🫂همدلی🫂
Kanalga Telegram’da o‘tish
🌹به کانال همدلی خوش آمدید.🌹 👈 کانالی ،اجتماعی ،آموزنده ،علمی ،طنز ،خبری ،سرگرمی ، موسیقی وغیرسیاسی ⚠️ارسال فیلم عکس نظرات، انتقادات ارتباط باادمین کانال به آیدی زیرپیام دهید. @AliEtemadi2 .
Ko'proq ko'rsatish7 753
Obunachilar
+624 soatlar
+87 kun
+13630 kun
Postlar arxiv
7 753
دوستان نازنین
خسته نباشید همگے
از اینڪه تا این ساعت از شب مارو با نگاههاے قشنگتون همراهے ڪردید متشڪرم 🙏
مفتخریم ک خدمتگزار شمائیم
تا روز دیگر و خدمتے دیگر همگے رو ب خداے بزرگ میسپاریم
تا درودے دیگر بدرود
شبتون خوش عزیزان
@Hamdeli20 🌺🍃
7 753
🌹به کانال همدلی خوش آمدید.🌹
👈 کانالی ،اجتماعی ،آموزنده ،علمی ،طنز ،خبری ،سرگرمی ،
موسیقی وغیرسیاسی
⚠️ارسال فیلم عکس نظرات، انتقادات
ارتباط با مدیر کانال به آیدی زیرپیام دهید.
@AliEtemadi2
https://t.me/HAMDELI20
7 753
❤️
دردِ عشقی کشیدهام که مَپُرس
زهرِ هجری چشیدهام که مَپُرس
گشتهام در جهان و آخرِ کار
دلبری برگزیدهام که مپرس
❤️حافظ
🍂🌾
@Hamdeli20 🌺🍃
7 753
همه عُمر بر ندارم سَر از این خُمارِ مستی
که هنوز من نبودم،که تو در دلم نشستی
سعدی
@Hamdeli20 🌺🍃
7 753
همه جوره اخلاق مردش دستش بياد ،
بعضى مرد ها آنقدر قشنگ رل بازى مى كنن كه ممكنه مدتها بگذره
تازه يک چيز هايى ببينى كه باورت نشه گفتم نازنين واضح تر حرف بزن من
يك كمى خنگم گفت
... ببين من كه مى بينى توى دست اين مرد روانى اسير شدم اول علتش این بودکه راه برگشت نداشتم بعد هم او آرام آرام اخلاقش رو رو كرد اوائل میگفت ما هر دوتايى كار كنيم و زندگيمو میسازيم من و تو نداره و از اين حرفها بود يواش يواش بخودم آمدم ديدم زندگى ما تكون نخورده حتى يك وسيله خانه اضافه نكرديم
مى گفتم اقساطى خونه بخریم ميگفت نه وام هاى اينحا سود كلان داره
فلان وسيله رو مى خوام
.... نه ما بايد فعلا پس انداز كنيم وسائل جديد و مدرن مياد به وقتش مى خريم هى سر من رو گرم كرد تا بوسيله
دوستام خبر دار شدم كه سه واحد خونه توى ايران خريده برات بقيه ماجرا را هم
كه گفتم حالا من نه زيبا بودم كه اميدى به زندگى بهتر و شوهر ديگه اى داشته
باشم نه تحصيلات داشتم و كارى بلد بودم خب سوختم و ساختم
، ولى تو فرق مى كنى گفتم
...يعنى ممكنه نادر چيزى رو به من نگفته باشه يا مثلا زنى بچه اى توى زندگيش باشه؟ گفت نه دلت رو چركين نكن ولى بدان كه شوهرت سى و چهار سالشه مسلما قبل از تو زنهايى توى زندگيش بودن ، اين خيلى طبيعيه هم تيپ و قيافه داره هم مال و مكنت خب اينجا هم كه خيلى عاديه كه با دخترى مدتها دوست باشى ولى خيال: ازدواج با اونو نداشته باشى بابك هم همين طور همه مردها اگر نباشن غير عاديه
لازم هم نيست بياد از يكى يكى اونها براى تو حرف بزنه مهم اينه كه الان تعهد داشته باشه و بتو وفا دار باشه
