uz
Feedback
Escapism

Escapism

Kanalga Telegram’da o‘tish

«گاهی فرار، شجاعانه‌ترین انتخاب است. اما، ما از واقعیت نمی‌گریزیم؛ آن را روایت می‌کنیم.»/ "روایت‌هایی از تنهایی، فیلم، موسیقی، ادبیات و فرار از شلوغی دنیا." برای صحبت: t.me/HidenChat_Bot?start=6733052343

Ko'proq ko'rsatish
Mamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
1 633
Obunachilar
-5324 soatlar
+4027 kunlar
+1 25230 kunlar
Postlar arxiv
عشق،تنها جنگی‌ ست که برنده‌ اش هم زخمی از میدان بیرون می‌ آید. @OurEscapismway

«انگار این کابوس تموم‌شدنی نیست...» هر شب با خودت قرار می‌گذاری که فردا فرق داشته باشد. که از خواب بیدار شوی و همه‌چیز کمی سبک‌تر شده باشد. اما صبح، همان درد زودتر از تو چشم‌هایش را باز می‌کند. روزها از پی هم می‌آیند. تقویم بی‌وقفه ورق می‌خورد. فصل‌ها عوض می‌شوند، درخت‌ها دوباره سبز می‌شوند، باران می‌بارد، آفتاب طلوع می‌کند... فقط یک چیز سر جایش مانده است. آن خستگیِ بی‌نام که هر روز کمی عمیق‌تر در آدم ریشه می‌دواند. کابوس، همیشه در تاریکی اتفاق نمی‌افتد. گاهی زیر نور ظهر است. میان خنده‌ی آدم‌ها. وسط یک خیابان شلوغ. وقتی همه‌چیز از بیرون کاملاً عادی به نظر می‌رسد. هیچ‌کس نمی‌بیند آدمی که روبه‌رویش ایستاده، چند شب است حتی یک لحظه آرام نگرفته. آدم از گریه کردن خسته نمی‌شود. از جنگیدن هم نه. از امید بستن و هر بار با دست‌های خالی برگشتن خسته می‌شود. و بعد، یک روز می‌فهمی دیگر از تمام شدن کابوس حرفی نمی‌زنی. فقط دلت می‌خواهد برای چند ساعت، ذهنت دست از دویدن بردارد. شاید آرامش همین باشد... اینکه برای چند دقیقه، هیچ چیز درونت فریاد نزند. @OurEscapismway

Repost from N/a
⚫️ آغاز فصل نوین در اکوسیستم ارتباطات دیجیتال: ارائه راهکارهای استراتژیک برای پهنای باند ماهانه با سرعت فوق‌العاده ⚫️ بسیار خرسندم که این فرصت طلایی را برای ارتقای تجربه کاربری و بهینه‌سازی چرخه مصرف روزمره، دانلودهای استراتژیک و استریم با کیفیت بالا، با شما به اشتراک بگذارم. 🚀✨ ما با تمرکز بر ارائه خدمات پایدار و باکیفیت، آماده‌ایم تا مسیر رشد و توسعه دیجیتال شما را تسهیل کنیم. ━━━━━━━━━━━━━━━ بسته‌های رشد یک‌ماهه (پلن‌های استراتژیک): ▫️ 10 گیگابایت — 85,000 تومان ▫️ 20 گیگابایت — 155,000 تومان ▫️ 30 گیگابایت — 225,000 تومان ▫️ 40 گیگابایت — 295,000 تومان ▫️ 50 گیگابایت — 355,000 تومان ▫️ 100 گیگابایت — 590,000 تومان ━━━━━━━━━━━━━━━ ✔️ تضمین پایداری و کیفیت اتصال در بالاترین سطح استانداردها ✔️ فعال‌سازی فوری و چابک برای به حداکثر رساندن بهره‌وری زمان ✔️ پشتیبانی تخصصی و پاسخگویی در چارچوب تعهدات سازمانی 📩 برای همسویی با اولویت‌های شما و ثبت درخواست مشارکت در این سفر دیجیتال، لطفاً پیام ارسال فرمایید. بیایید با هم آینده را بسازیم! 🤝💼📈 https://t.me/Biatoodamdarbad

