Light Workers🔆
Kanalga Telegram’da o‘tish
چو ذَرِه باش، پویان سویِ خورشید؛ که تا چون خاک، زیرِ پا نمانی چو اِستاره به بالا، شبروی کن که تا زآن ماه بیهمتا نمانی صفحه اینستاگرام https://www.instagram.com/lightworkers.ir @lightworkers
Ko'proq ko'rsatish396
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
+77 kunlar
+530 kunlar
Postlar arxiv
یونگ میگوید:
سایهی ما آن کسی است که ترجیح میدهیم مانند او نباشیم.
میتوانیم سایه را در یکی از اعضای خانوادهمان مشاهده کنیم
که بیشتر دربارهی او قضاوت میکنیم،
در مقامات دولتی که رفتارشان را محکوم می کنیم
یا فرد مشهوری که با دیدنش سرمان را با نفرت تکان میدهیم.
اگر این موضوع را به درستی درک کنیم
و متوجه شویم که سایهی ما،
تمام چیزهای آزاردهنده، ترسناک و
منزجرکنندهی دیگران و خودمان است،
یکه میخوریم
و به این حقیقت هوشیار میشویم که
"هر چیزی که سعی داریم از افراد موردعلاقه مان پنهان کنیم
و همهی آن چیزهایی که نمیخواهیم دیگران دربارهی ما بدانند،
سایهی ماست".
راز سایه
#دبی_فورد
@lightworkers
سیمرغ همان ایران است
امروز ۲۵ فروردین است، روز بزرگداشت عطار.
و من به یاد آوردم که ایران همان سیمرغ است بر شانه های قاف و دوست داشتنش کاری سترگ.
و ما همان مرغان که هدهد عقل صدایمان زد.
هزاران مرغ، هزاران هزاران هزاران ایرانی به شوقش راهی شدند؛ اما این راه و این عشق و این سیمرغ ورزی چندان که می نمود، آسان نبود.
هر مرغ که از مسیر می افتد، هر ایرانی که از ایران دوستی اش جا می ماند… هدهد عقل اما ناامید نمی شود، او همچنان بر عشقش پایورز است.
ما به دیدار سیمرغ می رویم حتی اگر فقط سی مرغ بماند، حتی اگر از بی شمار ایرانی، سی تن بماند.
ایران، همان ایرانی است در آینه تاریخ.
چون نگه کردند آن سی مرغ زود
بی شک این سی مرغ آن سیمرغ بود
خویش را دیدند سیمرغ تمام
بود خود سی مرغ، سیمرغ مدام....
#عرفان_نظرآهاری
@lightworkers
همه چیز را میتوان از یک انسان گرفت؛
جز یک مورد
موضوعی که بی آن انسان فرو میریزد،
و آن همان حس آزادیست
همان حسی که با آن به انتخاب مسیر زندگی میپردازد.
#ویکتور_فرانکل
@lightworkers
ما گمان میکنیم که هوشیاریم،
اما این حقیقت ندارد؛
ما در واقع در حیطه آگاهی جمعی به سر میبریم و حتی نمیدانیم که آگاهی فردیمان چقدر ناچیز است.
یافتن حتی بخشهایی از آگاهی که شخصی و منحصر به فرد باشند، نیازمند جستجوی فراوان است.
در حقیقت، جذب آگاهی جمعی، کارکرد مدرسه است و به همین دلیل اصالت آگاهی فردی معمولاً رنگ میبازد و افراد در بیست سالگی تبدیل به کیسهای از دانش جمعی میشوند.
اگر نظر آنها را درباره چیزی بپرسید، صرفاً آنچه را که والدین یا دوستانشان گفتهاند، یا آنچه در روزنامه خواندهاند، تکرار میکنند و شما به سختی میتوانید آنها را به واکنشی آگاهانه، شخصی و یگانه بازگردانید...
#ماری_لوئیز_فون_فرانتس
@lightworkers
پیش از آن که واپسین نفس را برآرم
پیش از آن که پرده فرو افتد
پیش از پژمردن آخرین گل
برآنم که زندگی کنم
برآنم که عشق بورزم
برآنم که باشم...
