PENELOPA
Kanalga Telegram’da o‘tish
سرشت حقیقی روح، شکوفایی مستمر است تا حرکت خود را به سوی نواحی عظیم تری از آگاهی شخصی ادامه دهد. .
Ko'proq ko'rsatish452
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
Ma'lumot yo'q7 kun
-530 kun
Postlar arxiv
452
بزرگترینِ بیماریها تنبلی است.
بزهکاری، فساد و درماندگی ، همه در او ریشه دارند.
تنبلی، به نوبه خود، از بدترین انگیزه، از آرزوی برای راحتی نتیجه میشود.
گفته دیرینهای در مدرسه ذن هست که میگوید : "یک روز بدون کار به معنای یک روز بدون غذا است."
نکته آن است که برای آنکه آزادی نهایی ابدی را به دست آورید، باید توانا باشید تا بر همه تنبلی و مشکل چیره شوید.
عالیجناب تونگ سونگ چول
452
نامههای من به تو
برتر از خود مایند
چرا که نور، برتر از فانوس،
شعر، برتر از کتاب
و بوسه، برتر از لبهاست!
نامههای من به تو
برتر از خود مایند
این نامهها
اسنادی هستند که دیگران
زیبایی تو و عشق مرا
در آنها خواهند یافت...
👤 #نزار_قبانی
⇲ @MENMETHOD452
We really have to understand the person we want to love. If our love is only a will to possess, it is not love. If we only think of ourselves, if we know only o...ur own needs and ignore the needs of the other person, we cannot love. We must look deeply in order to see and understand the needs, aspirations, and suffering of the person we love. This is the ground of real love. You cannot resist loving another person when you really understand him or her.
- Thich Nhat Hanh
@MENMETHOD
452
ما واقعاً باید شخصی که میخواهیم به او عشق بورزیم را درک کنیم. اگر عشق ما فقط ارادهای برای صاحب شدن باشد , او عشق نیست. اگر ما فقط از خودمان فکر کنیم , اگر ما فقط نیازهای خودمان را بدانیم و نیازهای شخص دیگر را نادیده بگیریم , ما نمیتوانیم عشق بورزیم. ما باید عمیقاً نگاه کنیم تا نیازها , انگیزهها , و رنج شخصی که به او عشق میورزیم را ببینیم و درک کنیم. این زمینه عشق واقعی است. شما نمیتوانید عشق به شخص دیگر را ایستادگی کنید وقتی واقعاً او را درک کنید.
تیک نات هان
@MENMETHOD
452
از مرز خوابم می گذشتم،
سایه تاریک یک نیلوفر
روی همه این ویرانه فرو افتاده بود.
کدامین باد بی پروا
دانه این نیلوفر را به سرزمین خواب من آورد ؟
در پس درهای شیشه ای رویاها،
در مرداب بی ته آیینه ها،
هر جا که من گوشه ای از خودم را مرده بودم
یک نیلوفر روییده بود.
گویی او لحظه لحظه در تهی من می ریخت
و من در صدای شکفتن او
لحظه لحظه خودم را می مردم.
بام ایوان فرو می ریزد
و ساقه نیلوفر برگرد همه ستون ها می پیچد.
کدامین باد بی پروا
دانه این نیلوفر را به سرزمین خواب من آورد؟
نیلوفر رویید،
ساقه اش از ته خواب شفافم سر کشید.
من به رویا بودم،
سیلاب بیداری رسید.
چشمانم را در ویرانه خوابم گشودم:
نیلوفر به همه زندگی ام پیچیده بود.
در رگ هایش ، من بودم که میدویدم.
هستی اش در من ریشه داشت،
همه من بود.
کدامین باد بی پروا
دانه این نیلوفر را به سرزمین خواب من آورد؟
"سهراب سپهری"
@MENMETHOD
