𝙰𝚋𝚢𝚜𝚜
Yopiq kanal
For No One
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
392
Obunachilar
-224 soatlar
-137 kun
-5130 kun
Postlar arxiv
392
همه چی خوب بود تا...
تا اینکه دیگر خوبی هایت را باید از میان تلخی هایت که همچو سیم های خاردار زنجیروار بر قلبم بسته بودی..پیدا میکردم...
همه چیز خوب بود تا اینکه تو گویی به دنبال
عشق تازه ای میگشتی...به راستی انگار آن بذر عشقی که با تمام وجودَت درونم پرورش دادی را به فراموشی سپردی...
الان ، اینجا ، در این لحظه از زندگانی
من به حقیقت و عصیان تورا میخوانم..
تو را که آن چنان سنگ بر شیشه ی محبت من پرتاب کردی...بی آنکه توجهی به قطرات خونی که از دستان خودت می ریخت داشته باشی...من اکنون دیگر نمیخواهم خادم عشق تو باشم..تو آشنای من بودی اما چه کردی با من؟؟
چه کردی با کسی که از شوق زیارت روی تو.. به شوق تمنای وصال تو.. حاضر بود تمام جاده ها را پای پیاده به عشق و مستی طی کند...
تو چ کردی با من!!
392
گفتی مگو از آتشم، رسواییام ایمان بَرَد
گفتم مرا باکی نیست، عشقی که جان میپرورد
گفتی تو را تا کی کشد، این صبرِ بیفرجامِ شب؟
گفتم زلیخا صبر را با گریه معنا میکند
گفتی مپرس از یوسفم، او رفته از چشمِ جهان
گفتم هنوز از بوی او، پیراهنم جان میدمد
گفتی گناهت را ببین، شهر از تو بیزار آمده
گفتم گناهِ عاشقیست، وقتی خدا شاهد بُوَد
گفتی چرا از عقل هم، یکبار یاری نجُستی؟
گفتم ز عقل آموختم، عاشق که شد عاقل نشد
گفتی اگر روزی دلت، از بندِ این سودا رهد؟
گفتم زلیخا بیفراق، دیگر زلیخا کی شود
گفتی سرانجامِ تو چیست، در این همه بیحاصلی؟
گفتم بمیرم پایِ آن، عشقی که یوسفوار بُوَد
392
میان میدان انقلاب ایستاد، دست اندر دل کشید، غمی سرکشید و پیکرش از هم پاشید. گاهی شدت غم بی حد میشود و دل میخواهد بیوقفه حرف بزند؛ کلمه به ذهن میآید اما نوشته نمیشود. مثل لبخندی که به لب میآید اما هیچ خوشحالیای، درونش ندارد. مانند آفتاب زمستانی که در آسمان است ، اما گرم نمیکند. آیا این آفتاب، آفتاب است و آن لبخند، لبخند؟
392
۴ماه تمام خواب میدیدم امتحان دارم بعد شب امتحان بودمو هیچی نخونده بودم و استرس تجدید شدن ، بعد روز زیست دقیقا همینا واقعی شد
