میخواهم زنده بمانم
Kanalga Telegram’da o‘tish
روزمرگیهای یک جنگجوی تنها و مغلوب. 🦋🍂🪷🪴🐋🥑🪐🌙🌧🌂🌊🪶🎧📚 http://t.me/BluChtBot?start=63a7aa03badbaa8c8d41
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
543
Obunachilar
+124 soatlar
+87 kun
+10430 kun
Postlar arxiv
در درونِ ما چیز بینامی هست، ما همان چیزیم.
[کوری، ژوزه ساراماگو، مهدی غبرائی]
راستش عزیزم این سری جوری همهی زندگیام رو باختم که دیگه جونی برای نگه داشتن چیزهایی که برام باقی مونده ندارم. فقط ساکت نشستم یه گوشه، و رفتن دونه دونه چیزهایی که توی زندگی داشتم رو تماشا میکنم.
نمیخندم، حرف نمیزنم، نفس نمیکشم، لذت نمیبرم، زندگی نمیکنم مبادا در وفاداری به غمی که جهانم رو بلعیده خیانت کرده باشم.
عزیزم، احساس میکنم اگر بخندم، حتی به قدرِ لبخندی کوچک،
اگر بِگِریم، حتی به کفایتِ چند قطره اشک،
اگر کلامی به لب بیاورم، حتی به تعداد چند واژهی ساده
و اگر به قدرِ آهی نفس بکشم، چه بسا سخت و سنگین،
به غمِ خویش خیانت کردهام.
راستی که تاکنون چنین برای غمی وفادار نبودهام.
[دستنویسهای من، بامداد پنج شنبه ۲۶ شهریور ۱۴۰۵]
کاش در یکی از همین شبها
ساحرهای، دستِ نسیمی، چیزی میآمد و مرا درمنِ خوابهایم میربود،
و صبح تنها خاطرهای به جا مانده از من، در جای خالیام چشم میگشود.
[دستنویسهای من، بامداد پنج شنبه ۲۶ شهریور ۱۴۰۵]
