Light Workers🔆
Открыть в Telegram
چو ذَرِه باش، پویان سویِ خورشید؛ که تا چون خاک، زیرِ پا نمانی چو اِستاره به بالا، شبروی کن که تا زآن ماه بیهمتا نمانی صفحه اینستاگرام https://B2n.ir/nx2538 @lightworkers
Больше404
Подписчики
Нет данных24 часа
Нет данных7 дней
-130 дней
Архив постов
قسمت چهارم
اگر فقط داستان را ببینیم، این صحنه چیز خاصی ندارد.
یک نفر با لحن مرثیه درباره سفر میخواند...
یکی دیگر بیاختیار گریه میکند...
و مجری فقط نگاه میکند.
اما اگر این صحنه را مانند یک رؤیا تحلیل کنیم، ناگهان همه چیز تغییر میکند.
در روانکاوی، هیچ شخصیتی بیدلیل در صحنه حضور ندارد.
هر شخصیت میتواند نماینده بخشی از روان انسان باشد.
اگر این نگاه را بپذیریم، سه شخصیت اصلی این سکانس دیگر سه عروسک نیستند.
آنها سه نیروی درونی ما هستند.
گدا، صدای زخم است.
او همان بخشی از روان است که هنوز با کمبود زندگی میکند.
نه فقط کمبود پول...
بلکه کمبود امنیت...
کمبود عشق...
کمبود دیده شدن...
کمبود احساس ارزشمندی...
او زخمی است که هنوز حرف میزند.
فامیل دور، احساس خام است.
او تحلیل نمیکند.
قضاوت نمیکند.
او فقط احساس میکند.
مثل کودکی که هنوز بین واقعیت و هیجان فاصلهای نگذاشته است.
هر موج هیجانی که وارد اتاق شود...
مستقیماً وارد بدن او میشود.
اما ایرج طهماسب چه کسی است؟
به نظر من اینجا مهمترین شخصیت، نه گداست...
نه فامیل دور...
بلکه کسی است که تقریباً هیچ کاری نمیکند.
او فقط نگاه میکند.
و دقیقاً همین «هیچ کاری نکردن» مهمترین کار اوست.
بزرگترین توانایی انسان چیست؟
اکثر مردم فکر میکنند بزرگترین توانایی انسان، فکر کردن است.
اما روانشناسان تحلیلی پاسخ دیگری میدهند.
بزرگترین توانایی انسان...
تماشا کردن ذهن خویش است.
یعنی بتوانی قبل از اینکه واکنش نشان دهی...
قبل از اینکه فرار کنی...
قبل از اینکه نصیحت کنی...
قبل از اینکه نجات بدهی...
فقط ببینی.
بیشتر انسانها نمیبینند...
آنها واکنش نشان میدهند.
یکی گریه میکند.
یکی میخندد.
یکی عصبانی میشود.
یکی نصیحت میکند.
یکی قهر میکند.
یکی فرار میکند.
اما تعداد کمی فقط مشاهده میکنند.
یونگ از مفهومی به نام «منِ ناظر» با همین اصطلاح استفاده نکرد، اما در آثارش بر شکلگیری رابطه آگاهانه میان «من» (Ego) و «خود» (Self) و توانایی مشاهده محتوای روان بدون یکی شدن کامل با آن تأکید میکند. در رواندرمانیهای مبتنی بر ذهنآگاهی و نیز در ACT از مفهومی نزدیک با عنوان خودِ مشاهدهگر استفاده میشود.
این بخش از روان...
قضاوت نمیکند.
سرکوب نمیکند.
فقط آگاه است.
به همین دلیل من ترجیح میدهم سکوت ایرج طهماسب را نه بهعنوان «بیتفاوتی»، بلکه بهعنوان یک نماد هنری از این جایگاه مشاهدهگر بخوانم.
درمان دقیقاً از همین نقطه آغاز میشود.
بیشتر مراجعان وقتی وارد اتاق درمان میشوند، میخواهند احساسات بدشان فوراً از بین برود.
اما درمانگر عجله نمیکند.
