در سایه سَرو
Kanalga Telegram’da o‘tish
احساسات تنازعی… t.me/HidenChat_Bot?start=7798825711
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
315
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
+117 kunlar
+5730 kunlar
Postlar arxiv
محیط خانه روشن از شهرزاد است
دل فرزاد از این شور و شاد است
به نامِ «مهزاد» آمد دختری پاک
ولی تغییر کرد آن رسمِ چالاک
بگفتند گر شود مهزاد نامش
شود «زاد»ِ دگر، افزون به کامش
«صحاره» و «سونا» هم خط بخوردند
قرعه به نامِ نابی سپردند
صدای خندهی حوریا پیچید
که نوری شد، میانِ جمع تابید
پس از او آمد آن فرزندِ اکرام
و «زادِ» دیگری آمد سرِ انجام
جهانِ ما به کامِ بهزاد است
ولیکن حوریا، شاهبیتِ زاد است!
اغلب شعر نمیگویم ولی ای یکی تقدیم به خودت که زیبایی اسمت در تضادش است.
برای آتوسا-نامهی اول
با نوشتن این نامه میخواهم این رسم سهشنبهها و منفعل بودنم را بشکنم آتوسا. امروز چند شنبه است. یک شنبه؟ دو شنبه؟ مهم نیست، فقط میدانم که سهشنبه نیست.
از دیروز تا امروز سراسر شادیام. پریشب با یک خبر تایید نشده خوابیدم، و صبح دیروز با تایید آن خبر بیدار شدم. آن خبر خوشحالم کرد؛ و امیدوارم شاد شدن برای مرگ سهنفر و زخمی شدن دو تن دیگر خلاف انسانیت نباشد. اما ما در اینجا زندگی میکنیم؛ و اینجا این اتفاقات بسیار عادیست. روزانه کم از کم یک نفر یا کشته میشود، یا زخمی، یا ربوده و یا بالایش تجاوز میشود. پس باید عادی باشد که من برای مرگ سه نفر که به دخترانمان دست درازی میکند، خوشحال باشم.
امروز هم شاد بودم آتوسا. برای خندههای مادرم ذوق کردم و برای بودنش خوشحال شدم.
اما امشبم را با خبری که نمیدانم درست است یا نه شروع کردم. خبر میگفت که: حدود شصت تن از دختران زندانی شده از زندان گم شده اند. میگوید که دختران را میبرند قندهار و به خانوادههایشان جواب میدهند که ما دختران شمارا زندانی نکردهایم. بسیار امیدوارم این خبر درست نباشد؛ اما مگر بعید است؟ مگر ما میتوانیم مطمئناً بگوییم که تاحالا از این اتفاقات به صورت پنهان نیفتاده اند؟
آتوسا، من فکر میکنم یک نوشته و نویسندهی آن زمانی خوب و جسور است که از واقعیتها روگردان نباشد. باید آنقدر شجاع باشد که واقعیت را بنویسد و خودش را سانسور نکند.
من از قندهار متنفرم آتوسا!
از کلاه قندهاری، از خاک قندهار و حتی از انارش بدم میآید. مدام فکر میگویم قندهار بوی خون و خشم و ظلم دارد. مدام حس میکنم انار قندهار مزهی خون زنان را میدهد.
خستهم آتوسا. نمیخواهم بگویم زندگی دشوار و سخت است. «ح» به این باور است که سختی بخشی از زندگیست و انسان کمکم به آن خو میگیرد. «ح» اگزیستانسیالیست است. ولی واقعاً خستهام. باید بسیار بخوابم تا شاید این اتفاقات که بیشترِ ما به آن عادت کرده و بیتفاوت شدهایم را از یاد ببرم؛ اما فکر نکنم خواب کافی باشد آتوسا. خواب کافی نیست. من نمیتوانم فراموش کنم، من نمیتوانم ببخشم، نمیتوانم به خون و ظلم عادت کنم و به آن خو بگیرم.
انسانها ذاتاً غمگینند آتوسا. اما میدانی، ما ذاتاً غمگین نیستیم. ما ذاتاً غممشترک نداریم. ما را این مردم و کمبود انسانیت غمگین کرده است. نمیدانم تا چه حد میتوانم احساساتم را بنویسم؛ اما این روزها هر روز و به طور پراکنده و خشن نامه مینویسم. نیاز دارم بنویسم. اگر ننویسم عذاب وجدان میگیرم، اگر ننویسم این غم را نمیتوانم هضم کنم.
تو به خدا باور داری آتوسا؟
از دیروز به این طرف، این سوال را از دو نفر پرسیدهام که با تو میشود سه نفر.
خدا اشکهای دختران قندهاری، هراتی و افغانستانی را نمیبیند؟ خدا نمیبیند گلهایمان دارد پژمرده میشود؟ نمیدانم، آتوسا.
تو عقیدهام را درمورد خدا و باور به او میدانی؟
حوریا
کابل
۲۰۲۶-۶-۱۴
۲۱:۳۸
پ.ن: معنای اسمت چیست آتوسا؟
اگر اشتباه نکنم اسم فارسی اصیل و کهن است.