Repost from دنیای ما
بزم شاعرانه ـ-ـ مولانا در سینه‌ی هر که ذرّه‌ای دل باشد بی‌عشقِ تو زندگیش مُشکل باشد با زُلفِ چو زنجیر گِره بر گِرهت دیوانه کسی بُوَد که عاقل باشد درِگوشی: بین خودمون بمونه خیلی خاصی مخاطب خاص
گوش دهیم قطعه‌ی تو با صدای عرفان طهماسبی

اگر روزی نباشی... کسی هست که با دیدنِ یک فنجان چای بی‌اختیار یادت بیفتد؟ با بوی باران پنجره را باز کند و برای چند ثانیه احساس کند جای چیزی در جهان خالی‌ست؟ کسی هست که از کنار آهنگی قدیمی رد شود و بی‌آنکه خودش بداند، نام تو از میان تمام واژه‌ها آرام از ذهنش عبور کند؟ آدم‌ها با اتفاق‌های بزرگ در خاطر نمی‌مانند. گاهی تمام سهمِ یک عمر، می‌شود شیوه‌ی خندیدن، سفارشِ همیشگیِ یک کافه، یا جمله‌ای که فقط یک نفر آن را آن‌طور می‌گفت. شاید جاودانگی، همین باشد... اینکه بعد از نبودنت، دنیا هنوز از ساده‌ترین چیزهایش نام تو را زیر لب تکرار کند. @OurEscapismway

روزی فکر می‌ کردم عشق، امن‌ ترین جای دنیاست؛ تا وقتی که تو رفتی و فهمیدم گاهی آدم‌ ها، زیباترین خاطره و تلخ‌ ترین زخمِ یکدیگر می‌ شوند. من همه‌ چیز را باور کرده بودم؛ حرف‌ هایت را، قول‌ هایت را و آینده‌ ای را که با هم ساخته بودیم. اما بعضی رؤیاها، فقط تا وقتی زنده‌ اند که واقعیت سراغشان نیامده باشد. بعد از تو، یاد گرفتم نبودنِ یک نفر، فقط خالی شدنِ یک صندلی نیست؛ گاهی تمامِ جهان، جای خالیِ یک نفر می‌شود. هنوز هم هر از گاهی به خودم فکر می‌ کنم؛ به آدمی که با تمامِ وجودش دوستت داشت و خیال می‌کرد دوست داشته خواهد شد. شاید اشتباه من همین بود؛ اینکه عشق را با ابدی بودنش شناخته بودم. و حالا... دیگر نه از رفتنت گله‌ ای مانده، نه از ماندنت آرزویی. فقط گاهی دلم برای آن آدمی تنگ می‌شود که قبل از دوست داشتنِ تو بودم. @OurEscapismway

و اما رفیق خوب تمام ماجراست.

شب که می‌شود، تهران انگار تازه شروع می‌کند به نفس کشیدن. چراغ‌ها روشن می‌شوند، کافه‌ها شلوغ‌تر، خیابان‌ها بی‌قرارتر... و آدم‌ها، با تمام عجله‌شان، انگار چیزی را جا گذاشته‌اند که هیچ‌وقت برای برداشتنش برنمی‌گردند. گاهی ساعت‌ها راه می‌روم، نه برای رسیدن، فقط برای اینکه دیوارهای اتاق کمتر مرا به یاد خودم بیندازند. این شهر پر از صداست، اما هیچ‌کدام به سکوتِ آدمی که حرفی برای گفتن ندارد، نمی‌رسند. تهران بلد است میان میلیون‌ها نفر، کاری کند که احساس کنی تنهاترین آدمِ روی زمینی. شاید تنهایی همین باشد؛ اینکه هر طرف را نگاه کنی زندگی جریان داشته باشد، اما هیچ‌جای آن، جای تو نباشد. @OurEscapismway

