ru
Feedback
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯

𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯

Открыть в Telegram

“𝖤𝗏 𝖻𝗂𝗋 𝗒𝖾𝗋 𝖽𝖾ğ𝗂𝗅, 𝖾𝗏 𝖻𝗂𝗋 𝖽𝗎𝗒𝗀𝗎𝖽𝗎𝗋“ 𝖳𝖺𝗅𝗄 𝗍𝗈 𝖴𝗌 ✨️: @ZarahearsBot

Больше
Страна не указанаКатегория не указана
276
Подписчики
+124 часа
+17 дней
+3630 дней
Архив постов
یه توییت راجب ایسو خوندم🥲

حلقه و ساعت مردی روووو نه پارلاک😭😭 https://t.me/Evimizz1/5699

“اگه میتونستم قفسه‌ی سینه‌امو باز میکردم تورو میزاشتم اونجا که دیگه احساس تنهایی نکنی.”
“اگه میتونستم قفسه‌ی سینه‌امو باز میکردم تورو میزاشتم اونجا که دیگه احساس تنهایی نکنی.”

:))
+1
:))

بچه‌ها امشب پارت ندم میشه؟

لیست شد،تازه خیلیاشم ننوشتم😂🥲🩶

دیالوگ اسمه: “Siz savaştınız, ben kaybettim.” “من تو راه با بچه‌ام اشنا شدم؛آدم تو راه با بچه‌اش آشنا میشه؟!” ایسو: “اگه می‌تونستم قفسه‌ی سینه‌ام رو باز میکردم تورو میزاشتم اونجا که دیگه احساس تنهایی نکنی.” “+ تو کاری داری؟! - آره...تو!” “امروز گریه کردن نداریم..چون وقتی بچه بودیم خیلی گریه کردیم” فادیمه: “همه بهم میگن سرت سلامت باشه،بابام سلامت میبود؛چرا سرم سلامت باشه..” و یه دیالوگ امینه هم راجب اسمه دوست داشتم: “Belki doldi, taşamadi Belki de hak ettiğini yaşamadi.”

همینجوری یهویی دلم برای 𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾 تنگ شد .

𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖳𝖾𝗍𝗁𝖾𝗋 𝖯𝖺𝗋𝗍: ششم
ناز توی گهواره‌اش بود و هم‌زمان که گریه میکرد دست و پاهای کوچولوشو تکون میداد. بدو بدو و با ذوق سمتش رفتم و هم‌زمان گفتم: - قشنگ‌ترین دخترِ دنیا! چرا گریه میکنی؟! با دیدنم چند ثانیه دست از گریه برداشت و بعد دوباره شروع به گریه کرد. اروم از روی تختش برداشتم و با لحنی که پر از ذوق بود شروع به حرف زدن باهاش کردم. + نازم...گریه نکنیا..اومدم خوش بگذرونیم! توی بغلم جابه‌جاش کردم و روی صندلی‌ راحتی که کنار تختش بود نشستم. کمی که ساکت‌تر شد،سرمو بالا اوردم که با ایپک مواجه شدم. توی درگاه در وایساده بود،سرشو به سمتی خم کرده بود و با لبخند واضح و عجیبی نگاهمون میکرد. + ایپک؟! قبل از اینکه جواب بده،مرت از اون طرف اومد و اون‌هم با دیدن من و ناز،لبخندی زد. - فادیمه اومدی؟! سری تکون دادم و با دیدن پیراهن سفیدی که کم پیش میومد بپوشه گفتم: + اوو لباست بهت اومدا! مرت ابرویی بالا داد که ایپک خندید. ناز دستش رو دور انگشتم مشت کرده بود که بوسی روی دست کوچولوش گذاشتم و پشت سر ایپک و مرت،تا دم در رفتم. - خب فادیمه..ما رفتیم! بوسی رو هوا براشون فرستادم و دست ناز رو تکون دادم که ایپک خندید اما ناز شروع به گریه کردن کرد. سریع درو بستم و برگشتم. + باشه باشه...ناز گریه نکنه! + ناز...میگم من هر کاری بلدم..به جز عوض کردن پوشکت..خراب کاری نکنیا..باشه؟! با چشمای گردش بهم نگاه میکرد. چند ساعت سعی کردم با بازی ها و حرکت های مختلف سرگرمش کنم ولی نمیدونم چیشد که وسط خندیدن شروع به گریه کرد. + آآ...ناز چیشد؟! دستمو روی صورتش کشیدم که گوشیم زنگ خورد و با صداش،ناز اروم شد. با دیدن اسم ایپک،نازو توی بغلم گرفتم و جواب دادم. + جانم؟! - فادیمه..چیکار میکنید؟! + این چه سوالیه،دارم باهاش بازی میکنم دیگه! - باشه باشه..دلشوره داشتم گفتم بهت زنگ بزنم! + این یعنی ترسیدی بلایی سر بچه‌ات بیارم؟! - نه‌بابا فادیمه.. - این حرفا چیه میزنی؟! خندیدم و گفتم: + چیزی نشده..نگران نباشید - میبوسمت..بای بای! گوشی رو قطع کردم که دوباره ناز شروع به گریه کرد. + ای‌بابا...ناز! تو چجوری انقد گریه میکنی؟! شیرخشک رو توی شیشه شیرش ریختم و دادم بخوره که سریع خوابش برد. توی تختش گذاشتمش و نفسمو بیرون دادم. + بالاخره! از کتابخونه‌ی مرت،کتابی که ظاهر عجیبی داشت رو برداشتم و روی مبل دراز کشیدم که بخونمش اما انقد نامفهوم بود که با خوندنش،خوابم برد. با صدای گریه‌ی ناز،از خواب بیدار شدم و همینطور که چشمام رو میمالیدم بدو بدو سمت اتاقش رفتم. + نازز! توی بغلم گرفتمش و بعد از برداشتن گوشیم روی مبل نشستم که ناز سرش رو روی سینه‌ام گذاشت. از ارومیش تعجب کردم اما بوسه‌ای روی سرش گذاشتم. با دیدن ساعت که ۱۰ رو نشون میداد،شماره‌ی ایپک رو گرفتم که تا اخر زنگ خورد اما جواب نداد.. چند بار شماره‌اش رو گرفتم که بازم جواب نداد و برای همین شماره‌ی مرت رو گرفتم اما بازم جواب نداد! با نگرانی نفس عمیقی کشیدم و دوباره شماره‌اشون رو گرفتم که بازهم جوابی ندادن. خواستم شماره‌ی الیف رو بگیرم که گوشیم زنگ خورد؛ با دیدن شماره‌ی ناشناس صدامو صاف کردم و جواب دادم. + بله؟! - سلام..از پزشکی قانونی تماس میگیرم. سر جام تکون خوردم و با نگرانی گفتم: + ب..بله..چی‌شده؟! - امشب یه تصادفی اتفاق افتاده.. ناز توی بغلم تکون خورد و دست من دورش سفت‌تر شد. - آخرین کسی که باهاشون تماس داشته شما بودید..تشریف بیارید برای تشخیص و تایید هویت لطفا.. + تصادف..؟! ک..کی؟!

‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌𝖳𝖾𝗍𝗁𝖾𝗋
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌𝖳𝖾𝗍𝗁𝖾𝗋

دکتر بی متاسفم من دلم میخواد النی زن چنگیز جان بشه😔

علی هم میاریم

https://t.me/Evimizz1/5686 این فن فیک که خودش اتیش کوشلاریه اردم بوراک ناز ایلایدا

دلم میخواد آتش کوشلاری ببینم🫠

اوروچ:

sticker.webp0.07 KB

از خوشحالی در گنج خود نمیپوستم🥹