دیروز برایم از جایی که انتظارش را میکشیدم ایمیل آمد. دویدم و به خانواده مژده گرفتم.
پدرم صورتم و برادرم پیشانیام را بوسید. یاد آن حرف از پلسرخ افتیدم که نوشته بود: خانه و خانواده همهچیز است.
چند بار پیش خودم چیزی که میخواهم بگویم را بالا پایین میکنم. مطمئنم مادر اجازه نمیدهد بیرون برویم. اما میروم و
به مادرم که مصروف خیاطیست میگویم: من و خواهرم چند دقیقه میرویم بیرون. همی کوچه پشتسر، کمی قدم میزنیم. برویم؟
(دروغ میگویم.)
مادرم سرش را بالا میکند و جواب میدهد: پول دارید؟
میگویم: بله، پول داریم.
و او چندبار پشت سرهم تکرار میکند که اصلا لازم نیست در این شرایط بیرون شویم اما چون در خانه دلگیر شدهایم، میتوانیم برویم. فقط دور نشویم و مراقب خودمان باشیم.
سه بار تکرار میکند که مراقب باشم.
از خانه بیرون میشویم. پدر را میبینیم؛ میگوییم پول داریم و راهی میشویم.
از بس از خانه بیرون شدهام مطمئنم همهی مردمان شهرک با قیافهام آشنایی دارند؛ با نگاه عجیب به من مینگرند چون اولین بار است ماسک زدهام.
میرویم برای مادرم گل و چیزهایی دیگر بخریم. وقتی از دوکان بیرون میشویم آذان شام را میدهد. وحشت میکنم.
وارد خانه که میشویم مادرم میآید، در تاریکی مارا نمیبیند اما از صدایمان میفهمد ماییم و ملامتمان میکند که چرا دیر کردهایم، موبایل با خودمان نبردهایم و نگرانی از صدایش پیداست و یاد آن مصرع شعر از پرتو نادری میافتم که امروز صبح خواندم:
بی آن که کسی بداند
خدا در خانۀ ما بود
و بی آن که کسی بداند
آفتاب ازمشرق صدای مادر من طلوع می کرد.
…
+1
میان عکسها میگشتم که با این عکس برخوردم.
عکس از دو سال قبل است.
روزی که با مادرم رفته بودیم بیرون، «مادر برایم کتاب خریده بود»، ولی کتابم را در یک دوکان گُم کردم.
این آقا کتابم را برداشته، ورقکی زده و خوشش آمده بود.
افتادهای بین خیابانی پر از فریاد
با گریه میپرسند: دم داری گل سوری؟
از اهل این عالم چه کم داری گل سوری؟
حق زیادی بر سرم داری گل سوری
با تانک، با شلاق، با ساطور میآیند
در جیب خود تنها، قلم داری گل سوری
از آبلههای صدایت میتوان فهمید
چی خاطراتی از ستم داری گل سوری
ما «سرگذشت یاس و امید»یم، تنهاییم
از اهل این عالم چه کم داریم گل سوری؟
شاعر: رامین مظهر
آهنگساز: غَوغا
برای «ح»ی بسیار عزیزم
این روزها حالم بسیار بد است
ح. ویدیویی از یک دخترک هراتی دیدم که با گریه میگوید:« یکی از دختران بازداشت شده، دختری بود که برای خرید عروسیاش رفته بود بیرون. چند روز بعد از بند طالبان آزاد شد، اما به او تجاوز شده بود و او خودکشی کرد. نامزد/شوهرش هم بعد از او خودش را کُشت.»
امروز بارها گریه کردم.
او میگوید: تو که آدم سیاسی نیستی.
اما چرا. من فکر میکنم در این جغرافیا و برههی زمانی، همهی ما سیاسی هستیم. چون نفس کشیدن، زندگی کردن و زنده بودن ما به یک بله یا نخیر همین سیاست بستگی دارد.
دختری کوچک که درست دست چپ و راست خود را نمیشناسد برای همین سیاست بازداشت میشود.
محمد امین و پسرانی دیگر که جانشان را در دست گرفته برای اعتراض صدا بلند میکنند را همین سیاست زخمی میکند، بازداشت میکند و میکُشد.
ح، نمیتوانم ده صفحه کتاب بخوانم. نمیتوانم یک لحظه سرم را از اخبار بردارم. نمیتوانم یک ثانیه فیلم ببینم. نمیتوانم، نمیتوانم…
چقدر غمانگیز است. این مظلومیت چقدر غمانگیز است. این درد چقدر غمانگیز است، این درد مشترک.
این درد مشترک که برای یک اسم و صدا من در کابل، یکی در هرات، دیگری در بدخشان و دیگری در آلمان اشک میریزد.
ح عزیزم، دیشب وقتی تا دیر وقت شب منتظرت ماندم تا بیایی و چندی حرف بزنیم واقعیت داشت. برای تو بیدار ماندم. دیشب دلیل خاصی پشت این رفتارم نمیدیدم و صرفاً آن را بچهگانه تلقی میکردم؛ اما حالا وقتی به آن رفتارم فکر میکنم، مطمئن میشوم و برای بار دهم تکرار میکنم که تو برای من به مثابهی یک دیوار مطمئنی هستی که در میان من و ناملایمتیهای زندگی قرار میگیرد.
