هنر و ادبیات اعتراض
Kanalga Telegram’da o‘tish
2 325
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
Ma'lumot yo'q7 kunlar
-330 kunlar
Postlar arxiv
2 325
Repost from هنر اعتراضی
هنری که خود را "بیطرف" میخواند،
سرانجام به اهریمن کمک میکند.
«بزرگ علوی»
@Honare_Eterazi
2 325
Repost from هنر اعتراضی
دروغ را
در بوق کردهاند:
«این آخرین نبرده».
نه!
این...
آخرین نبرد-
نیست؛
حتی اگر دخالت
رشوهاش...
تاریخ را چنان مست کند
که مستانه
عقبعقب راه برود؛
شرکای خونریزی میدانند
در آخرین نبرد
نان!
تقسیم همگانی میشود
و در قبرستانِ تاریخ
آزادی وُ برابری
روی گورِ استثمار!
ایستاده-
میرقصند.
«فلزبان»
t.me/Honare_Eterazi
2 325
Repost from هنر اعتراضی
«وطن»
وطن
وطن مهربان من
حالا روي كدام انگشت خود حساب میكنی؟
با كدام دست؟
حرفهايم را مي شنوی؟
با كدام گوش؟!
چه شد لالهی گوشهای تو چه شد؟
و چه شد كه جوانان تو از پيادهروها به جوها افتادند
و افتادند كه (افتادگی آموز اگر طالب فيضی) !
و فيض میبرند لالههای تو
هر روز در اتومبيلهای رنگارنگ خون بالا میآورند
(از خون جوانان وطن لاله دميده) !
و سرودهای تو همگی
در روزهای مشخص ناله میكنند !
كودكانی كه در كفشهايشان
از كوچهای به كوچهی ديگر گم میشوند!
و گم میشود آرزوی دوچرخهای در خيابان ولیعصر!
كه نه! قدم زدن در شلوار جينی
كه 60% تخفيف در پاچه دارد!
...
وطنم تابوت جوانان تو
اينگونه بر دوش پيادهروها
غرق میشود!
«بکتاش آبتین»
@Honare_Eterazi
2 325
Repost from هنر اعتراضی
🎬«پارک مارک»
محصول ۱۳۸۸
کارگردان: بکتاش آبتین
تهیهکننده: عباس صباغی
تصویر بردار: تورج اصلانی
تدوین: محمد شیروانی
@Honare_Eterazi
2 325
Repost from هنر اعتراضی
دروغ بزرگ
بزرگ است بزرگ
به وسعتِ اقیانوس
به وسعتِ درد کارگر
صفرهای بانکی یک کارخانه دار
این دروغ
که
زندانی خواب آزادی می بیند هر شب
به دور از سیم های خاردار
«آرش جوهری»
@Honare_Eterazi
2 325
Repost from هنر اعتراضی
در معبرِ قتلِ عام
شمعهای خاطره افروخته خواهد شد.
دروازههای بسته
بهناگاه
فراز خواهد شد
دستانِ اشتیاق
از دریچهها دراز خواهد شد
لبانِ فراموشی
به خنده باز خواهد شد
و بهار
در معبری از غریو
تا شهرِ خسته
پیشباز خواهد شد.
سالی
آری
بیگاهان
نوروز
چنین
آغاز خواهد شد.
«احمد شاملو»
@Honare_Eterazi
2 325
Repost from هنر اعتراضی
تاریخ مصرف این گلولهها گذشته است
او فکر نمیکند
شلیک میکند
تو فکر میکنی گلوله نخوردهای و همچنان جلو میروی
او فکر نمیکند
شلیک میکند
اما تو باز فکر میکنی گلوله نخوردهای و همچنان جلو میروی
او همچنان فکر نمیکند
شلیک میکند
جنازهات بر زمین میافتد
اما تو چنان غرق فکری که مثل یک روح بیتقاوت به راهت ادامه میدهی
او هم غرق فکر نکردن
فقط شلیک میکند
شلیک میکند
شلیک میکند
حتا با خشاب خالی
او طبق برنامه فکر نمیکند
شلیک میکند
او طبق برنامه شلیک میکند
اما دیگر دیر شده است
هیچ کس برنامهای برای مردن ندارد
آنها که دارند جنازهی تو را تشییع میکنند
جنازهی خودشان پیش پایشان افتاده است
اما دیگر کسی به این مسایل پیشپا افتاده فکر نمیکند
همه فقط دارند به یک چیز فکر میکنند
به چیزی که هیچکس فکرش را نمیکرد.
«هوشنگ ملکی»
@Honare_Eterazi
2 325
Repost from هنر اعتراضی
دهان خونی
به گلوله گفتم برگردد
فریادش را
و یادش را در پوکه جا بگذارد
و بگذارد قلب من برای عشق
و برای آ
زا
دی...
دهانم اما از خون پر بود
و قلبم
در جیب کوچکم
تکان تکان میخورد
گلوله
یاد مرا
روی آسفالت لخته کرده بود.
«بکتاش آبتین»
@Honare_Eterazi
2 325
Repost from هنر اعتراضی
شب به پایان راهش نزدیک میشود.
