تصدّقت
Kanalga Telegram’da o‘tish
848
Obunachilar
+924 soatlar
+187 kun
+15830 kun
Postlar arxiv
848
کاش بدونم چرا من امشب جون به لبم اینقدر، من دلم خیلی برای آقا تنگ شده... من خیلی زورم اومده قاتل آقا زندهس.. خیلی زورم اومده بعضیا از رفتنش خوشحال بودن... زورم اومده علی زمانهام تشنه لب پر کشید پیش خدا...
848
اصلا هرچقدر بیشتر میگذره بیشتر مچاله میشم و توی هضمش میمونم که چطور.. چطور خونهی رهبر یه مملکت رو بزنن؟ چطوریه که آقا دیگه هیچ سخنرانیای نمیکنه؟ چرا دیگه از در حسینه آقا وارد نشد؟ چرا پشت اسم آقا دارم میگم شهید؟ چرا دیگه آقا رو نمیبینم؟
848
بعد از شهادت آقا، فکر میکنم اصلا متوجه گذر زمان نمیشم. نمیدونم چجوری و چطور یهو الان شهریوره، نمیدونم چرا روزا سریعتر تموم میشه، نمیدونم چرا این خلأ با هیچی پر نمیشه؟
848
یکم که با خودم تنها میشم، یکهو صدای هلهلههای نهم اسفند توی گوشم پلی میشه، یخ زدن دستهام و صوت زدن گوشهام و زدن به قفسه سینم برای آروم کردن و امیددادن به قلبم؛ برام مجسم میشه.. خیلی درد داشت خداجون.. نمیدونم فقط منم یا بقیه هم همینطورن، اما من توی نهم اسفند گیرافتادم.. من هنوز از اون روز عبور نکردم. نمیتونم که عبور بکنم. نمیتونم فراموش بکنم. هنوز جاش توی قلبم درد میکنه، کم کم دارم دست به انکار میبرم و مدام برای تسلی دادن به خودم اون روز رو انکار میکنم؛ مثلا الان اولای ماه رمضونه و بیصبرانه منتظرم ماهرمضون تموم بشه تا صدای آقا رو حین خوندن نماز عیدفطر بشنوم...
848
بعد از شهادت آقا، فکر میکنم اصلا متوجه گذر زمان نمیشم. نمیدونم چجوری و چطور یهو الان شهریوره، نمیدونم چرا روزا سریعتر تموم میشه، نمیدونم چرا این خلأ با هیچی پر نمیشه؟
848
یکم که با خودم تنها میشم، یکهو صدای هلهلههای نهم اسفند توی گوشم پلی میشه، یخ زدن دستهام و صوت زدن گوشهام و زدن به قفسه سینم برای آروم کردن و امیددادن به قلبم؛ برام مجسم میشه.. خیلی درد داشت خداجون.. نمیدونم فقط منم یا بقیه هم همینطورن، اما من توی نهم اسفند گیرافتادم.. من هنوز از اون روز عبور نکردم. نمیتونم که عبور بکنم. نمیتونم فراموش بکنم. هنوز جاش توی قلبم درد میکنه، کم کم دارم دست به انکار میبرم و مدام برای تسلی دادن به خودم اون روز رو انکار میکنم؛ مثلا الان اولای ماه رمضونه و بیصبرانه منتظرم ماهرمضون تموم بشه تا صدای آقا رو حین خوندن نماز عیدفطر بشنوم...
848
پرسیدند: قصه چیست؟
ماجرای او را برایشان شرح دادم و تمام حوادثی که از شب چهارشنبه اتفاق افتاده بود، برای آنها تعریف کردم.
اینک حدود هشتاد سال از آن ماجرا میگذرد و در طول این مدت، هیچکس از آن خادم تبریزی نام و نشانی نیافته است.:)))
848
همین که صدای اذان بلند شد و بانگ «الله اکبر» طنین افکند، ناگهان غیب شد و من هرچه نگاه کردم اثری از او ندیدم.
من مات و مبهوت به صحن مدرسه دویدم و مشغول داد و فریاد شدم.
چند نفری در مدرسه بودند، سراسیمه به حیاط ریختند تا ببینند چه خبر شده.
وقتی مرا در آن وضع دیدند، شگفت زده جلو آمدند و گفتند: چهشده؟ مگر دیوانه شدهای؟!
گفتم: این خادم مدرسه، همان مردی که لباس هایتان را میشست، حجرههایتان را جارو میکرد و…
و چون او را نیافتند، گفتند: شاید به بازار رفته و یا برای نماز جماعت از مدرسه خارج شدهاست
گفتم: هرگز این حرفها نیست.
میدانم که اینک به امام زمان(عجلالله) پیوسته است.
848
روز جمعه من با کنجکاوی و نگرانی بیسابقهای رفتار او را یکسره زیر نظر داشتم تا بببینم آن روز که زمان موعود است، چه میشود و در این روز چه برنامهای دارد و با چه افرادی تماس میگیرد.
سپیدهدم جمعه که از اتاقش خارج شد ابتدا کارهای مدرسه را انجام داد.
سپس به امور خود پرداخت. اول لباس هایش را شست و تطهیر کرد و روی بند انداخت تا خشک شوند.
کفش هایش را هم آب کشید و مقابل آفتاب گذاشت.
وقتی غسل کرد و از آب بیرون آمد، قدری در آفتاب ایستاد تا خشک شد، سپس لباس و کفشهایش را پوشید و مانند مسافری که عازم سفر است، آماده رفتن شد و لب حوض نشست.