وقتى ديد كه چهره من درهم شده گفت ببينم تو فكر كردى كه اولين زنى هستى پا توى زندگيش گذاشتى اينجا
دختر ها هم اين قداست را تا سى و چهار سالگى
ندارن گفتم آخه هيچوقت چیزی نمى گه
مثلا چى بگه؟ اصلا من اشتباه كردم ذهنت بيخودى در گير شد
اما خواستم فقط يك مثال بزنم توآنقدر ساده ای که اگه میگفتی از فلان روستای دور افتاده آمدی من برام عادی تربود آخه تهرانی و اینقدر ساده ؟؟
*ادامه دارد ...*
📚داستانهای تایپی📚
@Hamdeli20 🌺🍃
7 753
داستان شب :
*آدم برفی (1)*
نویسنده : _شهپر تواضعی_
*قسمت چهاردهم : ⬇️*
از نازنين خواستم كه از ساعت كارش در هتل اگر مى تواند كم كند و حداقل
يكروز در ميان با من باشد تصميم گرفتم حالا كه نادر دستم را باز گذاشته در
كلاس هايى كه مى روم و هم چنین برخى امكاناتم او را شريك كنم
گفت جواب بابك را چه بدهم ؟
گفتم جوابش با نادر مى گويد سه روز در هفته زنت را استخدام مى كنم كه به ليلا
كمك كند بهانه اش هم اينست من ناواردم و خود نادر هم وقت ندارد هميشه كنارم باشد
چهره تيره و افسرده اش رنگ باز كرد گفت ليلا تو را خدا براى من فرستاده
،وگرنه كجا نادر از حال من خبر داشت من بايد اين جا با نظافت اطاقهاى هتل عمر
و جوانيم را هدر مى دادم میگفت و اشکی را که از چشمش لبریز شده بود پاک میکرد
گذاشتم سينه انباشته از دردش را سبك كند براى نادر اين مخارج رقمى نبود آنهم
وقتى كسى پيدا شده بود كه همراه من باشد و تنهايى مرا پر كند
حالا يك همكلاسى داشتم با هم ورزش مى رفتم زبان مى خوانديم خريد مى كرديم حتى
گاهى غذا هم ميدادم براى بابك ببرد حتما اون بدبخت گدا صفت خيلى ذوقزده میشد
نمیدانست كه زن او هم مثل همه مخلوقات خدايى دارد
و اكنون من وسيله هستم كه درى را بگشايم و پرنده غمگين درونش را اندکی سوق به پرواز دهم
همه چیز خوب بوداما كم كم ديدم اوقاتم با اميد و نازنين و پريچهر خانم
ميگذرد ،،نادر حالا كه خيالش راحت شده بود فقط شبها به خانه مى آمد گاهى
حتى شامش را خورده بود تا ميآمدم گلايه كنم
من را بغل مى كرد و به سينه مى فشرد و مى گفت شوهر تو يك سر و هزار سودا
دارد اما هميشه غلام حلقه به گوش تو ميماند حالا شش ماه از اقامتم گذشته
بود همچنان رابط من با خانواده ام دايى بود مى گفت مادرت حاضر نيست بياد
پاى تلفن هنوز تبش تنده
ميگه اين دختر اصلا به آبروى ما فكر نكرد هر چه برايش از زندگيت تعريف
مى كنم دستهایش را بعلامت اينكه بسه نمى خوام بشنوم تكان ميده و ميگه آخه
به چه قيمتى به چه قيمتى پدرش را ده سال پير تر كرد ولى تو مطمئن باش
دايى به يكسال نمى كشه كه خشمشون فرو كش ميكنه
عکس هایی را که فرستادی به ليدا نشان دادم به به چه خانه اى چه اطاق ها و
سالن مجللى دايى تو دارى توى يك قصر زندگى مى كنى
