد.سفری بی پایان بسوی کشف حقیقت در جهان پسا-حقیقت و رازگشایی شده.تز فکری او همان دازاین گوشه ای از کشف حقیقت بود. #حقیقت #واقعیت @lightworkers

واقعیت و حقیقت: حقیقت (Truth) با واقعیت (Fact) تفاوت دارد، هرچند در گفتگوهای روزمره معمولا جابه‌جا استفاده می‌شوند. واقعیت، F
واقعیت و حقیقت: حقیقت (Truth) با واقعیت (Fact) تفاوت دارد، هرچند در گفتگوهای روزمره معمولا جابه‌جا استفاده می‌شوند. واقعیت، Fact: واقعیت چیزی است که درست بودنش اثبات شده است. مثلا صندلی‌ای که روی آن نشسته‌اید واقعیت دارد. حقیقت، Truth: حقیقت، یک ویژگی‌ از گزاره‌ها است. این گزاره که «برف سفید است» یک گزاره درست است و به بیان دیگر حقیقت دارد. یک گزاره می‌تواند حقیقت داشته باشد (درست باشد) و یا حقیقت نداشته باشد (نادرست باشد). #حقیقت #واقعیت @lightworkers

حقیقت (Truth) ؛ واقعیت (Fact) فلاسفه در تعریف این دو واژه حدود و ثغور هر یک اختلاف نظر دارند به همین دلیل در برخی حوزه ها در معنای حقیقت و واقعیت تمییزی قائل نشده اند. در حوزه ای که آن ها را متفاوت می بینند تفاوت هایی را ذکر کرده اند که به مهم ترین آن ها اشاره می کنم: ۱. واقعیت به امور محسوس و مادی تعلق دارد که با حواس درک می شوند(مثلا مباحث علوم طبیعی و تجربی) اما حقیقت به امور غیرمادی مربوط می شود که با عقل قابل درک‌ هستند(مانند مباحث فلسفی) بر همین اساس افلاطون در نظریه ی معروف تمثیل غار عالم ماده را واقعیت می داند و عالم مُثُل را حقیقت. ٢. واقعیت ها متغیرند اما حقایق ثابت و غیرقابل تغییرند.(مانند علم ماده و عالم مثل) ٣.حقیقت امری بدیهی و اثبات شده است اما واقعیت قابل تردید. #حقیقت #واقعیت @lightworkers

حقیقت آیینه ای بود که از آسمان به زمین افتاد و شکست ، هر کس تکه ای از آن را برداشت خود را در آن دید، گمان کرد حقیقت نزد اوست
حقیقت آیینه ای بود که از آسمان به زمین افتاد و شکست ، هر کس تکه ای از آن را برداشت خود را در آن دید، گمان کرد حقیقت نزد اوست ، حال آنکه حقیقت نزد همگان پخش بود. #فیه_مافیه #حضرت_مولانا @lightworkers

