پروازخیال
Kanalga Telegram’da o‘tish
پرواز خیال؛ جایی برای درس خوندن، تلاش کردن و نزدیکتر شدن به رویاها ✨ هر روز یک قدم، هر صفحه یک قدم نزدیکتر به آیندهای که میخوای.
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
663
Obunachilar
+2724 soatlar
+737 kun
+13930 kun
Postlar soni
Ma'lumot yuklanmoqda...
Reaktsiyalar
Izohlar
Telegram Yulduzlari
Eng yaxshi postlar bo'yicha
Ma'lumot yuklanmoqda...
Nashrni tahlil qilish
Postlar | Ko'rish dinamikasi | |||||
نیاز نیست ، با فکر اینکه میشه یا نمیشه ، تهش خوبه یا تهش بد خودتو آزار بدی!
نیاز نیست ، گذشته رو ورق بزنی و از تو دلش تمام اهمال کاریات رو بکنی سر لوحه و سند برای نشدن های آینده
نیاز نیست انقدر با خودت بد رفتار کنی و نا امیدی رو بغل بگیری
فقط نیازه که روز به روز بهتر بشی ، روز به روز قوی تر و پوست کلفت تر بشی ، روز به روز کافیه خودتو بیشتر باور کنی❤️
شبتون آروم | 13 | 0 | 0 | 3 | Loading... | |
املجفجقجصمیوزبمیمقجص8ق8قلنرپلمفجصچصجقمبزن🥲 | 7 | 0 | 0 | 0 | Loading... | |
ࢠݛۆندهݷڻھم.
ساعت از دوازده گذشته بود؛دادگاه تعطیل شده بود،اما چراغ اتاق من هنوز روشن بود.
پروندهها روی میز مانده بودند؛حکمهایی که باید امضا میکردم،آدمهایی که باید برایشان تصمیم میگرفتم،و من...
برای اولینبار،هیچ حکمی برای خودم نداشتم.
لیوانی گوشهی میز مانده بود و سرم سنگین بود؛نه آنقدر که دنیا را فراموش کنم،فقط آنقدر که دیوارهای این اتاق کمی کمتر شبیه زندان به نظر برسند.
از بلندگوی کوچک اتاق،صدای محمدرضا میآمد،آری!محمد رضا شجریان.
آرام..دور.
انگار کسی از پشت سالها داشت برای آدمی میخواند که دیگر بلد نبود به فردا فکر کند.
پروندهای را باز کردم.
روی جلدش نوشتم؛«پرونده:بانوی آقای قاضی»
چند ثانیه خیره ماندم،بعد خندیدم.
گفتم؛«این یکی رو چرا آوردن پیش من؟»
جوابی نبود،البته که نبود.
من قاضی بودم؛قرار نبود کسی جوابم را بدهد.
اما امشب،متهم خود من بودم.
اتهام؟دلتنگی،وابستگی،و هزار بار برگشتن به خاطرهای که دادگاه سالها پیش برای تمام شدنش حکم داده بود.
پرونده را بستم،سرم را روی صندلی تکیه دادم و به سقف نگاه کردم.
چه مضحک...
تمام روز برای آدمها حکم صادر میکنم،اما شب که میشود یک اسم کافیست تا تمام قوانینم به هم بریزد.
بانو...
اسم تو که میآید،حتی این اتاق هم ساکتتر میشود.
نه قاضی میماند،نه دادگاه،نه پرونده،نه غروری که تمام روز با خودم حمل میکنم.
فقط مردی میماندپشت یک میز چوبی،با کت خسته،چشمهای بیخواب،و دلی که هنوز برای بعضی نبودنها مدرک کافی برای فراموشی ندارد.
ساعت یک شد..چراغ راهروها خاموش شدند.
من ماندم و صدای ساعت دیواری.
تیک..تاک...
تیک..تاک...
و زیر لب گفتم؛«جلسهی امروز تموم شد.»