او ابتدا کمک میکند فرد احساسش را ببیند.
چون چیزی که دیده نشود...
تغییر هم نمیکند.
برای درک بهتر چندین مثال میزنم
مادری را تصور کنید که فرزندش گریه میکند.
مادر اول میگوید:
«گریه نکن.»
مادر دوم میگوید:
«ببینم چه اتفاقی افتاده.»
کدام مادر، شبیه ایرج طهماسب است؟
دومی.
او قبل از اصلاح کردن...
تماشا میکند.
در مثال بعد، همسرت با عصبانیت وارد خانه میشود.
واکنش معمول چیست؟
«باز شروع کردی...»
اما اگر بتوانی چند ثانیه فقط مشاهده کنی...
ممکن است پشت خشم او، ترس را ببینی.
پشت ترس، خستگی را.
و پشت خستگی، نیاز به دیده شدن را.
و حالا، خودت را تصور کن.
شب در رختخواب هستی.
ناگهان اضطراب شروع میشود.
معمولاً چه میکنی؟
موبایل را برمیداری.
فیلم میبینی.
موسیقی پخش میکنی.
غذا میخوری.
با کسی حرف میزنی.
یعنی هر کاری میکنی تا احساس را نبینی.
اما اگر فقط پنج دقیقه کنارش بنشینی و آن را مشاهده کنی...
ممکن است برای اولین بار بفهمی که اضطراب، دشمن تو نیست.
پیامآور توست.
چرا سکوت طهماسب اینقدر تأثیرگذار است؟
زیرا برخلاف بیشتر شخصیتهای تلویزیونی، او عجلهای برای نجات دادن ندارد.
در دنیای امروز همه میخواهند فوراً واکنش نشان دهند
در شبکههای اجتماعی...
در سیاست...
در خانواده...
در روابط...
اما روان بالغ، همیشه با واکنش تعریف نمیشود.
گاهی با ظرفیتِ تحمل کردن تعریف میشود.
این همان چیزی است که روانکاو بریتانیایی ویلفرد بیون آن را «ظرفیت تحمل» توصیف میکند؛ یعنی توانایی نگه داشتن و پردازش هیجان، بدون اینکه فوراً آن را به دیگری پس بزنیم.
اگر این برداشت را روی صحنه اعمال کنیم، میتوان گفت طهماسب هیجان را در خود نگه میدارد و اجازه میدهد صحنه آشکار شود، نه اینکه فوراً آن را قطع یا کنترل کند.
حالا آینه را جلوی خودمان بگیریم...
وقتی فرزندت گریه میکند...
تو کدام شخصیتی؟
گدا؟
فامیل دور؟
یا ایرج؟
وقتی همسرت ناراحت است...
کدام نقش را بازی میکنی؟
وقتی خودت دچار اضطراب میشوی...
آیا فقط واکنش نشان میدهی...
یا میتوانی چند دقیقه، بدون جنگیدن، فقط شاهد آن باشی؟
پایانِ زندگی ما لزوماً همان روزِ مرگمان نیست: برای برخی کسان، این روز بسی پیشتر فرا میرسد، امّا برای آنکس که به راستی زنده است، شاید هرگز فرا نرسد.
📙 نور جهان
#کریستین_بوبن
@lightworkers
کسی که به کار خود پردازد اگرچه آن را ناقص انجام دهد،
بهتر است از آن که به کار دیگری مشغول شود اگر چه آن را کامل تواند انجام دهد.
#باگاواد_گیتا
@lightworkers
قسمت سوم
چرا گدا حتی شادی را با صدای عزا روایت میکند؟
این قسمت، به نظر من قلب شخصیت گداست.
اگر فقط به متن دقت کنیم، او درباره سفر، تفریح، بیرون رفتن و تجربههای لذتبخش حرف میزند.
اما اگر چشمها را ببندیم و فقط به صدایش گوش دهیم...
احساس میکنیم در مجلس سوگواری نشستهایم.
اینجا سؤال مهمی به وجود میآید.