در این جهان ظلمانی
در این روزگار سرشار از فجایع
در این دنیای پر از کینه
نزد کسانی که نیازمند منند
کسانی که نیازمند ایشانم
کسانی که ستایش انگیزند،
تا دریابم
شگفتی کنم
بازشناسم
کهام
که میتوانم باشم
که میخواهم باشم،
تا روزها بیثمر نماند
ساعتها جان یابد
و لحظهها گرانبار شود
هنگامی که میخندم
هنگامی که میگریم
هنگامی که لب فرو میبندم
در سفرم به سوی تو
به سوی خود
به سوی خدا
که راهیست ناشناخته
پُر خار
ناهموار،
راهی که، باری
در آن گام میگذارم
که در آن گام نهادهام
و سر ِ بازگشت ندارم
بی آنکه دیده باشم شکوفایی ِ گلها را
بی آنکه شنیده باشم خروش رودها را
بی آنکه به شگفت درآیم از زیبایی ِ حیات.-
اکنون مرگ میتواند
فراز آید
اکنون میتوانم به راه افتم
اکنون میتوانم بگویم
که زنده گی کردهام...
#مارگوت_بیکل
ترجمه از
#احمد_شاملو
@lightworkers
پیش از آن که واپسین نفس را برآرم
پیش از آن که پرده فرو افتد
پیش از پژمردن آخرین گل
برآنم که زندگی کنم
برآنم که عشق بورزم
برآنم که باشم...
در این جهان ظلمانی
در این روزگار سرشار از فجایع
در این دنیای پر از کینه
نزد کسانی که نیازمند منند
کسانی که نیازمند ایشانم
کسانی که ستایش انگیزند،
تا دریابم
شگفتی کنم
بازشناسم
کهام
که میتوانم باشم
که میخواهم باشم،
تا روزها بیثمر نماند
ساعتها جان یابد
و لحظهها گرانبار شود
هنگامی که میخندم
هنگامی که میگریم
هنگامی که لب فرو میبندم
در سفرم به سوی تو
به سوی خود
به سوی خدا
که راهیست ناشناخته
پُر خار
ناهموار،
راهی که، باری
در آن گام میگذارم
که در آن گام نهادهام
و سر ِ بازگشت ندارم
بی آنکه دیده باشم شکوفایی ِ گلها را
بی آنکه شنیده باشم خروش رودها را
بی آنکه به شگفت درآیم از زیبایی ِ حیات.-
اکنون مرگ میتواند
فراز آید
اکنون میتوانم به راه افتم
اکنون میتوانم بگویم
که زنده گی کردهام...
#مارگوت_بیکل
ترجمه از
#احمد_شاملو
@lightworkers
و گفت:
گوسفند از آدمی آگاهتر است
از آنکه
بانگ شبان او را از چرا کردن باز دارد
و آدمی را سخن خدای
از مراد خویش باز نمیدارد...
#ذکر_حسن_بصری
#تذکرة_الاولیاء
@lightworkers
روزی کسی مرا گفت: "شاید ما جای دیگری مردهایم و اینجا جهنم است!"
به او گفتم: آفرین! داری یواش یواش به حقیقت نزدیک میشوی!
اینجا بدون شک رتبهای از جهنم است.نشانه ها این را میگویند.البته مراتب سختتری هم در کار است،که بستگی به نوع اندیشه و عملکرد ما دارد.ما هم اکنون از "غِسلِین" می خوریم، از خون و چرکی که در رگهایمان جاری است.اگر این "غِسلین" را زیر میکروسکوپ ببینی حالت بهم میخورد. ما با حرارت زندهایم و همه چیزمان ناری است و حتی تغذیهمان با سوخت و ساز است. پوستهایمان هر چند سال یکبار کنده می شود و پوست دیگری میروید.دنیایمان ناری است.همه چیزش با حرارت کار میکند.آن بالا خورشید است و این پایین انبوهی از مواد مذاب.آری اینجا رتبهای از جهنم است و همهمان در قبر بدنمان مدفون شدهایم.بهتر بگویم به بند کشیده شدهایم.آنچنان که پرواز را از یاد بردهایم.ما هر روزه در این جهنم به نوعی زجر میکشیم.رنج میبریم. از دست این ستمکار خلاص نشده به دست ستمکار دیگری میافتیم.از این شرّ رها نشده شرّ دیگری در راه است.ما در میان دروغ و فریب و بدعهدی و جنگ و نامردمی دست و پا میزنیم.حتی گاه برای راحتی خود،پا بر سر و گردن دیگران میگذاریم تا دمی بالاتر رویم...