کمی مکث کردم،بعد آرامتر گفتم؛«اما پرونده هنوز مفتوح...» | 5 | 0 | 0 | 0 | Loading... | |
https://t.me/SendHarfBot?start=88d905f39a6b
بحرفیم | 7 | 0 | 0 | 0 | Loading... | |
ماهیتون بالاخره موفق شد برنامش رو اونجوری ک میخواد تا آخر مهر بنویسه:)
از فردا همچی همینجا ثبت میشه | 16 | 0 | 0 | 4 | Loading... | |
مرسی ممنون یهو اشکم سرازیر شد. | 24 | 1 | 0 | 1 | Loading... | |
روزهاییست که شب هایش را با سنگینی مضحکی میگذرانم، دریغ از اینکه دلیلش را بدانم. حال با خود فکر میکنم که دقیق برای چه کسی آنقدر عمیق سنگیندل شده ام و به یاد گذشتهاش سوگواری میکنم.
حقیقتش، افراد زیادی نیستند که بخواهم برایشان چنین آزرده خاطر گردم و هرشب، برای کم کردن از سنگینیِ سینهام به مستی پناه ببرم؛ شاید کسی که در اینحد برایش دلتنگ شدهام فقط خودم هستم.
جوانِ قبراقی که در گذشته بودم، بدون دلتنگی، پاکِ پاک. پسری بودم که حتی شیشه های مشروب هم از نزدیک ندیده بود، فقط و فقط در فیلم های فرنگی؛ حال، هرشبِ زندگیام را با یکی از این شیشه ها صبح میکنم، انگار نه انگار که آرزوهایی برای خود در سر داشتم و هیچوقت نمیخواستم چنین الکل بنوشم؛ حال تنها آرزویی که دارم این است که فرشته ی مرگ زودتر به سراغم آید.
مگر میشود یک انسان این چنین دلتنگ خودش شود؟ چیست این انسان که برای خود گذشتهاش هم بارِ غم بر دوش میکشد. فردی که در اوج جوانی پیر شده، دیگر چه میتواند انجام دهد به جز مرور خاطراتِ گذشته؟ تلخ و شیریناش هم اهمیتی ندارد، فقط حسرت برای اینکه چرا بیشتر زندگی نکردهام؛ چرا نشد برای آخرین بار با خودِ گذشتهام خداحافظی کنم؟
گاهی همین خداحافظی نکردن، همین که نمیدانی آخرین روز زندگیات است یا خیر، بیشتر از هرچیزی در این دنیا عذابت میدهد؛ اینکه نمیدانی باید برای آخرین روز ات خوشحال باشی یا سوگواری کنی.
به هرحال، زندگی از این انتظار لبالب پر شده است، دیگر نمیدانی آخرین قطره ی این انتظار در لیوانِ زندگی میافتد یا پُر میشود و زندگیات تمام.
کاش چیزی بود که مارا از اواخر عمر شخصیت هایی که داریم با خبر میکرد، که در روز آخرش او را تا ابد به خاک بسپاریم و با خبر باشیم که دقیقاً چه بلایی بر سرِ خودِ قدیمیمان آمده است؛ کاش میشد با آن، آن ها یا همان خودمان دیدار میکردیم.
اگر میشد با خودم یک بار دیگر دیدار کنم، حتماً به خود خبر میدادم که زندگی، آنقدر که فکر میکردم رنگین و شاد نیست؛ پستی بلندی هایی هم دارد که همین ها، جانِ آدم را از سینهاش بیرون میکشد. به خود میگفتم به این مقدار سیگار نکشم، با این چندمثقال آشغال و کاغذ چیزی درست نمیشود، الکل ننوشم چون مستی هم دردی دوا نمیکند؛ حتی فراموشی موقت هم نمیآورد. آه از اعتماد کردن، اعتماد بزرگ ترین ضربه را زد، دقیقاً حالِ خوبم را هدف گرفت.
حرف ها داشتم با خودم، آنقدر که نمیدانستم از کجا بایست شروعش کنم. شاید فقط ساعت ها سکوت، ساعت ها خودمان را با افکارهایمان تنها بگذاریم و اجازه ی فکرکردن داشته باشیم؛ نه اینکه به هر در و دیواری بزنیم تا این مغز لعنتی را خاموش کنیم.
هیچوقت نتوانستم با خداحافظی کنار بیایم، همیشه یک تنفر خاصی نسبت به این خداحافظی داشتم؛ شاید چون مهم ترین آدم های زندگیام با بدترین نحو ممکن با من خداحافظی کردهاند. دقیقاً همان هایی که فکر میکردم هیچوقت قرار نبود مرا تنها رها کنند.
