es
Feedback
💌 دلنوت

💌 دلنوت

Ir al canal en Telegram

دل‌نوت (Delnote) اشعار و نوشته‌های زیبا و ماندگار منتشر می‌کند. در انتشار زیبایی‌های دنیا با معرفی ما به دوستان‌تان سهیم باشید https://t.me/delnote

Mostrar más
941
Suscriptores
+224 horas
Sin datos7 días
+1730 días
Archivo de publicaciones
🎵”مرغ سپیده” #محمد_نوری آهنگ: شهرام گلپریان شعر: علی اصغر محتاج آلبوم: در ماه باران @delnote

هیچ مسیری به سوی شادمانی وجود ندارد. شادمانی، خود مسیر است. #بودا @delnote

من راه‌حل‌های زیادی دارم تا در لحظه‌های مختلف چطور رفتار کنم؛ اما این‌ها هیچ‌کدام، به دردم نمی‌خورد وقتی دلم برایت تنگ می‌شود #پوریا_نبی‌پور @delnote

من نامه‌ای تا شده در جیب یک سربازم همان قدر امیدوار همان قدر هراسان اگر خونم این نوشته‌ها را پوشاند تو تمام‌ کلمات را بوسه بخ
من نامه‌ای تا شده در جیب یک سربازم همان قدر امیدوار همان قدر هراسان اگر خونم این نوشته‌ها را پوشاند تو تمام‌ کلمات را بوسه بخوان گرم تر از گرم عطری زنانه‌ بوی تندِ باروت را خفه کرده انگار لحظه‌ای که به تو فکر می‌کنم جنگ تمام می‌شود و از هیچ سنگری مرگ نمی‌بارد از من نخواه دوستت نداشته باشم از من نخواه دست بردارم از این علاقه من هیچ جان هزار بی‌گناه در خطر است رسول_ادهمی# @delnote

. ♥️ گفت: شاید اگر بزنی زیر سینی و همه چیز را بپاشی توی هوا هم چیزی عوض نشود، اما بهتر است از این‌که یک عمر سینی به سر راه بروی و ندانی روی سرت چی را داری حمالی می‌کنی. این‌جوری، موقعی که همه چیز پخشِ زمین شد، یک کیفی می‌کنی که به قول حافظ مپرس. بعضی چیزها وقتی صدای بلند شکستنشان تمام شد، می‌بینی خوب شد شکست، خوب شد تمام شد. از کتابِ #روز_حلزون #زهرا_عبدی @delnote

🎵”Experience” #Ludovico_Einaudi #Instrumental @delnote

من [از خدایان] یک چیز می‌خواهم: اینکه خنده هميشه در کنارم باشد. #کیرکگور، یا این یا آن، ترجمه‌‌ی نجفی @delnote

🎵”وای که دلم” #احمدرضا_نبی‌زاده @delnote

وقتی می‌گویم « دوستت دارم »، دیگر تنها اعترافی عاشقانه نیست؛ پویشی‌ست میان رؤیا و کابوس، میان کشف و گم‌گشتگی، میان نوری نیامد
وقتی می‌گویم « دوستت دارم »، دیگر تنها اعترافی عاشقانه نیست؛ پویشی‌ست میان رؤیا و کابوس، میان کشف و گم‌گشتگی، میان نوری نیامده و تاریکی‌ای تاب‌آورده #امیرعلی_یاسمی @delnote

در دنیا چه نیرویی می‌تواند در مغز زنی اطمینان مسلمی ایجاد کند مگر اراده درونی خودش. زن‌ها، مخصوصاً زن‌هایی که زیاد سختی کشیده‌اند، حرف هیچ‌کس را باور نمی‌کنند. حتی چیزهایی که با چشم خودشان می‌بینند، تمامش را باور نمی‌کنند. فقط وقتی غریزه درونی آن‌ها چیزی به آن‌ها بگوید، قبول دارند. فقط به آهن آبدیده درون سخت و دیر‌باور خودشان اعتقاد دارند. #اسماعیل_فصیح شراب خام @delnote

در من نگاه مى‌کنی زخم‌هاى من آرام مى‌گیرند. #شمس_لنگرودی @delnote

هر چه بیشتر خودمان را شاد کنیم، آزردن دیگران را بیشتر از یاد می‌بریم. #فریدریش_نیچه @delnote

من به تو کمک می‌کنم تا با هم درآییم، باز شویم و به آن‌ جایی برسیم که اشک تو از چشم من بچکد و سرخی شاداب احساس من در صورت تو بتابد. از میان نامه‌‌های #مرتضی_کیوان به پوری @delnote

