542
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
+17 kun
+130 kun
Postlar arxiv
گفت: برای لحظاتی زندگی مثل قبل میشود. امّا دوباره همه چیز بر میگردد و یادم میافتد کجا ایستادهایم. خوابهایم هم همیناند. بعضیهایشان مثل قبلاند و بعضیهایشان مثل حال و هوای همین روزها. همه چیز معلّق است. انگار دارم روی آب یا توی خواب راه میروم. دلم میخواهد جایی زمین سفتی پیدا کنم و کمی روی آن بایستم. زندگی هیچوقت اینقدر عجیب نبود، بود؟
@TheWorldasISee
در تب اشتیاق آینده میسوختیم. شعلهی این عطش سیریناپذیر چطور در وجودمان روشن شده بود؟ حسی که فضا را آکنده بود؛ این حس حتی هنگام تلاش برای خوابیدن روی تختهای سفری نیز با ما بود.
سرگذشت ندیمه/مارگارت اتوود
@Cafeparagraph_mag
من دلم میخواست کنار تو باشم
کف خیابونا سپر بلا شم
پس حالا که اینجام، جای تو فریاد
میکشم از دور، تا ایران آزاد
تو همش بهم میگفتی برو رها شی
نمیدونستی اونکه رفت رها نیست
هرکی پر کشیده هرجای دنیا
دلش همیشه مونده پشت مرزا
پس حالا که دورم به جای حضورم
بذار تا بشنوه همهی عالم
صدای ایران و صدای ایران و
تا آزادی سهم ایران شه
صدای ایران و صدای ایران و
تا نفسهات پخش جهان شه
🩸@findingimperfection🩸
امروز آخرین روز حیات او در سال هزار چهار صد است. فردای آن روز او به ابدیت میپیوندد و برای همیشه خاموش میشود.
مادرم را میگویم. طیبه عمادی، مادر هشت دختر و پسر.
مادرم به گمان خودش و به باور من خوشبختترین مادر عالم بود. چرا و چگونه؟ ساده است: او داغ جوان ندید. او فرزندانش را در رخت دامادی و عروسی دید نه در کرباس سپید. او شروه نخواند بر مزار نارسیده ترنجش. او زار نزد هنگام بوییدن لباس نو گلش. او نرقصید برای جوان ناکامش. او خنچه نکشید پيشاپيش تابوت جوانمرگش بر سر دست. او کل نکشید برای تازه عروسش.
او خاک بر سر نریخت. خنج بر گونه نکشید. گیسو نبرید. سیاه نپوشید. در بالکن خانهاش با خدا یک و دو نکرد، عدالتش را به پرسش نگرفت. در میان انبوهی سرو افتاده به جستجوی سرو قامتش نرفت. بر مزار جوان رعنایش ترانه نخواند، سماع نکرد، موی پریشان نکرد، گل پرپر نکرد.
او نگفت بهنام تو رو خدا.
نگفت؛ نبودم پتو روت بکشم.
نگفت من زینب زمانم.
نگفت
نگفت
نگفت
نکرد
نکرد
نکرد
ندید
ندید
ندید
داغ فرزند را میگویم.
مادرم را میگویم
طیبه عمادی
خوشبخت ترین مادر عالم.
#بلقیس_سلیمانی
چهل روز گذشت...
@parinevesht_channel
آن لحظهها جوانی ما بود
آن لحظهها که روح، در آنها
مثل نگاه آهوی کوهی
بر دشت و بر گریوه رها بود.
زان لحظهها چگونه توانیم
جز با درود و تلخی بدرود
یاد کرد
آن لحظهها که خوبترینها
از سالهای عمر خدا بود.
آن لحظهها، جوانی ما بود.
"محمدرضا شفیعی کدکنى"
@fenjansher2
امروز یه دختر قشنگ بیپروا یه پسر قشنگ رو در مترو بوسید. لبخند زدم. بعد گریهم گرفت. سرمو بلند کردم دیدم یه نفر دیگه هم گریهش گرفته. هم من میدونستم اون یاد کی افتاده، هم اون میدونست..