آری،نشانههایی که قرآن میدهد همگی درست و قابل تطبیق است،اینجا که همه مان در آن واقع شدهایم رتبهای از جهنم است.تمام نشانهها بر جهنم بودنش گواهی دارند،و ما همه بخاطر حماقتهای خود در اینجاییم....
اما باز خدای رحمان، رسولانش را به نیکی میفرستد تا ما را از گورهایمان بر انگیزد، تا بیدارمان کند، تا هر از گاهی بر سرمان فریاد زنند که اینجا جای شما نیست، شما برای مرگ آفریده نشدهاید،آفریده نشدهاید که در مرداب دنیا دست و پا بزنید...
اما کو گوش شنوا! کو بیداری! همهی ما خود این جهنم خودخواسته را دوست داریم و حاضر نیستیم از این دنیایی که هر روز به نوعی زجرمان میدهد، خارج شویم.حاضر به دل کندن نیستیم.مشکل اینجاست که ما جهنم خود را دوست داریم، شکنجهگران خود را دوست داریم، و به این آتش و این غل و زنجیرها عادت کردهایم.حاضر نیستیم که نگاهمان را، که اندیشه و عملکردمان را، تغییر دهیم و از این کیفیت سخت و بدشگون خلاصی یابیم.
از یکطرف زار میزنیم و تضرع میکنیم که خدایا، نجات دهندهای برایمان بفرست،و از آنطرف ناجیان و رسولانش را مجنون می نامیم و یا به قول قرآن آنها را میکشیم.ما به جهنم افتادگان، موجودات عجیبی هستیم.حرف از نجات میزنیم اما قدمی بسویش نمیرویم.و بدیهی است تا وقتی عاشق جهنم خویشیم،از آن خلاصی نیابیم....
#مسعود_ریاعی
@lightworkers
«ما که در اردوگاههای کار اجباری زندگی کردهایم،
مردانی را به یاد میآوریم که در میان کلبهها قدم میزدند، دیگران را دلداری میدادند و آخرین تکه نان خود را میبخشیدند.
شاید تعداد آنها کم بود، اما آنها گواه کافی بر این هستند که همه چیز را میتوان از انسان گرفت، جز یک چیز:
آخرین آزادیهای انسانی - انتخاب نگرش خود در هر شرایط، انتخاب راه خود.»
#ویکتور_فرانکل
@lightworkers
اگر میخواهید بکلی از غم رهایی یابید، ناچارید کل ساختار لذت را درک کنید : مانند
لذت روشنفکرانه
لذت نفسانی
لذت فرهنگی
لذت اینکه به دیگران بگوییم چه باید بکنند
لذت حاصل از بهبود بخشیدن و اصلاح و زدودن شرارتهای جامعه
لذت حاصل از عمل نیکو انجام دادن
لذت از کسب دانش بیشتر
ارضای جسمانی بیشتر،
تجربه بیشتر،درک بیشتر زندگی
و خلاصه همه آن چیزهای موذی و حیله گرانه ذهن و
البته لذت نهایی که لذت در اختیار داشتن خداوند است!
درک لذت نه به معنای انکار و نفی آنست
بلکه به معنای درک این نکته است در تمام مدتی که در حال جستجوی لذتایم،رنج را نیز نصیب خود میکنیم!
بعبارتی، زمانی که از ما لذتی گرفته میشود، رنج حاصل میشود!
زمانی که بدنبال تکرار لذت دیروزی هستیم، از ما روی برمیگرداند و رنج حاصل میشود!
زمانی که از لذت نوشیدن یا سیگار یا سکس محروم میشویم،رنج به سراغمان میآید!
آیا پس از درک این حقیقت که هنگامی که تلاش برای لذت هست، رنج نیز وجود دارد، هنوز دوست دارید اینگونه زندگی کنید؟
اگر مایلید به رنج پایان دهید، ناگزیرید بکل ساختار لذت حضور ذهن کامل داشته باشید.