عشق، زیباترین اتفاقِ دنیاست؛ اگر در قلبِ آدمِ درست شکوفه کند. @OurEscapismway

Repost from N/a
من تو زندگیم هر کار کردم با تمام قلبم بوده؛ خصوصا وقتی با کسی رفاقت کردم. هیچوقت حساب و کتاب نکردم و دنبال منفعت خودم نبودم.بلد هم نیستم آدم  هارو دور بزنم.اونایی که بی ریایی منو نقطه ضعفم دونستن منو باختن. و هیچوقت قرار نیست دوباره منو داشته باشن و این بزرگترین تنبیه خواهد بود...

بعضی دردها را نمی‌ شود درمان کرد؛ فقط باید آن‌ قدر با آنها زندگی کنی که روزی دیگر نامشان «درد» نباشد، بخشی از وجودت باشند. عجیب است... ما همیشه آرزو می‌کنیم زندگی آسان‌ تر شود، غافل از آنکه شاید زندگی، هرگز برای آسان بودن آفریده نشده است. شاید آمده‌ ایم تا زیرِ وزنِ رنج، آرام‌ آرام کسی را ملاقات کنیم که در روزهای بی‌ دغدغه، هرگز فرصتِ دیدنش را نداشتیم: خودِ واقعی‌ مان. و چه اندوهِ باشکوهی‌ ست که انسان، درست وقتی بیش از همیشه می‌ شکند، برای نخستین بار می‌ تواند نور را از شکاف‌ های خودش ببیند. @OurEscapismway

سرو را می‌توان برید، اما کسی با تبر حریفِ خاطره‌ی جنگل نشده است. بعضی چیزها ایستادن نیستند، ریشه‌اند. می‌شود شاخه‌ها را شکست، برگ‌ها را به باد سپرد، حتی نامشان را از روی سنگ‌ها پاک کرد... اما آنچه روزی در عمقِ خاک راهش را پیدا کرده، دیگر با هیچ فصلی از میان نمی‌رود. آدم‌ها خیال می‌کنند پایان، همان لحظه‌ای‌ست که صدای افتادنِ سرو بلند می‌شود. نمی‌دانند در همان سکوت، ریشه‌ها آرام‌تر از همیشه به زندگی فکر می‌کنند. شاید دوام، بلند ایستادن نباشد. شاید دوام، همین باشد که بعد از تمام بریدن‌ها، هنوز چیزی در تو جرئتِ سبز شدن داشته باشد. "سرو را می‌توان برید، اما ریشه اش را هرگز " @OurEscapismway

همه از نیمه‌ی پر و نیمه‌ی خالیِ لیوان حرف می‌زدند؛ یکی امید را در آن می‌دید، یکی ناامیدی را. اما کسی از من نپرسید که لیوانم اصلاً سالم بود یا نه. لیوانِ من از همان اول شکسته بود. هرچه در آن ریختم، آرام‌آرام از شکاف‌هایش نشت کرد؛ اعتماد، آرامش، رویاها و... برای همین هیچ‌وقت نفهمیدم بحث بر سر نیمه‌ی پر و نیمه‌ی خالی دقیقاً چه معنایی دارد. وقتی ظرفِ نگه‌داشتنِ امید شکسته باشد، فرقی نمی‌کند چقدر خوش‌بین باشی یا چقدر بدبین؛ آخرِ ماجرا، همه‌چیز از دست می‌رود. شاید بعضی آدم‌ها را نباید با میزان آبِ لیوانشان قضاوت کرد. باید دید چند بار تلاش کرده‌اند لیوان شکسته‌شان را با دست‌های زخمی نگه دارند، و وانمود کنند که هنوز چیزی برای از دست دادن باقی مانده است. @OurEscapismway