کسی عطر ماگنولیای تاریک درونت را درنیافت کسی بلبل مجروح عشق، میان دندان‌هایت را ندید هزار اسب باریک ایرانی در ماه پیشانی‌ات خفته‌اند آن‌گاه که من چهار شب کمرگاه تو را که دشمن برف است در آغوش خود داشتم... #فدریکو_گارسیا_لورکا برگردان: علی‌اصغر فرداد @delnote

🎵”جزیره” #سیاوش_قمیشی @delnote

من خودم را گاهی در کسوت آن گنجشکی می‌بینم که چون جنگل آتش گرفته بود، با منقار کوچکش، جرعه جرعه از آبِ دریا می‌گرفت و به جنگل می‌پاشید. به او گفتند: جرعه‌ی آب تو در برابر این شعله‌ها چه کارایی دارد؟ او‌ گفت که: «به خودم می‌گویم من هم کاری انجام داده‌ام…». و من هم دلم را خوش می‌کنم که لااقل بی‌تفاوت نماندم… #ژاله_آموزگار_یگانه دهم خرداد هزار و چهارصد و چهار خانه اندیشمندان علوم انسانی @delnote

گور پدر واقعيت، ما به داستان نياز داريم. #كن_كيسی @delnote

🎵”چو مرغ شب خواندی و رفتی” #سیما_بینا @delnote

♥️ ...من مرغِ کورِ جنگلِ شب بودم در قلبِ من همیشه زمستان بود رنگِ خزان و سایۀ تابستان در پیشِ چشمِ من همه یکسان بود می‌سوختم چو هیزمِ تر در خویش دودم به چشمِ بی‌هنرم می‌رفت چون آتشِ غروب فرو می‌مرد تنها، سرم به زیرِ پرم می‌رفت یک شب که باد سُم به زمین می‌کوفت وز یالِ او شراره فرو می‌ریخت یک شب که از خروشِ هزاران رعد گویی که سنگپاره فرو می‌ریخت از لابه‌لای تودۀ تاریکی دستی درون لانۀ من لغزید وز لرزه‌ای که در تنِ من افتاد بنیاد آشیانۀ من لرزید یک دم، فشارِ گرمِ سرانگشتش چون شعله، بال‌های مرا سوزاند تا پنجه‌اش به روی تنم لغزید قلبِ من از تلاشِ تپیدن ماند غافل که در سپیده‌دمِ این دست خورشید بود و گرمیِ آتش بود با سرمه‌ای دو چشمِ مرا وا کرد این دست را خیالِ نوازش بود زان پس شبانِ تیرۀ بی‌مهتاب منقارِ غم به خاک نمالیدم چون نورِ آرزو به دلم تابید در آرزوی صبح ننالیدم این دستِ گرم دست تو بود ای عشق دستِ تو بود و آتشِ جاویدت من مرغِ کورِ جنگلِ شب بودم بینا شدم به سرمۀ خورشیدت #نادر_نادرپور @delnote

♥️ ...من مرغِ کورِ جنگلِ شب بودم در قلبِ من همیشه زمستان بود رنگِ خزان و سایۀ تابستان در پیشِ چشمِ من همه یکسان بود می‌سوختم چو هیزمِ تر در خویش دودم به چشمِ بی‌هنرم می‌رفت چون آتشِ غروب فرومی‌مرد تنها، سرم به زیرِ پرم می‌رفت یک شب که باد سُم به زمین می‌کوفت وز یالِ او شراره فرومی‌ریخت یک شب که از خروشِ هزاران رعد گویی که سنگپاره فرومی‌ریخت از لابه‌لای تودۀ تاریکی دستی درون لانۀ من لغزید وز لرزه‌ای که در تنِ من افتاد بنیاد آشیانۀ من لرزید یک دم، فشارِ گرمِ سرانگشتش چون شعله، بال‌های مرا سوزاند تا پنجه‌اش به روی تنم لغزید قلبِ من از تلاشِ تپیدن ماند غافل که در سپیده‌دمِ این دست خورشید بود و گرمیِ آتش بود با سرمه‌ای دو چشمِ مرا وا کرد این دست را خیالِ نوازش بود زان پس شبانِ تیرۀ بی‌مهتاب منقارِ غم به خاک نمالیدم چون نورِ آرزو به دلم تابید در آرزوی صبح ننالیدم این دستِ گرم دست تو بود ای عشق دستِ تو بود و آتشِ جاویدت من مرغِ کورِ جنگلِ شب بودم بینا شدم به سرمۀ خورشیدت #نادر_نادرپور @delnote