در این صورت شما شادی عظیمی در زندگی خواهید داشت...
#جیدو_کریشنامورتی
#رهایی_از_دانستگی
@lightworkers
هر جا خرد فرمانرواست،
میان اندیشه و احساس،
هیچ ستیزی نیست...
#کارل_یونگ
@lightworkers
الهی، چنان کن که هم موفق باشیم و هم ناموفق!
در محبت و عشق ورزی موفق و در کینه و نفرت پراکنی ناموفق...
-در تبعیت از حق موفق و در پیروی از هوای نفس ناموفق...
در خوبی و خیررسانی موفق و در آزار و آسیب رسانی ناموفق...
در ارتقاء آگاهی و شعور موفق و در دامن زدن به حماقت و جهالت ناموفق...
در سخاوت و بخشش موفق و در بخل و خساست ناموفق...
در بندگی و تواضع موفق و در غرور و تکبر ناموفق...
در عیب پوشی و حرمتگزاری موفق و در هتاکی و پرده دری ناموفق...
در اصلاح امور خلق موفق و در افساد آن ناموفق...
در صداقت و راستی موفق و در دروغ و کژی ناموفق...
در کمک به محتاجان موفق و در استثمار آنها ناموفق...
الهی،ای مهربانترین مهربانان!
چنان کن که همواره در رضا و تسلیم موفق باشیم و در خشم و نافرمانی ناموفق...
#مسعود_ریاعی
@lightworkers
ما خانم بزرگی نداریم
اما به آینه قول دادهایم...
مهتاب در همان سکانس ابتدای فیلم مسافران رو به تماشاگران کرد و گفت:
ما به تهران میریم، به عروسی خواهر کوچکترم. ما به تهران نمیرسیم؛ ما همگی میمیریم.
ما به تهران نرسیدیم به عروسی خواهر کوچکترمان. ما همگی مردیم.
مهتاب همان صدای روشنفکران بود، صدای مهتاب ضمیران و مهتاب اندیشانی که هر روز و هر روز، دههها و دههها، رو به دوربین، حقیقت را واضح و روشن گفتند؛
اما آنها که باید میشنیدند، نشنیدند.
ما راه افتادیم در جادههای پیچ در پیچ همیشه زمستان این سرزمین و ناگزیر افتادیم پشت نفتکشی که رانندهاش الله قلی بود و شاگردش مچول حیدرپور، آنها هرگز نفهمیدند این قطره قطرهها که از پشت نفتکش، میچکد، فقط نفت نیست، عمر مردمان است و خاصیت اشتعال عمرِ ریخته از نفت هم بیشتر است.
عمرِ ریخته روی جادههای زندگی ایرانیان آتش گرفت و ما همه سوختیم: هم حشمت مدیر مدرسه، هم مهتاب معلم مدرسه، هم کیهان و کیوان کودکان بیگناه، هم زرین کلاه سبحانی زن ساده روستایی و هم صفر مولوی راننده سواری.
وقتی فاجعه میآید سن و سال و اسم و رسمت را نمیپرسد. تر و خشک و کوچک و بزرگ را با هم میسوزاند.
سرانجام آن هنگام که خبر به خانه رسید و ماهرخ و مستان و مونس و همدم از باغبان تا نامهرسان همه باور کردند که مسافران مردهاند،
شروع کردند به شکستن به دریدن به پاره کردن.
گلدان بلور را شکستند، پردههای سفید را کندند، تابلوهای زیبا را پشت رو کردند.با چاقو افتادند به جان نقاشیها و عروس داستان،گلهای عروسیاش را پرپر کرد و باغبان درختش را تبر زد.
هر کس شروع کرد به ویرانی خودش. هر کس شروع کرد به کشتن خویش.
سوگ همین است، آمیزهای از بیچارگی و خشم و اندوه.
در مجلس عزا در مراسم ختم،پسران راننده مقتول بر سر راننده قاتل ریختند و او را و مچول، شاگرد راننده را زدند و زدند و زدند، اما مردگان برنگشتند.
کشتن مچول هم چاره کار نیست.اعدام الله قلی هم.
