uz
Feedback
💌 دلنوت

💌 دلنوت

Kanalga Telegram’da o‘tish

دل‌نوت (Delnote) اشعار و نوشته‌های زیبا و ماندگار منتشر می‌کند. در انتشار زیبایی‌های دنیا با معرفی ما به دوستان‌تان سهیم باشید https://t.me/delnote

Ko'proq ko'rsatish
941
Obunachilar
+124 soatlar
+57 kunlar
+2430 kunlar
Postlar arxiv
کاش آدم می‌توانست صدای کسی را که دوستش دارد در گلدانی بکارد. #محمود_درویش @drlnote
کاش آدم می‌توانست صدای کسی را که دوستش دارد در گلدانی بکارد. #محمود_درویش @drlnote

🎵”صدای تو را دوست دارم‏” #همایون_شجریان شعر #اسماعیل_خویی موسیقی مجید درخشانی @delnote

♥️ صدایت بوی تازهُ آب بود وقتی به گلدان عطش زده می‌رسید دستت سایه‌سار کلید بر قفل فراموش شده بود پاهایت به فرش نَفَس می‌بخشید از بالای دار که خسته فرو می‌افتاد. نامت عطر خوش پیش از طلوع در ساحل بود و مگر قلب، چقدر گنجایش داشت از پوست و پیرهنم بیرون ریختی و سراسر راه فقط با تو سخن می‌گفتم   #شمس_لنگرودی کتاب درون شدم از دری که نیست   @delnote

🎵قطعه «گیسوی باران» #علیرضا_قربانی» آهنگساز: علیرضا افکاری تنظیم کننده: حسام ناصری شاعر: امیرعلی سلیمانی @delnote

🎵”Windmills of Your Mind” #Farhad_Mehrad @delnote

«من زن‌هایی را می‌شناسم که از دور خشک و مغرور، از نزدیک سرخوش و مست، و از خیلی نزدیک بسیار غمگین‌اند.» #کیمیا_رجبی @delnote
«من زن‌هایی را می‌شناسم که از دور خشک و مغرور، از نزدیک سرخوش و مست، و از خیلی نزدیک بسیار غمگین‌اند.» #کیمیا_رجبی @delnote

♥️ سخن‌گو همچون شمعی است که نور می‌دهد ولی خودش دائما تاریک می‌شود. همیشه این جمله‌ی شمس برای من جالب بوده است. این را کسی گفته که به عمیق‌ترین صورت انسانها را شناخته است. شمس می‌گوید: «سخن گفتن جان کندن است و سخن شنیدن جان‌پروردن.» این را باور کنید که هرکه انسان‌ها را عمیق‌تر بشناسد می‌فهمد که منی که الان سخن می‌گویم دارم در چه تاریکی‌ای فرو می‌روم و شمایی که دارید سخن می‌شنوید در چه روشنایی‌ای. من این را صادقانه می‌گویم، منتها عمق وجودشناختی می‌خواهد که آدم بفهمد سخن‌گفتن جان کندن است. آدمی که دارد سخن می‌گوید دارد جان می‌کند، دائما دارد تاريک‌تر و تاريک‌تر و تاريک‌تر می‌شود. و برعکس آنکه دارد سخن می‌شنود واقعا دارد روشن‌تر و روشن‌تر و روشن‌تر می‌شود. آن تمثيل شمع را که می‌گویند فلانی شمعی بود و سوخت و به دیگران نور داد، من همیشه در مورد سخن‌گو قائلم. سخن‌گو نور می‌دهد، ولی خودش دائما تاریک می‌شود. کتاب عمر دوباره، صفحه 229 #مصطفی_ملکیان @delnote

🎵"فتح بابل" #مرضیه @delnote

هر روز در برابر بِل و نَبو، روزگاری دراز (=عمری طولانی) برایم خواستار شوند (و) کارهای نیکم را یادآور شوند و به مردوک، سرورم چنین بگویند که "کورش، شاهی که از تو می‌ترسد و کمبوجیه پسرش 36)... بگذار آنان سهمیه رسانِ نیایشگاه‌هایمان باشند، تا روزگاران دراز(؟)...؛ و باشد که مردمان صبابل [شاهیِ] ┐او را┌بستایند. "من همۀ سرزمین‌ها را در صلح قراردادم." ترجمه منشور کورش دکتر شاهرخ رزمجو @delnote

♥️ کم‌کم برایم سوال می‌شود که نکند کار خدا گاهی وقت‌ها هم بی‌حکمت است؟ #ماریانا_الساندری @delnote

« لبریز از شریان شکوفه‌ها بخواب ای عطر سودایی امشب خوش‌بوتر از زوزه‌ای خواهی شد که گرگ عاشقی بر فراز کوه به سمت ماه می‌کشد »
« لبریز از شریان شکوفه‌ها بخواب ای عطر سودایی امشب خوش‌بوتر از زوزه‌ای خواهی شد که گرگ عاشقی بر فراز کوه به سمت ماه می‌کشد » #عباس_صفاری@delnote

🎵”La Valse D’Amélie” #Yann_Tiersen @delnote

🎵”من و تو “ #گرشا_رضایی @delnote

در حقیقت دلم می‌خواهد تا زنده‌ام همین‌طور مثل الان به تو بنویسم و بنویسم و وسط جمله‌ی دوستت دارم بمیرم. ‏ از میان نامه‌ی #اسم
در حقیقت دلم می‌خواهد تا زنده‌ام همین‌طور مثل الان به تو بنویسم و بنویسم و وسط جمله‌ی دوستت دارم بمیرم. ‏ از میان نامه‌ی #اسماعیل_فصیح به همسرش پریچهر @delnote

🎵”هنوز پاییز است” #کیهان_کلهر #رامبرانت_تریو @delnote

تو این‌قدر دلدار و خاموشی که من اصلا یادم می‌ره داری درد می‌کشی. #ارنست_همینگوی @delnote

♥️ آورده‌‌اند که یوسف خواب دیده بود که خورشید و ستارگان به او سجده می‌کنند، بی‌خبر از اینکه دسیسه برادران و قعر چاه سیاه و اتهام زلیحا و زندان امیر در پیش است. می‌خواهم بگویم که از شوخی‌های خدایان جهان، انگار یکی هم همین خواب‌ها و خیالات است. خواب و خیال همراهی کائنات. توهم عاملیت محض. این خیال که اراده‌ات برای به دست آوردن، داشتن و نگه‌داشتن کافی است، اینکه کافی است به اندازه کافی بخواهی و به اندازه کافی تقلا کنی و به اندازه کافی بجنگی و به اندازه کافی کنار بیایی و به اندازه کافی فریاد بزنی و به اندازه کافی سکوت کنی. نیروی درک‌ناپذیری که یادگار چند صباحی است که مه و خورشید و فلک به شوخی به خط شدند، و تو را به این خواب و خیالی مهمان کردند. آنوقت همان آن و لحظه‌ای که به این فریب تن دادی خدایان فرش را از زیر پایت می‌کشند و فرمان را از دستت می‌گیرند و صف مه و خورشید و فلک را به هم می‌زنند و به تماشای تقلای بی‌حاصل تو می‌نشینند. همان خدایانی که باز، چندی که بگذرد، دلشان به رحم می‌آید، دستت را می‌گیرند، از جا بلندت می‌کنند، خاک‌ها را از تنت می‌تکانند، مه و خورشید و فلک را به خط می‌کنند، فرمان را دستت می‌دهند و می‌نشینند به انتظار، انتظار به خواب رفتن دوباره یوسف… #امیرعلی_بنی‌اسدی @delnote