رهآورد بهشت
Kanalga Telegram’da o‘tish
"هیچ نبشته نیست که آن به یکبار خواندن نیرزد" ابوالفضل ترکاشوند، دانشجوی زبان و ادبیات فارسی. @abtr7
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
341
Obunachilar
-324 soatlar
+17 kun
+4130 kun
Postlar arxiv
341
Repost from مــاٰه
به جای چهرهی آیینه، آه میبینم
تو را به همسفری، نیمهراه میبینم
چگونه بافتهای پیچ پیچ مغز مرا؟
که تاب موی خودم را گناه میبینم!
چه غربتی به سرم آمده که جانم را
درون کشور خود، بیپناه میبینم؟
به حکم قاضی شهر تو اعتمادی نیست
طناب دار در این دادگاه میبینم
برو سپید کن از گریه چشم خود را شیخ!
که نامهی عملت را سیاه میبینم
به باد رفته اگر کوه ظلم، کاه به کاه
سر تو را هم از آن بیکلاه میبینم
چگونه رستم این شاهنامه باشم چون
شغاد وار تو را گِرد چاه میبینم!
میان این همه پرچم، نگاه من به تو است
درفش کاوه! تو را دادخواه میبینم
#مها_سرا
#غزل
@mahasoraa
341
Repost from N/a
بر باد رفت خاکِ وجودم بدون تو
ویرانهایست بود و نبودم بدون تو
بیتو، به"گریه"شُهرهٔ این شهر میشوم
آری، رقیبِ تازهٔ رودم بدون تو
این شعر، زخمههای غمت بر دلِ من است
من، نالههای زخمیِ عودم بدون تو
بدخواه،چشم تنگ،بداندیش،شورچشم
نسبت به هرچه عشق، حسودم بدون تو
روی مزار من بنویسید: عاقبت
با مرگ، شعر تازه سرودم... بدون تو
-متین دوستی-
341
بی گناهی کم گناهی نیست در دیوان عشق
یوسف از دامان پاک خود به زندان میرود
#صائب_تبریزی
#شعر
341
بید مجنون در تمام عمر سر بالا نکرد
حاصل بی حاصلی نبود به جز شرمندگی
#صائب_تبریزی
#شعر
341
بید مجنونیم در بستانسرای روزگار
سر به پیش انداختن از شرمبار ما بس است
#صائب_تبریزی
#شعر
341
به بوی سیب قناعت کنم ز باغ جهان
لباس خویش چو بِه از غبار خویش غبار
#صائب_تبریزی
#شعر
#ارسالی_دوستان
341
چون طفل نیسوار به میدان اختیار
درچشم خود سوار ولیکن پیادهایم
#صائب_تبریزی
#شعر
#ارسالی_دوستان
341
گران گشتم به چشمش بس که رفتم بیطلب سویش
مرا زین پای نافرمان چهها بر سر نمیآید
#شعر
#ارسالی_دوستان
#صائب_تبریزی
341
همیشه درد بر عضو ضعیف از عضوها ریزد
که برق بی مروت در نیستان بیشتر افتد
#شعر
#ارسالی_دوستان
#صائب_تبریزی
341
دل بی طاقتی چون طفل بدخو در بغل دارم که نتوانم به کام هر دو عالم داد تسکینش
#شعر
#ارسالی_دوستان
#صائب_تبریزی
341
خطر در آب زیرکاه بیش از بحر می باشد
من از همواری این خلق ناهموار می ترسم
#شعر
#ارسالی_دوستان
#صائب_تبریزی
341
حرف اهل درد را صائب به بی دردان مگوی
پیش خواب آلودگان کوته کن این افسانه را
#صائب_تبریزی
#شعر
#ارسالی_دوستان
341
ز درد و داغ محبت، مَگو به مُردهدلان
تنور سرد، سزاوارِ بستن نان نیست
#صائب_تبریزی
#شعر
#ارسالی_دوستان
341
بر صلح و جنگ اهل جهان اعتماد نیست
چون صلح میکنند مهیای جنگ باش
#صائب_تبریزی
#شعر
#ارسالی_دوستان