چرا مغز ما بین شادی و سوگواری دچار تناقض میشود؟
پاسخ این سؤال، فقط درباره شخصیت گدا نیست.
بلکه درباره میلیونها انسانی است که سالهاست شادی را تجربه میکنند...
اما نمیتوانند آن را احساس کنند.
در روانشناسی مفهومی وجود دارد که اگرچه نامهای مختلفی در نظریههای گوناگون دارد، اما مضمونش یکی است:
دستگاه عصبی انسان به آنچه بارها تجربه کرده، عادت میکند.
اگر کودکی در محیطی رشد کند که آرامش، امنیت و محبت در آن غالب باشد، بعدها آرامش برایش طبیعی است.
اما اگر کودکی سالها با اضطراب، تحقیر، فقدان یا بیثباتی زندگی کرده باشد، ممکن است مغزش همان وضعیت را «آشنا» تلقی کند؛ نه لزوماً «خوب»، بلکه آشنا.
به همین دلیل است که بعضی افراد، وقتی همه چیز خوب پیش میرود، ناخودآگاه احساس بیقراری میکنند یا انتظار دارند اتفاق بدی بیفتد.
گویی ذهن میگوید:
«این میزان آرامش طبیعی نیست...»
شادیای که باور نمیشود.
در این خوانش، گدا انگار میگوید:
«من از سفر میگویم...
اما بدنم هنوز رنج را میشناسد.»
و این دقیقاً همان شکافی است که در بسیاری از انسانها دیده میشود.
ظاهرشان میخندد...
اما بدنشان هنوز عزادار است.
به عنوان مثال؛ مردی که ترفیع گرفت اما خوشحال نشد.
سالها تلاش کرده است.
بالاخره مدیر شرکت شده.
همه تبریک میگویند.
اما خودش فقط میگوید:
«حالا مسئولیتم بیشتر شد.»
چرا؟
چون ذهن او موفقیت را تجربه نکرده است.
ذهن او فقط خطر را میبیند.
در مثالی دیگر؛ زنی که بالاخره عاشق شد.
همسر خوبی دارد.
رابطه سالمی دارد.
اما هر شب از خودش میپرسد:
«حتماً یک روز من را ترک میکند.»
واقعیت این نیست.
اما بدن او هنوز در گذشته زندگی میکند.
و مثال بعدی اینکه؛ کودکی که بزرگ شده اما هنوز منتظر دعواست.
در خانهای بزرگ شده که هر شب صدای فریاد میآمد.
امروز چهل ساله است.
همسر مهربانی دارد.
اما اگر همسرش پنج دقیقه دیر جواب پیامش را بدهد...
تمام بدنش وارد وضعیت هشدار میشود.
واقعیت اکنون نیست.
واکنش، متعلق به گذشته است.
این همان چیزی است که در صدای گدا شنیده میشود.
کلمات امروز هستند...
اما احساس، متعلق به دیروز است.
یونگ معتقد بود انسان فقط خاطرهها را حمل نمیکند.
او «لحن زندگی» را نیز با خود حمل میکند.
ممکن است کسی از فقر بیرون آمده باشد...
اما روانش هنوز فقیر باشد.
ممکن است کسی از جنگ خارج شده باشد...
اما بدنش هنوز در میدان نبرد زندگی کند.
ممکن است کسی سالهاست دیگر تحقیر نشود...
اما هنوز با صدای کسی که تحقیرش کرده حرف بزند.
شخصیت گدا نیز شاید بیش از آنکه درباره فقر بیرونی باشد، درباره حافظه هیجانی است.
اگر نویسنده فقط میخواست مردم بخندند، کافی بود متن خندهدار بنویسد.
اما اینجا اتفاق دیگری افتاده است.
متن و لحن از هم جدا شدهاند.
این تضاد، مخاطب را همزمان در دو مسیر میبرد:
ذهن میخندد...
بدن غم را حس میکند.
و همین تضاد است که شخصیت را فراموشنشدنی میکند.
حالا به خودمان برگردیم...
چند بار شده که گفتهای:
«حالم خوبه...»
اما صدایت چیز دیگری گفته است؟
چند بار شده که در مهمانی خندیدهای...
