uz
Feedback

Firibgarlarga uchmang! Telemetrio bunday kanallarni topadi va belgilaydi 👉 Belgini ko‘rmoqchi bo‘lsangiz, obuna bo‘ling

🐾 FOX ART🐾

🐾 FOX ART🐾

Kanalga Telegram’da o‘tish

هر چه در ذهن می‌گذرد و هر آنچه در روزمرگی می‌گذرد… 🎞️🎨 نقاشی‌هایی که از لحظه‌ها می‌آیند، نه از کتاب‌ها. همراه من باش تا زندگی را رنگی ببینیم. ناشناس 👇🏻🐾🦊 http://t.me/HidenChat_Bot?start=8541376131

Ko'proq ko'rsatish
Mamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
293
Obunachilar
-124 soatlar
-207 kun
-5630 kun
Postlar arxiv
تا ابد عاشق این سریال میمونممم🫠

این با حال هوای این روزامون بیشتر سازگاری داره اگه می‌تونستم این نقاشیم رو زنده کنم قطعا میفرستادمش آموزش پرورش رو آباد کنه

🩸 نام: «هیولای فصل امتحان» هر سال، درست شب قبل از کنکور، موجودی از میان برگه‌های مچاله‌شده و کتاب‌های خاک‌خورده بیدار می‌شود. غذای او انسان نیست... استرس است. هرچه دانش‌آموزها بیشتر نگران باشند، هیولا بزرگ‌تر می‌شود؛ تا جایی که یک شب تصمیم می‌گیرد سراغ سرچشمه‌ی این اضطراب برود. صبح روز بعد، ساختمان آموزش‌وپرورش کاملاً سالم است... اما همه‌ی سؤال‌های کنکور ناپدید شده‌اند. دفترها را که باز می‌کنند، فقط یک جمله روی تمام برگه‌ها نوشته شده: > «امسال نوبت شماست که امتحان بدهید.» از آن روز به بعد، کارمندها و طراحان سؤال هر شب خواب می‌بینند پشت میز کنکور نشسته‌اند و هرچه جواب می‌نویسند، برگه فقط یک کلمه نشان می‌دهد: «غلط.» و در دورترین گوشه‌ی سالن امتحان، همان هیولا با لبخندی عجیب فقط نگاهشان می‌کند... 👁️🖤

🩸 نام: «آن که پلک نمی‌زند» 📖 داستان: قدیمی‌ها می‌گفتند هر انسانی یک روح دارد... اما بعضی‌ها، چیزی دیگر را درون خود حمل می‌ک
+1
🩸 نام: «آن که پلک نمی‌زند» 📖 داستان: قدیمی‌ها می‌گفتند هر انسانی یک روح دارد... اما بعضی‌ها، چیزی دیگر را درون خود حمل می‌کنند. سال‌ها پیش دختری در جنگلی گم شد. سه روز بعد برگشت؛ سالم، آرام و با همان لبخند همیشگی. فقط یک چیز فرق کرده بود... او دیگر پلک نمی‌زد. کم‌کم هرکسی که چند ثانیه به چشمانش خیره می‌شد، شب همان روز صدای زمزمه‌ای را می‌شنید: > «من را دیدی... حالا نوبت توست.» چند روز بعد، آن آدم ناپدید می‌شد. وقتی جسدش پیدا می‌شد، روی پیشانی‌اش فقط یک چشم تازه دیده می‌شد؛ چشمی که هنوز حرکت می‌کرد. آن چشم‌ها هیچ‌وقت دفن نمی‌شدند... شناور می‌ماندند... و به صاحب اصلی‌شان برمی‌گشتند. برای همین هر سال، تعداد چشم‌های اطرافش بیشتر می‌شد. و لبخندش... انسانی‌تر نبود. می‌گویند اگر نیمه‌شب به تصویرش نگاه کنی و قبل از ده ثانیه چشم از او برنداری... صبح روز بعد، اولین ترک روی صورت خودت ظاهر می‌شود. و از آن لحظه به بعد، هر بار که در آینه نگاه کنی... او یک قدم به تو نزدیک‌تر ایستاده است. 🕯️ جمله‌ی آخر: > «اگر فکر می‌کنی این فقط یک نقاشی است... امشب قبل از خواب، فقط یک بار به چشمانش نگاه کن.» 🖤

گاهی لازم نیست دنیا تغییر کند؛ فقط کافی است برای چند لحظه، از دویدن دست برداری. تصور کن جایی نشسته‌ای که باد آرام از میان شاخه‌ها می‌گذرد. هیچ عجله‌ای نیست. هیچ مسابقه‌ای در کار نیست. یکی آرام به تو می‌گوید: «همه چیز قرار نیست همین امروز حل شود. بعضی گره‌ها فقط با گذشت زمان باز می‌شوند، نه با نگرانی.» تو نفس عمیقی می‌کشی. او ادامه می‌دهد: «به خودت سخت نگیر. تو تا همین‌جا هم راه زیادی آمده‌ای. لازم نیست همیشه قوی باشی. گاهی فقط ادامه دادن، خودش شجاعت است.» سکوتی کوتاه میان حرف‌ها می‌نشیند؛ از آن سکوت‌هایی که سنگین نیستند، بلکه شبیه یک پتو روی شانه‌ها می‌افتند. و در آخر، با لبخندی آرام می‌گوید: «امشب فقط یک کار انجام بده؛ به قلبت اجازه بده کمی استراحت کند. فردا، خورشید دوباره از نو طلوع خواهد کرد و تو هم فرصت تازه‌ای خواهی داشت.»