Karunesh - Dervish Dream (320).mp313.93 MB

الهی! این قوم که مرا می‌کُشند بر این رنج که از بهرِ تو می‌بَرَند، محرومشان نگردان و از این دولت بی‌نصیبشان مکن! تو را سپاس که دست و پای مرا در راهِ تو بُریدند و اگر این سر من از تن بازکنند مرا در مشاهدۀ جلال تو بر سر دار می‌کنند. حلاج (تذکره الاولیاء، ص ۵۹۳) *** این نیایش بس شگرف که نشان‌دهندۀ مقام والای حلاج است، در زمانی بر زبان او جاری شده است که دشمنان دست و پای او را قطع کرده‌اند، چشمان او را برکنده‌اند، سنگبارانش کرده‌اند و آنگاه که می‌خواهند زبانش را ببرُند، فرصتی می‌خواهد و برای بخشایش و آمرزشِ دشمنان خود اینگونه دعا می‌کند و از خدا می‌خواهد که آنها را از پاداشِ تلاش‌هایشان محروم نکند. حکایتی که از شبلی نقل شده است، بر همین نگاه انسانی حلاج تأکید می‌کند؛ شبلی حلاج را، پس از مرگ، در خواب می‌بیند و از او می‌پرسد: «خدا با این قوم چه کار کرد»؟ و حلاج پاسخ می‌دهد: «خدا هر دو جمع را آمرزید؛ آنکه بر من شفقت کرد، مرا شناخت و برای خدا بر من شفقت کرد و آنکه با من دشمنی کرد، مرا نشناخت و به خاطر خدا با من دشمنی کرد؛ پس خدا هر دو گروه را رحمت کرد؛ زیراکه هر دو گروه معذور بودند». حقیقتاً باید شخص بسیار والا باشد که بتواند با دشمنان خود، اینگونه جوانمردانه و بزرگوارانه برخورد کند و برای آنها آرزوی آمرزش داشته باشد. نیک آگاهم که این سخن می‌تواند خطرناک باشد و زمینه را برای گسترش ظلم در جامعه فراهم کند. به هیچ روی منظور آن نیست که اجازه دهیم کسانی در حق ما ظلم کنند. مسأله این است که کینه و نفرت را از دل بیرون کنیم و حتی اگر با شخص ظالمی می‌جنگیم، نه از سرِ کین‌توزی و انتقام‌گیری، که به خاطرِ دفاع از عدالت و خیرخواهی برای شخصِ ظالم، در برابر او بایستیم. به هر حال مراد آن است که با «زنجیر نفرت» به دیگران وابسته نشیم و با بخشودنِ خطاهای دیگران، خود را آزاد کنیم. گذشته از این اگر از چشم‌اندازی بالاتر نگاه کنیم، مانند حلاج، آنگاه است که درمی‌یابیم بسیاری از انسان‌های بدکار و شرور قربانیِ شرایط و آموزش و محیط هستند و اگر ما نیز در شرایط آنها بودیم، مانند آنها می‌شدیم. چنین نگاهی باعث می‌شود که حس نفرت و انزجار جای خود را به یک حس لطیف شفقت و محبت بدهد. آری «کسی که همه چیز را می‌داند، همه کس را می‌بخشد». #حلاج #تذکره_اولیا #عطار_نیشابوری @lightworkers

من از تو روی نخواهم به دیگری آورد که زشت باشد هر روز قبله دگرم بلای عشق تو بر من چنان اثر کرده‌ست که پند عالم و عابد نمی‌کند
من از تو روی نخواهم به دیگری آورد که زشت باشد هر روز قبله دگرم بلای عشق تو بر من چنان اثر کرده‌ست که پند عالم و عابد نمی‌کند اثرم #سعدی @lightworkers

حس ؛ حواس بخش دوم (پایانی) حواس باطنی با یک نظر تفصیلی عبارت‌اند از: 1- حس مشترک تمامی مدرکاتی که حواس ظاهری دریافت کرده‌اند به حس مشترک می‌رسند و در آنجا مرتسم می‌شوند. فلاسفه این حس را به حوضی تشبیه کرده‌اند که از پنج طرف در آن آب ریخته می‌شود و حواس ظاهری مانند جاسوسانی‌اند که از پنج ناحیه برای او خبر می‌آورند. در اینکه چه ادله‌ای باعث شده فلاسفه غیر از حواس پنج‌گانه ظاهری، به وجود حس مشترک نیز قائل شوند، بحث‌های زیادی در کتب فلسفی آمده است که اینجا به یکی از ادله آنها اشاره می‌کنیم و آن اینکه ما هنگام درک محسوسات گوناگون، تمامی آنها را در یک مدرک واحد می‌یابیم، نه در مدرک‌های پراکنده و مختلف؛ برای مثال وقتی با یک شیء سیاه، شیرین و خوشبو مواجه می‌شویم تصور ما از سیاهی، شیرینی و خوشبویی آن شیء در یک‌جا صورت می‌گیرد و چنین نیست هر کدام را در نقطه خاصی حس کنیم، بلکه بالوجدان همه آن محسوسات را به صورت واحد در یک بخش از وجودمان احساس می‌کنیم که حس مشترک نام دارد. 2- قوه خیال کار این قوه ذخیره‌سازی صورت‌هایی است که حس مشترک درک کرده است. حس مشترک تا زمانی که به‌کمک حواس ظاهری با شیء خارجی در ارتباط است تصویری از آن شیء دارد و‌ اندکی بعد از قطع ارتباط با خارج، آن صورت نیز از حس مشترک محو می‌شود، اما اثری از آن صورت در قوه‌ای به نام خیال ذخیره می‌شود تا هر وقت انسان بخواهد، دوباره آن صورت را احضار کند. صورت خیالی شبیه صورت محسوس است با این تفاوت که اولاً: وضوح و روشنی صورت محسوس را ندارد و ثانیاً: صورت محسوس همیشه با وضع خاص، جهت خاص، ‌و مکان خاص احساس می‌شود، اما صورت خیالی بدون وضع، جهت و مکان خاص تصور می‌شود. 3- قوه واهمه (وهم) کار قوه واهمه، درک معانی جزئی است. معنا آن است که بدون شکل و صورت در خارج حضور دارد؛ مانند محبت یک مادر به فرزندش که شکل خاصی ندارد، اما در رابطه میان مادر و فرزند موج می‌زند. 4- قوه حافظه کار قوه حافظه، ذخیره‌سازی معناهایی است که واهمه درک می‌کند. 5- قوه متصرّفه کار این قوه، ترکیب یا جداسازی صورت‌ها و معانی موجود در قوه خیال و حافظه است؛ مثلاً صورت‌های موجود در خیال را ترکیب می‌کند و یک شکل جدید می‌سازد؛ مثل غول دو سر و مانند آن. این قوه اگر تحت تصرف قوه عاقله باشد به آن «متفکر» گویند و اگر تحت تصرف واهمه باشد آن را «متخیّله» نامند. در منطق به قضایایی که حس باطن ادراک می‌کند، وجدانیات می‌گویند؛ مثلاً همه ما بالوجدان احساس می‌کنیم که دارای فکر و‌ اندیشه‌ایم و حالت‌های روانی خوف، درد و رنج، لذت و… داریم. بخش دوم (پایانی) #حس #حواس @lightworkers