ما را
هرگز خوابی نیست.
بیدار میمانیم تا سپیدهدمان.
منتظر میمانیم
تا خورشید چکشاش را
بر تارکِ خانهها بکوبد.
منتظر میمانیم
تا خورشید
چکشاش را
بر پیشانیهای مان بکوبد
بر قلب هایمان بکوبد
آن قدر بکوبد
تا صدا شود
آن قدر تا صدا شنیده شود
صدایی دیگرگونه؛
چرا که سکوت
پر از صدای گلولههایی ست
که نمیدانیم از کجا شلیک میشوند
«یانیس ریتسوس»
ترجمه: بابک زمانی
@Honare_Eterazi
2 325
«من دفاع میکنم»
کاری از گروه «بلدنا»
برگردان سرود:
من از باقی ماندهی گل دفاع میکنم
از بقایای گل در میدان کشتار
از سخنی که نگفتهام
از فرصتی که بدست نیامده است
از فرزند و از دیوار
دفاع میکنم.
من از پرندهی لحظهی شادی
از کتابهایم
از خونم
و از آفتابی که بر زخم هایمان میتابد
از تو و از خودم دفاع میکنم
و به شریان قلبم اجازهی آواز خواندن خواهم داد.
ای دریا آب را ارزانی ما کن
و قبل از آب، هوا
وقبل از هوا
اسلحه را
@Honare_Eterazi
2 325
Repost from هنر اعتراضی
نامه شکوفه
از عمر، چون غروب، زمانی نمانده است
وز جور ِ شام تیره امانی نمانده است
چون شبنم خیال به گلبرگ یاد ِ یار
از ما نشانه دیر زمانی نمانده است
بودیم یک فغان و خموشی مزار ماست
جز لحظه یی طنین فغانی نمانده است
از ما به جز نسیم، که برگ شکوفه برد
در کوی عشق، نامه رسانی نمانده است
شمعیم، پاک سوخته در بزم عاشقی
تا ماجرا کنیم، زبانی نمانده است
آغوش ِ گلشنیم که بعد از بهارها
در ما به جز دریغ ِ خزانی نمانده است
بس فرش سبزه بافت بهار ِ دلم کزو
در مهرگاه عمر نشانی نمانده است
بر توسنِ نسیم روانیم همچو عطر
تا باز ایستیم عنانی نمانده است
سیمین! شراب شعر تو بس مست می کند؛
در ما به یک پیاله توانی نمانده است.
«سیمین بهبهانی»
@Honare_Eterazi
2 325
Repost from هنر اعتراضی
رفیقم ناظم
گفتی که بهاری در راه است
در دل برف ماندهایم.
برف به کمرگاهمان رسیده
چراغ روشنمان چشمهای گرگ است
باد نیست که به هر سومان میوزد
آههای بچههای گمشده بر زمین است
بغض جوانیمان بیرون مسافرخانههای
سر راه است.
راههای مسدود شده آیا باز میشوند؟
پلیس، سر تعظیم فرود میآورد؟
و گرگها جمله گیاهخوار میشوند؟
ناظم! شاعر مهربان! چه بگوییم
استخوانم میلرزد
دیگر حرف، مشکلگشای سفرهی ما نیست
ما آبستن گرگیم
کاش ماه تو
پرده آسمان دودیمان را میدرید
که فقط یک شب چیزی را ببینیم
که تو وعده داده بودی.
مرگ هم اکنون طلبکار ماست
صبح زنگ خانهمان را میزند
که چرا دیر کردهایم
و درد نیز طلبکارمان است.
بانکها به جای سود ماهیانه
به حسابمان زخمبند میفرستند
اختلاسگران وعده دادند
که سعادت بیرون در است
و رمز عبور میفروشند.
آی ناظم ناظم!
پاسخ به پرسشمان را روزی خواهی داد
روزی که از صدای استخوان تو نی میسازیم
نی ساز ماست
که میشود اندکی با آن گریه کرد.
ناظم ناظم!
هدایت ما صادق بود
چرا به رمز هدایتمان اعتنایی نکردیم.
آه رفیقم ناظم!
ما سرباز تو بودیم
تو به ما گلوله مشقی داده بودی
دشمن ما بمبهای هیدروژنی
در دکمههای جلیقهاش پنهان داشت،
خودکار ما پرِ جوهر شعر بود
جوهر او
غبار مردگان فراموش شده،
پاهای ما
از محبت و صلح بود
او پایی نداشت و به سر میدوید.
رفیق عزیزم ناظم!
بیا و گلولهی کاغذینت را بیرون بیار
به مجسمهها شلیک کن
دور و برت را ببین و
آهسته فرار کن
انسان سنگ شده از کاغذ ترسی ندارد.
ناظم، ناظم مهربان!
مرگ گوشهای عزیز تو را بسته است
و نمیشنوی رنجهایمان را
ما در کنار توایم
و مرده از مرده خبری ندارد.
سوار کشتی بادبانی شدم
از رودخانه و دریاها گذشتم
از سنگلاخهای زیرزمینی و بادها گذشتم
دستهای تو در دستم بود.
