uz
Feedback
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯

𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯

Kanalga Telegram’da o‘tish

“𝖤𝗏 𝖻𝗂𝗋 𝗒𝖾𝗋 𝖽𝖾ğ𝗂𝗅, 𝖾𝗏 𝖻𝗂𝗋 𝖽𝗎𝗒𝗀𝗎𝖽𝗎𝗋“ 𝖳𝖺𝗅𝗄 𝗍𝗈 𝖴𝗌 ✨️: @ZarahearsBot

Ko'proq ko'rsatish
Mamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
276
Obunachilar
+124 soatlar
+17 kun
+3630 kun
Postlar arxiv
https://t.me/Evimizz1/5725 پس جاست عمر عماجااا 🗣😂

بدبخت پیش مامانشم امنیت جانی نداره

https://t.me/Evimizz1/5721 قیافشو نگا انگا داره داد میزنه من مامانمو میخوام چه غلطی کردم اومدم اینجااا 🤣🤣

آره حتی کلی برنامه ریختم براش🥰

https://t.me/Evimizz1/572 شما واقعا انتظار داشتید ایسو دارک‌شه؟

اگه تو خطری پلک بزن اسماعیل جان
اگه تو خطری پلک بزن اسماعیل جان

مگه قرار نبود ایسو دارک شه این‌که هر روز داره لایت‌تر میشه؟

ایسو واقعا مثل بچه‌ی با ادب وایساده اون گوشه

چقد دلم براشون تنگ شده بود🥲

آفیش دسته‌جمعی‌مون اووومد
آفیش دسته‌جمعی‌مون اووومد

حلقه‌ی ایسورو😭✨

گوگولیامونو🥹🩵

ننههههههه

میدونید چیه منو زهرا خیلی دوست داریم درام ننویسیم ولی نمی‌تونیم 😔💔

من نگم دیگه ری‌اکتاشو خوشگل کنید🦦

ایسویی که ظاهرا از همه آروم تره ولی درونش طوفانیه...

بورا بود. آروم از جام بلند شدم و پرسیدم: + تموم شد؟! آروم سرشو تکون داد. چشمای قرمزش نشون میدادن که گریه کرده . چند ثانیه فقط نگاهش کردم + چیشد؟! سرش پایین بود که همون‌جوری جواب داد: ــ کارشون تموم شد فردا باید ببریمشون برای... انگار بغضی که توی گلوش بود بهش اجازه تکمیل حرفشو نداد.. دستمو روی شونش زدم و رفتم کارای دنبال فادیمه که ببریمش خونه... - توی ماشین نشسته بودیم؛ همه ساکت بودیم و هرکسی توی افکار خودش غرق بود . جلوی خونه فادیمه و الیف نگه داشتم. فادیمه آروم پیاده شد و چند قدم جلو رفت اما نمیدونم چیشد که برگشت و آروم گفت: + میگم..بورا..میشه بیاید داخل؟! آخه... اشکی از گوشه چشمش چکید و آروم گفت: + آخه الیف هنوز نمیدونه چی شده + منم نمیتونم بهش بگم... چند ثانیه فقط بهش خیره شدم. اشکی که روی گونه‌اش افتاده بود رو با پشت دست پاک کرد اما انگار هرچی بیشتر سعی می‌کرد خودش رو کنترل کنه، بغضش بیشتر می‌شد. بورا از ماشین پیاده شد و بهم اشاره زد. ــ بریم داخل فادیمه آروم سرشو تکون داد که پشت سرش راه افتادیم. وقتی در باز شد، صدای گریه‌ی ناز از داخل خونه میومد . فادیمه همون‌جا ایستاد؛ انگار با شنیدن گریه‌ی بچه تمام چیزی که تا اون لحظه خودش رو مجبور کرده بود تحمل کنه دوباره جلوی چشمش اومده بود . آروم دستمو بردم بالا و در زدم چند ثانیه بعد الیف با ناز که توی بغلش بود درو باز کرد. لبخندی که روی لبش بود با دیدن ما خشک شد . نگاهی به فادیمه انداخت و نگران نزدیکش شد ــ فادیمه..چیشده؟! ــ پس ایپک و مرت کجان؟! انگار که فادیمه دیگه نتونست تحمل کنه و بلند بلند شروع به گریه کردن کرد. الیف متعجب بهش نگاه میکرد که فادیمه الیفو کنار زد و رفت داخل. الیف نگاهی به من و بورا انداخت با صدایی که سعی می‌کرد کنترلش کنه اما موفق نبود پرسید: ــ یکی بگه...اینجا چه خبره؟! بورا آروم ناز رو از دست الیف گرفت و داخل رفت و این یعنی من باید بهش بگم! سرمو انداختم پایین و گفتم: + فردا باید برای آخرین بار بدرقه‌شون کنیم... الیف با شوک بهم نگاه کرد و دستش رو به دیوار گرفت که نیوفته ــ چی...؟! صداش اونقدر آروم بود که به سختی شنیدمش و عاجزانه چند ثانیه فقط نگاهش کردم. ــ ایپک و مرت... بورا که ناز توی بغلش بود چند قدم اون‌طرف‌تر ایستاده بود و نگاهش رو به زمین دوخته بود. الیف ناباورانه سرش رو تکون داد و دستش رو جلوی دهنش گرفت ــ نه...

𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖳𝖾𝗍𝗁𝖾𝗋 𝖯𝖺𝗋𝗍: هفتم
قبل از اینکه جوابم رو بده،صدای بوق توی گوشام پیچید و تماس قطع شد‌. برای چند ثانیه به نقطه‌ی نامعلومی خیره شدم و بعد با پس زدن افکارم به خودم اومدم. با دیدن ناز که سرشو روی سینه‌ام گذاشته بود و بی‌صدا نفس میکشید،بلندش کردم و دستی روی صورتش کشیدم‌. با چشمای درشتش بهم خیره شد که روی گونش رو بوسیدم و شماره‌ی الیف رو گرفتم. - فادیمهه! + الیف..کجایی؟! - خونه‌ام..به توام زنگ زدم جواب ندادی..تو کجایی؟! + چیز..من خونه ایپک‌اینام..اونا رفتن بیرون.یه اتفاقی افتاده...ناز پیش منه! میشه بدمش به تو من برم؟! - چی‌شده فادیمه؟! تو چرا اینجوری حرف میزنی؟! + بعدا برات تعریف میکنم..میشه؟! - چرا نشه‌.‌.میشه..کجا بیام؟! + تو نیا...من میارمش‌. بعد از قطع کردن تلفن،ناز رو توی کریرش گذاشتم و به الیف سپردمش. نمیدونم به خاطر استرس چندبار مسیر رو اشتباه رفتم اما وقتی از فکر بیرون اومدم،جلوی ساختمون پزشکی قانونی بودم. از ماشین پیاده شدم اما انگار پاهام توان راه رفتن نداشتن و چیزی منو به عقب میکشید؛ فادیمه...آروم باش! تو که باور نداری اتفاق بدی افتاده.. چشمام رو روی هم فشار دادم و به سختی چند قدم جلو رفتم. باز کردن چشمام هم‌زمان شد با رسیدن کسی که نمیدونم چرا اینجا هم جلوی راهم سبز شد؛ ایسو فورتونا! با دیدنم اون هم ابروهاشو بالا داد و همینطور که دست‌هاش رو توی جیب‌هاش میزاشت قدم‌هاش رو بلند‌تر کرد. چشم غره‌ای رفتم و با لحنی که پر از حرص بود اما نگرانی هم کاملا توش مشخص بود گفتم: + تو اینجا چیکار میکنی؟! چند ثانیه توی چشمام خیره شد و بعد خیلی جدی گفت: - به من زنگ زدن..در اصل تو اینجا چیکار میکنی؟! + به توام..زنگ زدن؟! سری تکون داد که این‌بار نتونستم جلوی موج افکارم رو بگیرم‌ و سمت داخل قدم برداشتم که مطمئن شم اشتباه فکر میکنم.. جلوی یکی از میزا که رسیدیم،نگاهی به ایسو انداختم که سمت مردی که پشت میز نشسته بود رفت و باهاش صحبت کرد. - از اینجا.. راهی سمتی که بهش اشاره کرده بود شدم. - این اتاقه با ترس ، بغض و نگرانی نفسم رو بیرون دادم و وارد اتاق شدم نگاهی به دور و برم انداختم که دو تا تخت کنار هم رو گوشه‌ی اتاق دیدم. مردی که پشت سرمون بود،قبل از اینکه ملافه هارو کنار بزنه گفت: - اگر میشناسیدشون برای تایید هویتشون باید این برگه هارو امضا