uz
Feedback
می‌خواهم زنده بمانم

می‌خواهم زنده بمانم

Kanalga Telegram’da o‘tish

روزمرگی‌های یک ج‌ن‌گ‌جوی تنها و مغلوب‌. 🦋🍂🪷🪴🐋🥑🪐🌙🌧🌂🌊🪶🎧📚 http://t.me/BluChtBot?start=63a7aa03badbaa8c8d41

Ko'proq ko'rsatish
Mamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
356
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
Ma'lumot yo'q7 kunlar
Ma'lumot yo'q30 kunlar
Postlar arxiv
این بدنم زیادی از کارافتاده، نیازمند تعویض با بدن زاپاس هستم.

مافیای پتوی گلبافت. با خانواده‌های ایرانی برای مراسمات پاتختی قراردادهای کلان می‌بندد. عروس و دامادها از او متنفرند و به نوعی دشمنان خونی او به حساب می‌آیند تا جایی که اخیراً یک عروس و داماد برای سر او جایزه تعیین کرده‌اند. اما بلعکس بستگان عروس و داماد از طرفداران پر و پا قرص این مافیا هستند طوری که برای سلامتی‌ او، چهل‌تا پتو از پتو گلبافت‌های خودش را برای جهیزیه‌ی چهل‌تا عروس، نذر امامزاده داوود کرده‌اند.

چون کبوتر بزن پر بزن پر که گویی از نشستن تو یارا مرادی نجویی پر بکش سوی روشنی‌ها که شاید از پس تیرگی ها آفتابی در آید

دستش را روی شانه‌ام گذاشت و گفت:{نه،فرزندم. من طرف تو هستم. اما تو نمی‌بینی چون دلت کور است. برایت دعا می‌کنم.} آن‌وقت، نمی‌دانم چرا، چیزی در درونم ترکید. از بیخ گلو با همه‌ی قدرتم فریاد زدم، فحشش دادم، و گفتم لازم نکرده برایم دعا کند. پس‌او این‌قدر از همه چیز مطمئن بود؟حتی نمی‌توانست بداند که زنده است، چون مثل مرده‌ها زندگی می‌کرد. شاید به نظر دستِ من خالی می‌آمد، اما من از خودم مطمئن بودم، مطمئن از همه چیز، خیلی مطمئن‌تر از او، مطمئن از زندگی‌ام و مطمئن از مرگم که به زودی سراغم می‌آمد. بله، این همه‌ی چیزی بود که داشتم. اما دست کم درست همان‌قدر که این زندگی مرا در چنگش داشت من هم این زندگی را در چنگ داشتم. حق داشتم، هنوز هم حق دارم، همیشه حق داشتم. فلان جور زندگی کرده بودم و می‌توانستم بهمان جور زندگی کنم. فلان کار را کرده بودم و بهمان کار را نکرده بودم. فلان کار را نکرده بودم و بهمان کار را کرده بودم خوب که چی؟
بیگانه؛ آلبرکامو

اون کاری هست که می‌گی از فردا شروع می‌کنم؟ اون رفتاری که می‌گی از آدم بعدی شروع می‌کنم؟ همونو الان انجام بده؛ از آخر هفته، از وسط روز، با آدم‌هایی که می‌شناسی و می‌شناسنت شروع کن‌. اون تغییری که نیاز داری درونِ خودته، نه صرفا محیط و زمان.

یه گلِ گلدون هم می‌شه لطفا؟!

ازم پرسید: تو براشون از خودت گذشتی، کسی هم بخاطر تو از خودش گذشت؟!