عزیز در خاک خفتهی من، تو هرگز بیپروا بوسیده شدهبودی؟🌱🥺
@fenjansher2
وطن جانم!
در آغوشت بگیرم؟ اشکهایت را به دستم پاک گردانم؟
وطن جان، خستهای؟ آغوش میخواهی؟
دلت آرامشی لبریز میخواهد؟
دلت قدری رهایی، عشقبازی، در دل پاییز میخواهد؟
وطن جان، غرق اندوهی، به جانم دردهایت! نازنینم خوب خواهیشد
تو روزی بهترین بستر،
برای رشد و آگاهی
تو روزی مأمنی بیغصه و مطلوب خواهیشد.
وطن جان! ما تو را آباد میخواهیم و دلها در تو شاد و مردمانت را؛
ز هر زنجیر و بند و غصهای
آزاد میخواهیم...
دلت خون است، میدانم
سیاهی میرود اما
تو از لبخند و شوق کودکانت، خرّم و مسرور خواهیشد
تو غرق التیام و نور خواهیشد.
#نرگس_صرافیان_طوفان
💚
🕊
❤️
اگه نميتونيد درس بخونيد،
اگه نميتونيد كار كنيد،
اگه تمركز نداريد،
اگه حال بلند شدن نداريد،
اگه چند روزيه از همه چی عقب مونديد،
اگه درامد ندارید،
اگه ناراضی هستید،
از "انسان" بودنته!
خودتون رو سرزنش نكنيد.🌹
دیگر جوان نمیشوم
نه به وعدهی عشق
و نه به وعدهی چشمانِ تو
و دیگر به شوق نمیآیم
نه در بازیِ باد و نه در رقصِ گیسوان تو.
چه نامرادیِ تلخی!
و دریغا، چه تلخِ تلخ فرو میریزم
با سنگینیِ این غربتِ عمیق
در سرزمینِ اجدادیِ خویش
و دریغا، چه عطشناک و پریشان پیر میشوم
در بارش این گسترهی تشویش
در خانهی خورشیدها و خاطرهها
و دیگر جوان نمیشوم
نه به وعدهی این بهاری که آمده است
و نه به وعدهی آن شکوفههای یخ زده!
"محمدرضا عبدالملکیان"
@Cafeparagraph_mag
تنها کاری برای توجیه تمام رنجها و مردگان از دستمان بر میآید این است که امیدهایشان را در دلهایمان حفظ کنیم و کاری نکنیم که آن رنج ها بیثمر شوند و آن مردگان تنها.
[ آلبر کامو ]
@Cafeparagraph_mag
.
▫️ما همان آدمهاییم
ما را میبینی که امروز پر از خشمیم، پر از غمیم، سرگردان و مستاصلیم و مدام منقبض و خستهایم؟ ما را میبینی که مدام خبر چک میکنیم و از اقتصاد و پول و سیاست (این سیاست مهوّع) حرف میزنیم؟ ما از سر ناگزیزی شب و روزمان اینطوری شده. ما همان آدمهایی هستیم که از چیزهای کوچک و بزرگ ذوق میکردیم، گفتن از عشق و زیبایی لبریزمان میکرد و خنکی نسیم و طراوت گیاه دلمان را میبرد. ما همان آدمهایی هستیم که حیرت میکردیم، میخندیدیم، ساعتها از زمین و زمان حرف میزدیم و به زندگی دل میدادیم و برایش امید و آرزو داشتیم. ما را اینطور نبین. داغ زمینگیرمان کرده. آن شور و لطافت و ذوق را گذاشتهایم جایی آن گوشه که زنده بماند و دوباره به ما برگردد. ما سپر به دست گرفتهایم و میجنگیم امّا روحمان در اعماقش جنگی نیست. ما همان آدمهاییم. دقیقتر ببین، بیشتر نگاه کن، همه آنها را در ما میبینی.
@fenjansher2