کنید. نفسم توی سینه‌ام حبس شد و سرم شروع به نبض زدن کرد که ملافه رو کنار زد؛ دیگه اشکام برای نریختن مقاومت نمیکردن صورت‌های آشنایی که همیشه با خنده نگاهم میکردن،حالا بی حرکت بودن.. برای چند ثانیه فقط به چهره‌هاشون خیره شدم و تصویر ناز جلوی چشمم زنده شد. اتاق سرد بود؛سرد تر از اون چیزی که فکرشو میکردم‌ بوی الکل و فلز توی گلوم می‌پیچید و هر بار که نفس میکشیدم اتاق برام خفه‌تر میشد. تصویر مامانم جلوی چشمم زنده شد برای همیشه خوابیده بود و تنش سرد و بی‌حس بود؛ منی که به سمتش دوییدم اما این‌بار وقتی دستش رو گرفتم،اون دستش رو دور دستم محکم‌تر نکرد.. + مامان...مامان..مامان خوابیدی؟! با شنیدن صدای اون مرد،تصویر جلوی چشمام محو شد. - میشناسینش؟! - لطفا اینجارو امضا بزنید.. اتاق دور سرم چرخید و گوش‌هام شروع به سوت کشیدن کردن ... صدای ایسو بین صدای سوتی که توی مغزم بود،به گوشم میرسید‌ - فادیمه؟! زانوهام خم شدن و اخرین چیزی که حس کردم دست ایسویی بود که قبل از افتادن منو گرفت و صدای بلندش که با عصبانیت بود.. - مرتیکه برو کنار...اونو بعدا امضا میکنه نمیبینی حالش بده؟! «ایسو» توی راهرو نشسته بودم و پامو تکون میدادم؛ بغضی که از لحظه دیدن مرت و ایپک توی گلوم نشسته بود آزارم میداد اما غرورم اجازه‌ی شکستن بهش نمی‌داد . هنوزم باورم نمیشد کسایی که دیدم ایپک و مرت بودن؛ چند ساعت پیش وقتی به مرت برای کارای شرکت زنگ زدم و جای مرت یه غریبه جواب داد... همه‌ی اینا واقعی بودن.. چشمام سرخ شده بودن و بخاطر اشکایی که ریخته نشده بودن میسوختن . منتظر بورا بودم تا کارای پزشک قانونی رو انجام بده و فادیمه رو برسونیم خونش؛ نگاهمو به کف راهرو دوختم . نمیدونم برای بار چندم بود که تصویر خندون ایپک و مرت جلوم جون میگرفت و فقط یه جمله توی ذهنم تکرار میشد؛ “یعنی عمر خوشبختیشون فقط یه سال بود؟!” با یادآوری دخترشون،سرم تیر کشید. چه بلایی سر اون بچه میاد... یه بچه دیگه قراره بدون پدر بزرگ بشه و من خوب می‌دونم بزرگ شدن بدونِ پدر چه شکلیه... دستمو روی صورتم کشیدم . نه..نباید به این چیزا فکر کنم..نباید! صدای قدم‌هایی از انتهای راهرو باعث شد سرمو بلند کنم،

‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌𝖳𝖾𝗍𝗁𝖾𝗋
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌𝖳𝖾𝗍𝗁𝖾𝗋

فکر کنم منظورت اینه ایسو رو به هیچکس ترجیح نداد آره؟!