حق ولی با شوهره موافق نیستم از کنکور سخت تره

Repost from N/a
سردرد منو تموم کرد زبان تموم نشد... آخر من تموم میشم کنکور تموم نمیشه... خدایی از اولشم شانس نداشتیم تو درس خوندن اون از کرونا بعدش هی آلودگی آلودگی جنگ شد اغتشاش شد نا ترازی شد دهم دوماه مونده ب امتحانا یهو گفتن نهایی دارید نهاییو دادیم حذف کردن یازدهم دادیم هی گفتن قطعیه مثبته قطعیه مثبته قطعیه مثبت نمیشه . آخرشم مثبت شد اینم از دوازدهم ک ترامپ بی نامیوس نمیزاره بی صاحاب کنکورو بدیم بره من دیگه نمیکشم شوهر منو بدید برم...

«زندگی شمعی است که آرام می‌سوزد 🕯️ و مرگ، خاموش شدنش نیست؛ بلکه سپردن نورش به جایی است که چشم‌های ما دیگر توان دیدنش را ندار
«زندگی شمعی است که آرام می‌سوزد 🕯️ و مرگ، خاموش شدنش نیست؛ بلکه سپردن نورش به جایی است که چشم‌های ما دیگر توان دیدنش را ندارند ✨👁️.»

Repost from N/a
قصد جانم میکنی گیسو پریشان🥹🍓🦋

«چی دنبالشی؟ یه معجزه؟ یه نشونه؟ یا فقط می‌خوای ببینی بالا چیه؟ باور کن… بالا هم همون آشغالیه که پایین داریم، فقط یه ذره دورت
«چی دنبالشی؟ یه معجزه؟ یه نشونه؟ یا فقط می‌خوای ببینی بالا چیه؟ باور کن… بالا هم همون آشغالیه که پایین داریم، فقط یه ذره دورتره و با فاصله بیشتر، آدم رو گول می‌زنه!» نبینم ریکت ها کم باشههه!

آتوسا: (با لحنی که انگار از لایِ هزاران شکافِ نور و تاریکی بیرون میاد، زمزمه می‌کنه) «فکر کردی من فقط یه رنگِ پاشیده شده روی
آتوسا: (با لحنی که انگار از لایِ هزاران شکافِ نور و تاریکی بیرون میاد، زمزمه می‌کنه) «فکر کردی من فقط یه رنگِ پاشیده شده روی بومم؟ اشتباه می‌کنی. من همون آتشم که زیر خاکسترِ سایه‌ها نفس می‌کشه. همه می‌گن این شاخ‌ها یعنی شرارت، این چشم‌های بی‌روح یعنی پوچی… اما نمی‌فهمن که من تنها پلی هستم بینِ دنیایِ خواب‌های شیرینِ تو و کابوس‌هایی که ازش فرار می‌کنی. من نیازی به روشناییِ خورشید ندارم، چون خودم، با همین رنگ‌های پخش‌شده، روشناییِ دنیایِ خودم رو می‌سازم. تو از چی می‌ترسی؟ از اینکه یه روز صبح بیدار بشی و ببینی توی آینه، دیگه خبری از خودت نیست و فقط… من اونجا هستم؟»

فیگور 👌 اگه همین فیگور ها رو برای کنکور عملی بکشم ریپورتم میکنن ..
+1
فیگور 👌 اگه همین فیگور ها رو برای کنکور عملی بکشم ریپورتم میکنن ..

هرچقدر داخل نقاشی کشیدن خوبم داخل ادیت زدن نابودم 💔🦊

+1
> «تاج را از سرم گرفتند، اما هرگز نتوانستند آن را از تاریخ بردارند. فاتحان بر تخت نشستند، اما شب‌ها با سایه‌ی نام من خوابیدند. امپراتوری‌ها با سقوط کاخ‌ها نمی‌میرند، با فراموش شدن رؤیاهایشان می‌میرند. اگر هنوز از استخوان‌های من می‌ترسید، پس بدانید که من هرگز شکست نخورده‌ام. امروز تنها یک پادشاه مُرد... اما فردا، افسانه‌ای متولد خواهد شد.» 👑🩸

چالش انجام شد 🫠✨

راپیدم رو پیدا نمیکنم 😂

برم راپید بیارم امضا بزنم پاش🚶‍♀

دستم رو به خونش آلوده کردم 🍷🦊
دستم رو به خونش آلوده کردم 🍷🦊

یک آهنگ گوش کنیم تا من کارم تموم میشه🫠🤌🦊