اما تمام عضلات صورتت خسته بودهاند؟
چند بار شده که موفق شدهای...
اما نتوانستهای لذت ببری؟
اگر پاسخ این سؤالها «بله» است، شاید مسئله این نباشد که شادی وارد زندگیات نشده است.
شاید مسئله این باشد که روانت هنوز زبان شادی را یاد نگرفته است.
شخصیت گدا فقط از سفر حرف نمیزند.
او آینهای است که از ما میپرسد:
«آخرین باری که واقعاً از ته دل خوشحال شدی، کی بود؟»
نه زمانی که لبخند زدی...
نه زمانی که دیگران فکر کردند خوشحالی...
بلکه زمانی که بدنت هم باور کرده بود که دیگر لازم نیست عزادار بماند.
ادامه دارد...
#مهدی_شفیعی
@lightworkers
چه خوب است که انسان روحی را یافته باشد تا در میان آشوبِ طوفانها بتواند در دامنش بخزد.
پناهگاهی اطمینانبخش که در آن به انتظار آرامش ضربان قلب خود ، نفسی برآورد.
بزرگترین شادی را در آن بیابد که خود را به اختیار او گذارد.
احساس کند که رازدارش اوست ،
زیباییهای جهان را با حواس او در آغوش کشد...
با قلب او از زندگی کام گیرد حتی با او رنج ببرد.
آه رنج کشیدن با او، شادیست.
#رومن_رولان
@lightworkers
قسمت دوم
چرا فامیل دور گریه میکند، درحالیکه گدا از سفر و تفریح حرف میزند؟
در نگاه اول، این صحنه فقط خندهدار است.
گدا درباره رفتن، گردش، مسافرت و لذتهای زندگی میخواند.
اما شیوه خواندنش شبیه نوحه، روضه و مرثیه است.
و عجیبتر اینکه...
فامیل دور، اصلاً به معنای کلمات گوش نمیدهد.
او فقط گریه میکند.
اکثر مخاطبان تصور میکنند این فقط یک شوخی است.
اما اگر از منظر روانشناسی به آن نگاه کنیم، این صحنه یکی از دقیقترین توصیفهای ذهن انسان است.
انسانها بیشتر به «چگونه گفتن» واکنش نشان میدهند تا «چه گفتن».
ما تصور میکنیم تصمیمهایمان منطقی است.
اما مغز انسان قبل از اینکه معنی کلمات را پردازش کند، لحن، آهنگ، ریتم، کشش صدا و بار هیجانی را دریافت میکند.
به همین دلیل است که ممکن است کسی بگوید:
«خیلی خوشحالم.»
اما ما احساس کنیم ناراحت است.
یا برعکس...
کلمات مثبت باشند...
اما چیزی در درونمان احساس خطر کند.
در شخصیت گدا نیز همین اتفاق رخ میدهد.
او از شادی حرف میزند...
اما صدایش سوگواری میکند.
ذهن منطقی شاید متن را بشنود...
اما ناخودآگاه، موسیقی غم را دریافت میکند.
ناخودآگاه، زبان خودش را دارد.
یونگ جملهای دارد که میگوید:
«ناخودآگاه با استدلال حرف نمیزند؛ با تصویر، نماد و احساس سخن میگوید.»
اگر این جمله را به این سکانس اضافه کنیم، متوجه میشویم که فامیل دور در حقیقت به معنای کلمات پاسخ نمیدهد.
او به بار هیجانی صدا پاسخ میدهد.
در واقع، انگار بخش ناخودآگاه او، قبل از ذهن آگاهش وارد گفتوگو شده است.
فرض کنید مادری به فرزندش بگوید:
«من نگرانتم.»
اما لحنش سرشار از اضطراب، کنترلگری و ترس باشد.
کودک کدام را دریافت میکند؟
کلمات را؟
یا اضطراب را؟
تقریباً همیشه، احساس را.
یا مردی به همسرش بگوید:
«دوستت دارم.»
اما صدایش سرد، نگاهش بیروح و بدنش دور باشد.