منقار پرندگان
از موسیقی واگنر خیس بود
تخته پارههای کشتی
از خاطرات درخت بریده
در کارخانه سخن میگفتند.
مژههای تو در نور
ردههای باران در موسیقی باخ را به یاد میآورد
و دست تو در دستم بود.
با کشتی کاغذی
تنها رؤیاست که مرا هر سویی میبرد
و باز میگرداند به اتاق زندانم
تا بنشینم و
کشتیهایم را بسازم.
ناظم!
تو رئيسجمهور قلم
ما سربازان وطن
تو سارق مشقهای زراندوزان
همسایهی روباهها که نقشه راه را بشناسی
ما کارگران سادهی راهسازی
بگو چگونه از این خاک که نشست کرده
رها میشویم.
ناظم
تو عقاب و ما کبوتر کوهساریم
پوستت از جنس پوسته آفتاب
پوست ما از برگ ستارگان
تو ژنرال صفحات سفید
اینک مرگ که سراپامان را فراگرفته
و خانهمان غرق در مرداب شرارت.
کفشهای تو از باد بود
کفش نازک و پرپریمان
از جنس کاغذ پروانهها.
از خیابان به خانه که میآییم
قفل در خانهمان را عوض کردهاند
شب زیر باد خیالهایمان باید بخوابیم.
تو رئیسجمهور ما بودی ناظم
دستور چیست
ما که آماده خانهزادیم
و چیزی از خود نداریم.
«شمس لنگرودی»
@Honare_Eterazi
2 325
Repost from هنر اعتراضی
«درود بر آمریکا
منجیِ فردای ما؟!»
منجیِ فردای ما
دیروز
آسانتر از فیلمهای هالیودی
رئیسجمهور ونزوئلا را
ربود!
مردمِ ونزوئلا
از غرق شدن در دریای نفت
نجات یافتند...
کمپانیهای نفتی متعهد شدهاند
دریا را خشک
پارکهایی زیبا
با تمامِ امکانات بسازنند
تا
ونزوئلاییها
از فردا
در پارکها
زیرِ سایهسارِ درختها
لالایی کنند؛
ما
شانس آوردیم
در دورانِ زندهیاد مصدق
عدالت؟!
هنوز
آمریکایی نشده بود
انگلیسی-
بود؛
کدام گربه
برای رضای خدا
موش گرفته؟
تا...
«فلزبان»
t.me/Honare_Eterazi
2 325
Repost from هنر اعتراضی
«در منظر جهان»
غوغائیان کیانند؟
جز مرغکان تشنهی نوروزی؟ -
در زیر آفتاب.
نام قدیمییت چیست؟
ای ساعت رها شده در ژرفنای خاک!
ای شعله حیات!
(ای ساعت دقیق) در قلب مردگان؟! : -
در زیر آفتاب
این دستکار توست
برگی تمام زرد
برگی تمام سبز
و آتش شکفتهی گلبرگ ارغوان
بر شاخه رها شده از زیر بار برف
در قیل و قالِ مرغان
در منظر جهان!
«منصور اوجی»
@Honare_Eterazi
2 325
Repost from هنر اعتراضی
ترس به دلت نینداز
تا وقتی باران میبارد
احدی متوجه نخواهد شد
که عروسکت میگرید.
هراس به دل راه نده
تپانچه را از ضامن خارج کردهام؛
تمام سربها مال خود ماست
میتوانیم ساعت را با آن پر کنیم.
ترس به دلت نینداز
هیاهوها را جمع خواهم کرد
در قوطیهای دربسته خواهمشان گذاشت
و تحویل پست خواهم داد.
هراس به دل راه نده
بر نام هایمان لباس مبدل خواهم پوشاند
احدی نباید بداند به چه اسمی
هم را صدا میزنیم.
«گونترگراس»
ترجمه :علی عبدالهی
@Honare_Eterazi
2 325
Repost from هنر اعتراضی
وقت است نعرهای به لب، آخر زمان کشد
نیلی در این صحیفه، بر این دودمان کِشَد
سیلی که ریخت خانهی مردم ز هم، چنین
اکنون سوی فرازگهی، سر چنان کشد.
برکنده دارد این
بنیان سست را
بردارد از زمین
هر نادرست را!
وقت است زآب دیده که دریا کند جهان
هولی در این میانه، مهیا کند جهان
بس دستهای خسته در آغوش هم شوند
شور و نشاط دیگر بر پا کند جهان …
«نیما یوشیج»
@Honare_Eterazi
2 325
Repost from هنر اعتراضی
وقتاست نعرهای به لب، آخر زمان کشد
نیلی در این صحیفه، بر این دودمان کِشَد
سیلی که ریخت خانهی مردم زهم، چنین
اکنون سوی فرازگهی، سر چنان کشد.
برکنده دارد این
بنیان سست را
بردارد از زمین
هر نادرست را!
وقت است زآب دیده که دریا کند جهان
هولی در این میانه، مهیا کند جهان
بس دستهای خسته در آغوش همشوند
شور و نشاط دیگر بر پا کند جهان …
«نیما یوشیج»
@Honare_Eterazi