ليدا آب از چك و چونه اش سرازير شد ه بود مى گفت بدم به مامان ببينه گفتم نه
همه رو تيكه تيكه مى كنه مي اندازه توى فاضلاب مگر نمى بينى وقتى اسم ليلا
مياد ميشه كوه آتشفشان و طغيان ميكنه ميدانم كه دلش بيشتر از دورى تو تنگه
گفتم بيا يك سفر برو اصلا با هم ميريم سرم داد زد خودت دلت ميخواد برى من
را وسيله نكن یک بار اذيتش کردم گفتم ليلا سه روزه بيمارستانه
کارش را ول کرد
...چشه ؟ . .. چى شده؟ وقتى خنديدم با دمپایی دنبالم
دوید و میگفت الهى خير نبينى اصغر كه من رو به درد فراق اين چشم سفيد مبتلا كردى حالا هم هى سر به سرم بگذار
آخر همه حرفهاى دايى هم به موضوع آمدن خودش خاتمه پيدا مى كرد كه منهم هى قول ميدادم و اميدوارش مى كردم
وقتى به نادر مى گفتم مى گفت ببين من بيست ساله با اصغر دوستم اون اهل كار
نيست اينحا بايد مردكار باشى و گرنه لم بدى گوشه خانه كه پول مفت بهت
نميدن سرمايه چندانى هم كه نداره مگر خونه رو بفروشن كه پدر مادر تو هم
سر گردون ميشن من فكر همه چيز و كردم ، هر دفعه كه ميگه بگو نادر داره اقدام مى كنه
درست هم مى گفت
دايى ميخواست بياد اينجا پيش من از امكانات نادر استفاده
كنه خب براى چند ماه عيبى نداشت ولى دايى كه نميشد برای همیشه مهمان ما
باشه گفتم نادر جان چون بهش قول دادى برايش يك ويزاى سه ماهه جور كن
بگو فعلا سه ماه بيا گشتى بزن و برو
باشه فعلا چيزى بهش نگو
نازنين دستم را فشرد ، ليلا من چرا دارم كلاس زبان ميام خب حرف زدن كه بلدم
گفتم بايد قواعد را بلد بشى اگر بخواى دانشگاه برى فقط زبان محاوره اى كافى
نيست
...يعنى ميشه منم برم دانشگاه ؟
..چرا نشه هر جا من ميرم تو هم با منى ، وگر نه من گم ميشم هر دو
قاه قاه خنديديم ، گفت
... ليلا جان مى خواهم يك توصيه خواهرانه بهت بكنم خب فعلا نگذار بچه دار بشى گفتم آره خودم هم نمى خواهم به نادر هم گفتم تا بيست و پنج سالگى خودم بايد از زندگيم لذت ببرم گرچه اون مخالفه ميگه بچه دست و پاى تو رو نمى بنده
يك پرستار فقط مخصوص اون ميگيريم ولى نمى خوام بچه رو پرستار بزرگ كنه
ميخوام حد اقل تا دو سه سال پيش خودم باشه
ولى نازنين تو هم به اين دليل گفتى يا چيز ديگه اى میخواى بگى؟
، نه دليل مهم همينه كه گفتى اما كلا زن بايد توى زندگى زناشويى جا بيفته
7 753
خرس مادر نتوانست تولهاش را از مانع بزرگراه آزاد کند💔
سپس این افسر وارد عمل شد
فقط آخرش😅 تشکر بود یا طلبکار🤣
@Hamdeli20 🌺🍃
7 753
ﯾﺳﺮﯼ ﻫﻢ ﻫﺴﺘﻦ ﺣﺎﺿﺮﻥ ﺩﻭ ﺳﺎﻋﺘﻮ ﭘﻨﺠﺎﻩ ﻭ ﺩﻭ دقیقہ ﮐﻤﺮﺑﻨﺪ ﻣﺎشینو ﺗﻮﯼ ﺩﺳﺘﺸﻮﻥ ﺑﮕﯿﺮﻥ ﻭﻟﯽ ﻧﺒﻨﺪﻧﺶ😐
ﺍﯾﻨﺎ ﻫﻤﻮنایین ﮐﻪ ﺣﺎﺿﺮﻥ 10 ﺳﺎﻝ ﺑﻪ ﭘﺎﯼ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺧﺘﺮﺷﻮﻥﺑﺸﯿﻨﻦ ﻭﻟﯽ ﻧﮕﯿﺮﻧﺶ😁😂
7 753
تو خیابون خانمه بهم گفت :
دخترم خواهر نداری که دم بخت باشه؟
من خودم آیا دم مرگ بودم به نظرش؟ 🙂↔️
😂😂😂😂