همسرش کدام را باور میکند؟
«دوستت دارم.»
یا سردی رابطه را؟
در این سکانس، فامیل دور انسانی نیست که متن را تحلیل کند.
او انسانی است که احساس را میبلعد.
در زندگی واقعی نیز چنین افرادی زیادند.
کافی است وارد اتاق شوند.
اگر فضا متشنج باشد، بدون اینکه کسی چیزی بگوید، حالشان خراب میشود.
اگر فضا اندوهگین باشد، اشکشان جاری میشود.
اگر محیط پر از خشم باشد، بدنشان منقبض میشود.
این افراد الزاماً ضعیف نیستند.
آنها گیرندههای بسیار حساسی برای هیجان دیگران دارند.
اگر این حساسیت با خودآگاهی همراه نباشد، فرد بهتدریج مرز میان احساس خودش و احساس دیگران را از دست میدهد.
تقریباً همه نگاهها به سمت گدا و فامیل دور میرود.
اما یک شخصیت دیگر نیز حضور دارد.
ایرج طهماسب.
او نه گریه میکند...
نه میخندد...
نه دخالت میکند...
فقط نگاه میکند.
این سکوت، اتفاقی نیست.
میتوان گفت طهماسب در این لحظه نقش بخش مشاهدهگر روان را بازی میکند؛ همان بخشی که در برخی رویکردهای رواندرمانی از آن با عنوان «ناظر درونی» یا «خودِ مشاهدهگر» یاد میشود.
او نه احساسات را انکار میکند، نه فوراً برای متوقف کردنشان وارد عمل میشود.
فقط شاهد است.
در درمان نیز یکی از اولین مهارتها همین است:
اینکه قبل از قضاوت، قبل از فرار، قبل از واکنش، بتوانیم آنچه در درونمان میگذرد را ببینیم.
شاید عمیقترین سؤال این سکانس این باشد
وقتی کسی با لحن اندوه حرف میزند...
چرا بعضیها اشک میریزند...
بعضیها میخندند...
بعضیها بیتفاوت میمانند...
و بعضیها میخواهند فوراً او را ساکت کنند؟
پاسخ فقط در شخصیت گدا نیست.
پاسخ در ساختار روان هر یک از ماست.
زیرا هرکدام، از دریچه زخمهای خودمان به دنیا نگاه میکنیم.
در قسمت بعد وارد یکی از پیچیدهترین لایههای این شخصیت میشویم
چرا گدا برای بیان شادی، از زبان سوگواری استفاده میکند؟
آیا او فقط یک شخصیت طنز است، یا انسانی که آنقدر با رنج زندگی کرده که حتی شادی را هم با صدای اندوه تجربه میکند؟
ادامه دارد...
#مهدی_شفیعی
@lightworkers
هیچ فضیلتی والاتر از حقیقت نیست
هیچ گناهی حقیرتر از نادانی نیست
بنابراین موجود میرا باید به دامن حقیقت با تمام وجودش پناه برد.
نیایش عاری از حقیقت
بی حاصل
ذکر عاری از حقیقت
بی نتیجه
و تزکیه عاری از حقیقت
بیحاصل چون پروراندن بذری در شوره زار است.
#ماها_نیروانا
@lightworkers
روانشناسی شخصیت «گدا» در مهمونی؛ وقتی فقر، فقط نداشتن پول نیست...
قسمت اول
چرا شخصیت «گدا» اینقدر آشناست؟
بیشتر مردم وقتی شخصیت «گدا» را در برنامه مهمونی میبینند، میخندند. اما اگر کمی عمیقتر نگاه کنیم، متوجه میشویم که ما به یک «گدا» نمیخندیم؛ بلکه به بخشی از روان خودمان میخندیم.
این دقیقاً همان چیزی است که کارل گوستاو یونگ از آن با عنوان «سایه» یاد میکند.
سایه، آن بخش از شخصیت ماست که سالها تلاش کردهایم آن را نبینیم؛ احساس نیاز، ضعف، وابستگی، حسادت، کمبود، ترس و درماندگی.