تو پناهم هستی برای وقتی زندگی و روزگار بالایم فشار میآورد.
دوست دارِ تو
حوریا
۲۰۲۶-۶-۱۲
Repost from N/a
برای بربین
بربین عزیزم، چند روز قبل فیلم «خاطرات آن فرانک» را دیدم.
آنفرانک دختریست یهودی و مجبور میشود برای نیفتادن به دست نازیها، با خانوادهاش در اتاق زیر شیروانی مخفی شود و در تمام طول روز -برای اینکه آن زیر شیروانی بالای یک کارخانهی ادویه سازی است- باید ساکت باشند و حرکت نکنند.
در یکی از صحنههای این فیلم، آن فرانک نه دقیقاً با همین کلمات اما چیزی شبیه این به مادر و پدرش میگوید:« شما خوشحال باشید که جوانیتان فرصت زندگی کردن و تجربه کردن داشتند، اما این اتفاقات دقیقاً دارد جوانی مارا از ما میگیرد.»
بربین، حال و احوالم بسیار بد است. مدام دلهره دارم. برای فردا، برای خودمان.
ما چرا زندگی نمیکنیم؟
چرا انسانهای وجود داشته باشند که زنان را پژمرده کنند؟
امشب برای خودم گریه کردم، برای تو، برای زنانی که کشته میشوند، برای زنانی که بالایشان تجاوز جنسی میشود، برای مردانی که بر میخیزند و کشته میشوند، برای لالههای دمیده از خون جوانان…
حس میکنم چیزی راه نفسهایم را بسته است. من چیزی را درک نمیکنم بربین. چرا باید آدمی با ترس زندگی کند؟
چرا من حس تنها و بدون ترس قدم زدن را نمیدانم؟
نعنا کاشتهام بربین.
مورسو مدام نگاهم میکند و من مدام مقابل چشمانش بغض میکنم.
از فردا میترسم. از خون، از کشته شدن و از زندگی نکردن میترسم بربین. از اینکه فردا برخیزم و ببینم نعناهای که کاشتم شبیه امیدهایم خشک شدهاند، میترسم…
حوریا
۲۰۲۶-۶-۱۱
گوشهای از نامهام برای ح:
میگوید: تو که آدم سیاسی نیستی.
اما چرا. من فکر میکنم در این جغرافیا و برههی از زمان، همهی ما سیاسی هستیم. چون نفس کشیدن، زندگی کردن و زنده بودن ما به یک بله یا نخیر همین سیاست بستگی دارد.
دختری کوچک که درست دست چپ و راست خود را نمیشناسد برای همین سیاست بازداشت میشود.
محمد امین و پسرانی دیگر که جانشان را در دست گرفته برای اعتراض صدا بلند میکنند را همین سیاست زخمی میکند، بازداشت میکند و میکُشد.
چقدر غمانگیز است. این مظلومیت چقدر غمانگیز است. این درد چقدر غمانگیز است، این درد مشترک.
این درد مشترک که برای یک اسم و صدا من در کابل، یکی در هرات، دیگری در بدخشان و دیگری در آلمان اشک میریزد.
من هزاره نیستم؛ اما این روزها وقتی در اخبار مدام به «بامیان، جبرئیل، برچی» بر میخورم، مطمئن میشوم که در مکاتب برایمان واژهی غیرت و جسارت را اشتباه معنا کردهاند. وگرنه چگونه ممکن است جوان هزارهی که برای خواهرش بلند میشود، جسور نباشد؟
برای دوستی از هرات بنویسید:
دختر خوب و بد تو وابسته به خندیدن یا نخندیدنت نیست.
تمام زنان، زنان خوبی هستند. حتی آنهایی که لباس کوتاه میپوشند و بلند میخندند.
این تصویری که جامعه برای یک زن خوب میدهد، اشتباه است و باید آن را بشکنیم.
Repost from ما هیچ، ما نگاه :]
با وجود همهای سختیها و محدودیتها باز هم زندگیمان را میکردیم و با ناامیدیمان کنار آمده بودیم؛ اما هنوز کتاب میخواندیم، هنوز مینوشتیم، هنوز از هنر لذت میبردیم؛ نقاشی میدیدیم و درباره فیلم و سریال با هم حرف میزدیم. در این چندروز با روح و روانمان چه کردید که حالا حتی نمیتوانیم ده دقیقه تمرکز کنیم و دو صفحه کتاب بخوانیم؟ چه بر سرمان آوردهاید که دیگر نه کتاب آراممان میکند، نه نوشتن نجاتمان میدهد و نه گریه سبکمان میکند؟
یادم میآید یکی از زنانی که حالا خارج افغانستان است، میگفت: پول همهچیز نیست، اما در رشد بسیار کمک میکند.
من به دخترانی میبالم که در جاغوری و… مسافت طولانی را میپیمایند، روی کوه میروند تا سرعت انترنیت کمی بهتر شود و درس بخوانند.