آدم آنگاه به پایان می‌رسد که نتواند بر ظلمت خود نوری بتاباند.
قطره اشکی در اقیانوس، مانس اشپربر

نمی‌دونم. فکر می‌کنم این کلمه، بیشتر از هر کلمه‌ی دیگه‌ای این روزها کنارم نشسته. نمی‌دونم جای درستی ایستادم یا نه. نمی‌دونم آدم پخته‌ای شدم یا نه. نمی‌دونم چیزی که امروز هستم، همون آدمیه که سال‌ها پیش فکر می‌کردم می‌شم یا نه. قبلاً خیال می‌کردم این سؤال‌ها یک تاریخ انقضا دارن. فکر می‌کردم یک روز از خواب بیدار می‌شم و بالاخره جواب همه‌شون رو پیدا می‌کنم؛ روزی که کمتر می‌ترسم، کمتر شک می‌کنم و احساس می‌کنم بالاخره به خودم رسیدم. اما حالا بیشتر فکر می‌کنم شاید بعضی سؤال‌ها اصلاً برای جواب گرفتن ساخته نشدن. شاید فقط قراره مدتی کنارمون زندگی کنن. مثل هم‌اتاقی‌هایی که اول از حضورشون کلافه‌ای، اما بعد از مدتی، صدای نفس کشیدنشون هم جزئی از سکوت اتاق می‌شه. این چند سال، بیشتر از اینکه دنبال جواب باشم، دنبال خودم بودم. هر بار که فکر کردم «بالاخره خودمو شناختم»، چند قدم بعد با بخشی از خودم روبه‌رو شدم که انگار اولین بار بود می‌دیدمش؛ یک ترس تازه، یک ضعف تازه، یک مرز تازه. و هر بار فهمیدم هنوز چیزهای زیادی هست که درباره‌ی خودم نمی‌دونم. گاهی فراموش می‌کنم که همین آدمی که امروز اینجاست، از روزهایی عبور کرده که فکر می‌کردم از پسشون برنمیام. از ترس‌هایی که اون موقع بزرگ‌تر از توانم به نظر می‌رسیدن. از چیزهایی که فکر می‌کردم تحمل کردنشون برام ممکن نیست. اما باز هم چشمم بیشتر دنبال راه‌هایی می‌ره که هنوز نرفتم؛ انگار راه‌های نرفته، بیشتر از مسیرهای اومده صدام می‌زنن. برای همین، وقتی از خودم می‌پرسم: «واقعاً بزرگ شدم؟» هنوز جواب محکمی ندارم. فقط می‌دونم این سال‌ها، چیزهایی رو دیدم که قبل‌تر نمی‌دیدم؛ ترس‌هایی که اسم نداشتن، زخم‌هایی که فکر می‌کردم ازشون عبور کردم؛ و بخش‌هایی از خودم که سال‌ها کنارم زندگی می‌کردن، اما تازه دارم می‌بینمشون. شاید هنوز هم دیر برسم. شاید بعضی جواب‌ها سال‌ها بعد پیدا بشن. شاید بعضی‌ها هیچ‌وقت. اما این روزها کمتر دنبال پیدا کردنِ آدمی هستم که فکر می‌کردم باید باشم. بیشتر دارم به آدمی گوش می‌دم که تموم این سال‌ها، بی‌صدا کنارم زندگی کرده. کسی که ترسیده، اشتباه کرده، دوام آورده. و من تازه دارم باهاش آشنا می‌شم.

نمی‌دونم عزیزم، بهم زنگ بزن بگو: بپوش دارم میام ببرمت یه جای دور، یه‌کم از چشم غم پنهونت کنم.

Repost from خطِ فاج
آدمی که جای درستی توی زندگی‌ت داره، بیشتر از اینکه خلاهات رو پر کنه، یادت می‌ندازه خودت هم پر از چیزهای باارزشی.

And everybody knows that you’re in trouble Everybody knows what you’ve been through

یه سری چیزها حتی با علمِ روانشناسی هم قابل توجیه نیستن، با حرف‌های قلبمه سلبمه خودت رو گول نزن.

کودک درونِ عزیزم، ببخشید که شاهد خوبی برای رنج‌هات نبودم.

یه ضرب المثلی هست که میگه: از اینجا رانده و از آنجا مانده. این دقیقا توصیف منه.

فقط نیاز داشت حس کند ،حداقل برای کسی، وجود دارد.

آدم‌هایی که از شدت دلتنگیشون گاهی به ستوه میایم، شده حتی از کنجِ ذهنشون گذر کنیم؟