💌 دلنوت
Kanalga Telegram’da o‘tish
دلنوت (Delnote) اشعار و نوشتههای زیبا و ماندگار منتشر میکند. در انتشار زیباییهای دنیا با معرفی ما به دوستانتان سهیم باشید https://t.me/delnote
Ko'proq ko'rsatish941
Obunachilar
+224 soatlar
Ma'lumot yo'q7 kunlar
+1730 kunlar
Postlar arxiv
941
من نامهای تا شده در جیب یک سربازم
همان قدر امیدوار
همان قدر هراسان
اگر خونم این نوشتهها را پوشاند
تو تمام کلمات را بوسه بخوان
گرم تر از گرم
عطری زنانه بوی تندِ باروت را خفه کرده
انگار لحظهای که به تو فکر میکنم
جنگ تمام میشود
و از هیچ سنگری مرگ نمیبارد
از من نخواه دوستت نداشته باشم
از من نخواه دست بردارم از این علاقه
من هیچ
جان هزار بیگناه در خطر است
رسول_ادهمی#
@delnote
941
.
♥️
گفت: شاید اگر بزنی زیر سینی و همه چیز را بپاشی توی هوا هم چیزی عوض نشود، اما بهتر است از اینکه یک عمر سینی به سر راه بروی و ندانی روی سرت چی را داری حمالی میکنی. اینجوری، موقعی که همه چیز پخشِ زمین شد، یک کیفی میکنی که به قول حافظ مپرس. بعضی چیزها وقتی صدای بلند شکستنشان تمام شد، میبینی خوب شد شکست، خوب شد تمام شد.
از کتابِ #روز_حلزون
#زهرا_عبدی
@delnote
941
در دنیا چه نیرویی میتواند در مغز زنی اطمینان مسلمی ایجاد کند مگر اراده درونی خودش. زنها، مخصوصاً زنهایی که زیاد سختی کشیدهاند، حرف هیچکس را باور نمیکنند. حتی چیزهایی که با چشم خودشان میبینند، تمامش را باور نمیکنند. فقط وقتی غریزه درونی آنها چیزی به آنها بگوید، قبول دارند. فقط به آهن آبدیده درون سخت و دیرباور خودشان اعتقاد دارند.
#اسماعیل_فصیح
شراب خام
@delnote
941
من خودم را گاهی در کسوت آن گنجشکی میبینم که چون جنگل آتش گرفته بود، با منقار کوچکش، جرعه جرعه از آبِ دریا میگرفت و به جنگل میپاشید. به او گفتند: جرعهی آب تو در برابر این شعلهها چه کارایی دارد؟ او گفت که: «به خودم میگویم من هم کاری انجام دادهام…». و من هم دلم را خوش میکنم که لااقل بیتفاوت نماندم…
#ژاله_آموزگار_یگانه
دهم خرداد هزار و چهارصد و چهار
خانه اندیشمندان علوم انسانی
@delnote
941
♥️
...من مرغِ کورِ جنگلِ شب بودم
در قلبِ من همیشه زمستان بود
رنگِ خزان و سایۀ تابستان
در پیشِ چشمِ من همه یکسان بود
میسوختم چو هیزمِ تر در خویش
دودم به چشمِ بیهنرم میرفت
چون آتشِ غروب فرو میمرد
تنها، سرم به زیرِ پرم میرفت
یک شب که باد سُم به زمین میکوفت
وز یالِ او شراره فرو میریخت
یک شب که از خروشِ هزاران رعد
گویی که سنگپاره فرو میریخت
از لابهلای تودۀ تاریکی
دستی درون لانۀ من لغزید
وز لرزهای که در تنِ من افتاد
بنیاد آشیانۀ من لرزید
یک دم، فشارِ گرمِ سرانگشتش
چون شعله، بالهای مرا سوزاند
تا پنجهاش به روی تنم لغزید
قلبِ من از تلاشِ تپیدن ماند
غافل که در سپیدهدمِ این دست
خورشید بود و گرمیِ آتش بود
با سرمهای دو چشمِ مرا وا کرد
این دست را خیالِ نوازش بود
زان پس شبانِ تیرۀ بیمهتاب
منقارِ غم به خاک نمالیدم
چون نورِ آرزو به دلم تابید
در آرزوی صبح ننالیدم
این دستِ گرم دست تو بود ای عشق
دستِ تو بود و آتشِ جاویدت
من مرغِ کورِ جنگلِ شب بودم
بینا شدم به سرمۀ خورشیدت
#نادر_نادرپور
@delnote
941
♥️
...من مرغِ کورِ جنگلِ شب بودم
در قلبِ من همیشه زمستان بود
رنگِ خزان و سایۀ تابستان
در پیشِ چشمِ من همه یکسان بود
میسوختم چو هیزمِ تر در خویش
دودم به چشمِ بیهنرم میرفت
چون آتشِ غروب فرومیمرد
تنها، سرم به زیرِ پرم میرفت
یک شب که باد سُم به زمین میکوفت
وز یالِ او شراره فرومیریخت
یک شب که از خروشِ هزاران رعد
گویی که سنگپاره فرومیریخت
از لابهلای تودۀ تاریکی
دستی درون لانۀ من لغزید
وز لرزهای که در تنِ من افتاد
بنیاد آشیانۀ من لرزید
یک دم، فشارِ گرمِ سرانگشتش
چون شعله، بالهای مرا سوزاند
تا پنجهاش به روی تنم لغزید
قلبِ من از تلاشِ تپیدن ماند
غافل که در سپیدهدمِ این دست
خورشید بود و گرمیِ آتش بود
با سرمهای دو چشمِ مرا وا کرد
این دست را خیالِ نوازش بود
زان پس شبانِ تیرۀ بیمهتاب
منقارِ غم به خاک نمالیدم
چون نورِ آرزو به دلم تابید
در آرزوی صبح ننالیدم
این دستِ گرم دست تو بود ای عشق
دستِ تو بود و آتشِ جاویدت
من مرغِ کورِ جنگلِ شب بودم
بینا شدم به سرمۀ خورشیدت
#نادر_نادرپور
@delnote
Endi mavjud! Telegram Tadqiqoti 2025 — yilning asosiy insaytlari 
