ar
Feedback
🫂همدلی🫂

🫂همدلی🫂

الذهاب إلى القناة على Telegram

🌹به کانال همدلی خوش آمدید.🌹 👈 کانالی ،اجتماعی ،آموزنده ،علمی ،طنز ،خبری ،سرگرمی ، موسیقی وغیرسیاسی ⚠️ارسال فیلم عکس نظرات، انتقادات ارتباط باادمین کانال به آیدی زیرپیام دهید. @AliEtemadi2 .

إظهار المزيد
7 664
المشتركون
+824 ساعات
+587 أيام
+14430 أيام
أرشيف المشاركات
دوستان نازنین خسته نباشید همگے از اینڪه تا این ساعت از شب مارو با نگاههاے قشنگتون  همراهے ڪردید متشڪرم 🙏 مفتخریم ک خدمتگزار شمائیم تا روز دیگر و خدمتے دیگر همگے رو ب خداے بزرگ میسپاریم تا درودے دیگر بدرود شبتون خوش عزیزان ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌‎‌‎@Hamdeli20 🌺🍃 ‌‌‌‌‎

🌹به کانال همدلی خوش آمدید.🌹 👈 کانالی ،اجتماعی ،آموزنده ،علمی ،طنز ،خبری ،سرگرمی ، موسیقی وغیرسیاسی ⚠️ارسال فیلم عکس نظرات،
🌹به کانال همدلی خوش آمدید.🌹 👈 کانالی ،اجتماعی ،آموزنده ،علمی ،طنز ،خبری ،سرگرمی ، موسیقی وغیرسیاسی ⚠️ارسال فیلم عکس نظرات، انتقادات ارتباط با مدیر کانال به آیدی زیرپیام دهید. @AliEtemadi2 https://t.me/HAMDELI20

