سرابْ
Kanalga Telegram’da o‘tish
ایـن کانال بخشی از پراگنده یادداشت ها وخیالاتِ روز مرهای مـن است. 'توصیه میـکنم اگـر آدمِ پر مشغله ای هستید یادداشت هایـم را نخوانیـد.!' ناشناس من؛http://t.me/HidenChat_Bot?start=8806317294
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
254
Obunachilar
+124 soatlar
+27 kun
+1730 kun
Postlar arxiv
254
ـ میگم امسال بیشتر از ایکه بری امتحان سالانه آمادگی بگیرم، بری رخصتی تابستانیَ بعد ازو آمادگی گرفتیم.!
از قبیل فیلم، انمیشن و سریال های که جمع کردهام.
254
من متعلق به این زمانه نیستم.!
اینجا دیگر زیادی پیشرفته و بیروح است.
هیچ چیزشان معنای مطلقی ندارد.
اینجا و اینها زیادی پیچیده اند، آدم هیچ چیزشان را نمیفهمد.
نه من متعلق به این زمانه نیستم.
254
...
گاهی تمام وجودم را تنبلی تصرف میکند،
و من در حین اینکه می دانم بطور کامل دارم از قوانین خودم سرپیچی میکنم، این پدیده را در خود میپذیرم و خیلی هم احساس آزادی میکنم.
254
بیشترِ مخاطبان تلگرامم را اصلاً نمیشناسم، آنها هم نمیشناسندم.
فقط وقتی جایی، پیامی، نوشتهای چیزی ازشان خواندهام و از وایب پروفایل هایش، از حسو حال اسماش همانطور ازش خوشم آمده و ذخیره کردهامشان.
حتا هیچوقت برایشان پیامی هم نفرستاده ام، فقط نگهشان داشتهام.
...
254
گذشته از اینها میخواستم از رفاقت حرف بزنم.
دوست داشتن چیز شیرینیست. چی از فاصله های خیلی دور، که نمیشود در یک بعد از ظهر چند کیلومتر پیاده راه بروی و دروازهی خانهی عزیزت را بکوبی. چی از همین چند قدمیات. داشتنِ کَس در این زمانه چیزی زیباییست، به آدم جان میدهد، از غم های آدم میکاهد و قلب آدم را شاد تر میکند.
حتماً کس و کسانی را در زندگیتان داشته باشید، حتماً به آدمیانِ بیشتری عشق بورزید.
که اینجا تنها زیستن کار دشواریست.!
254
.
من همیشه از کارهای بی برنامه خوشم میآید.
از زنگ زدن های بی مقدمه، از دیدار های بی خبر...
امروز بعد از دوسال به دیدار یکی از دوستانِ بسیار عزیز دوران مکتبمان رفتم، بدون اینکه خبرش کرده باشم یا اصلن خودم هم برنامهای برای دیدنش ریخته باشم.
رفتم در زدم، در را که باز کرد از خوشحالی سر از پا نمیشناخت. دست پاچه شده بود.
بغلش که کردم دیدم قدش از من بلند تر شده. یاد سالهای مکتب افتادم که او «س» قد کوتاه تر و لاغر تر از همهی مان بود، وقت های که از خنده غش میکرد پیچو تاب میخورد. بعد «م» میگفت -حالاست که کمرش کنده شود- .
دلم برایش تنگ شده بود، برای ساعت های تفریحمان وقتی با آن بدنِ نحیفش هولم که میداد از روی چوکی پرت میشدم. برای خنده هایش.
حالا او هم برای خودش خانمی شده. «حتا ناخن گذاشته بود.!» قد بلند تر و هیکلی تر از من.
254
آدم میخواهد به دوران پُست برگردد.
مثلاً صبح ها که میروم بیرون صندوق پُستمان را باز کنم نگاه کنم.📬
254
فردا امتحان حفظ داریم و دلم میخواهد وقتی ازم میخواهند سوره ها را بخوانم بگویم «آلزایمر گرفتم».
دلم میخواهد آلزایمر بگیرم.!
254
همیشه وقتی آرایش میکنم و بعداً که میخواهم باکش کنم. اول یک طرف صورتم را بصورت کامل پاک میکنم، و یک سمتش را مساویانه با آرایش میگذارم. بعدش هردو طرف را با هم مقایسه میکنم.
چرا؟!
-این صحنه که «با آرایش و بی آرایش» خیلی با هم فرق ندارند کُلی اعتماد به سقفم را بالا میبرد.!😁
254
ما آپارتمان نداریم که وقتی روی پشت بامش بنشینیم بتوانیم همهی شهر را در یک نگاه طی کنیم، به صدای ترافیک گوش بدهیم و چراغهای شهر از دور برایمان چشمک بزند. حتا بالکُنی هم نداریم که فقط تمام کوچه و پنجرهی خانه های همسایه را نگاه کنیم. استخر نداریم که وقتی حالمان خوب نبود خودمان را در آب غرق کنیم، یا حولیمان یک باغِ به تمام معنا نیست که زیر درخت هایش دراز بکشیم و نور ماه از لای برگ هایش صورتمان را نوازش کند. وسط حیاطمان هم شرشرههای آب شرشر نمیکند.
ما هیچ یک از این چیزهای به ظاهر زیبا را نداریم که بخواهم از آنها بنویسم.
ولی امشب که باد مهربانتر شده و ابر ها هم مهتاب را آزاد کرده بودند به حولی رفتم، فَرشَکی که پارسال مادرم از نخ بافته بود را روی زمین و نزدیک درخت انگورِ سیاهمان پهن کردم و دراز کشیدم.
عینکم را درآوردهام و به مهتاب نگاه میکنم.
امشب طور دیگری دلآرام شده...
بوی بهار را، نوازشِ باد را و آرامش نحفته در این شب مهتابی را با نفس هایم میبلعم و دیگر به بالکُن آپارتمان ها، به استخر های آبی و شرشرههای حیاطِ مردم فکر نمیکنم،
به این فکر میکنم که احساس خوشبختی چنان هم دور نیست...!