شخصیت گدا، این بخشها را بدون هیچ آرایشی جلوی چشم ما میگذارد.
او از نیازهایش خجالت نمیکشد.
او برای گرفتن محبت، غذا یا توجه، خودش را کوچک میکند.
و همین ما را میترساند.
زیرا بیشتر ما دقیقاً همین کار را انجام میدهیم؛ فقط لباس شیکتری پوشیدهایم.
گدا فقط پول نمیخواهد...
بزرگترین اشتباه این است که فکر کنیم این شخصیت فقط نماینده فقر اقتصادی است.
در واقع او نماینده فقر روانی است.
ممکن است کسی میلیاردها تومان ثروت داشته باشد اما از نظر روانی یک گدا باشد.
چگونه؟
او دائماً دنبال تأیید دیگران است.
با یک پیام جواب نگرفتن به هم میریزد.
اگر کسی تحویلش نگیرد احساس بیارزشی میکند.
اگر تعریفش نکنند، احساس میکند وجود ندارد.
در چنین حالتی او پول دارد، اما عزت نفس ندارد.
او ثروتمند است، اما گدای توجه است.
حتماً افرادی را دیدهاید که همیشه میگویند:
«دوستم داری؟»
«از دستم ناراحت نیستی؟»
«هنوز برات مهمم؟»
این سؤالها ظاهراً درباره عشق هستند؛ اما در عمق، درخواست محبت نیستند، بلکه گداییِ اطمینان هستند.
آنها نمیتوانند ارزشمندی خود را از درون احساس کنند.
پس مجبورند مدام آن را از دیگران قرض بگیرند...
گاهی فرد هیچوقت مستقیم چیزی نمیخواهد.
اما اگر سلامش را جواب ندهی تا چند روز ناراحت میشود.
اگر دعوتش نکنی احساس تحقیر میکند.
اگر در جمع از او تعریف نکنی، درونش فرو میریزد.
او در ظاهر انسان مقتدری است.
اما در واقع گدای احترام است.
در شبکههای اجتماعی این شخصیت بسیار فراوان است.
هر استوری، هر عکس، هر پست، یک سؤال پنهان دارد:
«من را میبینید؟»
اگر لایک کم شود، اضطراب شروع میشود.
اگر کسی واکنش نشان ندهد، احساس پوچی ایجاد میشود.
در اینجا مشکل اینستاگرام نیست.
مشکل این است که فرد آینه درونی ندارد.
بنابراین مجبور است خودش را در آینه چشم دیگران ببیند.
چرا از دیدن این شخصیت لذت میبریم؟
زیرا طنز، امنترین راه دیدن حقیقت است.
اگر کسی مستقیم به ما بگوید:
«تو گدای محبتی.»
احتمالاً ناراحت میشویم.
اما وقتی همین حقیقت را در قالب یک شخصیت طنز میبینیم، دفاعهای روانی ما ضعیفتر میشوند و میتوانیم بدون احساس حمله شدن، لحظهای به خودمان نگاه کنیم.
به همین دلیل، طنز گاهی از نصیحت اثرگذارتر است.
شاید سؤال اصلی این نباشد که:
«آیا من مثل این شخصیت هستم؟»
بلکه سؤال واقعی این باشد:
من در کدام بخش از زندگیام گدایی میکنم؟
گدای عشق؟
گدای احترام؟
گدای تأیید؟
گدای توجه؟
گدای موفقیت؟
یا حتی گدای معنویت، وقتی ارزش خود را فقط با تأیید دیگران از فعالیتهای معنوی میسنجم؟
تا زمانی که پاسخ این سؤال را پیدا نکنیم، ممکن است ظاهرمان کاملاً آراسته باشد، اما درونمان همچنان دستش را به سوی دیگران دراز کرده باشد....
ادامه دارد...
#مهدی_شفیعی
@lightworkers
زمان،
دیواری میانِ ما و ابدیت نیست؛
پنجرهایست که اگر گشوده شود
گذشته در حالِ زنده،
و آینده در امکانِ بی کران،
همزمان به رقص در میآیند.