حس ؛ حواس بخش اول حس در لغت به معنى حركت، صداى خفيف، صداى چيزى كه از نزديک انسان عبور كند و انسان آن را نبيند، صداى شديد، شر، سرمائى كه به مزرعه زند، زدن با تازيانه، درد زايمان، و لمس كردن زبانه آتش در ابتداى آن است. نزد تمام فیلسوفان حس عبارت است از ادراک توسط يكى از حواس، يا فعلى كه يكى از حواس انجام دهد، يا وظيفه فيزيولوژيكى نفس كه احساسات مختلف را در مى‌يابد. مثلا مى‌گويند حس بساوائى، حس بينائى و ... احساس يك نمود روانى است كه تحت تأثير يكى از حواس ظاهرى به وجود مى‌آيد. بسته به اينكه اين نمود روانى را چگونه تحلیل كنيم و آن را به نحو كلى يا جزئى لحاظ كنيم، داراى معانى مختلفى است. احساس را گاهى به تمام اين نمود اطلاق مى‌كنند و گاهى به جزئى از آن. حس عبارت از نيرو و قوه‌ای‌ است كه عمل احساس توسط آن انجام مى‌شود؛ حواس عبارت است از آلات حس و محسوس عبارت از چيزى است كه توسط احساس درك شده است. انسان دارای دو گونه حواس است: 1- حواس ظاهری حواس ظاهری که عبارت‌اند از: بینایی (باصره)، شنوایی (سامعه)، بویایی (شامه)، لمسایی (لامسه) و چشایی (ذائقه). 2- حواس باطنی حواس باطنی که عبارت‌اند از: حس مشترک، خیال، متصرّفه (متخیّله)، واهمه و حافظه. این حواس، اساس و پایه تمام معارف و معلومات بشری‌اند تا جایی که گفته‌اند: «مَنْ فَقَدَ حِسّاً فَقَدْ فَقَدَ عِلماً؛ کسی که حسی را از دست بدهد، علمی را از دست داده است». حواس باطنی، صور ناشی از حواس ظاهری یا معانی جزئی را می‌گیرند، جمع می‌کنند، نگه می‌دارند و به کار می‌برند. با یک دید کلی، قوه‌ای که صورت‌ها را درک می‌کند، حس مشترک است، و قوه‌ای که آنها را حفظ می‌کند، خیال و قوه‌ای که معانی را درک می‌کند وهم است و قوه‌ای که آنها را حفظ می‌کند ذاکره است و قوه متصرفه، قوه‌ای است که تمام این معانی و صور را نظم و ترتیب می‌دهد. بخش اول #حس #حواس @lightworkers

