uz
Feedback

Firibgarlarga uchmang! Telemetrio bunday kanallarni topadi va belgilaydi 👉 Belgini ko‘rmoqchi bo‘lsangiz, obuna bo‘ling

تصدّقت

تصدّقت

Kanalga Telegram’da o‘tish
846
Obunachilar
+224 soatlar
+127 kun
+14930 kun
Postlar arxiv
ترور رهبری و بچه‌های میناب و مجتبی‌های سه روزه برخی سکوت کردن و تا تونستن توافقنامه‌ رو ماله کشیدن و علی‌الاصول رو تحریف کردن؛ ببینیم برای این دوتا طفل معصومی که توی عروسی سیریک کشته‌شدن چجوری قلم می‌زنن.

امروز رو روزِ «غم» نامگذاری می‌کنم.

حمله آمریکا به یک مراسم عروسی در کوهستک هرمزگان

ترامپ به سند موفقیت و پیروزی و توافقنامه‌ی شرافتمندانه‌ی بعضیا گفته: «فکر می‌کنم توافق با آنها حتی ارزش کاغذی را که روی آن نوشته شده هم ندارد.»

واکنش نیروهای نظامی ایران وقتی ترامپ می‌گه اگه جواب حمله‌هامون رو بدید ایران وجود نخواهد داشت:
واکنش نیروهای نظامی ایران وقتی ترامپ می‌گه اگه جواب حمله‌هامون رو بدید ایران وجود نخواهد داشت:

حالا اگه پهلوی بود جنوب رو می‌داد سران آمریکا هم می‌ومدن از تو تهران جنگنده بلند می‌کردن می‌رفتن بر سر مردم می‌ریختن. کی به کیه؟

یادش بخیر امریکا یه زمانی به هرکشوری حمله می‌کرده سه سوته اشغالش می‌کرد، طرف الان هر یک مدت یکبار یه توییت و یه شعار یه نقطه‌ای می‌زنه، سپاه پاسداران هم می‌گه: زدی؟ موشکو سوار کن آقا منطقه رو شخم بزنیم.🦦

پس دلتنگی اینطوری طفلک می‌کنه آدمیزادو اوست کریم...

:)

Repost from تصدّقت
کاش منم با نقطه آخر چنل حضرت آقا تموم می‌کردم.

Repost from تصدّقت
4_5875417524652219338.mp35.94 MB

نماهنگ بامان الله 320.mp313.36 MB

کاش بدونم چرا من امشب جون به لبم اینقدر، من دلم خیلی برای آقا تنگ شده... من خیلی زورم اومده قاتل آقا زنده‌س.. خیلی زورم اومده بعضیا از رفتنش خوشحال بودن... زورم اومده علی زمانه‌ام تشنه لب پر کشید پیش خدا...

اصلا هرچقدر بیشتر می‌گذره بیشتر مچاله می‌شم و توی هضمش می‌مونم که چطور.. چطور خونه‌ی رهبر یه مملکت رو بزنن؟ چطوریه که آقا دیگه هیچ سخنرانی‌ای نمی‌کنه؟ چرا دیگه از در حسینه آقا وارد نشد؟ چرا پشت اسم آقا دارم می‌گم شهید؟ چرا دیگه آقا رو نمی‌بینم؟

الانم رو فقط اذان می‌تونه نجات بده.

خدایا امشب رو صبح کن...

photo content

ری‌کتی که زدی روی مغزم بود.

بعد از شهادت آقا، فکر می‌کنم اصلا متوجه گذر زمان نمی‌شم. نمی‌دونم چجوری و چطور یهو الان شهریوره، نمی‌دونم چرا روزا سریع‌تر تموم می‌شه، نمی‌دونم چرا این خلأ با هیچی پر نمی‌شه؟

یکم که با خودم تنها می‌شم، یک‌هو صدای هلهله‌های نهم اسفند توی گوشم پلی می‌شه، یخ زدن دست‌هام و صوت زدن گوش‌هام و زدن به قفسه سینم برای آروم کردن و امیددادن به قلبم؛ برام مجسم می‌شه.. خیلی درد داشت خداجون.. نمی‌دونم فقط منم یا بقیه هم همینطورن، اما من توی نهم اسفند گیرافتادم.. من هنوز از اون روز عبور نکردم. نمی‌تونم که عبور بکنم. نمی‌تونم فراموش بکنم. هنوز جاش توی قلبم درد می‌کنه، کم کم دارم دست به انکار می‌برم و مدام برای تسلی دادن به خودم اون روز رو انکار می‌کنم؛ مثلا الان اولای ماه رمضونه و بی‌صبرانه منتظرم ماه‌رمضون تموم بشه تا صدای آقا رو حین خوندن نماز عیدفطر بشنوم...