𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
Kanalga Telegram’da o‘tish
“𝖤𝗏 𝖻𝗂𝗋 𝗒𝖾𝗋 𝖽𝖾ğ𝗂𝗅, 𝖾𝗏 𝖻𝗂𝗋 𝖽𝗎𝗒𝗀𝗎𝖽𝗎𝗋“ 𝖳𝖺𝗅𝗄 𝗍𝗈 𝖴𝗌 ✨️: @ZarahearsBot
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
276
Obunachilar
+124 soatlar
+17 kun
+3630 kun
Postlar arxiv
274
دیالوگ اسمه:
“Siz savaştınız, ben kaybettim.”
“من تو راه با بچهام اشنا شدم؛آدم تو راه با بچهاش آشنا میشه؟!”
ایسو:
“اگه میتونستم قفسهی سینهام رو باز میکردم تورو میزاشتم اونجا که دیگه احساس تنهایی نکنی.”
“+ تو کاری داری؟!
- آره...تو!”
“امروز گریه کردن نداریم..چون وقتی بچه بودیم خیلی گریه کردیم”
فادیمه:
“همه بهم میگن سرت سلامت باشه،بابام سلامت میبود؛چرا سرم سلامت باشه..”
و یه دیالوگ امینه هم راجب اسمه دوست داشتم:
“Belki doldi, taşamadi
Belki de hak ettiğini yaşamadi.”
274
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖳𝖾𝗍𝗁𝖾𝗋 𝖯𝖺𝗋𝗍: ششمناز توی گهوارهاش بود و همزمان که گریه میکرد دست و پاهای کوچولوشو تکون میداد. بدو بدو و با ذوق سمتش رفتم و همزمان گفتم: - قشنگترین دخترِ دنیا! چرا گریه میکنی؟! با دیدنم چند ثانیه دست از گریه برداشت و بعد دوباره شروع به گریه کرد. اروم از روی تختش برداشتم و با لحنی که پر از ذوق بود شروع به حرف زدن باهاش کردم. + نازم...گریه نکنیا..اومدم خوش بگذرونیم! توی بغلم جابهجاش کردم و روی صندلی راحتی که کنار تختش بود نشستم. کمی که ساکتتر شد،سرمو بالا اوردم که با ایپک مواجه شدم. توی درگاه در وایساده بود،سرشو به سمتی خم کرده بود و با لبخند واضح و عجیبی نگاهمون میکرد. + ایپک؟! قبل از اینکه جواب بده،مرت از اون طرف اومد و اونهم با دیدن من و ناز،لبخندی زد. - فادیمه اومدی؟! سری تکون دادم و با دیدن پیراهن سفیدی که کم پیش میومد بپوشه گفتم: + اوو لباست بهت اومدا! مرت ابرویی بالا داد که ایپک خندید. ناز دستش رو دور انگشتم مشت کرده بود که بوسی روی دست کوچولوش گذاشتم و پشت سر ایپک و مرت،تا دم در رفتم. - خب فادیمه..ما رفتیم! بوسی رو هوا براشون فرستادم و دست ناز رو تکون دادم که ایپک خندید اما ناز شروع به گریه کردن کرد. سریع درو بستم و برگشتم. + باشه باشه...ناز گریه نکنه! + ناز...میگم من هر کاری بلدم..به جز عوض کردن پوشکت..خراب کاری نکنیا..باشه؟! با چشمای گردش بهم نگاه میکرد. چند ساعت سعی کردم با بازی ها و حرکت های مختلف سرگرمش کنم ولی نمیدونم چیشد که وسط خندیدن شروع به گریه کرد. + آآ...ناز چیشد؟! دستمو روی صورتش کشیدم که گوشیم زنگ خورد و با صداش،ناز اروم شد. با دیدن اسم ایپک،نازو توی بغلم گرفتم و جواب دادم. + جانم؟! - فادیمه..چیکار میکنید؟! + این چه سوالیه،دارم باهاش بازی میکنم دیگه! - باشه باشه..دلشوره داشتم گفتم بهت زنگ بزنم! + این یعنی ترسیدی بلایی سر بچهات بیارم؟! - نهبابا فادیمه.. - این حرفا چیه میزنی؟! خندیدم و گفتم: + چیزی نشده..نگران نباشید - میبوسمت..بای بای! گوشی رو قطع کردم که دوباره ناز شروع به گریه کرد. + ایبابا...ناز! تو چجوری انقد گریه میکنی؟! شیرخشک رو توی شیشه شیرش ریختم و دادم بخوره که سریع خوابش برد. توی تختش گذاشتمش و نفسمو بیرون دادم. + بالاخره! از کتابخونهی مرت،کتابی که ظاهر عجیبی داشت رو برداشتم و روی مبل دراز کشیدم که بخونمش اما انقد نامفهوم بود که با خوندنش،خوابم برد. با صدای گریهی ناز،از خواب بیدار شدم و همینطور که چشمام رو میمالیدم بدو بدو سمت اتاقش رفتم. + نازز! توی بغلم گرفتمش و بعد از برداشتن گوشیم روی مبل نشستم که ناز سرش رو روی سینهام گذاشت. از ارومیش تعجب کردم اما بوسهای روی سرش گذاشتم. با دیدن ساعت که ۱۰ رو نشون میداد،شمارهی ایپک رو گرفتم که تا اخر زنگ خورد اما جواب نداد.. چند بار شمارهاش رو گرفتم که بازم جواب نداد و برای همین شمارهی مرت رو گرفتم اما بازم جواب نداد! با نگرانی نفس عمیقی کشیدم و دوباره شمارهاشون رو گرفتم که بازهم جوابی ندادن. خواستم شمارهی الیف رو بگیرم که گوشیم زنگ خورد؛ با دیدن شمارهی ناشناس صدامو صاف کردم و جواب دادم. + بله؟! - سلام..از پزشکی قانونی تماس میگیرم. سر جام تکون خوردم و با نگرانی گفتم: + ب..بله..چیشده؟! - امشب یه تصادفی اتفاق افتاده.. ناز توی بغلم تکون خورد و دست من دورش سفتتر شد. - آخرین کسی که باهاشون تماس داشته شما بودید..تشریف بیارید برای تشخیص و تایید هویت لطفا.. + تصادف..؟! ک..کی؟!