Russill Paul - Twilight Magic (320).mp340.58 MB

عشق ويرانگر او در دلم اردو زده است هرچه من قلب هدف را نزدم او زده است بيستون بود دلم... عشق چه آورده سرش که به ارگ بمِ ويران
عشق ويرانگر او در دلم اردو زده است هرچه من قلب هدف را نزدم او زده است بيستون بود دلم... عشق چه آورده سرش که به ارگ بمِ ويران شده پهلو زده است؟ مو پريشان به شکار آمد و بعد از آن روز من پريشانم و او گيره به گيسو زده است دامنش دامنه های سبلان است، چقدر طعم شيرين لبش طعنه به کندو زده است مثل مغرورترين کافر دنيا که دلش از کَفَش رفته و حتی به خدا رو زده است ناخدايی شده ام خسته که بعد از طوفان تا دم مرگ دعا خوانده و پارو زده است تا دَم از مرگ زدم گفت:"دعا کن برسی" لعنتی باز فقط حرف دو پهلو زده است #عبدالمهدی_نوری @lightworkers

#ایرج_شهبازی #دز_هوشربا #دژ_هوشربا #قلعۀ_ذات_الصوَر @lightworkers

دِزِ هوش‌ربا داستان «دِزِ هوش‌ربا» یا «قلعۀ ذات الصُّوَر» آخرین داستان بلند مثنوی است. مولانا این داستان را در آخرین سال زندگی خود سروده است. بر اساس تحقیقاتی که در کتاب جامعه‌شناسی ادبیات، از اسکارپیت آمده است، غالب شاهکارهای دنیا در فاصلۀ بین ۳۵ تا ۴۰ سالگی پدید آمده‌اند. مولانا داستان دز هوش‌ربا را در شصت و هشت یا شصت و هفت سالگی خود سروده است و این داستان از نظر صورت و معنا در اوج است. به نظر می‌رسد که در این سن، نه تنها از خلاقیت و توانایی ذهنی و روحی مولانا کاسته نشده، بلکه او در این سن تواناتر، عمیق‌تر و دقیق‌تر هم شده است. شور و هیجان عاطفی مولانا از یک سو و عمق اندیشه‌های او از سویی دیگر، این داستان را به یک شاهکار کامل تبدیل کرده است. درک عمیق این داستان باعث می‌شود آشنایی نسبتاً خوبی با مبانی فکری و نیز سبک زبان و بیان مولانا پیدا کنیم. مولانا این داستان را در دفتر ششم، از بیت ۳۵۷۰ تا بیت ۴۸۸۸ آورده و در ضمن آن، بیش از هشتاد مطلب ارزشمند عرفانی، دینی، اخلاقی، فلسفی و روان‌شناختی را شرح و تفسیر کرده و از هر بخش داستان نتایج شگفت‌آوری را استخراج و استنباط کرده است. برخی از مباحثی که مولانا در ضمن داستان دز هوش‌ربا مطرح کرده است. عبارتند از: «نشانه‌های خدا در هستی، دوراندیشی و عاقبت‌نگری، عشق انسان به امور ممنوع، چیرگی خدا بر نظام علیت، صورت و بی‌صورتی، راز جذب شدن انسان‌ها به هم، مرگ پیش از مرگ، ناتوانی انسان‌ در عمل کردن به نصیحت‌های خود، عشق و پاک‌بازی، زبان اشارت در مناسبات عاشقانه، اشراف اولیای حق بر ضمایر دیگران، توبه و عشق، لامکان، خاموشی، معجزۀ همنشینی، تنبلی عارفانه» و نظایر آنها. گذشته از این مباحث،مولانا چند داستان کوتاه و بلند را نیز در ضمن داستان دز هوش‌ربا آورده و دربارۀ آنها داد سخن داده است. شاکلۀ اصلی این داستان، همراه با داستان‌های فرعی و مباحث ضمنی باعث شده است این داستان بسیار مفصل و فربه شود. من ۶۲۷ بیت از این داستان را انتخاب کرده‌‌ام و کوشیده‌ام خط روایی داستان را حفظ کنم و مباحثی را که به طور مستقیم به اصل داستان مربوط‌ اند، نگه داشته‌ام، اما همۀ داستان‌های فرعی و مباحث غیر مستقیم را حذف کرده‌ام. شرح این داستان عمیق و عالی، در بهار و تابستان سال ۱۳۹۷، در هفده جلسه، در مؤسسه لغت‌نامۀ دهخدا انجام شده است. از دوستان ارجمندم، جناب آقای تجلی و جناب آقای افشار که با عشق فراوان این کلاس را برگزار کردند و نیز از همۀ دوستانی که با حضور خالصانه و عاشقانه‌شان فرصتی مناسب برای القای این دروس فراهم آوردند، سپاسگزارم و برای آنها آرزوی تندرستی و شادی و سربلندی دارم. 🔊لطفا برای شنیدن داستان فایل ضمیمه که در ادامه آورده میشود بشنوید ... #ایرج_شهبازی #دز_هوشربا #دژ_هوشربا #قلعۀ_ذات_الصُّوَر @lightworkers

