آن سویِ ابرها.
Kanalga Telegram’da o‘tish
به چای دعوتت کنم ، یا به باقی عمر ؟ https://t.me/GreenChattbot?start=zD3U3dHG
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
420
Obunachilar
+2924 soatlar
+487 kun
+10530 kun
Postlar arxiv
قصههای ناگفتهی چشمانتدر چشمانت چیزی شبیهِ شب هست؛ شبی که ماه، آرام در آغوشش میدرخشد و سکوتش، هزاران حرفِ ناگفته را پنهان کرده است. وقتی در آن سیاهیِ آرام نگاه میکنم، انگار پشت آن تاریکیِ زیبا، هزاران قصهی نانوشته پنهان شده؛ قصههایی که فقط دل میتواند آنها را بخواند. چشمانت، بیآنکه حتی کلمهای بر زبان بیاورند، حرفهایت را روایت میکنند؛ از احساسهایی که شاید هیچوقت گفته نشوند، از رازهایی که در سکوتت آرام گرفتهاند. چشمانت شبیهِ ماهاند؛ زیبا، روشن و آرام… مثل نوری که در دلِ تاریکی پیدا میشود، مثل آرامشی که آدم دلش میخواهد برای همیشه در آن بماند. و من نمیدانم چگونه از آنها بگویم؛ از نگاهی که هم شبیهِ آسمان است، هم شبیهِ شب، هم شبیهِ قصهای که هر بار خوانده شود، باز هم تازه و زیباست. شاید بعضی چشمها فقط برای دیدن نیستند؛ برای گم شدناند…
𝖬𝖺𝖾𝖽𝖾ْ𝗁︎
Repost from از اینجا که منم.
تظاهر میکردم که همهچیز خوب و تحت کنترل است؛ اما هیچچیز خوب نبود و نیست.