اولین و آخرین باری که رفتی، تنها یک انگشتر از تو برایم باقی ماند. پشت تلفن، میان فحشها و هزاران ناسزا با من خداحافظی کردی و من ماندم و انگشتری که هفتهها بعد، درست زمانی که کمکم داشتم با نبودنت کنار میآمدم، پیدایش کردم. از همان روز تا همین حالا، انگشتر در انگشتم مانده است؛ حتی اگر آسمان به زمین میرسید، باز هم از دستم بیرونش نمیآوردم. حالا این انگشتر، بیش از آنکه یادآور تو باشد، یادآور خودم است؛ یادآور آدمی که در کنارت بودم و احترامی که برایت قائل بودم، چیزی که هیچگاه از یاد نخواهم برد. احتمالاً وقتی رفتی، آنچه مرا شکست، رفتن تو نبود؛ خودِ من بودم که با رفتنت شکستم.
شاید باید بالاخره با همهچیز خداحافظی کنم؛ با گذشتهام، با دلتنگیهایم، با تو و حتی با آن آدمی که روزی بودم. شاید تمام این مدت، دلم برای خودم تنگ شده بود و نمیدانستم. پس خداحافظ؛ با تو، با گذشتهام، با آن جوانِ قبراق و بیدغدغهای که روزی بودم، و با تمام چیزهایی که میان راه از دست دادم. | 14 | 0 | 0 | 0 | Loading... | |
راجب یه دختر غمگین. | 1 | 0 | 0 | 0 | Loading... | |
راجع به چی بنویسم؟ | 1 | 0 | 0 | 0 | Loading... | |
برید پیش ونوس:) | 19 | 0 | 0 | 2 | Loading... | |
من ونوسم، دانشجوی علوم تغذیه🌱
حدود دو ساله در زمینه کنکور و مشاوره تحصیلی فعالیت میکنم و در این مدت تجربهی همراهی و کمک به داوطلبهای زیادی رو داشتم.
سال گذشته هم ۳ قبولی در مسیر کنکور داشتم و یکی از مهمترین بخشهای فعالیتم، کمک به دانشآموزها برای داشتن یک برنامهی منظم، پیگیری مداوم و اصلاح نقاط ضعفشونه.
در کنار فعالیت تحصیلی، به حوزهی تغذیه و کاهش وزن هم علاقهمندم و این مسیر رو فقط از روی تئوری دنبال نکردم؛ خودم هم این تجربه رو زندگی کردم.
از ۱۰۶ کیلوگرم به ۸۲ کیلوگرم رسیدم و در طول این مسیر با اصول تغذیه، کنترل عادات غذایی و ایجاد سبک زندگی قابل ادامه، کاهش وزن رو تجربه کردم. 🤍
حالا در کنار دانش و تحصیلاتم در رشتهی تغذیه، تلاش میکنم به افرادی که قصد کاهش وزن دارن کمک کنم تا بدون رژیمهای عجیب و سخت، مسیر اصولیتر و قابلادامهای داشته باشن. | 17 | 0 | 0 | 0 | Loading... | |
Matn yo'q... | 17 | 0 | 0 | 0 | Loading... | |
روزم رو تبریک بگید | 18 | 0 | 0 | 0 | Loading... | |
امروز 7 September, روز جهانیِ سلیطههاست. | 17 | 1 | 0 | 0 | Loading... | |
حال گذشته خودم. | 32 | 1 | 0 | 0 | Loading... | |
این پیامو فور بزن بگو تو روزایی که توی اوج نامیدی هستی چیزی که باعث میشه برگردی به مسیرت، چیه؟👊💘 | 14 | 0 | 0 | 0 | Loading... | |
سلام | 30 | 0 | 0 | 0 | Loading... | |
خب تقاضای رقیب برای فردا | 24 | 0 | 0 | 0 | Loading... | |
Matn yo'q... | 39 | 3 | 0 | 0 | Loading... | |
اینجا جوین شو و این پیام و فور کن؛
فولدر بزنم جذب+۲۷۰بگیری. | 24 | 0 | 0 | 0 | Loading... |