هوشم نه موافقان و خویشان بردند این کج کلهان مو پریشان بردند گویند چرا تو دل بدیشان دادی والله که من ندادم ایشان بردند #ابوسعی
هوشم نه موافقان و خویشان بردند این کج کلهان مو پریشان بردند گویند چرا تو دل بدیشان دادی والله که من ندادم ایشان بردند #ابوسعید_ابوالخیر **رباعیات نقل شده از ابوسعید از دیگر شاعران ** @lightworkers

+7
Russill Paul - Rudram, From Yajur Veda [Opening Meditation].mp324.62 MB

💽 Album: Shabda Yoga 👤 Artist: Russill Paul 📅 Date: 2007-12-10 🎧 Tracks amount: 8 #Shabda_Yoga @lightworkers
💽 Album: Shabda Yoga 👤 Artist: Russill Paul 📅 Date: 2007-12-10 🎧 Tracks amount: 8 #Shabda_Yoga @lightworkers

در الهیات بسیاری از سنن معنوی خداوند در دو وجه شناخته می شود : 1- وجه بدون شکل 2- وجه با شکل  وجه بدون فرم خداوند یعنی بعدی از خداوند که ورای تمامی اشکال و فرمها و صفات است، یعنی فاقد صفت و والاتر از هرگونه توصیف و تعریف، یا به عبارتی روح بدون شکل و فرم و مطلق ( در هندوئیم و تانترا آن را ، پارا شیوا ، پوروشا ، پارا برهمن، نیرگونا برهمن، و... می نامند ) وجه با فرم یا متجلی خداوند، یعنی بعد متجلی شده خداوند در خلقت و شکل و فرم می باشد. در تمامی سنن معنوی، هستی تجلی قدرت خداوند، و ذات او تعریف می شود. ( در تانترا به آن پراکریتی، شاکتی، ساگونا برهمن، مایا و... می گویند) در اسلام عرفا آن را کلمه الله می نامند که معادل همان لوگوس (کلمه) در مسیحیت و الوهیم در یهودیت می باشد. سیکها آن را اُمکار می نامند و یوگای معروف یا تمرین معنوی معروف آنها که بر اصل مانترا بنا شده : "صورات شبدا یوگا" نامید می شود. مانترای معروف سیکها " اِک اُمکار" است . اِک یعنی یک، و اُمکار یعنی خداوند، پس اک اُمکار یعنی خداوند یکتا. بعدها افرادی اِک اُمکار را تبدیل به اکنکار کردند ، و "صورات شبدا یوگا" را که به معنی یوگای نور و صوت می باشد به "آیین نور و صوت خداوند" ! #صورات_شبدا_یوگا #یوگا #شبدا #Shabda_Yoga @lightworkers

صفات آدمی نمی‌بینی، در خود تأمل می‌کنی، هیچ نمی‌یابی و خود را تهی میدانی ازین صفات... نه آنست که تو از آنچه بوده‌ای متغیر شده‌ای، الا اینها در تو نهانند، بر مثال آبند در دریا. از دریا بیرون نیایند الا بواسطه ابری، و ظاهر نشوند الا به موجی، موج جوششی باشد از اندرون تو. ظاهر شود بی‌واسطۀ بیرونی، ولیکن مادام که دریا ساکن است هیچ نمی بینی، و تن تو بر لب دریاست و جان تو دریاییست... نمی‌بینی درو چندین ماهیان و ماران و مرغان و خلق گوناگون بدر می‌آیند و خود را می نمایند،و باز به دریا می‌روند؟ صفات تو مثل خشم و حسد و شهوت و غیره، ازین دریا سر بر می‌آرند. پس، گویی صفات تو عاشقان حقند لطیف، ایشان را نتوان دیدن الا بواسطه جامۀ زبان، چون برهنه می‌شوند. از لطیفی در نظر نمی‌آیند.... #فیه_ما_فیه #حضرت_مولانا @lightworkers

3-Khashayar_Kakavand_Dordane.mp33.94 MB