@Hamdeli20 🌺🍃

@Hamdeli20 🌺🍃

@Hamdeli20 🌺🍃

کیا این مدلی خواستگار داشتن دستا بالا 😂😂 @Hamdeli20 🌺🍃

تا آخرش ببین چی میشه😂🙌🏻 (دوربین مخفی🎭) @Hamdeli20 🌺🍃

چرا یهو نظرش عوض شد🤣 @Hamdeli20 🌺🍃

داستان شب : *عادله* _ـ نویسنده : شهپر تواضعی_ *قسمت چهل و دوم : ⬇️* سارا وقتی  صورتش و موهایش را به وحید سپرد که تغییر دهد یک حس مبهم و خوشایند در اوپیدا شد هرگز مردی اینگونه به او نزدیک نشده بود در تمام مدت وحید چنان صمیمی باسارا حرف می زدطوری که سارا حس می کرد سال هاست او را می شناسد  به او امید میداد  سارا از  نفرتی که به حسن داشت  میگفت ... آقاوحیداگرحسن موفق شود خودم را نابود می کنم وحید لب گزید  ... اولا بگو  وحید   بعد هم از این حرفها نزن دختر...ما نمیگذاریم این اتفاق بیفتد خاطرجمع باش ، اما میترسم شما نمی دانید نگار چطور با ترفندهای کثیفش زندگی ما را نابود کرد اینها از هیچ کاری رویگردان  نیستند بی آبرویی و منفعت طلبی جزو خصلت هایشان است   حالا هم که پدرم اراده ای ندارد وقتی در حال گفت و شنود با وحید از کنار حسن گذشت زیاد نترسید احساس....کرد که با مردش،همراه است همانطور مطمئن و خونسرد و راحت و تمام راه تا تهران را که کنارش بود خیلی حرفها بین آنها رد و بدل شد فهمید که هیچ گزینه‌ای برای ازدواج ندارد دلش آرام گرفت بعد به خودش نهیب زد دختر این بازی را جدی گرفته ای نقش وحید به زودی تمام می شود سعی کن دل بسته نشوی  وحید تا شب پیش آنها ماند با اوو طوبی شام خورد شامی که خودش درست کرد ..شما با املت موافقید طوبی،گفت عالیه سارا با خنده گفت .. عاشقشم فردا صبح که خداحافظی کرد سارا کم مانده بود بگوید کی برمیگردی؟ می دانست که این: بازی است یا ترفند است اما هر چه بود برایش قشنگ بود دل چسب بود اگر هیجده سالش تمام شده بود..‌ با خودش گفت چه می کردم؟ ازش می خواستم با من ازدواج کند؟ ... آری میگفتم بعد خودش را شماتت کرد دختر از کی تو این قدر بی حیا شدی  او به صورت مجازی همسرش بود. حتی این حس هم  برایش خوشایند و دلچسب بود روزهای بعد هر کس در میزد فکر می‌کرد او آمده آن روز سارا چادر بر  سر انداخت فرخنده گفت خانم کجا میری هر کاری هست بگو من یا شعبان علی  میکنیم نه کار شما نیست کتاب می خواهم بخرم مقداری هم نوشت افزار وقتی برگشت فرخنده گفت سارا خانم دیگه از خانه بیرون نرو تو امانتی دل من می لرزه ...باشه چشم وحید بعد از یک هفته برگشت یکهفته ای که برای سارا به اندازه یکسال گذشت آن روز به اتفاق هم بیرون رفتند سارا چیزهایی میخواست که از بازار خریدند نهار هم به یک کبابی معروف بازار رفتند سارا چادرش را محکم توی صورتش کشیده و گرفته بود برای فرخنده خانم هم یک پیراهن راحتی خرید هردو خسته و کوفته به رختخواب های خودشان رفتند سارا در اطاق خواب بودکه از آشپزخانه صدایی بیدارش کرد : وحید بود گاز را روشن کرده کتری را گذاشته بود گرم شود سارا پرسید ...خوابت نبرده؟  .نه دلم درد میکند توخوبی؟ ... آره من چیزیم نیست .. خدا را شکر گفتم شاید غذای ظهر فاسد بوده. ..حالا بروبشین من  آب جوش با نبات درست مبکنم کتری در حال جوش را بلند کرد آب جوش توی لیوان سرازیر شد لیوان از،وسط دو نیمه  شد سارا که هول  شده بود دستش را دور لیوان گرفت آب داغ روی انگشتش ریخت ..  چه کارکردی؟؟ انگشت قرمز شده وحید شیر آب سرد را باز کرد دست او را زیر آب گرفت اما به محض اینکه شیر آب را می‌بست سوزش چند برابر میشد .. گفت بیا  توی اتاق اینها الان بیدار می‌شوند در اتاق را بستند وحیدچمدانش   را باز کرد  ..معمولا بعضی چیزها را برای احتیاط میارم اما پماد ندارم شنیده بود که سیب زمینی خام خوب است با عجله رفت سیب زمینی پوست کنده آورد روی انگشت قرمز سارا گذاشت و همان جا نشست سارابی اختیار به او تکیه کرد .. بهتر شدی .. آره .. من برم بخوابم : نه وحید دست دور کمرش،انداخت واورا بخودش،فشرد .....میخوای همین جا بخوابم سارا سرش را به نشانه تایید تکان داد  بعد خودش روی تشک دراز کشید ...جای هر دو مون  میشه بدنهای جوانشان هم را پیدا کرده بودند ساعتی بعد وحید برخاست من برم توی هال سارا لبخند زد هنوز،که صبح نشده.بیا.... در آغوش هم خوابشان برد شیرین ترین خوابی که ممکن بود *ادامه دارد ...* 📚 داستان‌های تایپی📚 @Hamdeli20 🌺🍃

*دوربین مخفی مختارنامه(پاره شد از خنده* )😂 @Hamdeli20 🌺🍃

ترانه گیلکی در ستایش اصالت 😍 🏡 لنگرود گیلان ➡️ @Hamdeli20 🌺🍃

خواننده های کوچه بازاری به معنی واقعی کلمه مردمی بودند. فکر کن قبل از عمل جراحی (با اون استرسی که داره) نه تنها برای کادر پزشکی بخونی بلکه حواست باشه آخرش هم شاد و ریتمیکش کنی که یه قری هم بدند. اقاا نعمت‌الله آغاسی روحش شاد @Hamdeli20 🌺🍃 ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌

یه ویدئوی زیباببینید @Hamdeli20 🌺🍃

@Hamdeli20 🌺🍃

استادکاکاوند @Hamdeli20 🌺🍃

🚨 بزرگترین دزدی دزفول 2⃣ 💰 ۱۰ میلیارد تومان پاداش برای پیدا کردن سارق بزرگترین دزدی دزفول! که ۳ کیلو طلا دزدیدند! ➡️ @Hamdeli20 🌺🍃

🚨 بزرگترین دزدی دزفول 1⃣ 💰 ۱۰ میلیارد تومان پاداش برای پیدا کردن سارق بزرگترین دزدی دزفول! که ۳ کیلو طلا دزدیدند! ➡️ @Hamdeli20 🌺🍃

@Hamdeli20 🌺🍃

@Hamdeli20 🌺🍃

@Hamdeli20 🌺🍃