پروازخیال
Відкрити в Telegram
پرواز خیال؛ جایی برای درس خوندن، تلاش کردن و نزدیکتر شدن به رویاها ✨ هر روز یک قدم، هر صفحه یک قدم نزدیکتر به آیندهای که میخوای.
Показати більшеКраїна не вказанаКатегорія не вказана
672
Підписники
+2824 години
+467 днів
+11230 днів
Кількість дописів
Триває завантаження даних...
Реакції
Коментарі
Telegram Stars
ТОП дописів по
Триває завантаження даних...
Аналітика дописів
Дописи | Динаміка переглядів | |||||
میشه برام تا صبح انرژی بفرستید بهتر بشم؟(:
https://t.me/SendHarfBot?start=88d905f39a6b | 17 | 0 | 0 | 1 | Loading... | |
میخوام بخوابم شبت بای | 18 | 0 | 0 | 0 | Loading... | |
صبحت بخیر عزیزم | 16 | 0 | 0 | 0 | Loading... | |
شبتون خداحافظ:) | 22 | 0 | 0 | 0 | Loading... | |
سلام. | 22 | 0 | 0 | 0 | Loading... | |
این ساعت از شبانه روز کنکوری ۴۰۶اینجا هست؟ | 17 | 0 | 0 | 0 | Loading... | |
لاک هم مال منه ممد | 22 | 0 | 0 | 1 | Loading... | |
پانیذ هم فقط ریکت توت فرنگی میده مشخصه | 16 | 0 | 0 | 0 | Loading... | |
نه
بزار فردا مرسی ممنون | 52 | 1 | 0 | 0 | Loading... | |
هستین بخونیم باهم؟ | 16 | 0 | 0 | 0 | Loading... | |
هر بار که شب
در آغوشم میگیرد
میگوید:
تو از من تاریک تری.
-سیاوش یزدان دوست. | 53 | 0 | 0 | 0 | Loading... | |
میترسم از روزی که به خود بگویم: بیهوده اینهمه دوام آوردم و تلاش کردم دوام بیاورم. | 52 | 0 | 0 | 0 | Loading... | |
اما مزخرف ترین قسمت قوی بودن اینجاست که:
بعد از اینکه به همه ثابت کردی که قوی هستی باید برگردی به تنهایی و قوی بودنتو بالا بیاری . | 50 | 0 | 0 | 0 | Loading... | |
در ظاهر، روی پاهایم ایستادهام. گاهی میخندم و گاهی گریه میکنم. اما حقیقت این است که خستهام. میخواهم فرار کنم. میخواهم بروم، گم بشوم. | 50 | 0 | 0 | 0 | Loading... | |
دوست داشت به گوشهای پناه ببرد، شاید هم محو شود. کسی چیزی از او به یاد نداشته باشد و همچون ابری کوچک برای ابد از این شهر گذر کند. | 51 | 0 | 0 | 0 | Loading... | |
Немає тексту... | 52 | 0 | 0 | 0 | Loading... | |
یه بلایی سرم اومده که فقط یکنفر ازم بپرسه خوبی انگار آسمون رو سرم خراب شده. | 21 | 0 | 0 | 0 | Loading... | |
امشب اینقدر اشک ریختم
اینقدر عصبی شدم که یهو خون دماغ شدم(:
همراه با لرزش تن و بدن.
زندگیم عالیه | 24 | 0 | 0 | 1 | Loading... | |
به هق هق افتادم مرسی ممنون از قلم خوبت. | 28 | 0 | 0 | 0 | Loading... | |
ࢠݛۆندهݷهݰتࢬ.
نیمههای شب است،خانه ساکت است و فقط صدای فرهاد از بلندگوی کوچک گوشهی اتاق میآید"من همونم که یه روز،میخواستم دریا بشم"!.
همان صدایی که انگار سالهاست از جایی دور
دارد برای آدمهایی میخواند که دیگر نمیدانند با خودشان چه کنند.
آقای قاضی وسط خانه ایستاده.
پیراهنش نامرتب است،آستینهایش بالا رفته و یک لیوان روی میز مانده.
آهنگ را میشنود و ناگهان شروع میکند به خواندن.
با همان صدای گرفته،با همان لبخند نصفهنیمهای که بیشتر از خوشحالی شبیه تلاش برای خوشحال بودن است.
چند قدم برمیدارد،بعد یکی دیگر.
دور اتاق میچرخد و با آهنگ همخوانی میکند.
برای چند لحظه انگار هیچ اتفاقی نیفتاده.
انگار نه پروندهای وجود دارد،نه خستگیای،نه کسی رفته است،نه شبهایی که طولانیتر از همیشه گذشتهاند،فقط یک مرد است و یک آهنگ و خانهای که برای چند دقیقه شبیه گذشته شده.
اما ناگهان،نمیداند چه شد.
آهنگ همان آهنگ است،هیچ چیز عوض نشده.
اما خودش،دیگر همان آدم چند ثانیه قبل نیست.
وسط خواندن ساکت میشود.
لبخند از روی صورتش میرود،چشمهایش روی نقطهای در کف اتاق ثابت میماند.
بعد آرام روی زمین مینشیند.
نه با تصمیم،ناخودآگاه.
انگار پاهایش دیگر توان نگه داشتن این همه چیزی را که سالها پنهان کردهاند،ندارند.
صدای فرهاد هنوز میآید.
و او برای اولین بار دیگر با آهنگ نمیخواند.
فقط گوش میدهد،چشمهایش خیس میشود.
دستش را روی صورتش میکشد اما اشکها این بار قرار نیست به حرفش گوش کنند.
سرش را پایین میاندازد.
یک خندهی کوتاه میکند؛
از آن خندههایی که آدم وقتی چیزی برای گفتن ندارد تحویل خودش میدهد.
آرام میگوید؛«من که قرار بود،یه روز دریا بشم.»و بعد دیگر چیزی نمیگوید.
لیوان را از روی میز برمیدارد،چند لحظه نگاهش میکند،و ناگهان پرتش میکند زمین.
بعد همانجا کنار دیوار مینشیند.
آهنگ تمام نمیشود.
اما انگار یک چیزی درون او تمام شده است.
نه زندگی،نه امید،فقط آن تصویری که
سالها از خودش ساخته بود؛
تصویر مردی که همیشه بلد است دوام بیاورد.
امشب،آن تصویر دیگر وجود ندارد.
امشب،آقای قاضی هیچ حکمی ندارد.
نه برای آدمهایی که رفتند،نه برای روزهایی که گذشتند،نه حتی برای خودش.
فقط نشسته و به صدای آهنگی گوش میدهد
که هنوز ادامه دارد.
بعد دستش میرود سمت جعبه سیگار،یه نخ برمیدارد،سیگار را روی لبش میگذارد و روشن میکند.
سرش را به دیوار تکیه میدهد
و زیر لب میگوید؛«عجب شبی..آدم گاهی فقط دلش میخواهد یکی باشد که بپرسد؛خستهای؟»
و باز سکوت،فرهاد هنوز میخواند.
باران پشت پنجره میبارد..چراغ خانه روشن است.
و مردی که تمام عمر سعی کرده محکم باشد،گوشهی اتاق نشسته،و آرام گریه میکند؛
بیآنکه کسی ببیند،بیآنکه کسی بداند.
و شاید غمگینترین قسمت ماجرا همین باشد؛اینکه بعضی آدمها آنقدر خوب نقش قوی بودن را بازی میکنند که حتی وقتی فرو میریزند،باز هم هیچکس صدای افتادنشان را نمیشنود. | 24 | 0 | 0 | 1 | Loading... |