#ژان_گبسر
خاستگاه همواره حاضر
@lightworkers
عالم كبير و عالم صغير
درونِ اين بدن، كوه ِ مرو ، هفت قاره ، درياها،اقيانوس ها، كوه ها، دشت ها، و حاميان اين دشت ها می زیَند.
در دل این تن ، هم چنين اهل بَصيرت، فرزانگان ، تمامي ستارگان و سياره ها ، رودهاي مقدس و زيارتگاه ها، و ایزدانِ معابد سكونت دارند .
در آن [بدن] ، ماه و خورشيد يعني غايت هستي و نيستي و دليل آفرينش و نابودي در گردش اند . همچنین اتر ، باد ، آتش ، آب و خاك نيز در نوسان اند.
تمام موجوداتي كه سه عالم را شكل داده اند و در پيوند با كوه مرو هستند و به همراهِ تمامي كنش هايشان در بدن يافت مي شوند .
او كه تمامی اين حقایق را در خویش دریافته است ،بی هیچ تردید يك يوگي راستین است .
#شیوا_سامهیتا
@lightworkers
چون سالک در بی آزاری استقرار یابَد،
تمامی موجودات در حضورش آرام گیرند.
#یوگا_سوترا
@lightworkers
با زندگی یگانه و هماهنگ شوید،
تا شنوای پیامِ روحتان باشید.
#سوامی_ساتیاناندا
@lightworkers
در عصر هوش مصنوعی، آینده متعلق به باهوشترینها نیست؛
متعلق به انسانترینهاست.
ماشینها میتوانند تحلیل کنند، پیشبینی کنند و حتی خلق کنند؛
اما هنوز این انسان است که معنا میآفریند،
همدلی میکند و برای دیگری اهمیت قائل میشود.
شاید در آینده:
تفاوت آدمها نه در میزان دانستن،
که در میزان انسان ماندن باشد.
@lightworkers
عشق را پنهان میدارم و اشکهایم آشکارش میسازند
ومیمیرانمش و اشتیاقم زندهاش میکند
و عذابدهندهام شیرینِ نازکْپیکری است
که تمام خوبیها در او جمع است
و گویا در خوبی، صورت یوسف است
و گویا من در غم، پدر اویم
ای که بآتش چهره محب خود را میسوزانی
دست نگهدار که اشکهایم خاموشش میکنند!
بدان آتش جسم و تمام اعضایم را بسوزان
و اما بر قلبم، مواظبت کن که تو در آنی
اگر عشاق اشتیاقم بر تو را انکار کردند
چه باک؟
که من عشق و زاده عشق و پدر آنم.
ابن فارض مصری
@lightworkers
غاری که از ورود به آن ترس دارید،
همان گنجی را در نهان دارد که به دنبالش می گردید.
#جوزف_کمبل
@lightworkers
مىدانى، بعضی آدمها فقط با حضورشان، بدون اين كه كارى كنند يا حرفى بزنند، حال آدم را خوب مىكنند.
مثل نسيمى كه نمىبینیاش، اما مىفهمى هوا تازه شده.
جی دی سلینجر
@lightworkers
اگرچه انسان به فعالیتهای این جهانی مشغول است،
اما او که ذهنش خواه ارام و یا در نوسان
ولی بی هیچ واکنشی ، چونان خلا در سکون است،
گویند او در زمان حیاتش به رهایی رسیده است.
او که درخشش ذهنش
نه در شادی، طلوع
و نه در رنج ، غروب میکند
گویند او در زمان حیاتش به رهایی رسیده است.
او که در خواب بیدار است، و بیداری را نمیشناسد (بیداریاش بری از میل است)
گویند او در زمان حیاتش به رهایی رسیده است.
ای فرزانه ، آن هنگام که او در «من» به خرسندی قرار یافته است،
«من» همواره حاضر در میان تمامی موجودات،
و از تمایلات زادهی ذهن رهایی یافته است،
گویند او در زمان حیاتش به رهایی رسیده است.
#وارآها_اوپانیشاد
@lightworkers