مچول رو به جمع سوگواران گفت: گذشت کنید از ما که همگی محتاج بخششیم!
وقتی سوگواران در مجلس عزا مویه می کردند و زاری؛ وقتی قاتل و مقتول بر سر و روی همدیگر میکوفتند و ناامیدانه همدیگر را میزدند.
خانم بزرگ صاحب عزاترین فرد داستان او که عزیزترینهایش را از دست داده بود از بالای مجلس به سوگ و سیاهی و فاجعه و خشم و اندوه و بیقراری و ناچاریِ سوگواران، متین و موقر و صبور و فکور مینگریست.
اما اکنون در این روزگار، درد این است که مهتاب و حشمت و کیهان و کیوان و صفر و زرین کلاه مردهاند، اینک مجلس عزاست؛ اما این مجلسِ سوگ،خانم بزرگ ندارد.
خانم بزرگی با خردی کهنسال و متانتی بی تشویش که قاتل و مقتول و ستوان و پاسپان و باغبان و نامهرسان و سمسار و مامور بیمه و پزشک و راننده و مرد روستایی و زن شوهر مرده را، کودک و بزرگ و گناهکار و بیگناه را، همه را زیر یک سقف جمع کند.
خانم بزرگی که نه جانب مقتول را بگیرد نه جانب قاتل را، نه جانب جگر گوشه هایش را نه جانب جگر سوزندهها را…
خانم بزرگی که فقط جانب آینه را بگیرد.
آینه چیست؟ جز فرهنگ، جز اخلاق، جز روان روشن جامعه، جر خرد جمعی و وجدان عمومی، جز خیر همگانی، جز آینده، جز زندگی
خانم بزرگ گفت که این آینه پیشتر هم گم شد و سر از سمساری درآورد اما مهتاب گشت و آن را پیدا کرد حالا قول داده که آینه را بیاورد،حتی اگر مرده باشد.او سر قولش میماند!
یعنی حتی اگر مرده باشیم، باز هم باید سر قولمان بمانیم!
این عزاخانه این سوگسرای دائمی، به خانم بزرگی احتیاج دارد که در گیرودار ختم و خشونت وسط بهت و بیچارگی اصرار کند، اصرار کند، اصرار کند به عروسان سیاه بخت این جامعه، به تک تک ما و بگوید بلند شو، بلند شو لباست را عوض کن، مبادا خواهرت تو را این گونه ببیند.
و آن هنگام که ماهرخ،عروس تیرهبخت می رود و سفید بر میگردد،مهتاب هم آینه به دست از در میرسد.
مردگان آینه را به مجلس عزا میآورند و سوری در سوگ برپا میشود!
ما خانم بزرگی نداریم. ما در مجلس سوگ وطنیم. آینده گم شده است، آینه هم. اما…
اما ما همگی به این سرزمین قولی دادهایم که آینه را پیدا کنیم،تا آیندگان، آینده را در آن ببینند.
ما میان این همه ناامیدی، ما همگی باید باور کنیم که آینه پیداکردنی است.
من به جستجوی آینه میروم
من به خواهر کوچکترم قولی دادهام
من حتی اگر خودم نرسم
آینه را به او خواهم رساند…
#عرفان_نظرآهاری
سپاس از استاد بهرام بیضایی
سپاس از مسافران
سپاس از نسخه شفابخشش
(نسخهای که در گنجه ماند و کسی بر درد نگذاشت)
@lightworkers
دلم میخواستهای من زیادند،
بلندند،
طولانیاند
اما مهمترین دلم میخواستها این است که:
انسان باشم، انسان بمانم، انسان محشور شوم...
چقدر وقت کم است!!!
تا وقت دارم باید مهرورزی کنم؛
به همین چند نفر که از تمام مردم دنیا
با من نفس میکشند.
باید مهر بورزم به همین جغرافیایی که سهم من است از جهان.
وقت کم است...!!!
باید خوب باشم، مهربان باشم،
و دوست بدارم همه زیباییها را.
میگویند انسانهای خوب به بهشت میروند اما من میگویم انسانهای خوب هر کجا باشند آنجا بهشت است!
#حسین_پناهی
@lightworkers
