کافه تراس در شب
Kanalga Telegram’da o‘tish
680
Obunachilar
+524 soatlar
+47 kun
+7330 kun
Postlar arxiv
شبهای غمگینِ زیادی را گذراندهایم، و همراه همان شبها تبدیل به آدم دیگری شده ایم.
کاشه یه اسب نجیب تو یه دهکده خوشگل تو اروپا بودم که از قضا صاحبم خیلی منو دوست داشت
چقد بزرگسالی بده برای هر چیز بی ارزش و کوچیکی باید بغض کنی و نتونی از کنارش ساده بگذری
باورم نمیشه من با دلنوشته مژده واقعا بغض کردم و اشکی شدم مثله اینکه باید گریه کنم فایده نداره./:
نمی دونم ولی از اون روزاس که به هرچی و هرکاری تو زندگیم شروع کردم شک میکنم حتی به خودم و احساساتم.
نمیدونم احساس ناکافی بودن و احساس اینکه دوست داشته نشم بعضی وقتا واقعا اذیتم میکنه
بعضی وقتا حتی به مسیر زندگی که انتخاب کردم شک میکنم کجا باید برم و کدوم مسیر و برم
